فهرست

مؤلفات

 جامعه شناسى

صفحه اصلى

 

تقوى و پرهيزگارى

قرآن مجيد مى فرمايد: (فاتّقوا الله ما استطعتم): تا آنجا كه مى توانيد پرهيزكار باشيد، تقوى اين است كه هميشه خودمان را نزد خدا حاضر بدانيم، كه او حاضر و ناظر است.

و در حديث قدسى خداوند متعال مى فرمايد: اوّلين مجازاتى كه نصيب افراد بى تقوى مى شود، اين است كه لذّت مناجات با خدا از دل آنان بيرون مى رود، و شايد اين بهترين آزمايش براى شناخت مراتب تقوى باشد.

حضرت اميرالمؤمنين على (عليه السلام) مى فرمايد: (و انّما هى نفسى أروضها على التّقوى) يعنى: نفسم را با پرهيزكارى و تقوى رياضت مى دهم، پيامبر اكرم فرمود: هر انسانى شيطانى دارد، سؤال شد كه يا رسول الله: آيا شما هم شيطانى داريد؟! فرمود: آرى امّا شيطان من تسليم من شده، و واقع هم همين است كه اگر نفس انسان نيرومند و مقتدر شد، شيطان ضعيف شده و از آن شكست مى خورد، و گاهى غفلت مختصرى از خدا، نفس انسان را از عالى ترين درجات به اسفل دركات مى كشاند.

قرآن مجيد در داستان بلعم با عورا به همين مطلب اشاره مى كند، او كه داراى آيات و از مقرّبين درگاه خدا بود، دعايش مستجاب مى شد، با يك غفلت چنان پايش لغزيد كه خداوند او را تشبيه به سگ نمود.

در داستانى آمده كه شخص هيزم شكنى به صحرا رفته بود، آنجا مار بزرگى را ديد كه از شدّت سرما بى حال شده و توانائى حركت ندارد، از روى حسّ عطوفت آن را برداشت، ميان شال كمرش نهاد، و بعد شال را دور كمر خود بست، پس از مدّتى كه حركت كرد.. احساس كرد كه شال كمر او را فشار مى دهد، ديد كه مار گرم شده و حال كه جان گرفته خودش را دور كمر او مىپيچد و مىخواهد استخوانهايش را بشكند، اضافه بر آن مقدارى از زهر خود را ميان شال ريخته بود، كه هنوز به بدن هيزم شكن نرسيده بود، نفس نيز مانند اين مار مى باشد تا زمانى كه رمق و حالى ندارد از او كارى ساخته نيست، مهم اين است هنگام توانستن بر گناه چقدر مى تواند خودش را نگاه دارد:

نفس اژدرهاست او كى مرده است           از غـم بى آلتى افـسرده اسـت

شخصى از دوستان ما مى گفت كه يكى از آشنايانش عادت به خوردن ربا داشت، و هيچ نصيحتى در وى مؤثّر واقع نمى شد، روزى در بستر بيمارى افتاد، حالتش دگرگون شده تا جائى كه دكتر تشخيص داد كه مرگش نزديك مى باشد، دوست ما مى گويد: براى ديدن از او به سراغش رفتم، و هنگامى كه جوياى احوال شدم؟ گفت: دكتر جوابم كرده، و ديگر چند روزى بيشتر زنده نخواهم ماند، من ديدم فرصت خوبى است براى نصيحت به اين شخص، گفتم: هنوز هم دير نشده، بيا و توبه كن، و اين اموال حرامت را پاك كن، افرادى را كه مى شناسى از آنان ربا گرفته اى.. پولهايشان را پس بده، و افرادى را كه نمى شناسى پولهايشان را ردّ مظالم برايشان بده.. ديدم كه خنده تلخى بر لبان لرزان و خشكيده اش نقش بست، و با سختى گفت: من وقتى كه سالم بودم نتوانستم شيطانم را شكست دهم، آيا الآن كه مريضم مى توانم؟!

بالأخره: تصفيه حساب نكرد و از دار دنيا رفت، اتّفاقا پسرى داشت كه كاسب جزء بود، پسرش حاضر نشد حتّى يك ريال از پول پدر را بگيرد، چون مى دانست آميخته با حرام است.. سرانجام پس از آن همه زحمت در راه مال حرام تمام دارائيش را دولت وقت تصرّف نمود.

يكى از غلامان امام زين العابدين عليه السلام مرتكب خلافى شد، امام كه در حال مسواك زدن به دندانشان بودند، با همان چوبه مسواك به غلامشان ضربه اى زدند، اتّفاقا غلام پيراهنى در بر نداشت و چوبه مسواك به بدنش خورد، هنگام شب كه شد، امام پيراهن از تن مباركشان بيرون آورده، و با يك لنگ وارد بر غلام شدند، و همان مسواك را به دست غلامشان داده و فرمودند بيا و قصاص كن، چون از قصاص خدا مى ترسم (پوشيده نماند كه امام او را به حق زده، و كار امام ناحق نبود، زيرا كه امام معصوم است) غلام هرچه عذر طلبيد، امام به او فرمودند: خواهشم از تو همين است، غلام از علّت در آوردن پيراهن و بستن لنگ پرسيد؟ آقا فرمودند: چونكه وقتى تو را زدم، تو بدون پيرهن بودى.

انسان بايد حتّى فكرش هم پرهيزكار باشد، يعنى اينكه از افكار نادرست بپرهيزد، چون فكر هم مؤثّر است، فكر شعاع دارد، و لذا سفارش شده كه انسان هنگام آميزش با همسرش به فكر ديگران نباشد، زيرا در فرزند مؤثّر خواهد بود.

چند سال قبل در يك مجلّه ديدم كه واقعه جالبى نقل كرده بود، و اين واقعه با بحث فعلى ما مناسبت دارد، آنجا نوشته بود كه در انگلستان مردى شكايت از همسرش كرد كه فرزند نوزادش هيچ شباهتى به وى نداشته، از اين رو نوزاد، فرزندش نيست، و زن اين ادّعا را رد مى كرد، اتّفاقا دادگاه حق را به مرد داده، و تشخيص داد كه فرزند مربوط به شخص ديگرى است، زن تقاضاى استيناف كرد، براى بار دوّم ديدند كه گروه خون نوزاد با پدرش يكى، امّا شكل و قيافه اش كاملا اختلاف دارد، بالأخره بار دوّم حق به مرد داده شد، زن براى بار سوّم تقاضاى تميز كرد، قاضى سوّم صورت مظلومانه زن را حق به جانب احساس كرد، و گروه خون نوزاد و پدرش را نيز يكى ديد، از اين رو چند روزى مشغول تحقيق شد، و كنجكاوى زيادى كرد، تا اينكه روزى سرزده وارد خانه اين مرد و زن، و جوياى اطاق خوابشان شد، در اطاق خواب عكس جوانى را ديد كه به ديوار زده شده، و كاملا شباهت به نوزاد دارد، همانجا حكمش را صادر كرد كه نوزاد متعلّق به همان مرد و زن است، مرد با شگفتى پرسيد به چه دليل؟! قاضى گفت: به دليل اينكه هنگام آميزش با همسرت به فكر اين جوان فرورفته بوده اى، مرد پس از چند لحظه فكر، سرش را برداشت و گفته قاضى را تصديق نمود.

اينجا لازم به تذكّر است كه دادگاه استيناف و تميز، يكى از افتخارات آئين مقدّس اسلام است كه غربيها از آن اقتباس كرده اند...

بنا بر اين.. فكر موج دارد، و بر جسم و مادّه، آشكار و منطبع مى گردد، و اثر گفتار انسان از آن هم بيشتر است، لذا بايد متوجّه باشيم.. و تقوى و ترس از خدا را آنچنان در خود بپرورانيم، تا فكر، زبان، رفتار، و تمام حركات، و كردارهاى ما در پرتو پرهيزكارى و تقوى قرار بگيرد.

قرآن مجيد از زبان عيسى مسيح عليه السلام مى فرمايد: (والسّلام علىّ يوم ولدت و يوم أموت و يوم أبعت حيّا) او از خدا مى خواست كه سه موقع به سلامت بگذرد:

اوّل: لحظه دنيا آمدن.

دوّم: موقع مردن.

سوّم: موقع رستاخيز و حساب قيامت، كه اين سه لحظه، لحظات اضطراب براى انسان مى باشد، زيرا هنگام تولد آينده و سرنوشت انسان در دنيا، و هنگام مرگ سرنوشت انسان در عالم برزخ، و بالأخره در لحظه قيامت سرنوشت انسان در بهشت و يا جهنّم تعيين مى شود.

بالأخره:

سخن را با اين روايت از وجود مقدّس امام صادق (عليه السلام) به پايان ببريم:

شخصى از ايشان پرسيد: ما الحيلة؟ يعنى: راه خلاص چيست؟

امام فرمود: فى ترك الحيلة، يعنى در ترك فريبكارى و حيله گرى مى باشد.

و در رواياتى آمده كه آخرين آيه اى كه بر پيامبر بزرگ اسلام صلّى الله عليه و آله و سلّم نازل شد، اين آيه بود: (واتّقوا يوما ترجعون فيه الى الله)، يعنى اينكه: بپرهيزيد از روزى كه در آن به سوى خداوند متعال باز خواهيد گشت.