فهرست

مؤلفات

 جامعه شناسى

صفحه اصلى

 

زهد و خودپسندى

زاهد كسى است كه بر حسب اوامر خدا عمل كند و از آنچه خدا نهى فرموده دورى نمايد، اينجاست كه انسان لذت بندگى را احساس مى كند، و چه بسا به خواست خداوند متعال داراى كراماتى نيز بوده، البته اين بسيار مشكل است، در گذشته افرادى پيدا مى شدند كه زاهد واقعى باشند، يكى از شاگردان مرحوم آيه ا ميرزا على آقاى قاضى تبريزى تعريف مى كرد (ايشان در شهر نجف اشرف بوده، و بسيار زاهد بود، و علماى زيادى را تربيت كرده است).

ايشان مى گفت: من طلبه تازه واردى بودم و با اين مرد زاهد رابطه زيادى نداشتم. يك روز اواخر عصر بود، من از مسجد كوفه بيرون مى آمدم كه براى بازگشت به نجف به درشكه برسم، چون مسير كوفه تا شهر نجف حدود يك فرسخ است، و اگر به درشكه نمى رسيدم، مى بايست كه راه را با پاى پياده طى كنم. ازاين رو عجله داشتم، ولى در راهم با مرحوم ميرزا على آقاى قاضى تبريزى روبرو شده و سلام كردم، ايشان جواب سلام داد و دستم را گرفت و احوالم را پرسيد، و بعد همانطوريكه دستم در دستش بود باتفاق مشغول قدم زدن شديم تا اينكه نزديك بارگاه جناب ميثم تمار رسيده و در گوشه اى نشستيم.

صحبتهاى زيادى بين ما رد و بدل شد. همانطورى كه مشغول گفتگو بوديم، ناگهان مارى از دور نمايان شد كه آهسته و آرام به طرفمان مى خزيد. مرحوم قاضى چشم به زمين دوخته بود، با نزديكى مار هراسم بيشتر مى شد، لذا بدون اختيار توجه ايشان را بسوى مار جلب كردم، او نگاهى كرد و با دستش به ماراشاره اى نمود، و مار همانجا از حركت ايستاد، پس از چند لحظه كه صحبتمان تمام شد باهم خداحافظى كرده و جدا شديم.

او كه دور شد به سوى مار برگشتم و ديدم كه با همان اشاره اين جانور خشكيده است. و اين تعجبى ندارد چون خداوند در حديث قدسى مى فرمايد:

(عبدى اطعنى تكن مثلى اقول للشى ء كن فيكون تقول للشى ء كن فيكون).

واقع اين است كه هيچگاه انسان نبايد فكر كند كه او جوهرى است و كسى قدرش را نمى داند، چون همين فكر خودپسندى است، در دعاى وارد از اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام آمده (اللهم لا تخرجنى من التقصير) خدايا مرا از قاصر بودن خارج مكن تا هميشه خود را كوچك بدانم، چون روزى كه انسان خيال كند قيمت دارد همان روزِ بى ارزشى و سقوط اوست.

متأسفانه اين طرز تفكر سبب عقب افتادگى بسيارى شده است. آنها فكر مى كنند كه از ديگران بالاتر و برترند و با اين خودپسندى همگانى جامعه به عقب افتاده و روز به روز عقب تر مى رود، و روزى خواهد آمد كه انسان مى فهمد چيزى نبوده و در دنيا جز غرورى پايان پذير نداشته.

قرآن مجيد مى فرمايد: (و بدالهم من الله مالم يكونوا يحتسبون) آنچه فكرش را هم نمى كردند و به حسابش نمى آوردند، روز قيامت بر ايشان آشكار مى گردد.

وانگهى زمانى كه فكر خود پسندانه شد، انسان ديگر دنبال كار نمى رود، و منتظر است كه كار دنبالش بيايد، يكى از خودپسندان مى گفت.. ما همانند كعبه ايم كه ديگران بايد زيارتمان كنند، اما ما بايد ثابت باشيم و كسى را زيارت نكنيم.

اين كاملاً برخلاف رفتار و كردار پيغمبر است. زيرا آن بزرگوار به همگان رسيدگى مى كرد، ائمه اطهار عليهم السلام نيمه هاى شب به زيارت مستمندان مى رفتند و در زير خيمه تاريك شب با سكوت و آرامش به آنان طورى كمك مى كردند كه حتى شناخته هم نمى شدند.

بدبختى مسلمانان از اينجاست كه خيلى ها خودپسندانه فكر مى كنند. و با همين فكر مى خواهند پيش بروند. چه خوب بود اگر مسلمانان از تاريخ پيغمبر و ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين اطلاع داشتند، و همانند آنان رفتار مى كردند. گاهى انسان بعد از60 سال مى فهمد كه تمام عمر در اشتباه بوده و به گفته آن شاعر دانشمند. (تا بدانجا رسيد دانش من، كه بدانم همى كه نادانم).

در كشكول مرحوم شيخ بهائى آمده كه: شخصى فرياد مى زد: (رحم الله من كف فكه و فك فكه) يعنى خداى رحمت كند كسى را كه دهانش را بسته و كف دستش را باز كند (كنايه از اين است كه انفاق كند) شخص ديگرى او را ديد و گفت: (اقلب وضع يدك على من شئت) يعنى گفته ات را معكوس كن و بر هركه مى خواهى دست بگذار.

به طور كلى خيليها خودشان را خوب و ديگران را بد مى پندارند، و معكوس اين بسيار كم يافت مى شود، در واقع يك انسان عاقل بايد خودش را بدتر از ديگران ببيند تا خودپسند نباشد، و پيوسته خودش را اصلاح كند. و ما در احوال هر انسانى كه دنيا را تا حدودى فهميد و جلو افتاد همين خصلت را مشاهده مى كنيم.

يكى از بزرگان مى گفت: هرگاه از زندگى خسته شوم مى روم به كتابخانه و يك كتاب تاريخى را مطالعه مى كنم. و مى بينم كه دنيا هميشه تكرار مكررات است و هيچ چيز جديدى در آن پديد نيامده، فقط گاهى برخى از متفكرين پيدا مى شدند و با كار فكرى و آرام جامعه را گامى به پيش مى برند. ما نكند نسخه مكرر خودپسندان باشيم (والعياذ بالله).