فهرست

مؤلفات

 جامعه شناسى

صفحه اصلى

 

سه داستان تارخى

داستان اول:

واقعه اى است كه در جنگ جمل واقع شد. يكى از قبائل يمن قبيله همدان بود، آنها شيعيان حضرت على (عليه السلام) بودند و براى يارى حضرتش به سپاه وى ملحق شدند.

ابن عباس به جستجوى حضرت پرداخت تا اينكه او را در ميان خيمه اى در حال تعمير نعلش كه از ليف خرما بود يافت، ابن عباس كه ازاين كار شگفت زده شده بود عرضه داشت: يا اميرالمؤمنين قبيله همدان آمده اند...

امام بى تفاوت به ابن عباس نگريست و فرمود: بگو ببينم اين نعل من چقدر ارزش دارد؟

ابن عباس گفت: از نظر مادى ارزشى ندارد.

حضرت فرمود: بالاخره بيشترين قيمتى كه مى توانى براى اين نعل تعيين كنى چقدر است؟

ابن عباس گفت: يك درهم و يا كمتر از آن.

حضرت فرمود: بخدا سوگند كه حكومت بر شما نزد من از اين نعل كمتر ارزش دارد، مگر آنكه اقامه حقى نموده و يا باطلى را نابود سازم.

آرى اگر رياست براى برپائى حق و سركوبى باطل باشد باارزش تر از آن است كه بتوان برايش قيمتى فرض كرد، اما چنانچه براى كسب شخصيت و فقط آقائى بر مردم باشد پشيزى ارزش ندارد. 

داستان دوم:

ناصرالدين شاه اسم مرحوم آيةالله حاج ملا هادى سبزوارى (صاحب منظومه) را شنيده بود، او خيلى علاقه داشت كه خدمت ايشان برسد، و لذا از اطرافيان پرسيد: هيچ نمى شود حاج ملاهادى براى زيارت عتبات مقدسه و يا زيارت حج از سرراهش به تهران بيايد؟

اطرافيان پس از تحقيق به شاه گزارش دادند كه. چون حاجى سبزوارى يك مرتبه براى حج واجب به مكه مشرف شده، ديگر سفر واجبى ندارد و از سبزوار خارج نمى شود.

شاه روزى تصميم گرفت كه از راه سبزوار به مشهد مشرف شود، و در سبزوار ملاقاتى با حاجى سبزوارى هم داشته باشد.

زمانى كه شاه به سبزوار رسيد مردم به استقبال او شتافته و شخصيتهاى مختلف شهر از وى ديدن كردند، جز حاجى سبزوارى كه ملتزم خانه اش بود و به ديدار شاه هم نيامد. ناصرالدين شاه تصميم گرفت كه خودش به خدمت ايشان برسد، اطرافيان به شاه گفتند كه اگر اطلاع پيدا كند ممكن است شما را در خانه هم نپذيرد (چون افرادى كه با خدا ارتباط دارند تمام دنيا و زرق و برق آن در نظرشان ناچيز و بى ارزش است، حضرت اميرالمؤمنين على (عليه السلام) مى فرمايد: من يك دوست داشتم كه به نظرم بزرگ بود، زيرا دنيا به نظر او كوچك و ناچيز مى آمد).

سرانجام ناصرالدين شاه با صدر اعظم بطور ناگهانى راهى خانه مرحوم ملاهادى شده و در خانه را كوبيدند، زنى پشت در خانه آمد و پرسيد كيست؟

گفتند: ما دو نفر هستيم كه مى خواهيم خدمت آقا برسيم.

زن داخل منزل شد و اجازه گرفت و بعد در خانه را باز كرد و آنها را به اطاق مرحوم سبزوارى راهنمائى كرد.

شاه و نخست وزيرش وارد اطاق شدند. ديدند كه حاجى روى يك قطعه حصير بوريا نشسته، و يك قباى كرباسى به تن و كلاهى بر سر دارد.

ناصرالدين شاه و همراهش سلام كردند، و متواضعانه برابر او زانوى ادب زدند، آنگاه صدراعظم رو كرد به مرحوم سبزوارى و گفت: ايشان اعليحضرت ناصرالدين شاه هستند.

حاجى با كمال متانت و بى تفاوتى رو به ناصرالدين شاه كرد واين دو بيت شعر را سرود.

بيا بيا كه دلم بى تو كافرســتان اســت          بزيـر زلف تو زنار(1) بستن آسان است

اگرچه فرش من از بورياست خورده مگير          چــرا كه جايگـه شير در نيستان است

ناصرالدين شاه در مقابل اين دو بيت شعر خيلى متاثر شد، بعد اجازه خواست كه نهار در خدمت ايشان صرف شود، حاجى پذيرفت، و آنگاه دستور داد كه نهار آماده شود، طبقى برايش آوردند كه در آن قدرى نان جو خشك، قدرى دوغ و مقدارى نمك، و كنار آن دو عدد قاشق چوبين بود، دوغ ترش، و نان جو خشك بود، و شاه نتوانست غذا بخورد، لذا مقدارى از آن نان خشك برداشت و ميان پارچه اى به عنوان تبرك پيچيد. بعد به حاجى عرض كرد: هر امرى داريد اطاعت مى كنم، حاجى فرمود كارى ندارم، شاه گفت شما ملاى اين شهر هستيد، ايشان دوباره فرمود كارى بتو ندارم، شاه عرض كرد.

پس دستور مى دهم كه از شما مالياتى نگيرند، حاجى نپذيرفت، شاه علت را پرسيد، حاجى سرى تكان داد و فرمود:

از من كه ماليات نگرفتى به همان اندازه از ديگران خواهى گرفت.

شاه اجازه مرخصى خواست و از منزل مرحوم سبزوارى خارج شد، و در حاليكه بسيار متأثر بود به صدر اعظم گفت: من تنها اين آقا را آدم ديدم.

اين است معناى (يزكيهم) مكتب پيغمبر چنين شاگردانى را تربيت مى كند.

داستان سوم:

در تاريخ آمده كه هارون الرشيد كاخ باعظمتى ساخت. و اين رويه طاغوتيان تاريخ بوده كه هميشه از بيت المال انباشته شده از دسترنج مستضعفان كاخهاى افسانه اى مى ساخته اند، هارون الرشيد (خليفه عباسى) در مراسم گشايش آن كاخ از تمام شعراى آن سامان دعوت به عمل آورد تا در مجلس عيش و خوشگذرانى خليفه شركت كرده و او را مدح و ثنا گويند، يكى از شعرائى كه دعوت شد ابوالعتاهيه بود.

در شب معين مجلسى آراستند و خوانندگان جمع شدند، ميزهاى شراب و خوراكهاى رنگارنگ آماده شد، و شعرا يكى پس از ديگرى به مدح خليفه پرداخته و خلعتهائى دريافت داشتند، تا اينكه نوبت به ابوالعتاهيه رسيد، او ساكت و آرام بود، حاضرين به وى اصرار كردند كه تو هم مانند ديگر شاعران بايد شعر بگوئى، ابوالعتاهيه گفت: من چهار بيت شعر سروده ام و امكان دارد اگر بخوانم خليفه را خوش نيايد، گفتند: شب خوشى و شادى است و هرچه بخوانى خليفه را خوش آيد، ابوالعتاهيه ايستاد و شروع به خواندن اشعارش نمود.

عش ما بدا لـك ســالمـا          في ظـل شاهقـة القصـور

يهدى اليـك بما اشتهيـت          مـن الـرواح الى البكـور

فاذا النفوس تـغـرعـزت          فى ضيق حشرجة الصـدور

فهنـاك تعلــم موقنــا          مـا كنـت الا فى غـرور

هرچه مى خواهى در سايه كاخهاى آسمان خراش زندگى كن.

از عصر تا به صبح آنچه كه تو مى خواهى برايت آماده مى كنند.

اما... هنگام مردن كه نفس قطع و روح در تنگناى سينه تاب مى خورد.

آنگاه است كه خواهى دانست جز غرور چيزى در دنيا نداشته اى.

اين جملات در هارون اثر گذاشت. مجلس شادمانى او را متشنج كرد، اطرافيان ابوالعتاهيه را سرزنش كردند، و او پاسخشان داد كه اين من بودم كه به خليفه راست گفتم، و شماها هرچه گفتيد براى خوش آيند خليفه به دروغ پرداختيد.

پس دنيا و آقائى و شخصيت تا وقتى است كه نفس به حنجره برسد، آنگاه همه اينها تمام مى شود، ديگر نه خانه، نه پول، نه زن و فرزند و نه شخصيت به درد انسان مى خورد، تنها چيزى كه براى او مى ماند آن است كه مربوط به عقل و خرد و واقع بينى باشد.

بنا بر اين ما بايد همت كنيم كه از گروه سوم انسانها كه واقعا براى رضاى خدا گام بر مى دارند باشيم، ما بايد خودمان را بسازيم تا انسانيت را با عمل به ديگران بياموزيم.

شاعر مى گويد:

از گفتن عيب دگران بسته زبان باش          با خوبى خود عيب نماى دگران باش

(هوالذى بعث فى الامين رسولاً منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب والحمه).

 

1 ـ زنار: صليب.