|
سفر عمويم در اواخر حكومت عثمانى ها آشفتگى و نابسامانى همه مؤسسات دولتى را فرا گرفته بود و دولت عثمانى مردم را به طور اجبارى به خدمت نظام مى فرستاد با اينكه اسلام هيچ كس را بر كار خاصى اجبار نمى كند و ما اين را به طور مفصل در كتاب هاى موازين اسلامى ذكر كرده ايم. به هرحال سربازى در سپاه عثمانى مشكل عمده اى بود كه همه دچار آن بودند به طورى كه خدمت نظام حكم اعمال شاقه را براى مردم داشت تا جايى كه بعضى از افراد كه به سربازى فرا خوانده مى شدند عمداً يكى از دو چشم شان را مى كندند تا از خدمت معافشان كنند. و اما دوران سلطان عبدالحميد، شاهد فجايع بيشتر و تلخ ترى بود بدين ترتيب كه در زمان او حتى كسانی كه چشمان خود را كور كرده بودند به خدمت گرفته مى شدند و مثلا آنان را به كارهائيكه مناسب ايشان بود موظف مى كردند در اين فضاى تيره و تار نزد عموى من سيد عبد الله شيرازى آمدند (وى در پنجم صفر سال1294 متولد شد عبد الله هاشمى در كتاب خود الشجرةالطيبه صفحه66 و67 در باره وى مى نويسد او مردى فاضل و بزرگوار بود و خوش اخلاقى اش تا امروز مثال زدنى است او ملازم مرحوم آيت الله ميرزا محمد تقى شيرازى بود.) و خواستند وى را به زور به سربازى ببرند و معمولا اين طورى بود كه فردى كه به سربازى برده مى شد ديگر به خانه اش بر نمى گشت. بردن عموى ما سيد عبد الله خلاف معاهده اى بود كه آنروز دولت عثمانى با دولت ايران منعقد كردند به موجب اين معاهده دو دولت مذكور مى بايست از به خدمت سربازى گرفتن مهاجران دو كشور خوددارى كنند. اما استبداد به قراردادها مقيد نيست و قانون را خوش نمى دارد به ويژه در صورتی كه قانون دينى باشد از اين رو عموى ما ناچار به ترك عراق شد تا از سرنوشت نامعلومى كه در سربازى انتظارش مى كشيد رها شود وى مدتى بيرون از كشور باقى ماند تا اينكه ناچار شد همه افراد خانواده اش را ترك كند و به ايران سفر نمايد، سپس به مشهد مقدس رفت و مدتى در آنجا اقامت نمود و همانجا درگذشت. و بدين سان سرنوشت اين خاندان با آوارگى و مرگ در غربت رقم خورد كه همه اينها پيامد سياستهاى خودكامه اى بود كه حاكمان جابر اعمال مى كردند. در زمان ما نيز صدام همين سياست را اعمال كرد و ميليونها تن از ملت عراق را به بهانه هاى مختلف آواره نمود و آشكارا ارزشهاى انسانى و قوانين بين المللى را زيرپا گذاشت. |