فهرست

مؤلفات

 اقتصاد

صفحه اصلى

  

كاخ انوشيروان

شاعر مى گويد: ثروت و اهل و عيال، غير از امانت چيز ديگرى نيست، و ناچار يك روز بايد اين امانتها را واگذاريم.

به راستى هم ثروت انسان امانتى بيش نيست و روزى مى آيد كه بايد آن را پس بدهيد، بنا بر اين بهتر نيست انسان از اين امانت بهره بردارى كند، و توشه اى فراهم نمايد كه سبب خوشنامى او در دنيا و پاداش شايسته او در آخرت گردد؟ در صورتى كه به زودى، روزى مى آيد و كسى كه توشه ندارد سخت پشيمان است و پشيمانى هم به حال او نفعى ندارد؟!

مى گويند: انوشيروان، كاخ باشكوهى ساخت و حكما، فلاسفه، رؤساء و وزراء به تماشاى كاخ او آمدند، آن طور كه شايسته بود از كاخ تعريف و تمجيد نمودند، در اين ميان دانشمندى وارد شد، انوشيروان از او پرسيد: آيا شما در اين قصر عيبى مشاهده مى كنى؟!

دانشمند گفت: آرى، عيب بزرگى سراغ دارم! انوشيروان با تعجّب سؤال كرد: آن عيب كدام است؟

دانشمند گفت: عيب كاخ اين است كه: هنگامى داخل آن مى شوى امّا ديگر نمىتوانى خارج شوى، يا اينكه يكوقت از آن بيرون مىروى و ديگر قدرت داخل شدن نخواهى داشت! آرى، يا در قصر مى ميرى و يا بيرون از كاخ خواهى مرد و تو را زير خاك مى كنند و هرگز داخل قصر نخواهى شد.

اميرالمؤمنين (ع) با گروهى از ياران خود از كنار كاخ انو شيروان عبور مى كرد، يكى از كسانى كه شرف حضور داشت گفت: بادها بر ويرانه هاى ديار آنها مى وزد، مثل اينكه آنها بر وعده گاههاى خود رفته اند.

اميرالمؤمنين (ع) فرمود: آيا سخن خداى بزرگ را نخوانده اى كه فرموده است:

(چه بسا باغها، چشمه ها، زراعتها، مقام بزرگوارانه و نعمتهائى را كه از آن برخوردار بودند باقى گذاشتند، همينطور ما اين ارثها را به جمعيّت ديگرى واگذار مى كنيم)(1) .

سرگذشت ابراهيم ادهم

آيا چيزى هست كه تو مالك آن باشى؟ اگر گمان مى كنى آنچه دارى مالك واقعيش تو هستى اشتباه بزرگى كرده اى، و اگر مى دانى آنچه دارى مالك واقعى آن نيستى چرا از آن بخشش نمى كنى؟ و حق خدا و مردم را نمى پردازى تا از وبال و گرفتارى آن روزى كه مال و فرزندان به حال كسى نفعى ندارد، جز اينكه كسى با قلب سليم به پيشگاه خدا آيند(2)، در امان باشى؟

اميرالمؤمنين (ع) فرمود: (هركس در مال خود دو شريك دارد وارث و حوادث) مى گويند: ابراهيم ادهم پادشاه بود، يك روز با گروهى از وزيران در كاخ پادشاهى و پرشكوه خود نشسته بود، ناگاه از بيرون كاخ ناله اى شنيد، فهميد فقيرى مى خواهد داخل كاخ شود، امّا نگهبانان مانع او مى شوند، فقير در حالى كه مضطرب و نگران بود از بيرون كاخ فرياد زد: مگر اينجا كاروانسرا نيست؟!

وقتى پادشاه اين جمله را شنيد سخت خشمناك شد مخصوصاً از اينكه فقيرى درب قصرش معطّل و به انتظار مانده است، بعد دستور داد او را وارد كنند، وقتى فقير مقابل پادشاه حاضر شد، پادشاه گفت: براى چه مى خواستى داخل شوى؟ فقير گفت: مى خواستم اينجا اندكى استراحت كنم! ابراهيم گفت: چرا به قصر كاروانسرا مى گويى؟ فقير گفت: اى پادشاه! آيا اين كاخ را مخصوص تو ساخته اند يا پيش از تو براى ديگرى هم ساخته شده است؟ ابراهيم گفت: اين قصر از (جدّ) من بوده، و بعد به عنوان ارث به پدرم رسيده است، اكنون هم در اختيار من است، فقير گفت: بعد از تو مال كيست؟ ابراهيم گفت: به پسرم متعلق مى گردد، فقير گفت:

اينجا با كاروانسرا چه تفاوتى دارد؟ مگر غير اين است كه كاروانسرا هم محلى است كه گروهى بر آن وارد مى شوند بعد از آنجا كوچ مى كنند، بعد هم گروه ديگرى وارد مى شوند.

مرغ باغ ملكوتم، نيم از عالم خاك          چند روزى، قفسى ساخته اند از بدنم

پادشاه از اين سخنان تكانى خورد و به خود آمد و تصميم گرفت پادشاهى را ترك كند، سپس شبانه از كاخ خارج شد، لباس خشن پوشيد و سر به بيابان گذاشت، و از پارسايان معروف گشت!

روزى در كاخ، و روزى ديگر در كوخ

در تاريخ آمده است: شخصى فقيرى را ديد كه درب يكى از مسجدهاى بغداد گدائى مىكرد، در حالى كه چشمش نابينا بود و لباسهاى كهنه اى به تن داشت فقير با ناله درد ناكى مىگفت: به من رحم كنيد، من ديروز اميرالمؤمنين بودم و امروز فقير مسلمين! مرد مىگويد: وقتى احوال او را جويا شدم، گفتند: وى القاهر بالله خليفه عباسى است، او يك روز خليفه و پادشاه بود، امّا بستگانش او را از خلافت بركنار نمودند، چشمانش را كور كردند، و او را از بارگاهش بيرون كردند!

يك وقت هم فقيرى پيش پدرم آمد و اظهار فقر نمود، پدرم مبلغ قابل اهميتى به او كمك كرد، به پدرم گفتم: چرا اينقدر زياد به او كمك كردى، در صورتى كه هيچوقت به اين گونه افراد، به اندازه يك فقير بيشتر نمىدادى؟! پدرم گفت: اين مرد يك روز از تجّار آبرومند و محترم بود امّا الآن وضع او اينطور بود كه ملاحظه كردى..

آرى، "اين دنيا است كه با صداى بلند فرياد مىزند: بترسيد بترسيد.. از غافلگير كردن سرسختانه من، لبخند و قيافه زيباى من شما را فريب ندهد و مغرور نكند، زيرا سخن و ظاهر من خوشحال كننده است، امّا كردارم نسبت به شما گريه آور است(3).

آيا انسانى كه اين حقيقت را مىداند، بازهم ممكن است به دنيا و مال آن اعتماد كند؟ انسانى كه حقوق مال خود را نمىپردازد، بايد درست فكر كند، آيا اگر حقوق مال خود را خارج كند، ثروتش ناقص مىشود؟!

به فرض اينكه از ثروتش هم چيزى كم شود، آيا خارج نكردن حقوق الهى از مال، مىتواند از مشكلات بيمارىها، حوادث، شكستها و خسارتهاى ديگر جلوگيرى كند؟!

فريب و زيان:

اميرالمؤمنين (ع) نامه اى به معاويه پسر ابى سفيان نوشت كه متن آن چنين است:

(بسم الله الرحمن الرحيم، دنيا فريب مىدهد، زيان مىرساند و مىگذرد والسلام)(4).

اين سه كلمه، حقيقت دنيا را، در زيباترين معنى و صحيح ترين عبارت بيان كرده است، و چنانچه انسان، اندكى هم فكر كند، راه رشد و پيشرفت خود را، پيدا مىكند و خويشتن را رها نمىكند كه به خاطر ندادن حقوق خدا و حقوق فقراء و اسلام، گرفتار عذاب و عقوبت گردد.

 

1 ـ سوره دخان، آيه 27 ـ 25.

2 ـ اشاره به آيه: (يوم لا ينفع مال و لا بنون الاّ من أتى الله بقلب سليم (سوره شعراء، آيه88 و 89.

3 ـ هي الدنيا تقول بملء فيها حذار حذار من بطشي وفتكي.

4 ـ الدنيا تغر وتضر و تمر، نهج البلاغة، حكمت 407.

خواه بنه مايه و خواهى، بباز          كانچه دهند، از تو ستانند باز