| مؤلفات |
|
نامه هاى مردم كوفه |
|
در مكّه، نامه هاى مردم كوفه به او رسيد كه از او مى خواستند نزد ايشان برود، چرا كه امام نداشتند، از طرفى (نعمان بن بشير) را درمواقع نماز جمعه و جماعت تنها مى گذاشتند، و از اطراف او پراكنده شده بودند. نامه ها زياد شد بطورى كه در عرض يك روز ششصد نامه به امام رسيد و از نمايندگان مختلف، دوازده هزار نامه به وى دادند و در هركدام از اين نامه ها، بر درخواست خود اصرار مى كردند، و امام (ع) به آنان پاسخى نمى داد. تا آنكه آخرين نامه از (شبث بن ربعى) و (حجار بن ابجر)، و (يزيد بن الحارث) و (عروة بن قيس) و (عمرو بن الحجاج) و محمد بن عمير بن عطارد) بود كه در آن آمده بود: (مردم منتظر تو هستند و هيچ نظرى جز نظر تو ندارند، پس اى فرزند رسول خدا، عجله كن، چرا كه سرزمين ما سبز شده و ميوه هايش رسيده و گياهان از زمين سربرآورده و درختان، برگهاى سبز خود را ظاهر كردند، پس اگر مى خواهى بدين جا بيا كه در اين صورت در ميان سربازان آماده به خدمتت قدم خواهى نهاد). |
|
جواب امام (ع) |
|
هنگامى كه به اندازه يك خورجين نامه نزد امام (ع) گرد آمد، يك نامه براى آنها نوشته و به دست (هانى فرزند هانى سبيعى) و (سعيد ابن عبدالله حنفى) داد كه در آن آمده بود: (از اظهار محبّت شما در زمينه درخواست از اينجانب جهت آمدن نزد شما، توسّط نامه هايتان مطّلع شدم، بدين وسيله برادر و پسر عمو و فرد مورد اعتماد خود از خانواده ام، (مسلم بن عقيل) را به نزد شما مى فرستم تا از واقعيّت امر شما آگاه شده و به من به وسيله نامه اطلاع دهد تا اگر وضعيّت شما آنچنان بود كه در نامه هايتان ذكر شده، و توسّط فرستادگان شما گفته مى شد، انشاءالله به سرعت به نزد شما خواهم آمد). پس از آن مسلم بن عقيل (ع) را به همراهى (قيس بن مسهر صيداوى) و (عمارة بن عبدالله سلولى) و (عبدالرحمن بن عبدالله ازدى) به سوى آنان فرستاده و او را سفارش به تقوا و توجّه به آنچه كه مردم كوفه بر آن متّفق بودند فرمود و گفت كه اگر مردم كوفه را متّفق و هم عقيده و قابل اعتماد ديد، به سرعت برايش نامه بنويسد. پس مسلم در نيمه ماه رمضان از طريق مدينه به طرف كوفه حركت كرد و روز پنجم شوّال وارد كوفه شده و در منزل (مختار بن ابى عبيد ثقفى) فرود آمد. مردم جهت بيعت به سوى او روان شدند بطورى كه تعداد آنها به هيجده هزار نفر و بنا بر قولى بيست و پنج هزار و در حديث شعبى آمده است كه چهل هزار نفر رسيد. مسلم (ع) نامه اى توسّط (عابس بن شبيب شاكرى) براى امام (ع) ارسال داشت، و در آن او را از اتّحاد و اتّفاق مردم بر اطاعت وى و انتظار آنان جهت ورود امام مطّلع ساخت و در آن نوشت: (فرستاده هرگروه به آنان دروغ نمى گويد، در حدود هيجده هزار نفر از مردم كوفه با من بيعت كردند، پس هنگامى كه نوشته ام به تو رسيد در آمدن به كوفه عجله كن). اين جريان بيست و هفت روز قبل از كشته شدن مسلم اتّفاق افتاد همچنين به اين نامه، نوشته هاى مردم كوفه اضافه شد كه در آن آمده بود: (اى فرزند رسول الله در آمدن به اينجا عجله كن، زيرا كه در كوفه صد هزار شمشير دارى، پس تأخير روا مدار). اين مسئله، گروهى را كه هوادار بنى اميّه بودند ناراحت كرد كه از جمله آنان: (عمر بن سعد بن ابى وقّاص)، (عبدالله بن مسلم بن ربيعة الحضرمى) و (عمارة بن عقبة بن ابى معيط) بودند، اينان براى يزيد نامه اى نوشته و در آن او را از ورود مسلم بن عقيل و روى آوردن مردم كوفه به او مطّلع كردند و اضافه كردند كه (نعمان بن بشير) قدرت مقاومت در برابر آنان را ندارد. |
|
نامه يزيد به ابن زياد |
|
يزيد، براى عبيدالله بن زياد، والى او در بصره نامه اى نوشته و او را تشويق به رفتن به كوفه، جهت كسب اطمينان از جانب مسلم و يا كشتن و تبعيد او نمود. پس از آن ابن زياد با همراهى پانصد نفر از مردم بصره كه آنان را خود انتخاب كرده بود و در ميان آنان (مسلم بن عمرو الباهلى) و (منذر بن الجارود) و (شريك الحارثى) و (عبدالله بن الحارث بن نوفل) ديده مى شدند به سوى كوفه حركت كرد و در اين كار حدّاكثر كوشش خود را به كار برد بطورى كه اگر كسى از يارانش در بين راه مى افتاد، به او توجّهى نمى كرد از جمله (شريك بن الأعور) و (عبدالله بن الحارث) فرو افتادند و او از ترس آنكه مبادا امام حسين (ع) در ورود به كوفه بر او سبقت بگيرد به آنها توجّهى نكرد. و هنگامى كه وارد (قادسيه) شد خدمتكارش (مهراق) به پايين افتاد، ابن زياد به او گفت: اگر با اين حال بتوانى مقاومت كنى و بيايى، صد هزار دينار به تو مى دهم. گفت: نه به خدا نمى توانم. عبيدالله او را ترك كرده و لباسهاى يمانى و عمامه سياهى پوشيده و به تنهايى روان شد، و هرجا كه به پاسگاهى مى رسيد تصوّر مى كردند كه او امام حسين (ع) است و به او خوشامد مى گفتند، ولى او ساكت مى ماند، تا آنكه پس از گذشتن از نجف، به كوفه رسيد. مردم همه يكصدا به استقبال او شتافته و مى گفتند: خوش آمدى اى فرزند رسول خدا، پس، از اين وضعيّت ناراحت شد، و به كاخ فرمانروائى رفت، نعمان در كاخ را باز نكرد، و از بالاى ساختمان گفت: اى فرزند رسول خدا، من امانت خود را به تو نمى دهم، ابن زياد به او گفت: در را باز كن كه شب به درازا كشيد. يكى از مردان صداى او را شنيده و او را شناخت و به مردم گفت: به خدا او ابن زياد است. مردم متفرّق شده و صبح روز بعد ابن زياد مردم را در مسجد بزرگ شهر جمع كرده و خطبه اى براى آنان خوانده، و آنان را ترسانده و به بخشش اميدوار كرد و گفت: هركس كه از مخالفين اميرالمؤمنين اطلاعى داشته و آن را بما نگويد در برابر درخانه اش به دار آويخته مى شود. مسلم ترسيد كه هدف فريب و دسيسه قرار گيرد، بنا بر اين تصميم گرفت كه قبل از موعد مقرّر، شهر را ترك كند و به (عبدالله بن حازم) دستور داد كه به دوستانش كه خانه هاى اطراف را اشغال كرده بودند اطلاع دهند كه آماده عمل شوند، چهار هزار نفر گرد او جمع شده و شعار مسلمانان در روز بدر را مى دادند كه: (يا منصور أمت)(1). پس از آن پرچمى براى (عبيدالله بن عمرو بن عزيز الكندى)، رهبر كندة و ربيعه بست و به او گفت: پيشاپيش من با اسب حركت كن و براى (مسلم بن عوسجه اسدى) رهبر مذحج و اسد پرچمى بسته و گفت: همراه با مردم پياده حركت كن، و براى (ابى ثمامه صائدى) رهبر اهل تميم و همدان، و همچنين (عباس بن جعده جدلى) رهبر اهل مدينه پرچمهايى بسته و به دست آنان داد. سپس به طرف كاخ پيش آمدند، ابن زياد در كاخ پناه گرفته و درهاى آن را بست و توانايى مقاومت نداشت چون بيش از سى نفر از نگاهبانان و بيست نفر از اشراف و خدمتكاران همراه او نبود ولى به علّت نفاق مردم كوفه و عادت آنان به پيمان شكنى كه سبب شده بود هيچگاه گرد يك پرچم گرد نيايند، اين بار نيز تعداد آنان از چهار هزار نفر به سيصد نفر رسيد. و هنگامى كه از داخل كاخ فرياد زدند: اى مردم كوفه، تقواى خدا را پيشه كنيد و سبب نشويد كه اسبهاى شام بر شما بتازد چرا كه در گذشته، آنها را چشيده و تجربه كرده ايد، حتّى اين سيصد نفر نيز متفرّق شدند، زيرا فرزند، برادر و يا پسر عموى هركس نزد او مى آمد و او را وادار به بازگشت مى كرد و يا همسرش به او آويزان مى شد تا او را باز مى گرداند. پس از آن مسلم (ع) نماز عشا را در مسجد، در حالى كه تنها سى نفر همراه او بودند خوانده و در حالى كه سه نفر همراه داشت به طرف كنده پيش رفت، چيزى نمى گذرد كه حتّى كسى را نمى يابد كه راه را به او نشان دهد، پس از اسب پياده شد، و سرگردان در كوچه هاى كوفه به راه افتاده و نمى دانست به كجا برود. هنگامى كه مردم متفرّق شده و سر و صداى آنان فروكش كرد و ابن زياد ديگر صداى مردان را در بيرون كاخ نمى شنيد، به افرادى كه در كاخ همراه او بودند دستور داد كه به سايه مسجد نگاه كنند و ببينند آيا كسى در آنجا كمين گرفته يا خير. آنان شمعدانهارا به پايين انداخته و چوبهاى نى را آتش زده و با طناب به پايين مى فرستادند تا به زمين مسجد برسد، چون هيچكس را نديدند موضوع را به ابن زياد اطّلاع دادند. او نيز به جارچى گفت كه از مردم بخواهد در مسجد جمع شوند، و هنگامى كه مسجد از مردم پر شد بر بالاى منبر رفته و گفت: ابن عقيل آنچه را كه مى دانيد درايجاد اختلاف و دودستگى انجام داد، پس من از كسانى كه او را در خانه آنان مى يابيم در مى گذرم و هركس او را تحويل دهد دين خود را حفظ كرده، پس تقواى خداى را پيشه كرده و اطاعت و بيعت خود را نسبت به حكومت از دست مدهيد، و بر خود راه نافرمانى را مگشائيد. پس از آن به رئيس پليس خود، (حصين بن تميم) دستور داد كه خانه ها و راهها را خوب بازرسى كند و او را نسبت به كشته شدن هشدار داد در صورتى كه مسلم از دست او گريخته و از كوفه خارج شود. صبح روز بعد ابن زياد از محل اختفاى مسلم اطلاع يافته و (ابن اشعث) را همراه با هفتاد نفر از قبيله (قيس) جهت دستگيرى او فرستاد، مسلم با شنيدن صداى پاى اسبها از آمدن، آنان مطّلع شد و در خواندن دعايى كه بعد از نماز صبح مشغول به خواندن آن شده بود عجله كرده و زره خود را پوشيد و به (طوعه) گفت: آنچه را از نيكى كه بر عهده تو بود، انجام دادى و بهره خود را از شفاعت رسول خدا (ص) به دست آوردى، و من شب گذشته عموى خود اميرالمؤمنين (ع) را در خواب ديدم كه به من مى گفت: فردا تو با من خواهى بود. پس از آن به طرف آنان حمله ور شد. آنان نيز به خانه او حمله كردند و او آنها را از خانه خارج كرد، پس از آن به طرف او برگشتند و او دوباره به شدّت آنان را راند، در حالى كه چنين مى خواند: از مرگ گريزى نيست پس هرچه مى خواهى انجام ده، و هركس بدون شك، جام مرگ را سر خواهد كشيد، پس برخواست خدا صبر مى كنم، چرا كه فرمان الهى در ميان مردم جارى است. او در حدود چهل و يك نفر از آنان را به قتل رساند و از فرط قدرت، مردان را با دست مى گرفت و بر بالاى خانه مى انداخت، ابن اشعث از ابن زياد نيروهاى كمكى طلب كرد، ابن زياد براى ابن اشعث پيغام ملامت آميزى فرستاد. ابن اشعث در پاسخ نوشت: (تو فكر مى كنى كه مرا به سوى بقّالى از بقالهاى كوفه و يا كشاورزى از كشاورزان (حيره) مى فرستى؟ تو مرا به طرف يكى از شمشيرهاى محمد بن عبدالله (ص) فرستاده اى، پس به سرعت نيروهاى كمكى بفرست). جنگ سخت شد، مسلم با (بكير بن حمران احمرى) روبرو شد، بكير ابن حمران احمرى دو ضربه به دهان مسلم زده و لب بالاى او را شكافت و دوتا از دندانهاى جلو او را ريخت، مسلم ضربت سختى بر سر و سپس بر شانه اش زد، بطورى كه نزديك بود شمشير به داخل بدنش فرو رود، و در نتيجه اين ضربت ها مرد. سپس از بالاى پشت بام ها شروع به سنگ اندازى و انداختن نى هاى آتش زده به سر او نمودند، او نيز به شدّت با آنان مقابله و در آن كوچه ها با آنها مبارزه نمود، در حالى كه چنين مى خواند: أقسمت ألا أقتـل الاّ حرّا وان رأيت الموت شيئا نكرا كلّ امرى ء يوما ملاق شرّا و يخلط البارد سخـنا مرّا ردّ شعاع النّفس فاسـتفرّ أخاف أن أكذب أو أغـرّا يعنى: (قسم مى خورم كه كشته نشوم مگر با آزادمنشى، اگرچه مرگ را امرى گران مى بينم ولى چه مى توان كرد، هركس بالأخره روزى باناگوارى مواجه خواهد شد، همچنان كه همراه با سردى، گرمى هم هست، پراكندگى خاطر را از خود دور كن و قرار و آرامش پيدا كن، تنها مى ترسم كه به من دروغ گفته و يا به من خيانت كنند). زخمها شديد بود و خونريزى، قواى او را تحليل مى برد، پس بركنار آن خانه تكيه زد، از هر طرف با تير و سنگ به او حمله ور شدند، گفت: (شما را چه شده كه مرا مانند كفّار با سنگ مى زنيد در حالى كه من از اهل بيت پيامبران بزرگوار هستم، مگر شما حقّ پيامبر را در خاندانش رعايت نمى كنيد؟). ابن الأشعث به او گفت: (خود را به كشتن مده در حالى كه مسئوليّت تو بر گردن من است). حضرت مسلم فرمود: (آيا اسير شوم در حالى كه هنوز نيرويى در من هست؟ نه به خدا هرگز چنين چيزى اتّفاق نخواهد افتاد). و بناگاه بر ابن الأشعث حمله كرد، او نيز فرار كرد، سپس از هر طرف به او حمله ور شدند، تشنگى بر او غلبه يافت و مردى از پشت سر بر او زخم زد، مسلم بر زمين افتاده و به اسارت در آمد. و گفته شده كه براى او حفره اى ترتيب داده و آن را با خاك پوشاندند، سپس از روبرو به او حمله كردند تا آنكه بدرون آن افتاد و او را اسير كردند. او رانزد ابن زياد آوردند، بر در كاخ، كوزه اى از آب خنك ديد، گفت: مقدارى از اين آب به من بدهيد. (مسلم بن عمرو كاهلى) به او گفت: قطره اى از آن نمى نوشى تا آنكه ازگنداب دوزخ بنوشى. مسلم (ع) به او گفت: تو كه هستى؟ گفت: من كسى هستم كه حق را مى شناسم و تو آنرا انكار مى كنى و نسبت به امامم مخلص هستم و تو نيستى. ابن عقيل به او گفت: مادرت به عزايت بنشيند، چقدر سنگدل و بدگفتارى، تو اى فرزند باهله به گنداب جهنم سزاورترى، سپس نشسته و به ديوار كاخ تكيه زد. (عمارة بن عقبة بن أبى معيط) خدمتكارى به نام (قيس) را نزد او فرستاد تا به مسلم آب بدهد، ولى هربار كه خواست آب بنوشد، ظرف پر از خون مى شد، بار سوّم كه خواست آب بنوشد، ظرف پر از خون شده و دندانهاى جلويش در آن ريخت، پس مسلم آن را رها كرد و گفت: اگر تقدير آن بود كه بخورم آن را مى خوردم. غلام ابن زياد مسلم را نزد او آورد، مسلم سلام نكرد، نگهبان ابن زياد به او گفت: بر امير سلام نمى كنى؟ مسلم گفت: ساكت شو، او بر من امير نيست! و گفته شده كه او در جواب گفت: (سلام بر كسانى كه به راه راست هدايت شده اند). و اين كار را براى پيشگيرى از نتايج ناخواسته و اطاعت از دستور خداوند انجام داد. ابن زياد خنديد و گفت: اگر سلام بكنى يا نكنى در هرحال كشته خواهى شد. مسلم گفت: اگر مرا بكشى، چون در گذشته افرادى بدتر از تو، افرادى بهتر از مرا كشته اند، تو نخواهى توانست ادّعا كنى كه بدترين آدمكشان و كثيف ترين جنايتكاران و بد نهادترين و خبيث ترين افراد تاريخ هستى چرا كه كسانى هستند كه در اين مورد از تو اولى هستند. ابن زياد گفت: تو بر امام خود عصيان كردى و با اجتماع مسلمانان مخالفت كرده و فتنه ايجاد نمودى، مسلم گفت: (دروغ گفتى، كسى كه بر جامعه مسلمانان شوريد و با آنان مخالفت كرد، معاويه و فرزندش يزيد بود، و فتنه را پدرت به وجود آورد، و من ازخدا مى خواهم كه شهادت را به دست بدكارترين مردم، نصيب من گرداند). سپس مسلم خواست كه براى بعضى از خويشانش وصيّت كند، به او اجازه داده شد، او به كسانى كه روبرويش نشسته بودند نگاه كرده و عمر بن سعد را در ميان آنان ديد، به او گفت: بين من و تو خويشاوندى هست و من از تو درخواستى دارم و مى خواهم كه آن را كه مايل نيستم كسى بر آن آگاهى پيدا كند، برايم انجام دهى. او از قبول خواسته مسلم سر باز زد، ابن زياد گفت: از برآوردن حاجت پسر عمويت امتناع مكن، پس همراهش برخاست بطورى كه ابن زياد هردو را ببيند، مسلم به او وصيّت كرد كه از محل بهاى شمشير و زرهش، قرضى به مبلغ ششصد درهم را كه هنگام ورود به كوفه گرفته بود ادا كرده و جسدش را از ابن زياد بخواهد و آن را دفن نمايد و همچنين اخبار مربوط به او را به امام حسين (ع) برساند. عمر بن سعد نزد ابن زياد آمده و همهٴ آنچه را كه مسلم بطور مخفيانه به او گفته بود افشا كرد، ابن زياد گفت: (شخص امين خيانت نمى كند ولى گاهى اوقات خائن در شمار امين به حساب مى آيد). سپس ابن زياد به مسلم رو كرد و گفت: (هان اى ابن عقيل، نزد مردم آمدى و آنها را كه مجتمع بودند متفرّق كردى)؟ گفت: (خير، من براى اين كار نيامدم، بلكه مردم كوفه معتقد بودند كه پدرت نيكان آنها را به قتل رسانده، و خون آنان را ريخته و اعمال و رفتار كسرى و قيصر را تجديد كرده، ما نيز به سوى آنان آمديم تا به عدالت و كتاب خدا دعوت كنيم). ابن زياد گفت: (تو و او كه هستيد، آيا ما با آنان به عدالت رفتار نكرده ايم؟) مسلم گفت: (خداوند مى داند كه تو راست نمى گوئى و بر اساس غضب و دشمنى و سوء ظن مردم را به قتل مى رسانى). ابن زياد به او و على (ع) و عقيل و امام حسين (ع) ناسزا گفت. مسلم گفت: (تو و پدرت بر ناسزا گفتن سزاوارتريد، حال اى دشمن خدا هرچه مى خواهى انجام ده). ابن زياد به يك نفر از اهل شام دستور داد كه بر پشت بام كاخ رفته و گردنش را بزند و سر و بدنش را از بالاى بام بر زمين بيندازد، او نيز مسلم را در حالى كه خداوند را تسبيح گفته و تكبير و تهليل مى كرد به بالا برد، مسلم همچنين مى گفت: (خداوندا، بين ما و قومى كه ما را فريب داده و ذليل نموده و به ما دروغ گفتند قضاوت كن). پس از آن به طرف مدينه متوجّه شده و بر امام حسين (ع) سلام نمود. مرد شامى او را بالاى بام برده و گردنش را زده و سر و بدنش را بر زمين انداخت و ترسان از بالا به پائين آمد، ابن زياد پرسيد: ترا چه مى شود؟ گفت: در موقع قتل او مرد سياه چهره بدقيافه اى را ديدم كه انگشت خود را به دندان مى گزيد، از او فرار كردم. ابن زياد گفت: شايد متعجّب شده و خيالى تو را برداشته است، پس از آن هانى را نيز به قتل رساندند. ابن زياد دستور داد كه پاهاى مسلم و هانى را با طناب بسته و در بازارها بگردانند و سپس آنان را بطور واژگون در زباله دانى آويزان كنند. سپس دو سر را براى يزيد فرستاد. يزيد هم آنها را در يكى از خيابانهاى دمشق آويزان كرد.
|
|
1 ـ جمعيّتهاى سرى صدر اسلام معمولا بعد از بيعت با رهبر خود، شعارى سرى انتخاب مى كردند كه هر وقت آن را شنيدند، فورا خود را به رهبر برسانند، مسلم بن عقيل نيز (يا منصور أمت) كه همان شعار مسلمانان در روز بدر بود شعار خود قرار داده، و با اعلان آن شعار مردم كوفه را جمع كرد. |