| مؤلفات |
| به هلاكت رسيدن معاويه |
|
هنگامى كه معاويه در دمشق، در نيمه رجب سال شصت هجرى به هلاكت رسيد، فرزندش يزيد در (هوران)(1) بسر مى برد، ضحاك بن قيس(2) كفن او را برداشته و بر بالاى منبر رفت، و پس از حمد و ثناى خداوند چنين گفت: (معاويه پشتيبان و ياور و جدّ اعراب بود، خداوند بوسيله او فتنه ها را از ميان برد و وى را بر بندگانش به حكومت برگزيد و به وسيله او كشورها را فتح نمود، او اكنون درگذشته و اين كفن اوست، ما او را در آن پيچيده و در قبر قرار مى دهيم تا با اعمال و كردار خود تا قيامت تنها بماند، و هركس هم كه مى خواهد شاهد باشد، حاضر شود. پس از آن ضحاك بر وى نماز خوانده و در مقبره (باب الصغير) دفن نمود، سپس نامه اى براى يزيد فرستاد و به وى در مرگ پدرش تسليت گفت و از او خواست كه به سرعت بدانجا رفته و از مردم مجدّدا بيعت بگيرد و در پايان نامه نوشت: فرزند ابى سفيان درگذشت و تو را پس از خود بجاى گذارد، پس بيا و ببين كه چه كارى بايد انجام دهى، ما به وظيفه خود عمل كرديم، تو نيز به جانب ما بيا چون اميد ما بعد از او به تو است. يزيد به طرف دمشق حركت كرده و سه روز پس از دفن معاويه، بدان رسيد، ضحاك به همراهى عدّه اى به استقبالش شتافت، هنگامى كه يزيد آنان را ديد، ضحاك ابتدا او را بر قبر پدرش برد، او بر قبر نماز خوانده، و سپس وارد شهر شد و براى كارگزاران دولت در مناطق مختلف نامه هايى نوشته و آنان را از درگذشت پدرش باخبر ساخته و بر كارشان ابقا كرد، پس از آن عراقين(3) را با اشاره (سرجون)(4) خدمتگزار معاويه به (عبيدالله بن زياد) واگذار كرد و براى (وليد بن عتبه) در مدينه نوشت: (امّا بعد: معاويه يكى از بندگان خدا بود كه خداوند او را گرامى داشته و برگزيده و بدو قدرت و مكنت بخشيد، و پس از آن جان او را گرفته و به سوى خود و پاداش و كيفر خود فرا خواند، او با قدرت و شوكت زندگى كرده و با فرا رسيدن اجلش درگذشت. او با من عهد كرد و وصيّت نمود كه از خانواده ابى تراب(5) به خاطر عادتشان به خونريزى برحذر باشم و تو اى وليد مىدانى كه خداوند انتقام خون عثمان را كه از آل ابى سفيان است خواهد گرفت، زيرا كه آنان ياوران حق و طالبان عدالتند، و هنگامى كه اين نوشته من به تو مى رسد، از تمام مردم مدينه بيعت بگير). و همراه با نامه اش، نوشته كوچكى فرستاد كه در آن نوشته بود: (از حسين (ع) و عبدالله بن عمر و عبدالرحمن بن أبى بكر و عبدالله بن زبير به سختى بيعت بگير و هركس را كه از بيعت سرباز زد گردن بزن و سرش را برايم بفرست). وليد نيز، انجام اين كار را شروع كرد، او نيمه شب، به دنبال امام حسين (ع) و ابن زبير فرستاد تا از فرصت استفاده كرده و پيش از بقيّه مردم از آنان بيعت بگيرد، فرستاده او (عبدالرحمن بن عمر) آنان را همراه با فرزند عثمان بن عفّان در مسجد پيامبر (ص) ملاقات كرد. ابن زبير از اين دعوت بى موقع كه در غير وقتى كه وليد براى ديدار مردم مى نشيند انجام گرفته بود به شك و ترديد افتاد ولى امام حسين (ع)، او را از يك امر غيبى، يعنى به هلاكت رسيدن معاويه و اينكه او مى خواهد براى او از آنان بيعت بگيرد آگاه كرد و آن را به وسيله خوابى كه ديده بود تأييد فرمود. حضرت در خواب ديده بود كه در خانه معاويه آتش افروخته شده و منبر او واژگون گشته است. امام حسين (ع) به ابن زبير فرمود كه من قصد ملاقات والى را در اين هنگام دارم ابن زبير ايشان را به خاطر احتمال خطر توصيه به ترك اين كار كرد، ولى ايشان توانايى خود را بر مقابله با او اعلام كرد، و با همراهى30 تن از اهل بيت و شيعيانش با شمشيرهاى آخته و آماده مقابله، بدانجا رفت، و در حالى كه شمشير رسول خدا (ص) را در دست داشت وارد مجلس شد. پس از آن وليد، خبر مرگ معاويه را به امام داده و از او بيعت خواست. امام (ع) فرمود: كسى مثل من مخفيانه بيعت نمى كند، پس هنگامى كه مردم را دعوت به اين كار كردى، ما را هم همراه با آنان دعوت كن. وليد اين گفته را پذيرفت، ولى مروان گفت: اگر او اكنون از تو دور شده و بيعت نكرد، بعد از آن هيچگاه برانجام اين كار توانايى نخواهى يافت، مگر آنكه كشتار ميان شما فراوان شود، پس بهتر است كه او را زندانى كنى تا حاضر به بيعت گردد، و اگر نشد گردنش را بزنى. امام حسين (ع) فرمود: اى فرزند زن ناستوده، تو مرا مى كشى يا او؟ به راستى كه دروغ گفته و مرتكب گناه شدى. پس از آن رو به سوى وليد كرده و گفت: (أيّها الأمير، انّا أهل بيت النبوّة و معدن الرّسالة و مختلف الملائكة، و بنا فتح الله، و بنا يختم، و يزيد رجل فاسق، شارب الخمر، قاتل النّفس المحترمة، معلن بالفسق، و مثلى لا يبايع مثله، و لكن نصبح و تصبحون، و ننظر و تنظرون أيّنا أحقّ بالبيعة و الخلافة). ترجمه: (اى امير، ما اهل بيت پيامبريم و معدن رسالت، خانه ما محلّ آمد و شد فرشتگان است، خداوند خلقت جهان را با ما آغاز كرد، و به ما ختم خواهد كرد، و يزيد مردى شرابخوار و قاتل و متظاهر به فساد است، و شخصى مانند من با كسى مثل او بيعت نخواهد كرد، ولى شب به صبح خواهد آمد، و ما مى بينيم و شما هم مى بينيد كه كدام از ما نسبت به خلافت سزاوارتر است). پس از آن وليد به تندى سخن گفت، و صداها به بلندى گرائيد و در نتيجه نوزده نفر از سى نفر كه خنجرهاى خود را بيرون آورده بودند به داخل ريخته، و امام (ع) را به زور خارج كردند. مروان به وليد گفت: گفته مرا ناديده گرفتى، به خدا قسم به انجام اين كار موفّق نخواهى شد، وليد گفت: واى بر تو اى مروان، براى من كارى را انتخاب كردى كه موجب از ميان رفتن دين من است، (حسين را، در صورتى كه راضى به بيعت نشد بكشم؟) به خدا سوگند در روز قيامت كسى را كه به خاطر خون حسين (ع) مؤاخذه كنند كفّه اعمال نيك او سبك بوده و خداوند بدو با نظر لطف نگاه نكرده و تزكيه نمى نمايد و عذاب دردناكى در انتظار اوست. در آن شب، امام حسين (ع) قبر جدّ خود (ص) را زيارت كرد و نورى از قبر بر او تابيد، پس گفت: (سلام بر تو اى رسول خدا، من حسين (ع) فرزند فاطمه (ع) هستم، فرزند تو و فرزند دختر تو، فرزندى كه مرا در امّت خودت به جانشينى انتخاب كردى، پس شاهد باش كه اينان مرا تنها گذارده و به من توجّهى نمى كنند و بدينوسيله شكايت خود را تا هنگام ديدار تو اعلام مى كنم). و سپس تا صبح آن روز به نماز و عبادت پرداخت. وليد كسى را فرستاد تا از حسين (ع) كسب خبر كند، و چون او نتوانست ايشان را در منزل پيدا كند، تصوّر كرد كه به خارج از مدينه رفته است، پس به خاطر عدم ابتلاى به او خدا را شكر كرد. در هنگام صبح، مروان، با ابا عبدالله (ع) ملاقات كرده، و نصيحتى را كه شايسته او و امثال او بود به امام (ع) گفت، او از امام (ع) خواست كه با يزيد بيعت كند چرا كه اين كار خير دنيا و آخرت را در پى خواهد داشت! امام (ع) به او گفت: (على الاسلام السّلام، اذ قد بليت الأمّة براع مثل يزيد، ولقد سمعت جدّى رسول الله (ص) يقول: الخلافة محرّمة على آل أبى سفيان، فاذا رأيتم معاوية على منبرى فابقروا بطنه، و قد رآه أهل المدينة على منبره فلم يبقروا، فابتلاهم الله بيزيد الفاسق). ترجمه: (فاتحه اسلام بايد خوانده شود حال كه زمام امّت را كسى مثل يزيد در دست گرفته، و شنيدم كه جدّم رسول خدا (ص) مى گفت: خلافت بر خانواده ابى سفيان حرام گشته است، پس اگر معاويه را بر سر منبر من يافتيد، شكم او را بدريد، ولى مردم مدينه او را بر منبر پيامبر (ص) يافته، و اين كار را نكردند، و بنا بر اين خداوند آنان را به يزيد فاسق مبتلا نمود). و بحث بين آنان به درازا كشيد تا آنكه مروان با عصبانيّت دور شد. شب بعد، امام (ع) دوباره بر سر قبر جدّش (ص) رفته و چند ركعت نماز خوانده و گفت: (خداوندا، اين قبر پيامبر تو محمد (ص) است، و من فرزند دختر پيامبرت هستم، و آنچه را كه بر من گذشت مىدانى، خدايا، من كار شايسته را دوست دارم، و از كار ناشايست روى گردانم، و از تو اى بزرگوار مهربان، به حقّ اين قبر و به حقّ كسى كه در آن است مى خواهم كه براى من چيزى جز آنچه كه رضاى تو و رضاى پيامبرت در آن است نخواهى، و سپس گريست). نزديكيهاى صبح، سر خود را بر قبر گذارده و به خواب رفت، در خواب پيامبر (ص) را به همراه گروهى از ملائكه كه در سمت راست و چپ و پيشاپيش او بودند ديد كه او را به سينه خود چسبانيده و بين چشمان او را بوسيده و گفت: (عزيز من اى حسين، تو را مى بينم كه به همين زوديها، در حالى كه در خون خود غوطه ور و سرت بريده شده است، در سرزمين كربلا در ميان گروهى از امّت من افتاده اى و در آن حال تشنه اى و به تو آب نمى دهند، و آنان پس از آن از من درخواست شفاعت مى كنند، خداوند شفاعت مرا نصيب آنان نكند، عزيز من اى حسين، پدر و مادر و برادرت نزد من آمده و مشتاق ديدار تو بودند) پس حسين (ع) گريسته و از جدّ خود خواست كه او را همراه خود به قبر خود ببرد، ولى پيغمبر (ص) فرمود: (بايد شهادت نصيب تو شود تا خداوند ثواب عظيم آن را به تو عطا فرمايد، پس به راستى كه تو و پدرت و عمويت و عموى پدرت در روز قيامت با همديگر و در يك گروه واحد برانگيخته مى شويد و به بهشت مى رويد). پس امام (ع) بيدار شد و خواب خود را بر اهل بيتش بازگو كرد، غم شديدى بر آنان حكمفرما شد و همگى به شدّت گريستند و به نزديك بودن زمان وعده اى كه پيامبر، در گذشته از آن خبر مى داد پى بردند، و به خاطر اصرارى كه در حفظ نور پيامبرى و جلوگيرى از فقدان آن موهبتهاى الهى داشتند، دور او را فرا گرفته و موافقت با يزيد و يا دور شدن از آن شهر را از او خواستند. (عمر اطرف) گفت: (ابو محمد، امام حسين (ع) از پدرش امير مؤمنان (ع) نقل كرد كه تو كشته مى شوى، پس اگر بيعت كنى براى تو بهتر است). امام حسين (ع) فرمود: (پدرم به من گفت كه رسول خدا (ص) او را از كشته شدنش و كشته شدن من مطّلع فرموده، و اينكه محلّ دفن او در نزديكى محلّ دفن من خواهد بود، آيا فكر ميكنى چيزى تو مى دانى كه من نمى دانم؟ و من هيچگاه تن به ذلّت و خوارى نمى دهم و حضرت فاطمه(س) شكايت خود را از امّت پيامبر به خاطر آزار و اذيّت فرزندانش به پيامبر خواهد برد و هركس كه فرزندان حضرت فاطمه(س) را بيازارد وارد بهشت نخواهد شد). محمد بن حنفيّه گفت: (برادر، تو از همه مردم نزد من محبوب تر و گرامى ترى و من از هيچكس از مردم نصيحت خود را دريغ نمى كنم، و تو نسبت به آن مستحق ترى، بيعت با يزيد بن معاويه و بلادى كه زير فرمان اوست را رد كن، و سپس فرستادگانى به سوى مردم بفرست، اگر با تو بيعت كردند، خدا را شكرگزار و اگر مردم گرد شخص ديگرى جمع شدند، خداوند بدين وسيله دين و عقل تو را كم نكرده و فضل و بزرگوارى تو بدين وسيله از ميان نمى رود. و من مى ترسم كه تو، به يكى از اين شهرها و مناطق بروى و مردم در ميان خود اختلاف كنند و گروهى طرفدار و گروهى ديگر مخالف تو شوند، و بين آنان كشتار شود و تو اوّلين قربانى آن گردى، و در آن صورت بهترين مردم و برترين آنان چه از نظر شخص خود، و چه پدر و مادرش، خونش پايمال تر و خانواده اش ذليل تر شوند). امام حسين (ع) فرمود: (به كجا بروم؟). گفت: (به مكّه برو، پس اگر احساس اطمينان و آرامش كردى بمان وگرنه سر به ريگزارها و درّه هاى كوهها گذاشته و به شهر ديگرى برو تا آنكه ببينى سرنوشت مردم به كجا خواهد كشيد، بدين ترتيب راه صواب و كارى محتاطانه انجام داده اى تا آنكه كارها، خود پيش بيايد و هيچگاه وضعيّت كارها بدتر از آن هنگام كه آن را ترك مى كنى نخواهد شد). امام حسين (ع) فرمود: (برادر، حتّى اگر در تمام دنيا هم پناهگاه و مأوايى نبود باز هم با يزيد بن معاويه بيعت نمى كردم). در آن هنگام محمد بن حنفيّه، با گريه كلام او را قطع كرد. امام حسين (ع) فرمود: (برادر، خداوند به تو جزاى خير عطا فرمايد، مرا نصيحت كرده و راه صواب را نشان دادى، و من عازم خروج به سمت مكّه هستم و من و برادرانم و فرزندان برادرم و هواداران و حمايت كنندگانم براى اين كار آماده شده ايم، دستور و تصميم آنان، دستور و تصميم من است. و امّا تو در مدينه بمان و به من بر عليه آنان كمك و يارى برسان و چيزى را از كارهاى آنان بر من پوشيده مدار). پس از آن از نزد فرزند حنفيّه برخاسته و به مسجد رفت، در حالى كه مى گفت: (لا ذعرت السّوام فى فلق الصّبح معـيرا ولا دعيـت يــزيـدا يوم أعطى مخافـة الموت ضيمـا والمنايـا يـرصدننى أن أحيـدا) ترجمه: (من دست بيعت با يزيد نخواهم داد و از اينكه صبحگاه بر ما بشورند و ما را محاصره و زندگى ما را چپاول كنند ترسى ندارم، روزى كه خوارى زير بار ظلم رفتن را به من بدهند، به مرگ كه براى من كمين كرده است ميل بيشترى خواهم داشت)(6). ابو سعيد المقبرى گفتار او را شنيد، و دانست كه كار بزرگى در پيش دارد. ام سلمه گفت: (از اينكه به سوى عراق مى روى، ناراحت مباش، چرا كه من از جدّ تو، پيامبر خدا شنيدم كه مى گفت: فرزند من حسين در سرزمين عراق و در محلّى به نام كربلا به شهادت مى رسد، و از تربت پاك تو مقدارى در يك ظرف شيشه اى دارم كه پيامبر (ص) آن را بمن داد). امام حسين (ع) فرمود: (مادر مهربان، من هم مى دانم كه از روى ظلم و دشمنى كشته خواهم شد، و خداوند چنين خواسته است كه خانواده و خويشانم بى پناه و دربدر، و فرزندان و كودكانم كشته و اسير گشته و هرچه كمك مى خواهند، هيچكس بدانان يارى نرساند). ام سلمه گفت: (بسيار عجيب است، تو كه ميدانى چنين است، پس به كجا مى روى؟). امام (ع) فرمود: (مادر، اگر امروز نروم، فردا خواهم رفت، و اگر فردا نروم، پس فردا خواهم رفت، و به خدا هيچ گريزى از مرگ نيست، و من روز و ساعتى را كه در آن به قتل خواهم رسيد مى دانم و محلّ دفن خود را هم به همان اندازه كه تو را مى شناسم، مى دانم، و همانطور كه به تو نگاه مى كنم به آن نظر مى افكنم، و حتّى اگر بخواهى محلّ دفن خود و يارانم را هم به تو نشان مى دهم). امّ سلمه از او خواست كه چنين كند، او نيز تربت خود و يارانش را بدونشان داده و مقدارى از آن خاك را به او عطا فرمود و از او خواست كه در ظرفى از آن نگهدارى كند و هرگاه ديد خون از آن فوران مى كند بداند كه او كشته شده است. و بعد از ظهر روز دهم محرّم، ام سلمه به هردو ظرف نگاه كرد و ديد كه از آنها خون فوران مى كند. اين مسئله براى زنان بنى عبدالمطلب بسيار سنگين و گران آمد، و شروع به شيون و زارى نمودند، امام (ع) به ميان آنان رفته و آنان را ساكت كرده و فرمود: (شما را به خدا قسم مى دهم كه دست از اين كار به خاطر جلوگيرى از معصيت خدا و رسول او برداريد). گفتند: چرا از شيون و گريه دست برداريم در حاليكه امروز نزد ما مثل روزى است كه در آن رسول خدا (ص) و حضرت على (ع) و حضرت فاطمه(س) و امام حسن (ع) و زينب و ام كلثوم در گذشتند، و او را به خدا قسم دادند كه خود را از اين مهلكه نجات دهد. و بعضى از عمّه هاى او به وى خبر دادند كه هاتفى غيبى مى گويد: و أنّ قتيل الطّف من آل هاشم أذلّ رقابا من قـريش فـذلّت يعنى: (شهيد روز عاشورا از دودمان هاشم است كه گردنكشان قريش را خوار كرد). امام (ع)، آنها را دلدارى داده و به آنان خبر داد كه اين واقعه، بايد اتّفاق افتد، و خداوند چنين خواسته است، و از آن گريزى نيست. (عبدالله بن عمر بن الخطّاب)، از امام خواست كه در مدينه بماند، امام (ع) درخواست او را رد كرده و فرمود: (اى عبدالله، كارهاى دنيا بر خداوند آسان است، مى دانى كه سرپيچى فرزند زكريا، نشانه عمل زشت بنى اسرائيل است و سر من نشانه جنايت بنى اميّه خواهد بود، نمى دانى كه بنى اسرائيل، هفتاد پيامبر را در طىّ طلوع آفتاب به قتل مى رساندند و سپس به خريد و فروش خود بطور عادى مشغول مى شدند، مثل آنكه هيچ گناهى را مرتكب نشده بودند، پس از آن بود كه خداوند از آنان انتقام سختى گرفت). و هنگامى كه ابن عمر، از عزم و تصميم حتمى امام مبنى بر ترك مدينه آگاه شد به ايشان گفت: (اى ابا عبدالله، محلّى را كه رسول خدا (ص) آن را مى بوسيد به من نشان بده، ايشان ناف خود را نشان دادند و او هم سه بار آن را بوسيده و گريست). پس از آن امام به او فرمود: (تقواى خداوند را فراموش مكن، و از يارى من دست برندار). |
|
وصيت امام (ع) |
|
امام (ع) پيش از خروج از مدينه وصيّت نامه اى نوشت كه در آن فرمود: (بسم الله الرحمن الرحيم: هذا ما أوصى به الحسين بن على بن أبي طالب الى أخيه محمد المعروف بابن الحنفيّة، انّ الحسين يشهد أن لا اله الاّالله وحده لا شريك له، و أنّ محمدا عبده و رسوله، جاء بالحقّ من عنده، و انّ الجنّة حقّ، والنار حق، والساعة آتية لاريب فيها، و أنّ الله يبعث من فى القبور. انّى لم أخرج أشراً ولا بطراً ولا مفسداً ولا ظالماً، و انّما خرجت لطلب الاصلاح فى امّة جدّى (ص)، و أريد أن آمر بالمعروف و أنهى عن المنكر، و أسير بسيرة جدّى و أبى علىّ بن أبى طالب عليه السلام، فمن قبلنى بقبول الحق، فالله أولى بالحق، و من ردّ عليّ هذا، أصبر حتّى يقضى الله بينى و بين القوم بالحق، و هو خير الحاكمين. و هذه وصيّتى اليك يا أخى، و ما توفيقى الاّ بالله عليه توكّلت و اليه أنيب). ترجمه: بسم الله الرحمن الرحيم: اين وصيّت نامه حسين بن على (ع) براى برادرش محمد بن حنفيّه است اينكه حسين شهادت مى دهد كه جز خدا، خدايى نيست و او هيچ شريكى ندارد، و آنكه محمد (ص) بنده و فرستاده اوست كه به حق از طرف خداوند برانگيخته شد، و آنكه بهشت و دوزخ حق است، و مرگ فرا خواهد رسيد، و هيچ گريزى از آن نيست، و آنكه خداوند مردگان را در روز قيامت بر مى انگيزد. و من از روى طغيانگرى و فساد و ظلم قيام نكردم، بلكه به خاطر اصلاح امّت جدّم رسول الله (ص) برخاسته و خواستار امر به معروف و نهى از منكر هستم، و مى خواهم بر طبق سيره جدّم رسول خدا (ص) و پدرم علىّ بن أبى طالب (ع) عمل كنم. بنا بر اين هركس به حق، مرا قبول كند، خدا در آن اولى است و هركس آن را رد كند، صبر مى كنم تا خداوند ميان من و قوم من داورى كند و او بهترين داوران است. و اين وصيّت من به توست، اى برادرم، و از خداوند طلب توفيق كرده، و بر او توكّل و توبه مى كنم). پس از آن وصيّت نامه را پيچيده و مهر كرد و به برادرش محمد داد. امام (ع) پس از آن از مدينه به طرف مكّه در شب يكشنبه، دو شب پيش از پايان ماه رجب حركت كرد در حالى كه فرزندان و برادران و فرزندان برادرش امام حسن (ع) و اهل بيت او، او را همراهى مى كردند و او چنين مى خواند: (پس از آن خارج شد در حالى كه محتاط و ترسان بود و مى گفت خداوندا مرا ازاين قوم ظالم نجات بخش). پس از آن راه اصلى را در پيش گرفت، به او گفته شد: از اين راه باز گرد، تا اگر كسى دنبال تو بيايد تو را نيابد، همچنان كه ابن الزبير چنين كرد، فرمود: (نه به خدا از اين راه جدا نمى شوم تا آنكه خداوند آنچه را كه مقدّر كرده است به انجام برساند). و در روز جمعه، سوم شعبان وارد مكّه شد. پس از آن به خانه عباس بن عبدالمطلب وارد شد، و مردم مكّه و مناطق اطراف آن به نزد او رفت و آمد مى كردند، ابن زبير نيز همراه ديگران به نزد ايشان رفت، گرچه ورود امام (ع) به مكّه بر او گران آمد چرا كه امام، نزد مردم اعتبار و نفوذ بيشترى داشت و تا هنگامى كه امام (ع) در ميان آنان بود، با ابن الزبير بيعت نمى كردند. امام حسين (ع)، در يكى از روزها به زيارت قبر جدّه اش حضرت خديجه(س) رفته و در آنجا نماز خوانده و دعا و زارى نمود. |
|
امام (ع) در مكه |
|
در مكّه، امام (ع) نامه اى در پنج نسخه براى رؤساى (پنجگانه) در بصره نوشت، كه عبارت بودند از: مالك بن مسمع بكرى، احنف بن قيس، منذر بن جارود، مسعود بن عمرو، قيس بن هيثم و عمرو بن عبيد بن معمر، و اين نامه ها را توسّط يكى از خدمتگزارانش به نام (سليمان) براى آنها ارسال داشت، در اين نامه آمده بود: (و بعد آنكه: خداوند محمد (ص) را از ميان بندگانش برگزيده و او را با پيامبرى برترى بخشيد، و جهت رسالت خود انتخاب نمود، پس از آن او را به سوى خود فرا خواند. پيامبر بندگان خدا را نصيحت فرموده، و آنچه را كه خداوند برايش فرو فرستاده بود به مردم ابلاغ كرد. و ما خانواده و ياران و جانشينان و ورثه او هستيم، و از همه مردم جهت تصدّى جانشينى او در ميان مردم مستحق تر هستيم. ولى قوم ما اين حق را به خود اختصاص داد، و ما براى جلوگيرى از تفرقه و خونريزى بدين كار تن داديم، با آنكه مى دانيم كه ما از كسانى كه اين منصب را اشغال كرده اند، حقّ بيشترى در تصدّى آن داريم و من فرستاده خود را با اين نوشته به سوى شما مى فرستم و به پيروى از كتاب خدا و سنّت پيامبرش مى خوانم، چرا كه سنّت، از ميان رفته و بدعت زنده شده است. پس اگر از من اطاعت كنيد، شما را به راه رشد رهنمون مى شوم).
|
|
1 ـ (هوران) يا (حوارين) (به صيغه تثنيه) يكى از قراى حلب است كه (ميسون) مادر يزيد عليه اللّعنه، پس از آنكه معاويه او را طلاق داد، به آنجا نزد خانواده اش رفته بود، و يزيد هم بسيارى از اوقات خود را در آنجا براى عيش و نوش مى گذراند. 2 ـ ضحاك بن قيس فهرى (متوفّى در سال65 هجرى): رهبر قبايل قيس عيلان، و از نزديكان معاويه و والى كوفه بود. وى از عبدالله بن زبير پشتيبانى نموده و با خلافت مروان بن حكم مخالفت نمود. 3 ـ در گذشته به (كوفه و بصره) گفته مى شد. 4 ـ از مسيحيان دمشق و مستشار مالى معاويه بود، فرزندانش مناصب مالى و ادارى را در دست داشتند، و خانواده اش تا برسر كار آمدن (وليد بن عبدالملك) در خدمت حكومت اموى بودند. 5 ـ يكى از القاب حضرت على (ع) است كه پيامبر براو نهاده، و گاهى اوقات او را به آن مى ناميد. 6 ـ دو بيت فوق از (يزيد بن مفرغ) است كه به چند صورت مشابه هم در كتب مختلف نقل شده است، و امام (ع) اين دو بيت را در دو مورد بيان فرموده، يكى در مورد فوق، و ديگرى در پاسخ به فرستاده ابن سعد، در هنگام روبرو شدن دو لشكر در سرزمين كربلا، و در آن هنگام كه از طرف ابن زياد دستور سختگيرى بر امام (ع) و قطع آب از او به آن حضرت ابلاغ شد فرمود. |