| مؤلفات |
|
قدرت و توانائى جامعه |
|
در گذشته اولا قدرت دست افراد بزرگ و روساى قبيله بود اما افراد پائين تر نيز صاحب نفوذ بوده و قدرتى داشتند و براى ديكتاتورى جائى باقى نمىگذاشتند. معمولا قدرت دست سه طايفه بود: حكومت محل، عشاير محلّى علماء محل. چون افراد عشاير مقلّد علماى وقت بودند و به آنان احترام مىگذاشتند، در نتيجه در مسئلهٴ قدرت نيز باهم همكارى داشتند، دولت هم ناچار بود احترام علما را نگهدارد و از قدرت آنان كه قدرتى معنوى بود و از پشتيبانى عشاير برخوردار بودند، در هراس بود. از طرفى عشاير كه صاحبان نيرو و اسلحه بودند تابع علما بودند از طرف ديگر هم مردم از علما طرفدارى مىكردند بنا بر اين دولت طبعا بايد از اين قدرت بيم داشته باشد، چون قدرت بطور استبدادى در يك فرد جمع نبود صنعت و تجارت وكشاورزى و فرهنگ و حوزه هاى علميّه و عتبات مقدّسه و مجالس و اجتماعات در اثر آزادى پيشرفت مىكرد و رو به آبادى مىرفت. براى اينكه همه مردم صاحب قدرت باشند قدرت حكومت بين حزبهاى دمكراتيك و ساير حزبها تقسيم مىشد و قدرت علما در دست همه علماء بود نه يك عالم بخصوص و مراجع تقليد در اين قدرت سهيم بودند نيروى عشاير هم همينطور بين عشاير مختلف تقسيم شده بود فقط يك عشيره صاحب قدرت نبود به اين سبب خون و جان و مال مردم به خوبى حفظ مىشد و امنيّت و آسايش برقرار بود. در طول تاريخ ديده شده كه تمركز قدرت در يك شخص مشكل آفرين بوده و هر وقت در هرجا قدرت به يك جا و يك نفر تعلق گرفت آن جامعه رو به فساد نهاده، همه را نيز فاسد مىكند بر عكس اگر قدرت بين افراد و گروههاى جامعه تقسيم شود جامعه را اصلاح مىكند و مردم نيز صالح مىشوند. در مَثَل، قدرت چون آتش است اگر جلوى آن گرفته شود جامعه از سوختن محفوظ مانده و سود مىبرد، در غير اين صورت آتش سبب تباهى و فساد مىگردد. به ياد دارم چگونه دولت بريتانيا با نيرنگهاى مختلف به اين قدرتها دست اندازى كرد و طبق اصل كلّى (فَرِّق تَسُد يعنى جدائى بينداز و آقائى كن) اين قدرتها را كه با هم متحد بودند از يكديگر جدا و سپس نابود كرد. افراد آگاه شيطنت اين دولت را مىدانستند و از دو روئى و نفاق آنها باخبر بودند و آن را حكومت فاسد و فساد سازمى دانستند. مىگويند از طرف سفارت انگليس يك نفر با يك دستمال گره بسته كه حاوى هزار ليره بود ماموريت مخصوصى يافت لذا در پى انجام ماموريت ابتدا به ديدن رئيس يكى از عشاير رفت و در حضور جمعى كه در مجلس بودند به رئيس عشيره گفت: من به سمت شمال مىرفتم، نزديك خانه شما اين دستمال را كه هزار ليره پول دارد پيدا كردم، مى خواهم شما صاحبش را پيدا كنيد و به او بدهيد. بعد به طرف خانه رئيس عشيره ديگر رفته به رئيس عشيره در حضور جمع گفت كه من دستمالى با هزار ليره پيدا كرده ام و آن نزديك خانه شما بوده و به رئيس فلان عشيره داده ام. چون مبلغ زياد و مهم بود هركدام گفتند: اين پول به من تعلّق دارد. خلاصه آن قاصد زياد از خانه آنها دور نشده بود كه سر همين پول اختلاف و نزاع بين دو عشيره در گرفت و خونريزى شروع شد. حكومت بريتانيا با اين سياستها معمولا بين قدرتها اختلاف و جدائى مىانداخت امّا علماء كه متوجّه اين موضوع بودند در مقابل او مىايستادند و مقاومت مىكردند تا جائى كه چاره اى انديشيد و با يك كودتا عبدالكريم قاسم را بر آنان مسلّط كرد عبدالكريم قاسم ابتدا عشاير را خلع سلاح نمود و مردم را از قدرت خود به ترس انداخت، علماء نيز كمك خود را از دست دادند به اين ترتيب قدرت در دست يك نفر افتاد و حكومت كه نسبتا رنگ دمكراسى داشت به استبدادى تبديل شد و فساد همه جا را فرا گرفت. براى بازگشت به حكومت مردمى علاجى نيست جز اينكه قدرت طبق موازين شرعى بين علما و احزاب اسلامى و مردم و عشاير تقسيم شود و مملكت آنطورى كه در بعضى از كتابهاى خود شرح داده ام با قوانين اسلامى اداره شود. |