| مؤلفات |
|
پاكسازى اخلاقى |
|
چون درس اين هفته مصادف است با ماه ذى حجه الحرام، ماه فضيلت، ماه پاكسازى، ماه حج و عبادت و اعمال. و لذا دستور اكيد است كه بايد بين صلاتين مغرب و عشا دو ركعت نماز به نيت دهه نخستين ذى الحجه خوانده شود تا صاحبش را در عمل حج شريك سازند. (و واعدنا موسى ثلاثين ليلة و اتممناها بعشر فتمّ ميقات ربه اربعين ليلة و قال موسى لأخيه هارون اخلفنى فى قومى و أصلح ولا تتبع سبيل المفسدين) (سوره اعراف: ايه 142). چه خصوصيتى دارد اين آيه مذكور كه روايت است هركس او را همراه با دو ركعت نماز و حمد و سوره بخواند خداوند طواف حجاج را به او مى دهد. آيا اين حرف مبالغه و خلاف است؟ ابداً. بدون زحمت و مشقت پول خرج كردن و رفتن به مكه و اعمال انجام دادن با دو ركعت نماز كه گفتيم خداى بزرگ اينقدر صواب به خواننده اش مى دهد. البته ما در اينجا در مقام تفسير آيه و نماز اين دهه نيستيم و فقط به عنوان مقدمه بحث از او يادى نموديم. مى دانيد كه وقتى حجاج به سمت طواف مى روند آيه مزبور را مى خوانند، و خدا روزى كند هر سال اين سفر با بركت و شريف قسمت ما بشود و از خوبيهاى اين سفر اينكه تمام مسلمين از سرتاسر جهان در يكجا جمع مى شوند و يكديگر را مى بينند واز احوال و اوضاع بلاد و كشور و مسلمانان اطلاع پيدا مى كنند و به مساعدت و كمك يكديگر اقدام مى نمايند و از جهت معنا آدمى را متوجه مرگ و جهان محشر مى كند كه تمامى افراد بشر با يك لباس احرام و مخصوص در پيشگاه عدل الهى حاضر و زنده گشته و جزاى اعمال خوب و بد را مى گيرند. در زمان امام زين العابدين(ع) حجاجى كه به مكه مى رفتند (5.4) مليون نفر بودند و در سال1394هـ طبق آمار رسمى يك ميليون و پانصد هزار نفر به حج رفتند. قريب يك مليون آنان از خارج عربستان سعودى بودند و همه از اين عدد بزرگ كه بى سابقه بوده است هراس و ترس داشتند. در آن سال پس از ايام حج هر حاجى را كه مى ديديد شكايت از چند چيز معين داشت. افرادى با چشم خود ديده بودند كه چگونه بعضى مردم از شدت ازدحام در خانه خدا و در مطاف زير پاها جان داده بودند. و برخى ديگر در مذبح و كشتارگاه و جمرات و بعضى خيابانها چنين مناظرى را مشاهده كرده بودند. دسته اى ديده بودند كه چگونه قسمتى از ديوارهاى منى ريخته و جابجا چند نفر را كشته است. و مردم ديگرى در آن سالم ديده بودند كه چگونه بيمارى شبه وبا گريبانگير برخى از حجاج گرديده و در اثر آن چند نفر مرده اند. و گروهى ديده بودند كه چگونه در بعضى از مناطق منى آتش سوزى روى داد و عده اى در اثر آن سوختند و خلاصه هركس از چيزى شكوه داشت. و برخى ديگر رنج مى بردند كه چرا در اين كنگره عظيم اسلامى تبليغات دينى وجود ندارد و پاره اى ناراحت بودند كه چرا تاكنون بقيع و قبور ائمه اطهار(ع) و شهداى اسلام و اصحاب و اهل بيت پيغمبر خراب است. شكى نيست كه تمام اين اوضاع نيازمند علاج و درمان است و درمان هرگز در دست يك حكومت، يا يك انسان و يا گروه خاصى نيست و هرگز نمى توان جلوى اين سيل خروشان حجاجى را كه هر ساله رو به فزونى است گرفت زيرا كه رفت و آمد آسان شده ولى زندگى پيچيده مادى نيازمند چنين سفرهاى معنوى است تا مردم در درگاه الهى و در آستانه پيامبر و ائمه اطهار و اصحاب گرامى او از پاره اى مشكلات رهايى يابند و اسلام در حد خود مردم را جهت اداى اين فريضه مقدسى كه خداوند آن را قيام مردم خوانده است تشويق و تحريص مى نمايد. و از جهت ديگر هر حكومتى هر مقدار قدرت و امكانات داشته باشد و مردم نيز هر قدر دانش و آگاهى داشته باشند نمى توانند اوضاع را بگونه اى درمان كنند كه در اين سفر چند روزه همه چيز به خوبى و آسايش كامل بگذرد و چاره اى نيست مگر اينكه همه دست در دست هم داده و كوششهاى مخلصانه اى براى ايجاد نظم و تعميم عمران و وسايل آسايش و تنظيم رفت و آمد و سكونت و غيره انجام بدهند. در آيه مورد بحث خداوند به حضرت موسى بن عمران مى فرمايد: ما موسى را به مدت سى روز به كوه طور فرستاديم براى اين كه الواح تورات را مشاهده كند. مى دانيم كه حضرت موسى يكى از پيغمبران خداست و بايد هر پيغمبرى داراى كتاب باشد و كتاب او تورات بود و عده اى به او ايمان آورده بودند خداوند خواست قوم موسى را آزمايش كند و ببيند كه آيا در اثر غيبت موسى ملت متفرق مى شوند يا نه. سى روز مأموريت داشت در كوه طور بماند وقتى مأموريتش تمام شد، ده روز اضافه گشت و در اين مدت ده روز اضافه ملت متفرق شدند و از موسى دست برداشتند و گوساله پرست شدند. چرا اول فرمود30 و بعد 40 آيا در كار و قول حق تعالى نقص و اشتباهى است؟ ابداً. بلكه مى خواهد پيغمبر و قومش را آزمايش و امتحان كند و شايد بنا بود در اين مدت ده روز انقلابى به وجود بيايد و وقتى انقلاب شد همه برگشتند و كافر به انقلاب و پيروزى خود شدند. فلمّا جائهم ما عرفوا كفروا به. قوم موسى با تلاش و كوششهاى موسى آدم شدند و سعادت باز يافتند ولى متأسفانه مخالف با سعادت و آدميت بودند او را رها كردند و به كشتار و خونريزى مبادرت ورزيدند. (يذبحون ابناءكم و يستحيون نساءكم و فى ذلكم بلاء من ربكم عظيم) (سوره بقره: آيه 49). مردها را كشتند و زنها را مورد بى حرمتى قرار دادند و به عذاب و درد بى درمان مبتلا شدند. وقتى قدر انقلاب و عالِم و پيغمبر را ندانند فرعون دژخيم و ديكتاتور بر آنان مسلط مى شود كه ذره اى رحم و عاطفه ندارد. بنى اسرائيل بعد از آن همه شكنجه ها و آدم كشيها و زناى با دخترها و زنها فهميدند كه بايد به دنبال موسى باشند و حضرت موسى فرمودند من30 روز به كوه طور مى روم حالا چه شد آيا حادثه اى پيش آمد كه ده روز تفاوت و اضافه شد و براى آزمايش مردم فرمود: (و اتممناها بعشر) ده روز بيشتر او را دركوه طور نگهداشتيم. با ده روز انقلاب به وجود مى آيد و با ده روز انقلاب معدوم و نابود مى شود. (و قال موسى لاخيه هرون اخلفنى فى قومى وأصلح ولا تتبع سبيل المفسدين). حضرت موسى سه جمله به برادرش هارون پيغمبر فرمود. 1 ـ اخلفنى فى قومى: جاى من باش و فرار نكن، البته جانشين شدن و قبول مسئوليت مشكلاتى هم دارد، مشكلات انقلاب، مشكلات مسجد، مشكلات محراب و منبر، مشكلات تعليم و تربيت، مشكلات امام جماعت بودن. اينها تمام فحش و ناسزا دارد، مردمى كه به پيغمبر و ائمه(ع) جسارت كردند و آنان را مورد تندى و بى اعتنائى قرار دادند بى سرانجام و فرومايه هستند. 2 ـ أصلح: دومين موعظه اى كه موسى به هارون كرد اين بود كه فرمود: اصلاح كن. مگر هارون مفسد بود كه فرمود اصلاح كن. ابداً، بلكه به ما خطاب مى كند به اينكه فسادگر نباشيم و هميشه خواهان اصلاح باشيم، اصلاح جامعه، اصلاحِ درون، اصلاح خانواده... 3 ـ لا تتبع سبيل المفسدين: در راه مفسدين نباش. آيا مگر حضرت هارون دنباله رو مفسدين بود كه حضرت موسى فرمودند در راه مفسدين نباش باز ما مورد خطاب هستيم همراه فاسد و ضد خدا نرو، در مسير طاغوت نباش، كارشكنى نكن، كم كارى نداشته باش. امام شافعى در اين باره نصيحت مى كند: لسانك لا تبدى به سوأة أمرئ فكلك سوأة و للنـاس ألسـن و عينك ان اهدت اليك معايبا من الناس قل يا عين للناس اعين با زبانت بدى مردم را نگو در صورتى كه خودت پر از عيبى زيرا اگر بدى مردم را گفتى بدى تو را خواهند گفت. و چشمت اگر خواست نقص و عيب كسى را پيش تو مجسم كند بگو اى چشم مردم هم ناظر و بيننده و چشم دارند و عيب تو را مى بينند. بقول شاعر: هر بد كه به خود نمى پسندى با كس مكن اى برادر مـن اين داستان مشهور را هم شنيده و خوانده ايد: حضرت عيسى(ع) با جمعى از شاگردان از كوچه اى عبور مى كردند، ناگاه در وسط راه ميّتى را ديدند كه فضاى كوچه را پر از بوى تعفن كرده است شاگردها همه دستها را در بينى خود گرفتند ولى حضرت عيسى و استاد، اين كار را نكردند و فرمودند اگر شما بوى تعفن مرده را ديديد و شنيديد ولى من دندانهاى سفيد و قشنگ او را ديدم. يكى از چيزهائى كه براى اصلاح درون مفيد و مؤثر است تلقين كردن است. اگر در صدد باشيم كه تلقين به خود نماييم و در صدد اصلاح نفس باشيم با يك مدت كوتاهى تغيير درون خواهيم داد و با تلقين كردن به خود آدمهاى زيادى اصلاح گشته اند. شما گاندى را مى شناسيد و معتقديد كه او مسلمان نيست در صورتى كه من فكر مىكنم مسلمان بوده ولى اظهار نمى كرده چون مى خواسته حركتش خراب نشود، با سر و وضع ساده زندگى مى كرده و شاگردانى داشته كه از جمله آنهاست (راجَند برازاد) كه در استقلال حكومت هند به رياست جمهورى رسيد و شاگرد ديگرش محمد على جناح است كه همه او را مسلمان مى دانند، هرچه باشد. شاگرد اولش كتابى دارد بنام (قصة تجارب مع الحقيقة) زحمتى كه براى بدست آوردن حقيقت كشيدم. اين گاندى در كودكى ترسو بود و شبها بيشتر در خواب جن ها را مى ديد و از خواب مى پريد و ناراحت بود، در اثر تلقين اين آدم ترسو در اواخر عمر به جنگهاى بزرگ مى رفت و اصلاً ترس و وحشتى نداشت، و اين از محسنات تلقين است. ميثم تمار يكى از بركات و افتخارات عالم اسلام است او فردى بود عبد و بد تركيب و سياه، روزى اميرالمؤمنين(ع) با دوستان تازه وارد كوفه شده بودند و مردم آن جناب را نمى شناختند از كنار ميثم گذشتند ديدند او نزد يك زن نشسته است حضرت به زن فرمودند اين بنده را مى فروشى جواب داد آرى پنجاه دينار (سه ربع مثقال طلا) فرمودند او را بخريد زن كه ديد على(ع) با پنجاه دينار خريد ميثم موافقت دارند و از طرفى هم او را نمى شناخت فورى گفت: نه آقا او را صد دينار مى دهم، امام فرمودند به او صد دينار بدهيد، باز زن به صد دينار اكتفا نكرد و گفت: دويست دينار، و خلاصه تا چهارصد دينار آمد و على(ع) بدون اينكه ناراحت شوند چهارصد دينار دادند و جناب ميثم را خريدند و با خود بردند و در كنار مكتب على(ع) تربيت يافت و چنين شخص نمونه و با عظمتى شد، اگر امام على(ع) ميثم را به چهارصد دينار ابتياع نفرموده بودند امكان نداشت اينقدر امتياز و مقام براى ميثم باشد و مى دانيد كه جناب ميثم با وجودى كه زيبا نبود ولى مجاهداتش زيبا و با نمونه است و از انقلابيون خستگى ناپذير زمان معاويه است و در اثر مجاهدات و مبارزات وى معاويه به لرزه و زانو در آمد و خواب و آرام نداشت و عاقبت در راه حمايت و طرفدارى از مقام مقدس ولايت شهيد شد كه ما هميشه نامش را گرامى و راهش را دنبال خواهيم نمود. مثالى دارند فلاسفه به اينكه: در يك دانه حنظل تلخ يك مگس نيست ولى در يك ذره عسل ممكن است دهها مگس بنشيند و از شيرينى او استفاده كند. و ما سعى كنيم حنظل نباشيم و عسل باشيم كه همه به دور ما باشند و اين امكان ندارد مگر اينكه تلقين به نفس داشته باشيم و خود را اصلاح نمائيم. جامعه اى كه تلقين نفس ندارد و در صدد اصلاح خويش نيست، ممكن نيست در مسير سعادت و شاهراه سربلندى و استقلال قدم بردارد و روز به روز برناامنى و گرفتارى خود مى افزايد. بايد به خود تلقين كنيم كه بفهميم: (المؤمن كيّسٌ فطن تمام راديوها، روزنامه ها، كتابها و اطلاعات و اخبار را بايد بدانيم و بخوانيم، عالم به اجتماع باشيم كه بهترين فهميدگان اجتماع مؤمنينند ولكن المنافقين لا يفقهون. در زمان شاه از راديوها و مطبوعات شنيديم كه بهترين جا براى آزادى اسرائيل است، در صورتى كه حرف غلطى است و آزادى در اسلام است و عاليترين آزادى است و هركس با آزادى مخالف است بايد ادب شود. اميدواريم كه خداوند به ما توفيق تلقين به نفس را مرحمت فرمايد تا اينكه در صدد اصلاح نفس برآئيم و داراى اخلاقى خوش و اسلامى باشيم. در پايان اين بحث قضيه اى تاريخى از يكى از علماء و روحانيون عاليقدر و ربانى مرحوم شيخ حسنعلى اصفهانى شاگرد فقيه و استاد بزرگ ميرزاى شيرازى را برايتان نقل كرده و ختم اين جلسه را اعلام مى نمائيم. مرحوم روان شاد نامبرده، روزى عازم كوفه بودند در راه به سارقهائى برخورد كرده كه آن بزرگوار را عريان و لخت كردند و تمام جامه ها و اثاثيه او را از او گرفتند، آن مرحوم تا اين سرقت را از آنان مشاهده كردند فرمودند اشكالى ندارد، اگر شما جامه ها و لباسها و اثاثيه مرا برداشتيد هذا هديّةٌ منىّ اليكم مباحٌ: حلالتان كردم، سارقين تا اين بزرگوارى و مناعت طبع را از وى ديدند شروع به گريه و زارى كردند و به دست آن مرحوم و در اثر تبليغ و موعظه آن روحانى عاليقدر از عباد و زهاد و بندگان وارسته خدا شدند. |