| مؤلفات |
|
سفر امام حسين (ع) |
|
هنگامى كه به امام (ع) خبر رسيد كه يزيد، (عمرو بن سعيد بن العاص) را همراه با لشكرى فرستاده و سرپرست حجاج و والى امور حج نموده و به او سفارش كرده است هرجا كه حسين را ديد، اورا به قتل برساند، امام (ع) تصميم گرفت كه قبل از پايان مراسم حج، از مكه خارج شود و براى جلوگيرى از پايمال شدن حرمت خانه خدا، به انجام عمره قناعت نمود. قبل از آنكه از مكّه خارج شود، برخاسته، و اين خطابه را خواند: (الحمد لله وما شاء الله ولا قوّة الاّ باللّه و صلى اللّه على رسوله، خطّ الموت على ولد آدم مخطّ القلادة على جيد الفتاة وما أولهنى الى أسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف، و خيّر لى مصرع أنا لاقيه، كأنّى بأوصالى تقطّعها عسلان الفلوات، بين النواويس و كربلاء، فيملأن منّى أكراشاً جوفاء و أجربة سغباً، لا محيص عن يوم خط بالقلم، رضا الله رضانا أهل البيت، نصبر على بلائه و يوفّينا أجور الصابرين، لن تشذّ عن رسول الله لحمته، و هي مجموعة له في حضيرة القدس تقر بهم عينه، و تنجز لهم وعده. ألا، و من كان فينا باذلاً مهجته، موطناً على لقاء الله نفسه، فليرحل معنا، فانّى راحل مصبحاً، ان شاء الله). ترجمه خطبه: (سپاس پروردگار را سزاست و قدرت و بزرگى براى اوست و سلام و درود خداوند بر پيامبر خدا باد، مرگ بر فرزندان آدم (ع) مانند گردنبندى است بر گردن كنيزكان و شدّت اشتياق من نسبت به ديدار گذشتگانم از شوق يعقوب براى ديدن يوسف بيشتر است، و براى من مقتلى مقدّر شده كه ناچار از آن هستم، مى بينم كه بند بندبدنم را گرگهاى بيابان گرد (لشكر كوفه) پاره كرده و با آن شكم و تهيگاههاى آمال و آرزوهايشان را پر مى سازند. از روزى كه قلم قضا بركسى رانده گريزى نيست، و رضاى خدا، رضاى ما اهل بيت است، بر بلاى او صبر مى كنيم و به ما اجر صابران را عطا مى فرمايد. هيچ پاره گوشتى از چشم رسول خدا دور نمى ماند و تا روز قيامت براى او جمع خواهد شد و با آن چشم او روشن شده و به وعده خود وفا خواهد كرد، حال هركس كه در راه ما از بذل جان دريغ نمى كند و خود را براى رسيدن به لقاء الله قربانى مى كند، با ما بيايد، و من به خواست خدا بامدادان از اينجا كوچ خواهم كرد). و خروج او از مكّه در روز هشتم ذى حجّه اتّفاق افتاد، همراه او اهل بيت و دوستان و شيعه اش از اهل حجاز و بصره و كوفه بودند كه در هنگام اقامتش در مكّه به او پيوسته بودند، او به هريك از آنان ده دينار و شترى براى حمل غذا عطا فرمود. (محمد بن حنفيّه) در همان شبى كه امام حسين (ع) صبح روز بعد از آن به سوى عراق رفت به خدمت امام آمده و گفت: (شما نسبت به خيانت مردم كوفه در حقّ پدر و برادرت اطّلاع كامل دارى و من مى ترسم كه وضعيّت تو مانند آنان شود، پس در اينجا بمان و تو گرامى ترين و محفوظ ترين افراد حرم بوده و خواهى بود). امام (ع) فرمود: (مى ترسم كه يزيد بن معاويه با دسيسه مرا در حرم به قتل برساند، و حرمت خانه خدا بخاطر من شكسته شود). پس ابن الحنفيّه از او خواست كه به يمن يا به بعض بيابانها و نواحى اطراف برود. ابا عبدالله (ع) به او وعده داد كه در اين نظريّه تأمّل كند، صبح روز بعد امام (ع) كوچ فرمود. ابن الحنفيّه نزد امام آمده و زمام مركب او را در حالى كه سوار آن شده بود گرفته و گفت: آيا به من وعده ندادى كه در رأى و نظر من تأمّل كنى؟ فرمود: (آرى، ولى پس از آنكه از تو جدا شدم رسول خدا (ص) فرمود اى حسين كوچ كن كه خداوند تعالى چنين خواسته كه تو كشته شوى). (محمّد) خواست برگردد، ولى نمى دانست چرا امام (ع) خانواده خود را هم با اين حال مى خواهد همراه ببرد، امام به او فرمود: (خداوند تعالى چنين خواسته كه آنان را اسير ببيند). (عبدالله بن جعفر الطيّار) به همراه دو فرزندش: عون و محمد براى امام (ع) چنين نوشت: (امّا بعد، من از تو مى خواهم كه هنگام خواندن نامه ام از رفتن دست بردارى، چرا كه من مى ترسم كه در اين راه هلاكت تو و سرشكستگى و پريشانى خانواده ات در صورت قتل تو در پيش باشد). پس از آن عبدالله نامه اى از كارگزار يزيد بر مكّه، (عمرو بن سعيد بن عاص) گرفت كه در آن براى امام (ع) امان گرفته بود، و آن را در حالى كه (يحيى بن سعيد بن العاص) همراهش بود به نزد ايشان آورد و بسيار كوشش كرد كه امام را از كارى كه در پيش گرفته بود منصرف نمايد، ولى ايشان قبول نكردند، و او را از خوابى كه در آن رسول خدا (ص) را ديده و به او دستورى داده كه از آن گريزى نيست مطّلع فرمودند. (عبدالله بن جعفر) از امام در باره خواب سؤال كرد، امام فرمود: (تاكنون در باره آن با هيچ كس صحبت نكرده و نخواهم كرد تا آنكه خدايم را ملاقات كنم). ابن عبّاس نيز به ايشان گفت: (اى عموزاده، من سعى مى كنم به خود صبر و بردبارى بدهم ولى نمى توانم و برتو مى ترسم كه كشته شوى و حيران و سرگردان گردى، مردم عراق، خيانتكارند، به آنان نزديك مشو و در همينجا بمان، تو سرور اهل حجازى و مردم عراق اگر آنچنان كه مى گويند تو را مى خواهند، ابتدا حاكم و دشمن خود را از ميان ببرند و سپس تو به آنجا برو، و اگر هم حتما مى خواهى بروى، به يمن برو كه در آن قلعه ها و درّه هاى زيادى است و سرزمينى وسيع با طول و عرض زياد مى باشد، و پدر تو در آنجا طرفدارانى دارد و اگر از مردم دور و در انزوا باشى، مى توانى با مردم مكاتبه كرده و يا مبلّغين خود را به اطراف بفرستى، در آن صورت به آنچه كه مى خواهى، به سلامت دست خواهى يافت). امام (ع) فرمود: (اى پسر عمو به خدا مى دانم كه تو نصيحت گر مهربانى هستى ولى من تصميم به رفتن گرفته ام). ابن عبّاس گفت: (پس اگر مى خواهى بروى، زنان و دختران خود را مبر چرا كه مى ترسم آنان، تو را در حال كشته شدن ببينند). امام فرمود: (نه به خدا قسم مرا رها نخواهند كرد مگر آنكه اين علقه محبّت را از درون من خارج كنند، و اگر اين كار را بكنند، خداوند كسانى را بر آنان مسلّط خواهد كرد كه آنان را ذليل كند). و به (ابى هرة الأسدى) گفت: (بنى اميّه اموال مرا بردند و من صبر كردم، و نسبت به شرافت من ناسزا گفتند، باز هم صبر كردم، و خون مرا خواستند پس فرار كردم). و هيچكس با امام (ع) نماند مگر آنكه از رفتن او اندوهگين شد و هنگامى كه بر اصرار خود افزودند ابيات زير را كه (أخى الأوس) در هنگامى كه بر عمويش به او در مورد جهاد به همراه رسول خدا (ص) هشدار داد گفته بود تكرار كرد و گفت: سأمضى فما بالموت عار على الفتى اذا ما نوى حقّا و جاهد مسلمـا و واسى الرّجال الصالحين بنفـسه و فارق مثبورا و خـالف مجرمـا يعنى: (من خواهم رفت و مرگ براى انسان ننگ نيست در صورتى كه نيّت حق داشته و همراه با مسلمانان جهاد كند و به مردان نيكوكار و صالح كمك كرده و از كار بد دورى و با شخص مجرم مخالفت نمايد). سپس چنين خواند: (و امر خدا قطعى و جارى است). در (صفاح( امام (ع) با شاعر معروف عرب، فرزدق بن غالب ملاقات نمود، و از او در باره نظر مردم پشت سرش سؤال فرمود؟ فرزدق گفت: (دلهاى آنان با شما و شمشيرها نزد بنى اميّه است و قضا و قدر از جانب خدا معيّن مى شود). ابو عبدالله (ع) فرمود: (راست گفتى، امر دست خداست و او هرچه بخواهد انجام خواهد داد، و هر روز در كارى است، اگر خواست او چنين بود كه ما دوست داريم، او را بر نعمتهايش سپاس مى گذاريم و در اداى شكر هم از او كمك مى خواهيم، و اگر خلاف خواسته ما بود، آنكس را كه حق، نيّت او، و تقوى خصلت و سرشت اوست از او دور نخواهد نمود). سپس فرزدق در باره نذرها و چگونگى انجام مراسم حج از امام سؤالاتى كرده و آن دو از هم جدا شدند. پس از آن امام (ع) بدون توقّف و انتظار، حركت كرد، و در (ذات عرق) بشر بن غالب را ديده و از او در مورد مردم كوفه سؤال كرد، او گفت: (شمشيرها نزد بنى اميّه است ولى دلها همراه با توست). امام فرمود: راست گفتى. پس از آن، در (خزيمه) يك روز و يك شب اقامت گزيد، و در هنگام صبح، خواهرش زينب (ع) به نزد او آمده و گفت: هاتفى شنيدم كه مى گفت: (هان اى چشم، با كوشش تمام اشك ببار، زيرا كه چه كسى بعد از من مى گريد بر گروهى كه مرگ آنها را به سوى وفاى به وعده "شهادت امام (ع)" مى برد)؟ امام (ع) فرمود: خواهر عزيزم، هرآنچه كه مقدّر شده است. انجام خواهد يافت. و هنگامى كه امام (ع) به (رزود) رسيد، (زهير بن القين بجلّى) در نزديكى او فرود آمد، او علاقه اى به مشايعت امام نداشته و از فرودآمدن با ايشان كراهت داشت، ولى آب آن دو را در آن مكان جمع كرده بود، در حالى كه زهير و دوستانش بر سر سفره غذايى كه بر ايشان آماده شده بود نشسته بودند، فرستاده امام (ع) او را به نزد سرورش امام (ع) خواند. زهير از اجابت درخواست او امتناع كرد، ولى همسرش (دلهم بنت عمرو) او را تشويق به رفتن بدانجا و شنيدن سخنان امام نمود. پس زهير به سوى امام حسين (ع) رفته، و چيزى نگذشت كه با خوشحالى فراوان و صورت برافروخته به نزد دوستانش آمد و دستور داد كه خيمه او را كنده و اثاثيه او را برداشته به لشكرگاه امام (ع) ببرند، و به همسرش گفت: به نزد خانواده ات برو، چون من نمى خواهم كه از طرف من، گزندى به تو برسد. سپس به كسانى كه همراه او بودند گفت: (كسانى از شما كه بخواهند فرزند رسول خدا (ص) را يارى كنند بيايند وگرنه اين آخر عهد من با شماست). پس از آن، آنان را از آنچه كه (سلمان فارسى) به او در باره اين واقعه گفته بود آگاهى داد و گفت: (در غزوه "بحر" ما پيروز شده و مقدار زيادى از غنائم نصيب ما گشته و باعث شادى بسيار ما گرديد، و هنگامى كه (سلمان فارسى) شادى ما را ديد گفت: اگر سيّد جوانان آل محمد را ديديد، از همراهى بااو در جنگ بيشتر از آن اندازه كه از بدست آوردن غنائم شاد شده ايد، خوشحال شويد، پس من، با شما وداع مى كنم). همسرش گفت: (خداوند براى تو خير بخواهد، از تو مى خواهم كه در روز قيامت نزد جدّ حسين (ع) مرا به ياد داشته باشى). و در (زرود) خبر كشته شدن مسلم بن عقيل (ع) و (هانى بن عروه) بدو رسيد، او چندين بار گفت: انّا لله و انّا اليه راجعون) و بسيار برآنان اندوهگين شده و به شدّت گريست. بنى هاشم نيز بر آنان گريسته و شيون زنان برخاست بطورى كه كشته شدن مسلم بن عقيل آنجا را تكان داد و اشك هاى بسيار ريخته شد. (عبدالله بن سليم) و (منذر بن مشمعل) كه هردو اسدى بودند به ايشان گفتند: اى فرزند رسول خدا به خاطر خدا از تو مى خواهيم كه از اينجا نروى، چون در كوفه كمك و ياورى نخواهى داشت. خانواده عقيل برخاسته و گفتند: ما هرگز دست بر نخواهيم داشت تا آنكه انتقام خود را گرفته و يا همان راهى را برويم كه برادرمان رفت. پس امام حسين (ع) نگاهى به آنان انداخته و گفت: بعد از اين در زندگى خيرى نخواهد بود. و در (شقوق) امام (ع) مردى را كه از كوفه مى آمد ديده، و از او در باره مردم عراق سؤال كرد؟ او به امام گفت: كه همه مردم بر عليه او اجتماع كرده اند. ايشان فرمودند: سرنوشت همه امور بدست خداست و او هرچه بخواهد انجام مى دهد، و هر روز و هر زمان به كارى مشغول است، سپس چنين سرود: فإن تكن الدنيـا تـعـدّ نفيسـة فــدار ثـواب الله أعـلا و أنبـل و إن تكن الأموال للـترك جمعهـا فما بـال مـتروك به المـرء يبخـل وإن تـكن الأرزاق قسما مقـدّرا فقلّة حـرص المرء فى الكسب أجـمل و إن تكن الأبدان للموت انشـئت فقتل امرئ بالسيـف فىالله أفضـل عليـكم ســلام الله يا آل احمـد فانّى أرانى عنكم سـوف أرحــل يعنى: (اگر دنيا گرانقدر و ارزشمند به نظر مى آيد، خانه ثواب خدا برتر و بالاتر است. و اگر اموال را براى رها كردن (بعد از مرگ) جمع مى كنند پس چه باك از ترك كردن چيزى كه بايد آن را رها نمود. و اگر رزق و روزى هاى همه مقدّر و معيّن است، پس كمتر حرص زدن در هنگام كسب مال، زيباتر است. و اگر بدنها براى مرگ ساخته شده اند، پس كشته شدن با شمشير در راه خدا برتر و سزاوارتر است. سلام خدا بر شما باد اى خاندان پيامبر، چرا كه من خود را كوچ كننده از نزد شما مى بينم). و در محل (زباله) خبر كشته شدن (قيس بن مسهر صيداوى به او رسيده و او نيز آن را به مردم اطّلاع داد، و آنان را در ترك گفتن آن محل مختار نمود. آنان هم از راست و چپ متفرّق شده و از او دور شدند و تنها كسانى همراهش ماندند كه با آنان از مكّه خارج شده بود، با آنكه قبل از آن تعداد زيادى از اعراب با او همراه شده بودند و تصوّر مى كردند كه به محلّى مى رود كه مردم آن با او موافق هستند. او نيز از آنكه آنان بدون اطّلاع و علم بر اين مسئله همراه او بيايند كراهت داشت، گرچه مى دانست اگر به آنان اجازه مراجعت دهد، جز كسانيكه راضى به همكارى با او تا حدّ مرگ هستند كس ديگرى باقى نخواهد ماند. سپس از (بطن العقبه) براى برداشتن آب حركت نموده تا اينكه به (شراف) رسيدند، و در هنگام سحر به جوانان فرمود كه آب بسيار بردارند، نيمه هاى روز بود كه صداى تكبير يكى از اصحاب خود را شنيد. امام فرمود: چرا تكبير مى گوئى؟! گفت: نخلهايى ديدم، آنان كه با او بودند وجود نخل را در آن محل انكار كرده و گفتند آنان نوك هاى سرنيزه و گوشهاى اسبان هستند. امام فرمود: آرى، من همچنين مى بينم، سپس از آنان در باره محلّى كه بتوان در آن پناه گرفت سؤال فرمود، آنان گفتند: (ذوحسم) در سمت چپ است، و اين محل آن چنان است كه مى خواهى. پس امام (ع) به سرعت به جانب آن پيش آمد. در اين هنگام حرّ رياحى همراه با هزار سوار ظاهر شد، او از جانب ابن زياد مأمور بود كه امام را در هرجا ببيند از بازگشت مدينه باز دارد و يا او را به كوفه بياورد. هنگامى كه امام (ع) آنان را تشنه ديد به يارانش دستور فرمود كه آنان را سيراب و به اسبانشان به اندازه كافى آب بدهند. (على بن طعان محاربى) همراه حر بود، او آخرين نفرى بود كه براى خوردن آب آمد و تشنگى بسيار او را بى تاب كرده بود. امام (ع) به او فرمود: (راويه) را بخوابان (روايه در لغت حجاز، شتر آبكش را گويند)، او منظور امام را نفهميد، امام فرمود: شتر را بخوابان، و هنگامى كه خواست آب بنوشد، آب از مشك مى ريخت. امام فرمود: مشك را بگردان. او از شدّت تشنگى، نمى دانست چه كارى بايد انجام دهد. امام (ع) خود برخاسته و مشك را گرداند تا او آب خورده و سيراب شد، و سپس اسب خود را نيز آب داد. سپس امام (ع) به سوى آنان رفته و ابتدا خداوند را شكر و سپاس گذارد و فرمود: (اين عذرى است به سوى خداى عزّ و جل و شما، من به سوى شما نيامدم، مگر در آن هنگام كه در نامه هايتان و به وسيله فرستادگانتان مرا دعوت نموديد و گفتيد كه ما امام و پيشوا نداريم و اميد است كه خداوند به وسيله تو ما را بر راه راست جمع نمايد، پس اگر شما بر همين نظر هستيد، به من عهد و پيمان كافى بسپاريد كه با آن مطمئن شوم و اگر از آمدن من كراهت داريد، به همان محلّى كه از آن آمده ام باز خواهم گشت). آنان همگى سكوت كردند. سپس (حجاج بن مسروق جعفى) اذان ظهر را گفت، امام به حر فرمود: آيا با يارانت نماز مى خوانى؟ حر گفت: خير، همگى همراه تو نماز خواهيم خواند، و امام نيز چنين كرد. پس از آنكه از نماز فارغ شد، به سوى آنان آمده و شكر و سپاس خدا را بجاى گذارده و بر پيامبر گرامى صلوات فرستاد و فرمود: (هان اى مردم، شما اگر تقواى خدا را بجاى آورده و حق را براى اهل آن بدانيد، نزد خدا بيشتر مورد رضايت خواهد بود، و ما اهل بيت پيامبر (ص) نسبت به ولايت اين كار از اينان كه ادّعاى آن را دارند و در طريق ظلم و دشمنى گام مى زنند، استحقاق بيشترى داريم، حال اگر شما از اين امر دست برداريد و نسبت به ما كراهت داشته و نسبت به حق ما جاهل باشيد و نظر شما چيزى غير از آن باشد كه در نامه هايتان آمده است، از شما دور مى شوم و شما را رها مى كنم). حر گفت: نمى دانم آن نامه هايى كه مى گويى چيست. امام (ع) به (عقبة بن سمعان) دستور فرمود كه دو خورجين پر از نامه را خارج كند. او نيز چنين كرد. حر گفت: من از اينان نيستم، و دستور دارم كه تو را در صورتى كه ملاقات نمايم ترك نكنم تا آنكه به نزد ابن زياد در كوفه ببرم. امام فرمود: مرگ به تو از آنچه كه گفتى نزديك تر است، و سپس به يارانش دستور داد كه سوار شوند، زنان نيز سوار شدند. حر، راه آنان را براى بازگشت به مدينه سد كرد. امام (ع) به حر فرمود: مادرت بر تو بگريد، از ما چه مى خواهى؟ حر گفت: به راستى اگر كسى از اعراب غير از تو بود و چنين چيزى به من مى گفت، هيچگاه از ذكر گريه مادرش بر او دست بر نمى داشتم، هركس كه مى خواست باشد، ولى به خدا راهى براى ذكر نام مادرت جز به بهترين صورتى كه مى توانم، ندارم. ولى حال راهى ميانه را در پيش بگير كه نه تو را به كوفه و نه به مدينه برساند تا آنكه براى ابن زياد نامه اى بنويسم، شايد كه خداوند عافيت را نصيب من گرداند و مرا به امرى مربوط به تو مبتلا نسازد. سپس به امام (ع) گفت: (من در مورد جانت، خدا را گواه مى گيرم كه اگر با اين گروه از در جنگ درآمدى، كشته خواهى شد). امام (ع) فرمود: آيا مرا از مرگ مى ترسانى، و آيا اگر مرا بكشيد مى توانيد از بلاى بزرگ و مصيبت عظيم رهايى يابيد؟ و من اكنون آنچه را كه (أخ الأوس) به پسر عمويش گفت در هنگامى كه مى خواست به يارى رسول خدا (ص) بشتابد مى گويم: من (براى يارى پيامبر) خواهم رفت، و مرگ براى انسان عيب و عار نيست، در صورتى كه نيّت حق و جهاد همراه با مسلمانان و يارى به آنان و دورى از امر شر و مخالفت با مجرمين و گناهكاران مورد نظر او باشد. پس اگر زنده بمانم، پشيمان نخواهم بود، و اگر بميرم ملامت نخواهم شد، چرا كه اين ننگ براى انسان كافى است كه زنده باشد و زير بار زور برود. هنگامى كه حر اين را از او شنيد، از او دور شد و امام به همراهى يارانش در يك طرف و حر همراه با يارانش در منطقه اى ديگر حركت مى كردند. و در (بيضه) براى ياران (حر) خطابه اى خواند و در آن، پس از حمد و ثناى پروردگار فرمود: (هان اى مردم، رسول خدا فرمود: هركس كه پادشاه ستمگرى را ببيند كه حرام خدا را حلال كرده و پيمان خود را نقض نموده و با سنّت رسول خدا مخالف بوده و با بندگان خدا به ستم و دشمنى عمل مى كند و هيچ عمل و گفتار و تغييرى در روش او بوجود نيايد، بر خداست كه او را به سزاى خود برساند، براستى كه اينان شيطان را اطاعت كرده و دست از پيروى پروردگار برداشته اند و فساد را ظاهر نموده و انجام حدود الهى را رها كرده اند، و فى ء(1) مسلمانان را از آن خود كرده، و حرام خدا را حلال و حلالش را حرام نموده اند، و من از ديگرى محق ترم و نوشته هاى شما به من رسيده و بيعت با مرا برگردن خود نهاده ايد كه مرا دست خالى و تنها نگذاريد پس اگر بر بيعت خود استوار باشيد به رشد و تعالى مى رسيد، چرا كه من حسين بن على و فرزند فاطمه دختر رسول خدا (ص) هستم و جان من از جان شما جدا نبوده و خانواده ام همراه با خانواده شما خواهد بود و من الگويى نمونه برايتان هستم. ليكن اگر چنين نكنيد و پيمان خود را نقض و بيعت با مرا از گردنهاى خود برداريد، كه قسم به جان خودم اين از شما بعيد نيست، زيرا كه شما همين كار را با پدر و برادر و پسر عمويم مسلم انجام داديد و هركس كه به شما مغرور شود فريفته است و شما بد اقبالى را براى خود آورده و بهره خود را از ميان خواهيد برد، و هركس كه پيمان خود را نقض نمايد، برخود نقض نموده، و خدا مرا از شما بى نياز گرداند، والسلام عليكم و رحمةالله و بركاته). و در (دهيمه) مردى از اهل كوفه با او ملاقات كرد كه او را (ابو هرم) مى گفتند، گفت: (اى فرزند رسول خدا چه چيزى تو را از حرم جدّت بيرون راند)؟ فرمود: (اى ابا هرم! بنى اميّه به شرافت من ناسزا گفتند، صبر كردم و اموالم را بردند صبر كردم، و خون مرا خواستند، پس گريختم، و به خدا قسم كه مرا خواهند كشت و خدا لباس ذلّت كامل را بر آنان بپوشاند، و شمشيرى برّان بر آنان براند، و كسانى را بر آنان مسلّط خواهد كرد كه آنان را ذليل نمايد تا آنكه از قوم (سبا) نيز كه پادشاه آنان زنى بود كه بر اموال و خونهاى آنان حكومت كرد ذليل تر شوند). |
|
اطلاع دادن امام (ع) از مرگ خود |
|
و آخر شب يارانش را دستور داد كه آب برگرفته و از (قصر بنى مقاتل) كوچ كنند، و در حين حركت، امام را شنيدند كه مى گفت: (انّا لله و انّا اليه راجعون) والحمد للّه ربّ العالمين، و دوبار همان را تكرار مى كرد، على اكبر (ع) از آن سؤال كرد، فرمود: خواب گونه اى مرا در ربود، پس سوارى در جلوى من ظاهر شد كه مى گفت: اين قوم مى روند و مرگ نيز به سوى آنان مى آيد، دانستم كه اينها موجوداتى هستند كه خبر از مرگ ما مى دهند. على اكبر گفت: خداوند بدى و گزندى به تو نرساند، آيا ما بر حق نيستيم؟ فرمود: آرى، قسم به آن كسى كه بازگشت بندگان بسوى اوست. گفت: اى پدر، از اينكه بر حق بميرم هيچگونه نگرانى ندارم. فرمود: خداوند به تو بهترين پاداشى كه يك پدر به فرزندش مى دهد، عنايت فرمايد. سپس امام (ع) به حر رو كرده و فرمود: كمى با ما بيا، پس همگى باهم حركت كردند تا به سرزمين (كربلا) رسيدند، حر و يارانش روبروى امام (ع) ايستاده و او را از حركت باز داشتند، و يارانش گفتند: اينجا نزديك فرات است، و گفته مى شود كه در حين حركت، اسب امام (ع) از حركت باز ايستاد، همچنان كه شتر پيامبر (ص) در (حديبيّه) توقّف كرد، پس در آن محل امام (ع) از نام آن سرزمين سؤال كرد؟ زهير گفت: پيشاپيش ما حركت كن و از چيزى سؤال مكن تا آنكه خداوند فرجى كند، نام اين سرزمين (طف) است. فرمود: آيا نام ديگرى هم دارد؟ گفت: به آن (كربلا) مى گويند. پس چشمانش را اشك فرا گرفته و فرمود: خداوندا به تو پناه مى برم از كرب و بلا (گرفتارى و اندوه) اينجا محلّ فرود آمدن و ريخته شدن خونمان و جايگاه قبرهايمان است و جدّم رسول خدا (ص) با من در باره اين محل سخن گفته است. و نزول او در كربلا در روز دوّم ماه محرّم سال شصت و يك اتّفاق افتاد. پس فرزندان و برادران و اهل بيت خود را جمع كرده و به آنان نگريسته و گريه كرد، سپس فرمود: (خداوندا، ما نوادگان پيامبرت محمد (ص) هستيم كه از حرم جدّمان بيرون رانده شده، و مورد فشار و ناراحتى واقع شديم و بنى اميّه بر ما تعدّى كردند، خدايا حق ما را بستان و ما را بر قوم ستمكار پيروزى بخش). سپس به سوى يارانش آمده و فرمود: (مردم بندگان دنيا هستند، و دين گردشى بر زبانهايشان است كه به هرگونه كه مصلحت روزگار و آسايش در معاش آنان است، آنرا در مى آورند، و اگر روزى گرفتارى و بلا پيش آيد، دين داران كم مى شوند). پس از آن خدا را شكر و سپاس گذارده و بر محمد و آل محمّد صلوات فرستاده و فرمود: (امّا بعد، فقد نزل بنا من الأمر ما قد ترون، و انّ الدنيا قد تغيّرت و تنكرت و أدبر معروفها، و لم يبق منها الاّ صبابة كصبابة الاناء، و خسيس عيش كالمرعى الوبيل، ألا ترون الى الحق لا يعمل به؟ و الى الباطل لا يتناهى عنه؟ ليرغب المؤمن فى لقاء الله، فانّى لا أرى الموت الاّ سعادةً، والحياة مع الظالمين الاّ برماً). ترجمه: (امّا بعد، آنچه را كه مى بينيد برما آمده است، دنيا تغيير كرده و زشتى هاى آن زياد شده، و نيكيهاى آن از ميان رفته است، و چيزى از آن نمانده جز ته مانده اى مانند ته مانده ريزش آب در ظرف، و خاشاكى مانند خاشاك هاى باقيمانده از سبزه هاى فراوان چراگاهها، آيا نمى بينيد كه به حق عمل نشده، و از انجام باطل جلوگيرى نمى شود؟ و در اين حال، مؤمن لاجرم به لقاى پروردگار راغب مى شود، و من مرگ را جز سعادت، و زندگى با ظالمان را جز ننگ و ذلّت نمى دانم). در اينجا، زهير از جا برخاسته و گفت: (اى فرزند رسول خدا، گفتار تو را شنيدم، و اگر دنيا براى ما پايدار و ما در آن تاابد هم باقى مى بوديم، باز هم قيام به همراه تو را بر ماندن در اين جهان ترجيح مى داديم). برير گفت: (اى فرزند رسول خدا، خداوند به وسيله تو بر ما منّت گذارد كه در كنار تو بجنگيم و در اين جنگ اعضاى ما قطع مى شوند و در روز قيامت جدّ تو ما را شفاعت خواهد كرد). نافع بن هلال گفت: (تو مى دانى كه جدّ تو رسول خدا، نتوانست شراب محبّت خود را به تمام مردم بخوراند و آنان را به راهى كه خود مى خواست هدايت كند، زيرا گروهى از آنان منافق بوده و وعده يارى به او مى دادند ولى در باطن خود خيانت را پنهان نموده بودند، با او با رويى شيرين تر از عسل روبرو مى شدند، و در پشت سرش، از (حنظل) نيز تلخ تر بودند، تا آنكه خداوند او را به سوى خود فرا خواند. پدر تو على (ع) نيز چنين بود، او را نيز گروهى وعده نصرت دادند و (ناكثين) و (قاسطين) و (مارقين) با او به جنگ برخاستند تا آنكه اجل او فرا رسيده و به سوى رحمت و رضاى خدا عروج كرد، و تو نيز امروز نزد ما همان حالت را دارى، پس آن كس كه وعده خود را زير پا گذارده و بيعت خود را خلع كرد، جز خود، به كس ديگر ضرر نمى رساند، و خداوند ما را از آنان بى نياز كرده است. پس ما را به هر طرف كه خواهى چه مغرب و چه مشرق به پيش ببر، پس به خدا ما از قضاى الهى باكى نداشته و از لقاى او بيم به دل راه نمى دهيم، و ما بر نيّت و نظر خود ثابت بوده و با دوستانت، دوست، و با دشمنانت، دشمن هستيم). سپس امام منطقه اى را كه قبر او در آن قرار مى گرفت از مردم (نينوى) و (غاضريّه) به قيمت شصت هزار درهم خريده، و سپس آن را بدانان صدقه داد و با آنان شرط فرمود كه مردم را به قبر او هدايت كرده، و به مدّت سه روز، كسانى را كه آن را زيارت مى كنند، اطعام كنند. مساحت حرم امام (ع) كه آن را خريد چهار ميل در چهار ميل بود، و اين زمين براى فرزندان و موالى او حلال و براى غير آنان كه با آنان مخالفند حرام است و در آن بركت قرار داده شده است. در حديث است از امام صادق (ع) كه آنان به شرط و پيمان خود عمل نكردند. (حر) براى ابن زياد خبر ورود امام (ع) را به كربلا رساند. ابن زياد براى امام (ع) چنين نوشت: (امّا بعد، اى حسين، خبر فرود آمدن تو در سرزمين كربلا به من رسيد، و اميرالمؤمنين يزيد برايم چنين نوشت كه خوش نخوابم و سير نخورم تا آن كه تو را به خدا ملحق كنم، و يا آنكه بر فرمان من و دستور يزيد گردن نهى). و هنگامى كه امام (ع) نامه را خواند، آن را با دست خود انداخته و فرمود: رستگار نشدند قومى كه رضايت مخلوق را به قيمت خشم خالق خريدند. فرستاده ابن زياد، از او جواب خواست. فرمود: من براى او جوابى ندارم، زيرا كه او مستحقّ كلمه عذاب است. ابن زياد عمر بن سعد را دستور حركت به سمت كربلا داد، پيش از آن عمر سعد، همراه با چهار هزار تن از لشكريانش آماده بودند كه به جانب (دستبى) حركت كنند زيرا كه ديلميان بر آن دست يافته بود. عمر سعد از ابن زياد خواست كه او را از رفتن به جانب كربلا معذور دارد. ابن زياد نيز به او گفت: در اين صورت ولايت رى را از تو پس مى گيرم. عمر سعد يك شب از ابن زياد فرصت خواست تا در اين مسئله انديشه كند. عمر بن سعد، نصيحتگران خود را جمع كرد، تمامى آنان او را از جنگ با امام (ع) باز داشتند، و (حمزة بن مغيرة بن شعبه) كه فرزند خواهرش بود به او گفت: براى خدا از تو مى خواهم كه به جنگ حسين (ع) نروى كه در آن صورت قطع رحم نموده و گناهى مرتكب شده اى، سوگند به خدا، اگر از دنيا پشيزى نداشته باشى، بهتر از آن است كه به خدا ملحق شوى در حالى كه خون حسين (ع) برگردن توست. ابن سعد گفت: چنين كنم. و يك شب تمام را در اين مسئله فكر مى كرد، و از او شنيده شد كه مى گفت: آيا ملك رى را ترك كنم، در حالى كه به آن به شدّت رغبت و علاقه دارم؟ و يا آنكه بازگشته، و در حالى كه مورد ملامت و نفرت واقع مى شوم، يا حسين را به قتل برسانم؟ براستى كه در كشتن او، آتش جهنّم است كه هيچ چيزى از آن جلوگيرى نمى كند، ولى با اينحال ملك رى، نور چشم من است. صبح نزد ابن زياد رفته و گفت: اى ابن زياد، حال كه مرا بر اين كار گماردى و همه مردم آن را شنيدند، اين كار را به انجام رسان، ولى غير از من تعدادى از اشراف كوفه را نيز بفرست كه من در جنگ از آنان بى نيازتر نيستم، و نام تعدادى از اشراف كوفه را بر زبان آورد. ابن زياد گفت: من از تو در مورد اشخاصى كه بايد بفرستم دستور نخواستم، پس اگر با لشكر ما حركت مى كنى اين كار را انجام ده وگرنه فرمان ولايت را باز گردان. هنگامى كه عمر سعد پافشارى او را بر گفته اش ديد، گفت: خواهم رفت. عمر بن سعد، (قرة بن قيس حنظلى) را خواست تا از امام (ع) بپرسد كه چرا به عراق آمده است، و هنگامى كه نامه ابن سعد به امام (ع) رسيد فرمود: (مردم اين ديار، بسيار برايم نامه نوشتند كه بر ما وارد شو، پس اگر از ما رويگردان هستيد، شما را رها كرده و باز مى گردم). و با اين پيام به نزد ابن سعد باز گشته، و او نيز آنچه را كه امام (ع) گفته بود براى ابن زياد نوشت. جواب آن چنين آمد: امّا بعد، پس بر حسين (ع) و يارانش، بيعت با يزيد را عرضه كن، اگر انجام داد، آنگاه ما تصميم خود را خواهيم گرفت. عزيمت لشكر به كربلا آغاز شد تا آنكه مى گويند تعداد آنان به يك ميليون نفر و يا بيشتر رسيد. ابن زياد، گروهى از سواران را بر كناره فرات آورده و مانع آب بر سيّدالشهداء (ع) شد، بطورى كه ياران امام (ع) راهى به سوى آب نمى يافتند، تا آنكه تشنگى به شدّت آنان را به ستوه آورد. امام (ع) تيشه اى برداشته و نوزده قدم به طرف قبله در پشت خيمه زنان برداشته و سپس زمين را كند. آب گوارائى از زمين جوشيد، و از آن سيراب شدند. سپس چشمه از ميان رفته، و هيچگونه اثرى از آن باقى نماند. ابن زياد براى ابن سعد نوشت كه: شنيده ام امام حسين (ع) چاههائى حفر كرده و به آب مى رسد و خود و يارانش از آن مى نوشند، هنگامى كه نامه ام به تو رسيد، آنان را تا آنجا كه مى توانى از حفر چاهها بازدار و فشار را بر آنان به آخرين حد برسان. و در همان وقت (عمرو بن الحجاج) را همراه با پانصد نفر از لشكريان فرستاده و آنان بر كناره آب فرود آمدند و اين واقعه سه روز پيش از شهادت امام (ع) بود.
|
|
1 ـ فى ء: غنيمت جنگى ـ خراج. |