| مؤلفات |
|
استعمار |
|
اصولا اين در سرشت و فطرت انسان است كه به خود اجازه تجاوز به حقوق ديگران را نمىدهد و سعى نمىكند از رهگذر توطئه و نيرنگ و زورمدارى بر دارائيها و اندوخته ها و ممالك ديگران از طريق ستم و تعدى چيرگى يابد، و اين مساله اى است كه در علم اخلاق نيز، به وضوح تبيين شده است، حال در صورتى كه اين حالت تجاوزگرانه در پندار و رفتار انسانى نمود پيدا كند بايد آن را يك مورد استثنائى به شمار آورد كه هيچ ريشه اى در حقيقت آدمى و سرشت او ندارد. از همين بابت است كه رهزنان و تبهكاران و امثال آنان را مىبينيم كه جملگى منحرفان از اصول مسلم جامعه محسوب مىشوند، و جنايتكاران را مشاهده مىكنيم كه وقتى به آگاهى و فطرت خويش بر مىگردند وجدانشان آنها را مورد سرزنش قرار مىدهد. از اين روست كه بسيارى از تبهكاران و گناهكاران هنگامى كه در مقابل دادگاه مىايستند و به خود مىآيند و وجدانشان بيدار مىشود، به تحول درونى خويش اعتراف مىكنند. بىترديد در جهان معاصر نيز نمونه هائى شرور و سركش هستند كه در طبع و كردارشان به حجاج و هارون عباسى و ديگر طاغوتها مىمانند، اما اينها نيز در لحظه خاصى، مورد سرزنش وجدان قرار گرفته اند و آن هنگامى است كه به آگاهى و عقل و وجدان خويش باز گشته اند لذا فرعون چند لحظه پيش از هلاكتش مىگويد: (آمنت انه لا اله الا الذى آمنت به بنو اسرائيل)(1). ([من نيز] ايمان آوردم كه هيچ معبودى جز همو كه بنى اسرائيل به او گرويدند، وجود ندارد). و هارون مىگويد: (يا ليتنى كنت قصارا ولم آل الخلافة) (كاش، هرچند قدرت دست يازى به خلافت را داشتم از آن كناره گيرى مىكردم و بر حكم مستولى نمىگشتم). در حالى كه صاحب فطرت پاك چون اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليه السلام عكس اين را مىگويد: (فزت و رب الكعبة)(2). (سوگند به خداى كعبه كه رستگار شدم). با توجه به اين معيارها، روشن مىشود كه خود استعمارگرى نيز خلاف طبيعت و سرشت استعمارگر و خلاف سرشت خردمندان كشورهاى استعمارگر است، همچنان كه خلاف طبيعت و سرشت ملتهاى تحت سلطه استعمار مىباشد و از اين رو رژيمها و تشكيلات استعمار نظامى، در بيشتر كشورهاى زير نفوذ خود سرنگون شدند و فقط استعمار فرهنگى و اقتصادى كه بدترين انواع استعمار است را پس از خود برجاى گذاشتند. اما بعد اقتصادى از آنجائى كه مصالح مالى و مادى استعمارگران را تامين مىكند، حل مشكل آن، نياز به پختگى ذهنى و خودآگاهى انديشمندان و خردمندان كشورهاى استعمارگر دارد تا خود را از بيمارى حرص و آز و طمع كه گرفتار آن هستند برهانند. مثلا كشورهاى استعمارگر بايد از تجربيات ژاپن پس از جنگ جهانى و پاى نهادنش در عرصه رقابتهاى صنعتى، بهره جويند. اين كشور به جاى دزديدن منابع ديگر كشورها ـ بخصوص در آغاز كار ـ به پيشبرد و مدرنيزه كردن صنايع خود همت گماشت، به طورى كه پس از مدتى در بازارهاى صادراتى جهان مقام اول را كسب كرد. و اما در بعد فرهنگى، غرب مىبايست ديدگاه غلط خود را كه گمان مىكند فرهنگ استعمارگرى از همه فرهنگها برتر است، مورد تجديد نظر و اصلاح قرار دهد زيرا هستند فرهنگهائى كه بىهيچ ترديدى از فرهنگ و تمدن استعمارگرى بالاتر و والاترند اما زمينه توسعه و گسترش براى آنها مهيا نشده است. از اين رو در ميان استعمارگران، كشورهائى نيز وجود دارند كه خواهان آزادى فرهنگى و اقتصادى براى ساير ملتها هستند و براى به گردش درآوردن چرخهاى اقتصادى به عوض چپاول ثروتهاى ديگران، طرح (متكى بودن به خود)، و به عوض محو ديگر فرهنگها، طرح (تبادل فرهنگى) را ارائه مىدهند(3).
|
|
1 ـ سوره يونس: 90. 2 ـ بحارالانوار: ج20 ص148. 3 ـ مؤلف (دام ظله) در كتاب (الفقه: السياسة) كه فارسى آن (سياست از ديدگاه اسلام) است، و (الصياغة الجديدة لعالم الايمان والحرية والرفاه والسلام)، نيز از استعمار سخن گفته است. |