فهرست

مؤلفات

 اقتصاد

صفحه اصلى

 

خاتمه

برخى نويسندگان اسلامى، به متابعت از عده اى غربى چنين استنباط كرده اند كه مسلمانان به علت بودن دو عامل در اسلام كه با پيشرفت اقتصادى مخالف است، در زمينه هاى اقتصاد عقب افتاده و مورد تاخت و تاز بلوك كافر غرب، و بلوك ملحد شرق قرار گرفته و كشورهاى غير اسلامى آنان را استعمار كرده اند، و آن دو عامل عبارتند از (زهد) و (قناعت)، پس تا زمانى كه مسلمانان بر اين اعتقاد است كه (قناعت گنجى است پايان ناپذير) به آنچه خداوند او را قسمت كرده قانع است، و براى كسب ثروت بيشتر طمع و كوشش نمى كند و تا زمانى كه مسلمان عقيده به (زهد) و اينكه (دنيا زودگذر است) دارد بر خود لازم مى داند كه به سوى كارهاى نيك گام بردارد و بگويد: (با آنچه خداوند به تو عطا فرموده عالم آخرت را آباد كن)(وابتغ فيما اتاك الله الدار الاخرة (قرآن كريم))، بنا براين يك فرد مسلمان اصالتا به دنيا اهميت نمى دهد، پس چگونه به اقتصاد آن اهميت دهد، و طبيعتا چنين است: كسى كه به اقتصاد اهميت مى دهد از كسى كه بدان اهميت نمى دهد پيش افتاده و مقدم مى شود.

 ليكن اين استنباط به دو دليل صحيح نيست (اول) زهد و قناعت علت عقب افتادگى نيست. (دوم) معنى زهد و قناعت آن نيست كه موجب عقب افتادگى بشود.

 اما دليل اول: علت عقب افتادگى مسلمانان ترك يك اصل از اصول اسلامى مى باشد، و آن اين است كه دين مقدس اسلام براى پيغمبر اكرم خلفائى قرار داده كه همه با اسم مشخص و منصوب شده اند، و اين خلفاى حقيقى از حكومت كنار گذاشته شدند، و همان طورى كه اگر ناخداى كشتى كنار زده شود، كشتى واژگون مى شود، كشتى مسلمانان هنگام كنار زدن ناخدايش واژگون شد..

 وانگهى پس از آن اسلام ملاك حكومت را (شورى) قرار داده، و شورى افراد بهتر و باكفايت را روى كار مى آورد، ولى اين قانون هم ملاك قرار نگرفته، بلكه حكومت ديكتاتورى و از زمان بنى اميه تا بنى عباس و عثمانيان و قاجاريان و غيره خانوادگى و موروثى شده، و خيلى آشكار است كه حكومت ديكتاتورى و خانوادگى با پيشرفت و ظهور كفايت و لياقت مغاير است.

 و بدين وسيله حكام و فرمانروايان جامد شده، و با سلاح و آتش از پيشرفت مسلمين ممانعت كردند، و چنين امتى نه تنها در اقتصاد كه در تمام جنبه هاى زندگى عقب مى افتد، پس علت عقب افتادگى مسلمانان در اقتصاد (زهد) و (قناعت) نيست بلكه مسلمانان زمام امرشان را كنترل نكرده و از دستشان خارج شده است.

 و اما دليل دوم: اين است كه (زهد) و (قناعت) از اسباب پيشرفت دنياست، نه عقب افتادگى آن، چنانكه حضرت على(ع) زهد را تفسير مى كند كه (چيزى مالك تو نشود، نه اينكه تو مالك چيزى نشوى) و معنى قناعت هم از اين قرار است كه به مال و ثروت ديگران چشم داشت، نداشته و تجاوز نكنى، خداوند متعال مى فرمايد: (و نگشاى ديدگان خود را بدانچه كاميابى داده ايم با آن مردان و زنانى را از ايشان شكوفه زندگانى دنيا را)(ولا تمدن عينيك الى ما متعنا به ازواجا منهم زهرة الحيوة الدنيا).

 پس زهد اين است كه زمان ثروت بدست تو باشد، نه اينكه سرنوشت و زمام تو بدست ثروت، در اين صورت ثروت در خدمتت در مى آيد، نه اينكه تو در خدمت آن درآيى، و آشكار است كه اگر انسان در خدمت ثروت شده، آن را از هر راهى بدست مى آورد (راه حلال، حرام، تخريت و ويرانگرى، تهمت و افترا. اضرار به ديگران، ربا، برافروختن آتش جنگ و غيره) چنانكه امروزه شرق و غرب استعمارگر همين كار را مى كند، و معلوم است كه اگر انسان در اين راه گام نهاد دنيا خراب مى شود (چنانكه فعلا هم خراب شده): خلاف اينكه اگر انسان (زاهد) باشد و چيزى او را مالك نشود، چون انسان زاهد ثروت را در راه اصلاح و آبادانى صرف مى كند، و در نتيجه دنيا بيش از پيش آباد مى شود، پس زهد از اسباب آبادانى و عمارت دنيا است، و خلاف آن موجب ويرانى دنيا مى باشد.

 و (قناعت) اين است كه انسان به دارائى ديگران چشم ندوزد، پس نه غصب جايز است و نه دزدى، خواه دزدى مستقيم يا غير مستقيم، مانند گرفتن فرصت از ديگران تا ناچار به كار با مزد كمتر شوند، چون اين سرقت مالك و كارفرما از دارائى و ثروت ديگران به شمار مى آيد، و نه ربا صحيح است، نه احتكار، نه غش در معامله، نه خيانت و نه فريبكارى... بلكه هركس بايد اعتماد بر خداوند سبحان و نيروى خويش داشته باشد، و آشكار است كه قناعت يكى از عللى است كه همه بايد كار كنند و همه در سايه امنيت بسر برند و اگر همه كار كردند و همه از تعدى و تجاوز ديگران ايمن بودند دنيا آباد و تجارت كشاورزى، صنعت و غيره پررونق و شكوفا خواهد شد، و ديگر نه استعمارى خواهد بود و نه استثمارى.

 چون استعمار عبارت است از طمع دولت قوى در دولت ضعيف و چپاول منابع آن، و استثمار.. عبارت است از طمع كسى كه دارائى بيشترى دارد در دارائى ديگرى.. و معلوم است كه اين امور از علل ويرانى دنيا بوده، و خلاف آن (قناعت) از علل تعمير و آبادى دنياست.

 يك مسئله باقى ماند.. با اينكه راه نجات اقتصادى مسلمانان، همان راه نجات آنان در همه امور مى باشد، چون نجات امت تنها در يك بعد از ابعاد زندگيش امكان ندارد، زيرا تمام ابعاد زندگى به هم پيوسته هستند، مثلا ابعاد سياسى، فرهنگى، اقتصادى و اجتماعى را نمى توان از يكديگر جدا كرد.

 وانگهى بايد امت اراده اى فرهنگى داشته باشد تا سرچشمه اى براى برنامه ريزى سالم مطابق فرهنگ اسلامى قرار گيرد، چون بدون اراده همگانى و بدون برنامه ريزى صحيح و برخواسته از فرهنگ و عقايد مردم، نهضت رهائى بخش امكان ندارد، بدليل اينكه (دكتر شاخت) براى نجات اقتصادى آلمان برنامه ريخت و بطور بى نظيرى موفق شد، حال آنكه همان (شاخت) براى كشور (اندونزى) برنامه ريزى كرد و شكست فاحشى خورد، و علتش هم اين است كه برنامه ريزى تنها اگر برخواسته از نفسيات و شرايط فرهنگى و اجتماعى مردم نباشد ارزش ندارد، گرچه خود برنامه ريزى درست و براى كشورى باشد مانند اندونزى كه از لحاظ نيروى انسانى غنى بوده و داراى (بيش از صد ميليون) نفر است و از حاصل خيزترين سرزمينها مى باشد.

 و علت شكست (عبدالناصر، شاه مخلوع، عبدالكريم قاسم، عبدالسلام عارف، بكر، صدام و غيره) در پياده كردن نظام (سوسياليسم)، (كمونيسم)، (اصلاحات ارضى) و غير از آن از عوامل اقتصادى همين است كه خواستند در كشورهائى كه مردم آنها از نظر عقيده و نظام جز به اسلام ايمان ندارند، آنها را پياده كنند، و خيلى آشكار است كه اقتصاد اسلامى اى كه در نهاد مسلمانان نهفته و قرآن و سنت بر آن دلالت دارد، با تمام اين سيستمهاى اقتصادى مغايرت دارد.