|
استعمار |
|
استعمار چند نوع است: اول) استعمار نظامى.. به اين نحو كه يك دولت نيرومند با قواى نظامى بر يك كشور ناتوان چيره شده، و فرماندارانى برآن تعيين كند، و برنامه هائى قرار دهد، و بالاخره.. منافع و منابع آن را به يغما ببرد. دوم) استعمار سياسى.. به اين نحو كه دولت قوى كوشش كند تا زمام كشور ضعيف را به دست بگيرد: ـ الف) به صورت انتخابات: مثل اينكه دولت قوى زمامداران كشور ضعيف را مخفيانه فريب داده و آنان را وابسته به خود كند، و چون توده هاى كشور ضعيف از خود فروشى آگاه نيستند، اعضاء پارمان، رئيس جمهور و غيره را انتخاب مى كنند، حال آنكه افراد منتخب.. در حقيقت مزدوران دولت نيرومند بوده، و براى مصلحت آن كار مى كنند (كه خود به خود ضرر اين خودفروشى به كشور خودشان باز مى گردد). ب) با ديكتاتورى: به اين نحو دولت قوى و نيرومند يك كودتاى نظامى در كشور ضعيف انجام دهد، و يك يا چند مزدورش را برسركار آورد، تا آن مزدور خود فروخته كشورش را به سوى آنچه دولت نيرومند مى خواهد سوق دهد. سوم) استعمار فرهنگى.. به اين طريق كه دولت قوى با وسايل مختلف فرهنگ خويش را در ميان مردم يك كشور ناتوان گسترش دهد، مانند پخش تبليغات يا افراد وابسته به نقاط مختلف كشور ضعيف، و يا تربيت افراد كشور ضعيف به منظور پخش فرهنگ در مدارس و مؤسسات خويش، چه اينكه وابستگى فرهنگى كشورى به كشور ديگر، براى كشور (مادر) افتخار مى آفريند، گرچه كشور مادر از آن بهره مادى هم نبرد، البته استعمار فرهنگى هميشه با بهره مادى ملازمت دارد. چهارم) استعمار اقتصادى.. كه دولت قوى به منظور بهره بردارى و استفاده بر بازارهاى يك كشور ضعيف و منابع آن مسلط شود. مثلا.. دولت استعمارگر (مواد اوليه) را از كشورهاى ضعيف به قيمت ناچيزى مى خرد، و سپس كالاهاى ساخته شده از همان مواد را به قيمتى گرانتر به كشورهاى ضعيف صادر مى كند، و به اين وسيله دولت نيرومند سه نوع بهره مى برد: ـ 1 ـ بهره خريد مواد به قيمت كمتر. 2 ـ بهره تشكيل بازار مصرفى براى كالاهايش، زيرا ايجاد بازار كارگرانش را مشغول و كارخانه هايش را به كار وا مى دارد. 3 ـ بهره حاصله از فروش صنايع به قيمتى بيشتر. مثلا يك كشور قوى چرم را به ارزش يك دينار از كشور ضعيف خريدارى مى كند (حال آنكه قيمت چرم يك دينار و نيم است) سپس از آن چرم يك كيف مى سازد و آن را به كشور ضعيف به ارزش سه دينار مى فروشد (در حاليكه قيمت آن كيف بيش از دو دينار و نيم نيست) در اين صورت آن كشور قوى اضافه بر اينكه كارگران و كارخانه هايش را به كار انداخته (كه اين خودش نوعى سود است) نيم دينار هنگام خريد و نيم دينار هم هنگام فروش بدست آورده (و اين دزدى و چپاولگرى صريح است.. و گاهى (چپاولگرى و فريبكارى) به مقادير بسيار زيادى مى شود، به طورى كه در برخى گزارشها كه هم اكنون در دسترس اينجانب است به (چهل برابر) رسيده است. و دولت استعمارگر گاهى منابع طبيعى دولت ضعيف را سرقت مى كند.. مانند معادن، ماهيها، درختهاى جنگلى و غيره.. و گاهى هم محصولات كه كارگران و كشاورزان برآن زحمت كشيده اند، مانند خريد پنبه يا روغن آن به قيمتى ناچيز.. و گاهى جواهرات و اشياء باستانى.. و بالاخره گاهى هم دانشمندان و مغزهاى متفكر را به سرقت مى برد يا با زور (چنانكه آمريكا، روسيه و غيره دانشمندان آلمان را پس از جنگ جهانى دوم ربودند) و يا بوسيله فريبكارى و اغراء (چنانكه آمريكا و برخى كشورهاى صنعتى ـ در حال حاضر ـ مغزهاى جهان سوم را به انواع مختلف فريب و اغراء به سرقت مى برند). و اين مسلم است كه مغزها نوعى ثروت بوده، كه با ربودن آنها استعمار دو كار انجام مى دهد: ـ (يك) پائين آوردن سطح كشورهاى ضعيف و (دو) بالا بردن سطح كشور خود. فرض مى كنيم كه (هر دانشمندى روزانه معادل (25) دينار كار مى كند) در اين حال.. اگر سرقت بزرگ باشد (چنانچه در گزارشى خواندم كه زمانى كشورهاى صنعتى چهل هزار دانشمند از كشورهاى جهان سوم به سرقت برده اند) لاجرم خسارتهاى آن نسبت به كشورهاى ضعيف، و بهره هايش براى كشورهاى قوى بسيار خواهد بود، و در مثال ما خسارت كشورهاى ضعيف ظرف پنج سال معادل يك ميليارد و هشتصد ميليون دينار خواهد بود، و همين مقدار به سود كشورهاى قوى منظور مى شود. اين تنها يك برآورد از نظر مادى است، و الا دانشمند مى تواند شاگرد تربيت كند، و سطح كشور را از نظر فرهنگى، صنعتى، برنامه ريزى، اخلاقى و غيره بالا ببرد. و اگر امثال اين برآوردها را ملاحظه كنيم، معلوم مى شود كه چگونه آمريكا به كره ماه رسيد، در حاليكه جمعيتش از يك چهارم مسلمانان (كه بنا بر برخى آمارها.. بيش از يك ميليارد انسان اند) كمتر است، ولى مسلمانان به طور كلى در بدترين شرايط عقب افتادگى به سر مى برند. وانگهى جلوگيرى از فرار مغزهاى متفكر از كشورهاى اسلامى و ساير كشورهاى جهان سوم با سخنرانيها، موعظه ها تشويق و تهديد نمى باشد، بلكه علاج اين مشكل مهيا نمودن زمينه هاى مناسب براى آنان است.. مانند (پول بحد كافى)، (احترام مناسب) و (ايجاد كار مناسب) و در نتيجه بايد جوى بوجود آيد مانند جو موجود در كشورهاى كه مغزهاى متفكر را به سوى خود جلب مى كنند، و اين گرچه مشكل است ولى امكان دارد، به ويژه اگر در چهار چوبه اسلام باشد، زيرا در آن اجتماع قوى تر، اعتماد متقابل و احترام كامل اضافه بر ايمان كه مشوق داخلى انسان است وجود دارد. و از بدترين فشارها بر مغزهاى متفكر ـ كه موجب فرار آنها مى شود ـ : سوسياليسم، ملى كردن، آنچه موسوم است به اصلاحات كشاورزى و ديكتاتورى مى باشد زيرا: ـ 1 ـ معنى سوسياليسم از جهتى فقر و تنگدستى توده مردم، و از جهت ديگر عدم هماهنگى تخصصها با دولت مى باشد، چون سوسياليسم تسلط دولت بر منابع ثروت عمومى را واجب مى كند، و در نتيجه ثروت به دست مديران با كفايت نخواهد رسيد، باين ترتيب ثروت فاسد، و به دست عموم مردم نمى رسد، و همين عموم مردم با استخدام شدن در شركتها، امور رهنى، بازرگانيها و غيره براى مغزهاى متفكر منبع ثروت و درآمد مى باشند.. و از سوى ديگر دولت با پرداخت حقوق به كارمندان و مقيد ساختن آنان به كارهاى تشريفاتى و ادارى، نه دستمزد كافى به آنان مى دهد، و نه احترام مناسب با آزاديشان را تأمين مى كند، و اين از مهمترين اسباب فرار مغزهاى متفكر است. 2 ـ و ملى كردن اين است كه: اگر علم پزشكى، مهندسى، حقوق و غيره ملى شد، پزشك، مهندس، حقوقدان و غيره كارمندى بيش نخواهند بود.. و سابقا گذشت كه يك شخص متفكر و انديشمند آماده نيست كارمندى محدود شود، علاوه بر آن ملى كردنى كه شامل شركتها و غيره مى شود، از تجمع ثروت نزد توده مردم، كه همانها منبع در آمد مغزهاى متفكرند، جلوگيرى مى نمايد. 3 ـ و اصلاح كشاورزى ـ قانون اصلاحات ارضى ـ در حقيقت جز فساد و تباهى كشاورزى را به دنبال ندارد، حتى در كشور (روسيه) مادر اصلاحات كشاورزى چنين است، و كشاورزى روسيه منجر به نابودى شده، به طورى كه امروزه پس از گذشت بيش از60 سال ازانقلاب بلشويكى.. اين كشور (كه به اصطلاح يك كشور زراعتى است) نياز به استيراد گندم از آمريكا دارد، و اگر آمريكا از صدور گندم به شوروى ممانعت كند، مردم اين كشور گرسنه و نيازمند به يك قرص نان مى شوند.. و اگر كشاورزى فاسد شود، اموال عمومى مردم هم فاسد خواهد شد، و بدين وسيله قاعده مالى و منبع درآمد ثروت مغزهاى متفكر منهدم و نابود شده و موجب فرار آنان مى شود. 4 ـ هر متفكرى آرائى دارد.. و مى خواهد كه در اظهار نظر آزاد باشد، حال آنكه رژيم ديكتاتورى با آزادى آراء مخالف و با آن مبارزه مى كند.. در نتيجه جوى از اختناق و ترس به وجود مى آيد، و در يك چنين جوى متفكر حتى يك ساعت هم نمى ماند. اضافه بر اينها.. عوامل چهارگانه فوق موجب فرارى دادن و خروج سرمايه مى شود، چون ـ در مثالها آمده ـ (سرمايه ترسو است) و با خروج آن قاعده مالى متفكرين منهدم مى شود، البته مقصودمان از سرمايه.. سرمايه حرام نيست (چنانكه ممكن است به اذهانتان تبادر كند)، بلكه حتى سرمايه حلال (همانطور كه اسلام مقرر داشته) نيز ممكن است خارج شود. و يكى از علل گرايش مغزهاى متفكر جهان سوم به سوى غرب اين بود كه غرب آنان را (فريفته خويش) مى ساخت و (با نيازمندى جهان سوم به مزدوران غربى با ملى كردن، سوسياليسم، اصلاحات ارضى و ديكتاتورى) جهان سوم را به نابودى مى كشانيد و غربيها از اين روش دو بهره برده اند: (اول) عقب افتادگى جهان سوم. (دوم) جهش و پيشرفت كشورهاى خودشان، كه همين روش تا كنون ادامه دارد. چه بسا سئوال شود: چرا مغزهاى متفكر از اتحاد جماهير شوروى فرار نمى كنند؟ پاسخ: اتحاد شوروى با يك پوشش آهنين مرزهايش را احاطه كرده، و اگر مرزها را حتى به مدت يك ماه باز كند، خواهيم ديد بيش از يك چهارم جمعيت آن فرار مى كنند.. چنانكه پنج ميليون نفر ازمردم آلمان شرقى با وجود پوشش آهنين و با وجودى كه نگهبانان مرزى به سوى هركس كه در حال فرار مشاهده شود آتش مى گشودند از كشور خود فرار كردند. و باز امكان دارد اين سؤال مطرح شود: آيا تمام آنهائى كه سوسياليسم، ملى كردن، اصلاحات ارضى و ديكتاتورى را در كشورهاى جهان سوم پياده مى كنند، همه مزدورند؟. پاسخ: هركس با كودتاى نظامى سركار آمد: بدون شك مزدور است، و دليل براين مدعا اين است كه پس از گذشت چند روزى نقاب را از چهره خويش كنار مى زند و مطبوعات، راديو تلويزيونها و كتابهاى مربوط به كودتاهاى كشورها هم دلالت بر همين مطلب دارد، و اگر كودتاى پيش بينى نشده اى از سوى استعمار شرقى يا استعمار غربى هم فرض شود، خيلى نادر و كمياب است، و به زودى مجبور مى شود كه به دامان شرق يا غرب افتد و به آنها پناه ببرد، و علت آن هم آشكار است، چون مردم كشورها با كودتاچيان همكارى نمى كنند ـ هرچند كه با تبليغات، خدعه، فريب و وحشت اندازى مسلح باشند، وهنگامى كه كودتاچيان خودشان را جداى از مردم احساس كردند، ناچار به دوستى با غرب يا شرق به طورى سرى يا علنى مى شوند، و اين اولين كيفرى است كه كودتاچيان از ملل خود دريافت مى كنند و دومين كيفر تنفر مردم است از آنان.. كه اين تنفر شديدتر مى شود تا روزى كه آنان را با زور به سقوط بكشانند. و اما كسى كه بدون كودتاى نظامى سركار آيد و بخواهد عوامل چهارگانه (سوسياليسم، ملى كردن اصلاحات ارضى و ديكتاتورى) را به مورد اجراء گذارد، يا جاهل مزدور است و يا تربيت شرقى شده، و مغزش را از انديشه آزاد و نتيجه گيرى درست و سالم شستشو داده اند. و بهترين دليل بر آن.. ملاحظه احوال كسانى است كه عوامل چهارگانه را در جهان سوم پياده كرده اند (كه ما در اين كتاب در صدد ذكر نام آنان و مدارك صريح مزدورى و وابستگى فكرى و فرهنگيشان به شرق نيستيم). يك مسئله ديگر باقى مى ماند: ـ اينكه از طليعه هاى استعمار.. استعمار تبليغى است، كه دو صورت دارد: ـ الف) تبليغ دينى و مذهبى، چنانكه آن را در روش غرب مشاهده مى كنيم، مثلا يك مركز دينى در يكى از كشورهاى غربى هيئتى مذهبى با پول، فرهنگ و اخلاق به كشورهاى جهان سوم اعزام مى دارد، افراد آن هيئت با تأسيس بيمارستان، مدرسه، كليسا، صندوقهاى كمك به فقرا و مستمندان خدمات پزشكى، فرهنگى، مذهبى و اقتصادى انجام مى دهند، ولى در حقيقت همانها طليعه هاى استعمار مى باشد. و اين نوع خدمتهاى مقدمه ورود استعمارگر است.. تا گامش را در كشورها فراتر نهند، و در دستگاههاى مختلف مزدورانش را پراكنده كند، و لااقل بدين وسيله آن كشورها را بازار مصرفى كالاهايش، و محل تأمين مواد اوليه مورد نيازش قرار دهد، و ما در استعمار اقتصادى به آن اشاره كرديم، و كتاب (التبشير والاستعمار) و كتابهاى ديگر هم بر آن شهادت مى دهند، اضافه بر آنچه خود ما در حال حاضر آن را لمس و مشاهده مى نمائيم. ب) تبليغ سياسى، كه هم شرق و هم غرب نسبت به جهان سوم معتاد بر آن شده اند. مثلا شرق (حزب كمونيست) به عنوان (پيشبرد كشورها و رهائيشان از استعمار غربى و غيره) در كشورهائى كه اجازه تشكيل احزاب مى دهند به طور علنى و در كشورهائى كه اجازه نمى دهند به طور سرى و مخفيانه اقدام به تأسيس يك حزب و به ويژه حزب كمونيست مى نمايد، و كسانى كه وابسته به آن حزب مى شوند همان (طليعه هاى تبليغى استعمار شرقى) مى باشند، و سفارت هم با پول، نقشه، توجيه و دفاع ـ بطور علنى يا سرى ـ به آنان كمك مى كند، و همين امر موجب دوستى با شرق و يا هسته مركزى انقلاب مى شود، و هردو صورت به مصلحت استعمار شرقى تمام مى شود نه به مصلحت كشورها.. و به همين ترتيب غرب: احزابى سياسى ـ به همان روش شرق ـ بوجود مى آورد، كه منتهى به دوستى با غرب يا كودتاى نظامى مى شود كه در نيتجه يك مزدور غربى سركار مى آيد. و بايد بدانيم كه رهائى از انواع استعمار كه استعمار اقتصادى يكى از آنهاست.. با قطع ريشه هاى استعمار از كشورها امكان ندارد، آنهم تنها با يك سرى اصلاحات سطحى، مثل ساختن يك مدرسه يا بيمارستان، يا صدور يك مجله و يا تكثير منابر و مجالس وعظ و ارشاد و غيره امكان پذير نيست، البته تمام اينها درست و واجب است ولى بايد همه در مسير و راه ريشه كن ساختن استعمار ـ به تمامى انواعش ـ قرار گيرد، چون مثال اين اصلاحات مثال اسلحه است كه اگر در برابر دشمنان و متجاوزان قرار گيرد.. مفيد، اما اگر به سوى بيگناهان و ضعفا نشانه رود، همان اسلحه زيان بخش و عنصرى نامطلوب به شمار مى آيد. پس لازم است كه تمام نيروهاى مردم براى ريشه كن ساختن استعمار بسيج شود، حتى ـ مثلا ـ نانوا بايد طورى تربيت شود و به او آگاهى داده شود كه اگر استعمار نبود، نان ارزانتر، و فروش روزانه اش بيشتر.. و در نتيجه سود بيشترى بدست مى آورد. و قلع و قمع ريشه هاى استعمار جز با دو روش امكان ندارد: ـ اول) رساندن كشور به حد خودكفائى تا نه به استيراد و نه به صدور كالا به دولتهاى استعمارگر نيازى پيدا شود. (گربه گفتا سخنى هر معنى در آن جمع كرد: ـ دوست دارم كه نه من ميمون ببينم و نه او مرا ببيند) (قالت الهرة قولا جمعت كل المعانى****أشتهى ان لا ارى القرد ولا القرد يرانى مثاليست به زبان عربى و در مورد كسانى گفته مى شود كه به دشمنشان نياز ندارند (مترجم)) اگرچه بى نيازى كامل از دولتهاى ديگر امكان پذير نيست، ولى دوستى با كشورهاى جهان سوم، و انحصار نيازمندى به دولتهاى بزرگ در امور ويژه اى امكان دارد، در اين صورت دولت صاحب اختيار مى شود كه با هر دولتى كه خواست معامله خريد و فروش انجام دهد چون انحصار كامل طليعه استعمار است، و اين آزادى اختيار جز با تشكيل يك دولت ملى منتخب از سوى مردم طى انتخاباتى آزاد امكان پذير نيست، زيرا نيازمندى زمينه حاصل خيزى براى پرورش نهال استعمار بوده، چنانكه رژيم ديكتاتورى بهترين روش استعمارى مى باشد. دوم) آگاهى روزافزون مردم از نظر سياسى، اقتصادى، اجتماعى، مذهبى و غيره، آن هم ممكن نيست مگر با گردآورى جوانان در سازمانهائى صحيح، پيش از آنكه وابسته به احزاب شرقى يا غربى شده، و از نظر فكرى و عملى از سوى آنان ارشاد شوند، و سازماندهى را مى توان به اين نحو شروع كرد: تشكيل يك هسته مركزى مركب از پنج نفر، كه يكى از آنها با انتخاب خودشان رئيس، دومى مسئول امور مالى، سومى مسئول امور تبليغاتى و چهارمى مسئول امور تنظيمى باشد كه او چهار نفر را تربيت داده و هركدام از آن تربيت يافتگان، چهار نفر ديگر.. و به همين ترتيب پيش روند تا اينكه تمام جوانان را زير پوشش قرار دهند، و بالاخره نفر پنجم ـ از افراد هسته مركزى ـ هم مسئول امور اطلاعاتى مى شود (تا براى شناسائى نقشه هاى استعمارگران، و چگونگى نفوذ آنان در كارگران، كشاورزان، ارتش، آموزشگاهها سياستمداران و غيره، از احوال مردم آگاهى يابد). البته اكنون صحبت ما پيرامون سازماندهى و امور تنظيمى نيست تا در بيان آن تفصيل دهيم (چه آنكه اين امور كتابهاى ويژه اى دارد، و هركه خواست مى تواند به آنها مراجعه كند) بلكه صحبت در باره اين است كه اگر مردم خواستند از منابع ثروت و استقلال خويش در تمام شئون زندگى بهره مند شوند، ضمن قطع تمام انواع استعمار از كشورشان بايد استعمار اقتصادى را ريشه كن بسازند. وانگهى دولتهاى استعمارگر به منظور ايجاد بازارهاى مصرفى براى كالاهايشان در كشورهاى ضعيف، با يكديگر به رقابت و مبارزه مى پردازند، و لذا رقابت آمريكا و شوروى و دولتهاى ديگر را در كشورهاى خاورميانه و آفريقا مشاهده مى كنيم، و اگر آمريكا نيازمنديهاى اسرائيل و شوروى نيازمنديهاى مصر ـ در زمان ناصر ـ و يا كشورهاى ديگر را از نظر تسليحاتى تأمين مى كردند، اين براى دوستى آن دو دولت استعمارگر با اسرائيل يا مصر نبود، بلكه به منظور ايجاد بازار مصرفى، و قراردادن دولت استعمار شده بعنوان ژاندارم منطقه براى تأمين مصالح آنها بود، والا نه آمريكا اسرائيل را دوست دارد و نه اتحاد جماهير شوروى مصر را. بنا بر اين آشكار است هر روزى كه روابط آمريكا و اسرائيل قطع شود، همان روز، روز سقوط اسرائيل خواهد بود، زيرا بقاى يك جزيره كوچك اسرائيلى ميان دريائى كه از هزار ميليون مسلمان موج مى زند، و همه در حال خشم و هيجان بسر مى برند.. امكان ندارد و بديهى است كه آمريكا تا ابد قوى و نيرمند و دوست هميشگى اسرائيل باقى نخواهد ماند و صاحب نظران پيش بينى مى كنند كه اسرائيل حد اكثر بيش از بيست سال ديگر باقى نخواهد ماند. بنا بر اين معلوم مى شود كه رقابت دولتهاى بزرگ در انجام خدماتى بوسيله.. فرستادن متخصصين، احداث راهها و همكارى اقتصادى علمى و تكنولوژى براى دولتهاى كوچك، براى رضاى خدا نبوده بلكه براى باز كردن دريچه استعمار و احداث بازارهاى مصرفى مى باشد، و لذا اصرار بر امضاى پروتوكلهاى دوستى مشترك و غيره دارند. و به همين انگيزه مشاهده مى كنيم كه پيمان محكمى ميان دولتهاى بزرگ و حكومتهاى مرتجع كشورهاى ضعيف مبنى بر درهم شكستن حركات و جنبشهاى آزادى بخش وجود دارد، چون جنبشاى آزدى بخش نقش استعمارى دولتهاى بزرگ مانند (آمريكا و شوروى) را درك مى كنند، و حكومتهاى دولتهاى ضعيف هنگامى كه موقعيت شان را در خطر مى بينند، براى درهم شكستن اين جنبشها با دولتهاى بزرگ هم پيمان مى شوند، بنا بر اين اگر اتحاد يك دولت در حال رشد را با حكومت ارتجاعى آمريكا، با اتحاد حكومت ارتجاعى را با شوروى مشاهده كرديم، تعجبى ندارد، و در حقيقت هم روسيه استعمارگر است و هم آمريكا، و هردو دولت ناتوان و متحدشان نيز مزدور آنهاست، گرچه يكى با نام توخالى (پيشرفته) و ديگرى با نام (مرتجع) موسوم و موصوف شود. |