فهرست

مؤلفات

 تاريخ

صفحه اصلى

  

ملاقات امام (ع) با ابن سعد

امام (ع) (عمرو بن قرطبه انصارى) را نزد ابن سعد فرستاد و از او خواست كه شبانه در ميان دو لشكرگاه با او ملاقات كند، هريك از آنان همراه با بيست سوار خارج شد، امام (ع) به همراهانش دستور داد كه جز فرزندش (على اكبر) و (عبّاس) همگى به عقب برگردند.

ابن سعد نيز چنين كرد و تنها فرزندش (حفص) و غلامش همراه او باقى ماندند.

امام فرمود:

اى ابن سعد، آيا با من مى جنگى و از خدايى كه بازگشت تو به سوى اوست نمى ترسى؟ من فرزند كسى هستم كه خود مى دانى، آيا با من همراه نمى شوى و اينان را رها نمى كنى؟ و بدان كه اين كار به خواسته خدا نزديكتر است.

عمر گفت:

مى ترسم كه خانه ام ويران شود.

امام فرمود: من آن را براى تو مى سازم.

گفت: مى ترسم اموالم از دست برود.

فرمود:

من خود بهتر از آن را از اموال خود كه در حجاز دارم براى تو جايگزين مى كنم.

و روايت شده كه به عمر فرمود:

(بغيبغه) را به تو مى دهم، و اين منطقه وسيعى با نخلها و باغهاى زياد بود كه معاويه يك ميليون دينار براى آن پرداخت و امام آن را نفروخت.

ابن سعد گفت:

در كوفه خانواده اى دارم كه مى ترسم ابن زياد آنان را به قتل برساند.

هنگامى كه امام (ع) از او مأيوس شد برخاست در حالى كه چنين مى فرمود:

(تو را چه مى شود، خدا تو را به زودى در بستر خودت بكشد و روز رستاخيز تو را نيامرزد، به خدا من اميدوارم كه تو از گندم رى جز اندكى نخورى).

ابن سعد با حالت استهزاء و ريشخند گفت:

اگر گندم نباشد، جو براى ما كافى است.

شمر با نامه اى از ابن زياد براى عمر بن سعد نزد او آمد، در آن نامه ابن زياد عمر سعد را بر جنگ تشويق كرده بود.

شمر با صداى بلند فرياد زد:

كجايند فرزندان خواهرمان؟ كجاست عبّاس و برادرانش؟ آنان از او روى گرداندند.

امام فرمود:

به او جواب دهيد گرچه فاسق است.

گفتند: چه مى خواهى؟

گفت: اى فرزندان خواهرم، شما در امانيد، خود را همراه با حسين (ع) به كشتن مدهيد و از اميرالمؤمنين يزيد اطاعت كنيد.

عبّاس فرمود: خداوند تو و امان دادن تو را لعنت كند، آيا تو به ما امان مى دهى در حالى كه فرزند رسول خدا امان ندارد، و از ما مى خواهى كه از ملعون ها و فرزندان ملعون ها اطاعت كنيم؟

پيشروى لشكر

ابن سعد شبانگاه پنجشنبه، نهم محرّم نهيب زده و به لشكرش دستور داد كه به طرف امام (ع) پيشروى كنند، امام (ع) روبروى خيمه اش نشسته و شمشير را به كمر بسته بود كه خواب گونه اى او را در ربود در آن حال پيامبر (ص) را ديد كه مى گفت:

به زودى نزد ما خواهى بود.

زينب(س) صداى مردان را شنيد و به برادرش گفت:

دشمنان به ما نزديك شدند.

امام (ع) به برادرش عبّاس فرمود:

سوار شو فدايت شوم، و برو از آنان بپرس كه آنان را چه شده و چه مى خواهند.

حضرت عبّاس (ع) همراه با بيست سوار از جمله زهير و حبيب به سوى آنان رفته و از آنان سؤال كرد.

گفتند: امير دستور داد كه تبعيّت از دستورات او را بر شما عرضه كنيم، و در غير اين صورت جنگ را با شما آغاز كنيم.

حضرت عباس (ع) برادرش را از مقصد آنان آگاه كرد.

امام (ع) فرمود: به سوى آنان باز گرد و از آنان امشب را تا فردا مهلت بگير، تا بتوانيم براى خدا نماز خوانده و دعا و طلب بخشش نمائيم، خدا خود مى داند كه من خواندن نماز براى او و خواندن كتابش و دعا و طلب بخشش از او را بسيار دوست دارم.

حضرت عبّاس (ع) باز گشته و آن شب را مهلت خواست، ابن سعد در ترديد بود و از مردم سؤال كرد.

عمرو بن الحجاج گفت:

پناه مى برم به خدا، اگر آنان از ديليميان بودند و چنين درخواستى از تو داشتند، شايسته بود كه آن را بپذيرى.

همچنين قيس به ابن الأشعث گفت:

به درخواست آنان عمل كن، سوگند به جان خودم فردا صبح جنگ را شروع خواهند نمود.

ابن سعد گفت: به خدا اگر مى دانستم كه چنين مى كنند، امشب را هم مهلت نمى دادم.

سپس براى امام (ع) پيام فرستاد كه:

ما به شما تا فردا مهلت مى دهيم، پس اگر تسليم شديد، شما را نزد ابن زياد خواهيم برد، و اگر امتناع بورزيد، شما را ترك نخواهيم گفت.

امام (ع) ياران خود را نزديكيهاى عصر و يك شب قبل از كشته شدنش جمع كرده و فرمود:

(بهترين سپاس را بر پروردگار گذارده و در ناكاميها و كاميابيها او را شكر مى گذارم.

خداوندا، من تو را سپاس مى گزارم كه به ما لطف فرموده و پيامبرت را بر ما فرستادى و به ما قرآن را آموخته و در دين فقيه گردانيدى و همچنين براى ما گوشها و چشمها و دلها قرار داده و ما را جزء مشركان به شمار نياوردى.

امّا بعد: من يارانى برتر و بهتر از يارانم نمى شناسم و اهلبيتى بهتر و بالاتر از اهل بيت خود نمى دانم، خداوند بهترين پاداش را از جانب من به شما عطا فرمايد.

و جدّم رسول خدا (ص) به من خبر داد كه به سوى عراق فرستاده خواهم شد و در سرزمينى به نام (عمور) يا (كربلا) فرود خواهم آمد و در آن شهيد خواهم گشت و اكنون آن زمان نزديك است.

من فكر مى كنم وعده من با اين دشمنان فردا خواهد بود و من به شما اجازه مى دهم كه به هرجا بخواهيد برويد و از طرف من هيچگونه محدوديّت و قيد و بندى بر شما نيست.

تاريكى شب فرا رسيد از آن استفاده كرده هركدام از شما شترى برداشته و دست يكى از اهلبيت مرا بگيرد و برود، خداوند به همه شما جزاى خير دهد، همگى در باغها و شهرهاى خود پراكنده شويد اينان تنها مرا مى خواهند و اگر به من دست يابند، غير از مرا طلب نخواهند كرد).

برادران و فرزندان و فرزندان برادرانش، و پسران عبدالله بن جعفر به او گفتند:

اين كار را نخواهيم كرد و بعد از تو در اين جهان باقى نخواهيم ماند. خداوند چنين چيزى را به ما نشان ندهد.

و اوّل بار عبّاس بن على (ع) اين را گفت و بقيّه هاشميان نيز از او متابعت كردند.

امام (ع) رو به سوى فرزندان عقيل كرده و فرمود: كشته شدن مسلم شما را كافى است، برويد، من به شما اجازه آن را مى دهم.

گفتند: در آن صورت مردم چه خواهند گفت و ما به آنان چه گوييم؟ بگوئيم كه ما بزرگ خاندان و سرور خود و فرزندان عموهاى خود را رها كرديم و با آنان حتّى يك تيرهم نينداختيم و يك نيزه نيز بكار نبرده و شمشير هم نزديم و نمى دانيم كه چه كارى كردند؟

نه، به خدا قسم چنين نخواهيم كرد.

ما، جان و مال و خانواده خود را فداى تو مى كنيم و همراه با تو مى جنگيم تا بر ما همان بيايد كه بر تو مى آيد، خداوند زندگى بعد از تو را بر ما زشت فرمايد.

مسلم بن عوسجه گفت:

آيا تو را رها كنيم و در آن صورت نزد خدا چگونه پوزش عدم اداى حق تو را بخواهيم، به خدا از تو جدا نخواهم شد تا آنكه تير خود را بر سينه آنان نشانه روم، و با شمشير خود تا هنگامى كه در دست من است، بر آنان بزنم و حتّى اگر سلاحى براى جنگ با آنان نداشته باشم با سنگ بر آنان خواهم كوفت تا با تو كشته شوم.

سپس (سعيد بن عبدالله حنفى) گفت:

(به خدا تو را رها نخواهيم كرد تا آنكه خداوند بداند كه ما وصيّت رسول خدا (ص) را در تو حفظ كرديم.

به خدا قسم اگر بدانم كه كشته مى شوم و دوباره زنده مى گردم، سپس سوزانده شوم و دوبار زنده شوم و هفتاد بار چنين شود، تو را رها نخواهم كرد تا آنكه مرگ خود را در برابر تو ببينم، و چگونه اين كار را نكنم در حالى كه مى دانم تنها يكبار كشته مى شوم و بعد از آن به كرامتى دست خواهم يافت كه هيچگاه پايانى نخواهد داشت)؟

زهير بن القين نيز گفت:

(به خدا قسم دوست دارم كشته شوم، سپس زنده گردم و دوباره كشته شوم و هزار بار چنين شود تا بدين وسيله خداوند از كشته شدن تو و اين جوانان درگذرد).

و بقيّه اصحاب نيز، هريك مانند ديگرى صحبت كرد، و امام (ع) از جانب خود پاداش نيكوئى بدانان داد.

هنگامى كه امام (ع) پاكى نيّت و اخلاص آنان در فداكارى در راه او را در آنان ديد، وضعيّت را براى آنان تشريح كرده و فرمود: من فردا كشته خواهم شد، شما همگى نيز به قتل خواهيد رسيد، و هيچ يك از شما باقى نخواهد ماند، حتّى حضرت قاسم و عبدالله، طفل شيرخوار، مگر فرزندم على زين العابدين (ع)، تا خدا نسل مرا به وسيله او قطع نكند، و او پدر هشت امام است.

همگى در جواب گفتند:

خدا را شكر مى كنيم كه با يارى تو بر ما منّت گذارد و شرف كشته شدن همراه تو را به ما عطا فرمود.

آيا راضى نيستيم كه همراه تو و هم پايه تو باشيم اى فرزند رسول خدا؟

امام (ع) دعاى خير براى آنان كرد، سپس حجاب را از چشمان آنان برداشت و آنچه را از نعمتهاى بهشت و جايگاههاى آنان در آن، كه از طرف خداوند به آنان عطا شده بود به آنان نشان داد.

اهلبيت عليهم السلام در شب عاشورا

شب عاشورا، سخت ترين شبى بود كه بر اهلبيت رسالت گذشت، شبى بود كه اطراف آن را امور ناخواسته و رنج و محنت فرا گرفته و شر و بدى را از پى داشته و از خطرها آگاهى مى داد.

و گفته مى شود كه در اين شب به ياران امام (ع)، سى و دو نفر از لشكريان ابن سعد اضافه شدند، و آن در هنگامى بود كه آنان را ديدند كه دعا و عبادت مى كنند، و در سيمايشان، اطاعت از خدا و خضوع در برابر او نقش بسته بود.

على بن الحسين (ع) فرمود:

در همان شبى كه صبح روز بعد از آن، پدرم كشته شد، پدرم را شنيدم در حالى كه شمشير خود را اصلاح مى كرد مى فرمود:

(اف بر تو اى روزگار! با اين دوستى تو، چه بسيار مردمى در راه طلب حق خود كشته شدند و روزگار هيچگاه به جايگزينى براى آنان راضى نمى شود.

براستى كه امر ما در دست خداوند جليل است و هر زنده اى اين راه را خواهد پيمود.

اين اشعار را دو يا سه بار تكرار كرد و من آن را فهميده، و منظور او را درك نمودم.

بغض گلويم را فشرد، ولى خود را وادار به سكوت كردم، و دانستم كه بلاء نازل شده است، ولى عمّه ام زينب هنگامى كه اين را شنيد خود را كشانده و به او رساند و گفت:

واى بر از دست دادن عزيزان، كاش مرگ، زندگى مرا از ميان مى برد، امروز مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن را از دست داده ام، اى يادگار گذشتگان و از دست رفتهٴ بازماندگان.

امام (ع) به او تسليت داد و او را وادار به صبر نمود و چنين فرمود:

خواهرم، براى خدا خود را تسلّى ده و بدان كه مردم همه مردنى هستند، و حتّى ساكنان آسمانها هم نخواهند ماند و همه چيز رفتنى است جز پروردگار، و من و هر مسلمان معتقد به پيامبر خدا، الگويى نيكو براى ديگران خواهد بود.

او پاسخ داد:

آيا جان خود را مى بازى؟ دانستن اين، دل مرا جريحه دار مى كند، و بر من بسيار گران است.

و همه زنها همراه او گريستند و بر گونه هاى خود زدند، و ام كلثوم فرياد زد:

وا محمّداه، وا عليّاه، وا اماماه، واحسيناه، واى كه بعد از تو ضايع مى شويم.

امام (ع) فرمود:

اى خواهرم ام كلثوم، اى فاطمه، اى زينب، اى رباب، اگر كشته شوم، گريبان بر من چاك نزنيد و صورت خود را مخراشيد و شيون مكنيد.

سپس به اصحاب خود دستور داد كه خيمه ها را نزديك هم بياورند تا با دشمنان از يكطرف روبرو شوند و دستور فرمود كه در پشت خانه ها خندقى ساخته و در آن هيزم بيفكنند و در هنگام جنگ، آن را آتش زنند تا اسبها نتوانند از آن بگذرند و به اين ترتيب جنگ از يك سو انجام گيرد.

سحر آن شب، امام (ع) را خوابگونه اى در ربود، پس از بيدارى به يارانش گفت كه در خواب ديد، سگانى به او حمله ور شده و او را به دندان مى گزيدند، و در ميان آنان، سگى پيس، از همه بيشتر حمله مى كرد، و بنا بر اين كسى كه از ميان اينان، مرا به قتل خواهد رساند، مردى پيس و ابرص است.

همچنين پيامبر (ص) را پس از آن همراه با گروهى از يارانش ديد كه مى فرمود: تو شهيد اين امّت هستى، و بشارت تو را ساكنان آسمان ها واهل ملأ اعلى بهم مى دهند، و امشب شام تو نزد من خواهد بود، عجله كن و تأخير روا مدار، و اين فرشته اى است كه از آسمان فرود آمده تا خون تو را در ظرفى سبز رنگ به آسمان ببرد.

روز عاشورا

صبح روز عاشورا، امام برخاست و نماز صبح را همراه با يارانش خواند، و پس از حمد و ثناى پروردگار فرمود:

(انّ اللّه تعالى أذن فى قتلكم و قتلى فى هذا اليوم، فعليكم بالصبّر والقتال).

(خداوند تعالى اجازه كشته شدن شما و من را در اين روز داده است، پس بر شماست كه صبر پيشه كنيد و بجنگيد).

سپس آنان را براى جنگ منظّم كرد و تعدادشان هشتاد و دو نفر بود: اعم از سواره يا پياده.

(زهير بن قين) را در ميمنه و (حبيب بن مظاهر) را در ميسره سپاه قرار داده و خود و اهل بيت خود را در قلب سپاه قرار داد و پرچم را به دست برادرش (عبّاس) داد، زيرا كه (قمر بنى هاشم) را نسبت به ديگران براى اين كار شايسته تر مى دانست و معتقد بود كه او، حقّش را حافظتر، نسبت به او مهربانتر، و به خداى او دعوت كننده تر و به خويشانش نزديكتر و نسبت به پيمانهاى او وفادارتر و در تيراندازى ماهرتر و از همه شجاعتر و در سوارى تيزتر است.

سپس عمر بن سعد همراه با لشكرش به طرف امام (ع) آمد.

گفتگوى امام (ع) با لشكر دشمن

و هنگامى كه امام (ع) به لشكر كوفه كه مانند سيل به نظر مى رسيد نظر افكند، دستهاى خود را به دعا برداشته و فرمود:

(خدا يا تو محلّ اتّكاى من در هر محنت و گرفتارى و اميد من در هر سختى هستى، و تو براى من در هر وضعيّتى كه برايم پيش آيد اميد و اتّكا هستى، چه بسيار بوده گرفتاريهائى كه قلب را ضعيف كرده، و راه چاره را مسدود نموده و دوستان در آن ذليل گشته، و دشمنان بدگوئى را آغاز كرده اند و من آنها را به تو عرضه كرده و نزد تو شكايت نموده ام، و اين تنها به خاطر آن است كه در راه تو از هركس ديگر قطع اميد نموده ام و تو نيز آن گرفتارى را رفع نمودى و از ميان برداشتى، پس تو ولىّ هر نعمت و نهايت و هدف من در هر اميد و آرزويى هستى).

سپس مركب خود را خواسته و سوار آن شد و با صداى بلندى كه همگى آن را مى شنيدند گفت:

(هان اى مردم! گفته هاى مرا بشنويد و عجله مكنيد، تا آنكه شما را به چيزى موعظه كنم كه از حقوق شما بر گردن من است، و همچنين از آمدن به سوى شما عذر بخواهم، پس اگر عذر مرا پذيرفته و سخن مرا قبول كرده و به من انصاف دهيد، سعادت را نصيب خود كرده و بر من ادّعايى نخواهيد داشت و اگر عذر مرا نپذيريد و به من انصاف ندهيد، پس نظرهاى خود را جمع كرده و شركاى خود را بخوانيد و بر آنچه مى خواهيد حكم برانيد و تأخير مكنيد، همانا ولىّ من خداوندى است كه كتاب را فرو فرستاد و اوست ولىّ نيكوكاران.

هنگامى كه زنان اين را از او شنيدند، فرياد زده و بسيار گريه كردند و صداى آنان بلند شد.

امام برادرش عبّاس و فرزندش على اكبر (ع) را به سوى آنان فرستاد و به آنان گفت: آنان را ساكت كنيد، به جان خودم سوگند كه آنان گريه بيشترى در پيش خواهند داشت.

هنگامى كه ساكت شدند، شكر و ثناى خدا را به جاى آورده، و بر محمد (ص) و فرشتگان و انبياء صلوات فرستاد، و در آن هنگام سخنانى گفت كه در گفتار نمى گنجد و از هيچ گوينده اى قبل و بعد از آن سخنانى رساتر و منطقى تر از آن شنيده نشده بود و فرمود:

(سپاس خداى را كه دنيا را خلق فرموده و آن را جايگاه فنا و زوال قرار داد، و به آن نيروى تصرّف داد كه اهل دنيا را از حالى به حال ديگر تغيير مى دهد، پس هركس كه دنيا او را مغرور سازد، فريفته است و هركس كه او را مفتون كند شقّى است.

پس دنيا شما را مغرور نسازد، زيرا كه اميد كسانى را كه به آن تكيه دارند، به يأس مبدّل ساخته و طمع طمعكاران به او را ناكام مى گذارد.

من شما را مى بينم كه بر چيزى همدست شده ايد كه سبب خواهيد شد خدا را بر خودتان به خشم آورده و روى خود را از شما برگرداند، و كيفر خود را عملى سازد و رحمت خود را از شما دور سازد پس چه خوب پروردگارى است پروردگار ما، و چه بد بندگانى هستيد شما.

اقرار به اطاعت از او كرده و به پيامبرش محمد (ص) ايمان آورديد و سپس بر فرزندان و ذريّه اش تاخته و خواستار كشتار آنان هستيد، شيطان بر شما غلبه يافته و ياد پروردگار را فراموشتان كرد.

پس هلاكت باد بر شما، و بر آنچه كه مى خواهيد، انّا لله و انّا اليه راجعون، اينان قومى هستند كه پس از ايمانشان كفر ورزيدند، از رحمت خدا دور باشند گروه ظالمان).

هان اى مردم! نسب مرا بگوئيد كه من كيستم، سپس به نفس خود باز گرديد و آن را مورد ملامت قرار دهيد و ببينيد آيا جايز است كه مرا كشته و حرمت مرا از ميان ببريد، آيا من فرزند دختر پيامبر شما و فرزند وصى و پسر عمو و اوّلين ايمان آورنده به خدا و تصديق كننده پيامبرش در آنچه كه از جانب خدا آورده بود نيستم؟ آيا حمزه سيّد الشهداء عموى پدرم نبود؟ آيا جعفر طيّار عموى من نيست؟ آيا گفته رسول الله در مورد من و برادرم به شما نرسيد كه فرمود: اين دو، سروران جوانان بهشتند، پس اگر مرا در گفته ام تصديق كنيد، حق را اصابت كرده ايد، به خدا هرگز دروغ نگفته ام از هنگامى كه دانستم خداوند بر دروغگويان خشم گيرد، و آنان را كه دروغ مى سازند درهم كوبد، و اگر مرا دروغگو شماريد، همراه شما كسانى هستند كه اگر از آنان سؤال كنيد به شما حقيقت را بگويد، از (جابر بن عبدالله انصارى) و (ابا سعيد خدرى) و (سهل بن سعد ساعدى) و (زيد بن ارقم) و (انس بن مالك) سؤال كنيد تا شما را آگاه كنند كه اين گفته را در مورد من و برادرم از پيامبر شنيده اند، آيا اين براى شما كافى نيست تا خون مرا نريزيد)؟

شمر گفت:

هركس كه بداند تو چه مى گويى خدا را با شك و ترديد و نااستوارى عبادت مى كند.

حبيب بن مظاهر در جواب او گفت:

به خدا من مى بينم كه تو خدا را با هفتاد گونه شك و نااستوارى عبادت مى كنى، و شهادت مى دهم كه راست مى گوئى كه گفته هاى او را درك نمى كنى، زيرا كه خدا بر قلب تو مهر زده است.

سپس امام (ع) فرمود:

(پس اگر شما در اين گفته ها شك داريد، آيا در اين هم ترديد داريد كه من فرزند دختر پيامبر شما هستم، به خدا قسم در ميان مشرق و مغرب جهان، فرزند دختر پيامبرى در ميان شما، غير از من نيست و در ميان غير از شما هم نيست.

واى بر شما، آيا خون مقتولى از شما را كه من آن را كشته باشم از من مى خواهيد يا مالى كه آن را مصرف كرده باشم از من مى طلبيد يا قصاص زخمى را از من ادّعا داريد)؟

(اى شبث بن ربعى) و اى (حجار بن ابجر) و اى (قيس بن اشعث) و اى (زيد بن حارث) آيا شما براى من ننوشتيد كه بيا، ميوه ها رسيده و درختان سرسبز شدند و تو بر لشكريانى كه براى تو آماده اند وارد خواهى شد)؟

گفتند: خير چنين نكرديم.

فرمود:

پناه مى برم به خدا، قسم به خدا كه چنين كرديد.

سپس فرمود:

هان اى مردم، اگر از من رويگردان هستيد، مرا رها كنيد كه شما را ترك كنم و به محل امنى بروم.

(قيس بن اشعث) گفت:

آيا بر حكم فرزند عمويت (اشاره به يزيد) گردن نمى نهى؟ آنان جز آنچه كه دوست دارى به تو نشان نمى دهند و از جانب آنها گزندى به تو نرسد.

امام (ع) فرمود: تو برادر برادرت هستى، آيا مى خواهى كه فرزندان هاشم چيزى بيشتر از خون مسلم را از تو بخواهند؟ نه، بخدا قسم دست خود را از روى ذلّت به آنان نخواهم داد و مانند بندگان و بردگان نگريزم.

هان اى بندگان خدا، من به خدايم و خداى شما پناه مى برم كه ناپديد شويد، و به خدا پناه مى برم از هر متكبّرى كه به روز حساب ايمان ندارد.

سپس از شتر خود پايين آمده و به (عقبة بن سمعان) گفت كه پاى آنرا ببندد.

پس از آن امام (ع) دوباره بر اسب خود سوار شده و قرآنى برداشت و آن را باز كرده، بر سر مبارك خود قرار داد، سپس روبروى مردم ايستاد و فرمود:

هان اى مردم، بين من و شما، كتاب خدا و سنّت جدّم رسول خدا (ص) قرار دارد.

سپس از آنان در مورد خود و آنچه از شمشير و زره و عمامه پيامبر كه به همراه خود داشت سؤال كرد.

همگى او را تصديق كردند.

سپس از آنچه كه آنان را به كشتن او وادار كرده بود سؤال فرمود؟ گفتند: اطاعت از امير عبيدالله بن زياد.

سپس فرمود:

(مرگ و افسوس بر شما اى گروه مردم، هنگامى كه سرگشته و حيران، پناهنده ما شديد، در پذيرايى شما، شمشير بروى خود كشيديم و آتشى برما برافروختيد كه آن را عليه دشمن ما و دشمن شما مهيّا نموده بوديم.

سپس شما همراه با دشمنانتان و بر عليه دوستانتان موضع گرفته و عدالت را به كنارى گذاشتيد و با اين همه به مراد خود نرسيديد، پس واى بر شما باد، كه ما را ترك كرده و رها نموديد در حاليكه شمشيرها در نيام بوده و دلها آرام و رأى ها و عقيده ها محكم و استوار بود، ليكن شما مانند مور و ملخ به فتنه روى آورديد، و سپس پيمان را نقض كرديد، پس مرگ بر شما اى بندگان امت و گروه بزهكار و پيروان شيطان و خاموش كنندگان سنّت ها به فرمان اينان گردن مى نهيد و ما را رها مى كنيد.

آرى، به خدا قسم نزد شما خيانتى ديرپا و قديمى موجود است كه با سرشت و طينت شما عجين گشته و شما خبيث ترين ثمره و خوراكى هستيد، سپس فرمود:

(ألا و انّ الدعىّ بن الدعى، قد ركّز بين اثنتين، بين السلّة والذلّة، و هيهات منّا الذلّه، يأبى الله لنا ذلك و رسوله والمؤمنون، و حجور طابت و طهرت و أنوف حمية و نفوس أبيّة، من أن نؤثر طاعة اللئام، على مصارع الكرام، ألا و انّى زاحف بهذه الأسرة على قلّة العدد، و خذلان الناصر).

يعنى:

(سوگند به خدا كه آن زنا زاده پسر زنا زاده ما را بين دو امر محصور كرده است، جنگ و مبارزه و يا ذلّت و چه دور است از ما ذلّت، خدا و رسول او و مؤمنان و دامانهاى پاك و طاهر، و زعماى باحمّيت و نفس هاى والا بر ما دور مى دانند كه اطاعت از مردم پست را بر كشته شدن نفسهاى والا ترجيح دهيم، و به راستى كه من همراه با اين خانواده كوچك و ياران كم با شما كار زار خواهم نمود).

سپس چند بيت شعر از (فروة بن مسيك مرادى) خواند:

اگر پيروز شويم كه پيروزى عادت پيشينيان ما بوده است و اگر مغلوب گرديم، غير از ما نيز بسيار مغلوب شده اند، جبن و ترسويى عادت ما نبوده است، وليكن مرگ ما همراه و مقرون با دولت ديگران شده است.

پس بگو به شماتت كنندگان كه هشيار و آگاه باشيد كه همان كه بر سر ما آمد، بر آنها نيز خواهد آمد، اگر شتر مرگ از گروهى سينه خود را برداشت، لاجرم نزد گروه ديگرى خواهد خوابيد.

قسم به خدا كه بعد از من از حيات شما زمانى باقى نماند مگر به اندازه سوار شدن بر اسب و بعد از آن سنگ آسياى مرگ بر شما بگردد و دوران محور آن شما را آشفته گرداند و اين وعده را پدرم، به نقل از جدّم رسول الله به من داده است...

پس شما امر خود را با شركاى خود جمع كنيد و آن بر شما پوشيده نيست، سپس به سوى من آييد و مهلت مدهيد.

من بر پروردگارم و پروردگار شما توكّل كرده ام و هيچ جنبنده اى نيست مگر آنكه موى پيشانى او در يد قدرت خداست و خداى من بر راه راست و صراط مستقيم است).

سپس دستهاى خود را به سوى آسمان بلند كرد و فرمود:

(خداوندا، قطرات رحمت آسمانى را بر آنان حبس فرما، و سالهايى مانند سالهاى قحطى يوسف بر آنان بگذران و بر آنان غلام ثقيف را مسلّط گردان كه آنان را از شربت ناگوار مرگ بچشاند، زيرا كه آنان به ما دروغ گفته و بى ياور گذاشتند و تو پروردگار ما هستى و ما بر تو توكّل كرده ايم و بازگشت ما به سوى توست.

و خداوند هيچ يك از آنان را رها نخواهد كرد مگر آنكه انتقام مرا از او بگيرد، كشته اى در برابر يك كشته و ضربتى در برابر يك ضربه، و او من و اهل بيت من و شيعيانم را يارى خواهد فرمود).

سپس عمر بن سعد را خواست و او را نفرين فرمود.

عمر سعد آمدن به سوى امام را دوست نداشت.

و امام به عمر فرمود:

(هان اى عمر، آيا تو فكر مى كنى كه مى كشى و آن زنا زاده ولايت رى و جرجان را به تو مى دهد، به خدا از آن خيرى نخواهى ديد، و اين پيمانى است كه بسته شده، پس تو هركار مى خواهى انجام ده و تو هرگز بعد از من در دنيا و آخرت خوشى نخواهى ديد و من چنين مى بينم كه سر تو را بر نيزه اى نصب نموده و كودكان آن را هدف قرار داده و سنگباران مى كنند).

سپس عمر سعد عصبانى شده و روى خود را از امام برگرداند.

حر توبه مى كند

هنگامى كه (حربن يزيد رياحى) گفته هاى امام (ع) و كمك خواهى او را شنيد، به سوى عمر سعد رفته و گفت: آيا تو با اين مرد مى جنگى؟

گفت:

آرى به خدا، كشتارى كه در آن سرها از بدن جدا شود و دستها فرو بيفتد.

گفت:

آيا نمى توان اين كار را با مسالمت پايان داد؟

عمر جواب داد:

اگر اختيار به دست من بود چنين مى كردم، ولى امير تو از آن ابا كرده است.

(حر) او را رها كرده و به كنار مردم آمد، در كنار او (قرة بن قيس) ايستاده بود، او به (قرة) گفت:

آيا امروز به اسب خود آب داده اى؟

گفت: خير.

گفت: آيا نمى خواهى آن را آب دهى؟

(قرة) از اين گفته چنين استنباط كرد كه (حر) مى خواهد جدا شود و از جنگيدن كناره گيرى نمايد و او را رها نمود.

سپس (حر) شروع به نزديك شدن به امام حسين (ع) نمود، (مهاجر بن اوس) به او گفت:

آيا مى خواهى حمله كنى؟

(حر) ساكت شد و او را لرزشى دربر گرفت.

(مهاجر) از اين وضعيّت به شك افتاد و به او گفت:

اگر از من پرسيده شود كه شجاع ترين مردم كوفه كيست، از آوردن نام تو نمى گذرم، پس اين حال چيست كه تو را برآن مى بينم؟

(حر) گفت:

من خود را مخيّر بين بهشت و دوزخ مى بينم، به خدا قسم حتّى اگر سوزانده شوم، هيچ چيز را بر بهشت ترجيح نخواهم داد.

سپس اسب خود را به سوى امام (ع) راند در حاليكه سر خود را از فرط خجالت از خاندان پيامبر به خاطر آنچه كه تا بحال نسبت به آنان انجام داده و آنان را مجبور به آمدن به اين سرزمين بى آب و علف نموده، به پايين انداخته بود، او در اين حال با صداى بلند چنين گفت:

(خداوندا به سوى تو توبه مى كنم، توبه مرا بپذير، من دلهاى اولياى تو و فرزندان پيامبرت را به ترس و بيم افكندم، اى ابا عبدالله من توبه مى كنم، آيا توبه ام پذيرفته است؟)

امام فرمود:

آرى، خداوند توبه ات را مى پذيرد.

گفته امام، او را شاد نمود، و از دستيابى به حيات ابدى و نعمت هميشگى اطمينان يافت.

سپس گفته سروش غيبى را در هنگام خروج از كوفه به امام عرض كرد و گفت: هنگامى كه از كوفه خارج شدم، صدائى شنيدم كه به من مى گفت: اى حرّ بشارت باد تو را به بهشت، به خود گفتم واى بر حر كه به او بشارت بهشت داده مى شود در حالى كه عازم جنگ با پسر دختر پيامبر است.

امام (ع) فرمود:

تو، به پاداش خود رسيدى، و بهره خود را برگرفتى.