|
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
قال رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم: «من حفظ من
امتي أربعين حديثا بعثه اللَّه يوم القيامة فقيهاً عالماً(1)».
مجلس چهلم و بزرگداشت مرجع و فقيه بزرگ عالم اسلام و تشيّع مرحوم خلد آشيان آية
اللَّه حاج سيد محمد حسينى شيرازى قدس سره است. اين مجلس با شكوه، از حد مجلس فاتحه
اى كه پس از نماز مغرب و عشا برگزار شود تجاوز كرده و مداحان اهل بيت عصمت و طهارت
ما را به حداكثر فيض و استفاده رسانده اند. تلاش بنده در اين دقايقى كه متصدع اوقات
عزيزان مى شوم اين است كه كمى درباره «اربعين» سخن بگويم و در ضمنِ آن ابعاد
گوناگون شخصيت اين ابر مرجع تقليد شيعه را بررسى كنم.
علم عدد و حساب
چنان كه مى دانيد قرآن در روزگارى از علم عدد
و حساب سخن به ميان آورد، كه جز در برخى نقاط عالم، اين قبيل مسائل وجود نداشت و
عالِم و عامى براى انجام دادن محاسبات مورد ابتلا از انگشتان دست و پا و مانند آن
استفاده مى كردند. در چنين زمانى قرآن كه يكى از سوگندهاى شديد خود را بر پايه
اعداد زوج و فرد نهاد: «بسم اللَّه الرحمن الرحيم والفجر وليال عشر والشفع
والوتر(2)؛ سوگند به سپيده دم، و به شب هاى ده گانه، و به جفت و تاق». اگر به
تفاسير صد سال پيش مراجعه كنيد، خواهيد ديد كه بحث پيرامون اين آيه شريفه از ترجمه
تحت اللفظى نمى گذرد. اما در قرن اخير كه مسأله محاسبه، هنر و كارايى فراوان خود را
نشان داد، نگاه افراد به اين آيه دگرگون شده است.
يكى از دانشمندان - كه از دوستان بنده است - مى گفت: رساله اى از يكى از مؤلفان
انگلستان به دستم رسيد كه نويسنده آن اعتقاد دارد بيشتر پيشرفت هاى علمى بشر امروز
در ابعاد گوناگون آن، از پيوندهاى قلب و چشم و مباحث الكترون ها گرفته تا كشف
زواياى دور دست كيهان، موهون توجه به علم حساب و عدد است.
خلاصة الحساب مرحوم شيخ بهايى و چند كتاب ديگر از دانشمندان اسلامى مهم ترين كتاب
هاى قرون اخير در موضوع حساب و عددند. با اين كه در چهارده قرن پيش خبرى از دانش
پيش رفته حساب نبود، قرآن پيروان و مخاطبان خود را به اهميت اعداد و علم حساب توجه
مى دهد.
عدد چهل در فرهنگ اسلامى
غير از توجه عمومى قرآن به علم حساب - كه
زيربناى بيشتر علوم يا همه آنهاست - قرآن مجيد به برخى از اعداد خاص توجه ويژه اى
مبذول داشته است. براى مثال از جمله اعدادى كه در قرآن و فرهنگ اسلامى اهميت و
معناى خاصى دارد، عدد چهل است. قرآن عدد شب هاى ميقات حضرت موسى عليه السلام را چهل
شب مى داند: «وواعدنا موسى ثلاثين ليلة واتممناها بعشر فتم ميقات ربه أربعين
ليلة(3)؛ با موسى سى شب وعده گذاشتيم و آن را با ده شب ديگر تمام كرديم تا آن كه
وعده معين پروردگارش در چهل شب به سر آمد».
بايد اعتراف كنم كه يكى از اسرارى كه هنوز براى محدثان توانا مجهول مانده، راز توجه
روايات و قرآن به عدد چهل است.
براى مثال توبه ابولبابه پس از چهل شبانه روز پذيرفته، و دعايش مستجاب شد. حبس وقت
براى رسول گرامى اسلام صلى الله عليه وآله وسلم چهل شبانه روز است. آدم ابو البشر
عليه السلام پس از رانده شدن از بهشت چهل شبانه روز گريست تا توبه اش پذيرفته شد و
جبرئيل او را متوجه ساق عرش كرد و گفت: دست به سوى خدا بردار و بگو: «يا حميد بحق
محمد، يا عالي بحق علي، يا فاطر بحق فاطمة يا محسن بحق الحسن و الحسين ومنك
الإحسان(4)» در اين هنگام نقطه سفيدى پيدا شد كه ايام البيض هم بر همين مبناست.
توبه بهلول نبّاش پس از چهل روز پذيرفته شد. هر كدام از ادوار شش گانه جنين در رحم
چهل روز است. چهل شبانه روز به صورت اسپرماتوزئيد و تك سلول و به گفته قرآن به صورت
«نطفة امشاج(5)؛ نطفه اى اندر آميخته است». همچنين چهل شبانه روز به صورت «علقه» و
چهل شبانه روز ديگر به صورت «مضغه» است و اين روند تكاملى ادامه مى يابد تا آن كه
به مرحله «ثم انشئناه خلقا آخر(6)؛ آن گاه [جنين را در] آفرينشى ديگر پديد آورديم»
برسد. از ابتداى پيدايش آدمى تا هنگام مرگ و پس از آن عدد چهل در زندگى انسان حائز
اهميت است. كسى كه از دنيا رحلت مى كند، اگر چهل نفر گواهى به خوبى او دهند، خداى
متعال او را مى آمرزد. در روايت نبوى آمده است: مادامى كه آدمى به چهل سال نرسيده
است، خداوند پيوسته گناهان او را مى آمرزد. اما هنگامى كه به چهل سال مى رسد خداوند
به فرشتگان ندا مى دهد كه «غلظوه وشددّوه(7)؛ بر او سخت گرفته و شدت ورزيد» و به
طور كلى در بسيارى از كتب روايى فصلى به نام «اربعين» داريم كه موارد كاربرد عدد
چهل نيز بسيار فراوان است.
بنده از محققان حاضر و مجتهدان و افرادى كه در روايات تدقيق مى كنند، اين سؤال عميق
را مى پرسم كه در عدد چهل چه خاصيتى نهفته است كه عدد 39 يا 41 فاقد آن است؟ چرا در
روايات اين همه بر عدد چهل تأكيد شده است؟ بنده از صاحب نظران و اهل تفكر در اين
زمينه كمك مى خواهم و آنان را به كاويدن اين مسأله دعوت مى كنم. زيرا چنان كه ديديم
عدد چهل و اربعين در سال هاى عمر انسان و پيدايش و كليه مراحل حيات و شئون او دخيل
است.
هر چند اين مطلب قطعاً جزء اسرار است ولى اين قدر مى توان گفت كه چهل به نوعى با
رشد و كمال رابطه دارد. انسان در چهل سالگى به حداكثر رشد مى رسد و چهل روز گريه
كمال گريه است. چنان كه مى دانيم آخرين دندان انسان - كه دندان عقل ناميده مى شود -
در چهل سالگى - كه سن رشد و كمال است - رشد مى كند و حكايت از تمركز و پايدارى عقل
و قواى انسان دارد.
چهل حديث
از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم نقل است
كه فرمودند: «من حفظ من احاديثنا اربعين حديثاً بعثه اللَّه يوم القيامة عالماً
فقيها». نكته مورد نظر ما اين است كه اين جا هم رسول خدا نفرمودند: 39 يا 41 حديث،
و اين امر نيز نشان از عنايت آن بزرگوار به عدد چهل دارد.
نظر بسيارى از محدثان بزرگ مانند مرحوم جزايرى و شيخ حر عاملى 0(8) اين است كه حفظ
هر چيز متناسب با آن است. مثلاً وقتى مى گوييم بايد اموال مان را حفظ كنيم، مسلماً
به حافظه سپردن مال معنا ندارد؛ بلكه اين مفهوم از آن دريافت مى شود كه بايد اموال
خود را در جاى مطمئن نگاه داريم تا تلف نشود و به سرقت نرود. همچنين درباره حفظ
فرزندان معنا ندارد كه بگوييم آنان را به خاطر بسپاريم بلكه حفظ فرزندان بدين
معناست كه در اين زمانه ى پرآشوب بايد آنان را از گزند فساد و تباهى و كج روى دور
داريم. بر اين اساس اين محدثان بزرگوار مى گويند حفظ حديث صرفاً به معناى به خاطر
سپردن آن نيست. ممكن است يكى از وجوه معنايى اين روايت نبوى صلى الله عليه وآله
وسلم به خاطر سپارى الفاظ حديث باشد ولى بى شك معناى اصلى و ظريف تر و لطيف تر آن،
اهتمام در نشر حديث و به كار بستن تعاليم آن و ترويج و نشر معارف مندرج در آن است.
بر مبناى اين حديث شريف، عالمان ما از زمان غيبت كبرى تا كنون صدها كتاب تحت عنوان
الاربعين يا اربعين حديثاً نوشته اند و هر يك به قدر خود گامى در جهت نشر احاديث و
معارف اهل بيت عليهم السلام برداشته اند.
بر اين اساس فرموده رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بدين معنا خواهد بود كه هر كس
چهل حديث را منتشر كند - و اين حداقل است نه حداكثر - در روز قيامت در صف عالمان و
فقيهان و مشعل داران هدايت مردم محشور خواهد شد. وقتى نشر چهل حديث چنين پاداش
بزرگى دارد، نشر هزاران حديث و كتاب در معارف دينى مسلماً پاداش معنوى بسيار بسيار
فراوانى خواهد داشت.
متفكر دل سوزى كه هزاران روايت مستند از اهل بيت عليهم السلام را حفظ كند كه تنها
فقه الزهراء عليها السلام - كه يكى از آثار اوست - بالغ بر هشت جلد باشد، مسلماً
ارزش و پاداش فوق العاده اى خواهد داشت. اين كتاب پاسخى دندان شكن به يك وهابى است
كه حضرت زهرا عليها السلام را صرفاً يكى از زنان عالم دانست و نسبت به مقام آن
بزرگوار جسارت كرد. وقتى خبر اين حرمت ناشناسى در زير زمين نمناك مرحوم آية اللَّه
شيرازى قدس سره به سمع شان رسيد، پيشانى شان عرق كرد و سيلاب اشك از گونه هاى ايشان
جارى شد. همان وقت ايشان قلم به دست گرفت و شروع به نگارش و تبيين ابعاد فقهى خطبه
ها و كلمات حضرت زهراى صديقه عليها السلام كرد و فرمود: «مادر، من دِين فرزندى ام
را به تو ادا مى كنم». بى شك اين تأليف گران سنگ تنها حاوى برخى از ابعاد برداشت
شده از كلمات و خطبه هاى آن حضرت است و اگر كسى توانايى جسمى و زمانى و عملى كافى
داشته باشد مى تواند كتاب هاى مفصل ترى در اين موضوع تحرير كند. اين اثر تنها اشاره
اى است كه به قلم تواناى اين فرزند دل سوخته زهراى صديقه عليها السلام و به انگيزه
تبيين بخش بسيار كوچكى از معارف نورانى آن بزرگوار نگاشته شده است.
اين اثر تنها يكى از تأليفات مرحوم آية اللَّه شيرازى است و چنان كه مى دانيد ايشان
بيش از هزار مجلد در موضوعات گوناگون اسلامى قلم زده اند. روزى در مجلسى گفتم: از
اين كه عمر من و امثال من رو به پايان است متأسفم و به آية اللَّه شيرازى غبطه مى
برم كه به تعداد موهاى محاسن مبارك و سرشان مطلب نوشته اند. شنيدن چنين جمله اى
براى يكى از مستمعان، دشوار آمد. به من گفت: فلانى، فكر نمى كنى كمى مبالغه كردى،
تو كه سخن گوى با سابقه اى هستى نبايد در حق كسى اين گونه سخن بگويى. من براى اين
كه واقعيت را چنان كه بايد به ايشان تفهيم كنم واهمه اى نداشتم. فقط به او گفتم:
آيا تاكنون براى فرزندت نامه نوشته اى؟ با تعجب گفت: بله. گفتم بين خودت و خدا چند
مرتبه نامه را مرور مى كنى و پيش نويسى مى كنى تا آن را پاك نويس كنى؟ من صحبت از
شخصيتى در اسلام مى كنم كه هر چه مى نوشت ارتجالاً مى نوشت. تحقيق كنيد و ببينيد كه
ايشان هرگز پيش نويس نداشت ولى با اين حال نكته بينان و منتقدان هرگز نتوانستند حتى
يك نقطه ضعف در آثار او پيدا كنند.
اگر بخواهيم ابعاد گوناگون شخصيت ايشان را بررسى كنيم، چنان كه گفته اند مثنوى
هفتاد كاغذ خواهد شد. ما منكر نيستيم كه اگر دين شيعه را دين علامه بخوانند گزاف
نگفته اند. علامه مجلسى قدس سره دايرة المعارف نويس شيعه است. ما بحرانى ها و مدينة
المعاجزها را فراموش نكرده ايم. هيچ كس حاج آقا بزرگ ها و علامه طباطبايى ها را از
ياد نخواهد برد. اين عالمان بزرگوار كه علوم و فنون را از نسلى به نسل ديگر تحويل
دادند، زحمت هاى آنان بسيار ارزنده است. اما از بين هزاران گل خوش بو نمى توان براى
آية اللَّه شيرازى نظيرى يافت.
ايشان در عمر كوتاه هفتاد و پنج ساله شان، از تك تك لحظات استفاده كرده است. امروز
در حسابى سرانگشتى به اتفاق يكى از نزديكان ايشان، عدد نوشته هاى ايشان را بر
روزهاى عمر شريف شان تقسيم كرديم و ديديم كه ايشان روزانه 25 صفحه مطلب نوشته اند،
آن هم نه مطالب معمولى بلكه شرح مكاسب كه در حوزه هاى علميه قم، نجف، مشهد و اصفهان
فراوان مورد استفاده و مراجعه است. كتاب هاى ارزنده اى چون شرح كفايه و رسائل و شرح
نهج البلاغه و دوره يك صد و سى جلدى الفقه. من بارها كه با ايشان خصوصى صحبت مى
كردم مى ديدم كه ايشان دست روى دست مى زد و مى فرمود: «فقه وسيع تر از اين است و من
فقط توانستم قطره اى از فقه را جمع كنم». با اين كه هيچ يك از مراجع گذشته (تغمدهم
اللَّه في بحبوحة جنانه) - كه خداوند همه آنان را امشب با امير المؤمنين عليه
السلام محشور كند - به اين وسعت به فقه نپرداخته است.
معناى اين سخن اين نيست كه خداى ناكرده بخواهيم خدمات آن بزرگان را كوچك بشماريم.
خدمات همه آنان در حد خودشان و روزگارشان با ارزش بوده و هر يك به فراخور حال و به
قدر طاقت و وسع و محدوديت هاى زمانه خدمت كرده اند. اما در اين وجود مقدس مجموعه اى
از امكانات از جمله حفظ روايات جمع شده بود كه به ندرت در كسى جمع مى شوند.
ايشان به قدرى كتاب تأليف كردند كه دو انگشت دست شان از كار افتاده بود و ديده
بوديد كه ايشان چگونه امضاء مى فرمودند. ايشان اين اواخر كه قدرت نوشتن نداشتند،
مطالب را روى نوار ضبط مى كردند و ديگران از نوار استخراج مى كردند.
آخرين لحظات
كم نبودند بزرگانى كه در آخرين لحظات عمر با
طرح مسائل علمى دعوت حق را لبيك گفتند و از جهان رفتند. نقل است كه ابو ريحان
بيرونى در ساعات آخر زندگانى، مسأله ميراث اجداد ثانيه را - كه از معضلات باب ميراث
است - مطرح كرد و سقراط در لحظات آخر به مسأله بقاى نفس ناطقه و روح پرداخت. همچنين
نقل مى كنند كه ميرزاى شيرازى قدس سره در لحظات آخر كه در سامرا در بستر افتاده
بود، هر قدر شاگردان قيل و قال مى كردند تا ايشان به سخن آيد، التفات نمى كرد. حاج
ميرزا على فرزند ايشان گفت: من طبع پدرم را مى شناسم و مى دانم چطور او را به سخن
گفتن وا دارم. سر به نزديك گوش ايشان نهاد و عرض كرد: برخى از آقايان فضلا كنار
بستر شما هستند بر سر سوخته نان بحث مى كنند. چنان كه بهتر مى دانيد خوردن سوخته
حرام است و دو ريختن نان غير سوخته هم جايز نيست؛ در اين مورد چه كنيم؟ ميرزا قدس
سره چشم باز كرد و در همان حالت به نحو مشروح مسأله را بررسى كرد.
از جاحظ در لحظات آخر پرسيدند: آرزويى دارى؟ گفت: «النظر في حواشي الكتب؛ دوست دارم
دوباره به حال عادى باز گردم و كتاب ها اطراف من باشند و آنها را بررسى كنم».
اما آية اللَّه شيرازى قدس سره در آخرين لحظات عمر قلم در دست داشت و جزوه اى در
مظلوميت مادرش زهرا عليها السلام مى نوشت. سوزى از پهلوى شكسته آن بانو در دل اين
فرزند بود. مقدمه كتاب را با جمله «واللَّه المستعان» تمام كرد و به جوار رحمت ايزد
منان پرواز كرد.
اى خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست
به هواى سر كويش پر و بالى بزنم
همه ما اين قبيل روايات را ديده ايم كه مى فرمايد: «النظر الى وجه العالم عبادة(9)»
«النظر الى باب العالم عبادة(10)» نگاه كردن به صورت عالم و درِ خانه اش عبادت است.
اين مطلب نيز در حقيقت با بحث حفظ روايات مرتبط است. عالمان متعهد - كه ميان مردم
زندگى مى كنند اما روح شان ملكوتى است و براى ملاقات خداوند و پرواز تا بَرِ دوست،
لحظه شمارى مى كنند - غير از مسأله كتابت روايات و نشر آنها، وجودشان منتشر كننده
روايات است. شخصيت، نشست و برخاست، خانه، زندگى، كار و طرز برخوردشان با مردم درس
آموز است و مردم را به ياد امام صادق عليه السلام مى اندازد. عطر رسول خدا صلى الله
عليه وآله وسلم و امير المؤمنين عليه السلام از عبا و قباى شان به مشام مى رسد.
ساده زيستى و پركارى
امروز وارد اندرونى منزل ايشان شدم و اتاقى را
كه در آن رحلت كرده بودند از نزديك ديدم. دلم مى خواست چيزى كه ديدم همه مى ديدند.
تمام آنچه به عنوان ميراث از ايشان باقى مانده است. عبارت است از: يك پيراهن كه درز
آستينش پاره است، يك دانه مهر، يك سجاده و يك دست قباى مشكى ... منِ بچه طلبه روزى
كه بميرم سه - چهار بقچه لباس هاى بهاره و زمستانه و تابستانه مرا بايد به فقرا
بدهند. كسى كه آوازه خدمات او به شيعه، جهان را گرفته است، ديدم كه قيمت لباس هايى
كه از او بر جا مانده از چند هزار تومان نمى گذرد.
كدام كشور اسلامى است كه ايشان در آن مسجد و حسينيه نساخته است؟ در «كرچيل»، منطقه
اى در مرز چين، چهار حسينيه ساخته است. هندى هايى كه در مجلس حاضرند مى دانند اين
منطقه كجاست. وقتى بانگ «أشهد أن مولانا ومقتدانا وهادينا بالحق امير المؤمنين
علياً ولى اللَّه» از بلندگوى مسجد اين منطقه بر مى خيزد، اين صدا در كشور چين مى
پيچد. در كشورهاى كمونيستى يا غير كمونيستى كه نتوانسته اند مسجد بسازند، حسينيه
ساخته اند.
وقتى اتاق ايشان را از نزديك مشاهده كردم، ديدم دارايى منِ طلبه از نظر ظاهرى از
ايشان بيشتر است. كسى كه روزانه و ماهانه آلاف و الوف به حسابش واريز مى شد، در
حالى از دنيا رفت كه بيش از يك ميليارد تومان مقروض بود و چنان كه عزيزان ديدند،
شهريه اين ماه را نتوانستند پرداخت كنند. بنده نظير اين ماجرا را در مرحوم آية
اللَّه بروجردى و مرحوم آية اللَّه حجت نيز ديدم. بنده به آية اللَّه بروجردى بسيار
نزديك بودم، وقتى ايشان از دنيا رفت ماه اول شهريه ندادند. گمان مى كنم ايشان مبلغى
نزديك به شصت هزار تومان مقروض بودند. شصت هزار تومان در آن زمان مبلغ زيادى بود كه
دو نفر از مراجع بعدى قرض ايشان را ادا كردند. امروز كه تحقيق كردم شهريه داده اند
يا نه گفتند: نه. پرسيدم: چرا؟ گفتند: نداريم. ايشان بيش از يك ميليارد مقروض است.
آيا اين پول را براى زندگى و مصارف شخصى قرض كرده بودند؟ ابداً. ايشان در ربع مسكون
يك وجب زمين ندارد. حتى خانه اى كه در محله تكيه آقا سيد حسن قرار دارد، وقف است.
اين منزل اكنون حسينيه است و نسل اندر نسل حسينيه خواهد بود. مانند بيرونى آية
اللَّه بروجردى كه براى روضه خواندن وقف است. هيهات أن يأتى الزمان بمثله. اين همه
پول به حساب ايشان واريز مى شد ولى حتى به قدر يك وجب در ربع مسكون هم مالك زمينى
نبود. ايشان در سوريه مؤسساتى دارند كه وقف است؛ در كربلا مؤسساتى داشتند كه وقف
بود؛ در هند و چين مؤسسه هايى دارند كه وقف است؛ در قم نيز داراى مؤسسات مختلفى
هستند كه وقف است و اين جايى كه اكنون نشسته ايم(11) از آن جمله است. اگر زمانى
قدرت مالى پيدا مى كردند بلافاصله حسينيه، مسجد و كتابخانه مى ساختند و الحق كه همت
بالايى داشتند. آية اللَّه شيرازى در ميان ما زندگى مى كرد، اما دلش جاى ديگرى بود.
انديشه و راهش با ما تفاوت داشت.
من از اين خاك نيم
زآب و هواى دگرم
لباس اميرالمؤمنين عليه السلام
وقتى اتاق و لباس هاى ايشان را ديدم بلافاصله
به ياد لباس هاى امير المؤمنين عليه السلام افتادم. در نهج البلاغه آمده است كه آن
حضرت فرمودند: «لقد رقعت مدرعتى هذه حتى استحييت من راقعها(12)» آن وقت ما براى
توجيه قباى آن چنانى و عباى ماهوت مان مى گوييم خود على عليه السلام فرموده است:
«الا وانكم لا تقدرون على ذلك ولكن اعينونى بورع واجتهاد وعفة وسداد(13)؛ ...» اما
آقاى شيرازى چنين نمى انديشيد و معتقد بود از اين حيث بايد پيرو جدش على مرتضى باشد
اگر لباس پر وصله نازيباست نمى پوشيد ولى از حداقل لباس استفاده مى كرد.
آيا استفاده كردن از حداقل پوشاك باعث احتشام و افتخار است؟ آرى. هست.
ابن عباس مى گويد: براى امضاى دفتر حضور و غياب معاويه به شام رفتم. (او براى رسيدن
به اغراض مادى به شام نرفت بلكه اگر چنين نمى كرد مورد خشم بنى اميه واقع مى شد و
او را مى كشتند) وقتى رسيدم به معاويه خبر دادند. مرا احضار كرد و سفره مفصلى
انداخت. من همان نان و پنير عادى را خوردم. وقتى معاويه اعتراض كرد، گفتم: من زير
دست كسى بزرگ شده ام و به گونه اى تربيت شده ام كه مزاجم با اين غذاها سازگار نيست.
معاويه از من خواست تا از خزانه سلطنتى او ديدار كنم. خزانه او آكنده از لباس هاى
زربافت، عصاهاى مرصع، تاج هاى طلا، اشياى زبرجد نشان و جواهرات گوناگون بود. از من
خواست يكى از اشياى گران بهاى خزانه را براى خود بردارم. وقتى از اين كار امتناع
كردم، مرا تهديد كرد كه اگر چنين نكنى تا ابد در اين مكان محبوس خواهى ماند. چاره
اى نديدم جز اين كه يكى از اشياى خزانه را بردارم. نگاه كه كردم، چشمم به يكى از
لباس هاى حضرت امير عليه السلام افتاد. شايد يكى از دلايل نگهدارى آن لباس مندرس در
خزانه اين بود كه از آن در جهت اهداف بنى اميه استفاده كنند؛ براى مثال وقتى سفرا و
امراى خارجى از خزانه معاويه ديدن مى كردند، به آنان گفته مى شد كه اين لباس مندرس
از آنِ يكى از امراى اسلام است كه قائل به منطق برابرى بود و اعتقاد داشت بايد با
تهى دست ترين افراد جامعه يكسان زندگى كند. معاويه اين لباس را آن جا نهاده بود تا
اين احتشام را به رخ دشمنان اسلام بكشد و بدين وسيله به سود خود امتيازهاى سياسى
كسب كند. ابن عباس براى بردن آن لباس دلش پر كشيد، ولى معاويه به او گفت: اين به
درد نمى خورد چيز گران بهايى بردار. گفت: اگر با ارزش نبود در صف جواهرات سلطنتى چه
مى كرد؟! حال كه نمى گذارى آن را ببرم من هم چيز ديگرى بر نمى دارم. گفت: مانعى
ندارد، بردار. ابن عباس مانند پدرى كه از جوانش دور افتاده باشد، عاشقانه به سمت
اين لباس كه بوى على عليه السلام را مى داد پر كشيد و مرتب آن را مى بوييد و مى
بوسيد.
لا تعجبوا من بِلى غلالته
قد زُرّ ازراره على القمر
بندهاى پوسيده اين لباس مندرس نيز بر ماه ولايت و عصمت، امير المؤمنين عليه السلام
، بسته شده بود.
حفظ روايات اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام به اين است كه به تعاليم بلند اين
روايات عمل كنيم. «كونوا دعاة الناس بغير السنتكم؛» اگر امثال اين شخصيت ها در جهان
تشيّع نبودند و ما نشست و برخاست و نحوه زندگى آنان را از نزديك نمى ديديدم، قبول
آنچه درباره زهد على عليه السلام و ديگر معصومان گفته مى شود، براى ما سخت و حتى
باور نكردنى مى نمود.
اتاقى كه امروز من مشاهده كردم چنان است كه حقيرترين مردم نيز حاضر نيستند يك ساعت
آن جا زندگى كنند؛ اتاقى با همان بافت قديمى و در و ديوارى كه هر كجا آسيب ديده، با
مشتى گچ يا كاه گل اصلاح شده است. آن مرحوم چنين فضايى را باغ و بستان خود قرار
داده بود. يكى از نزديكان شان به بنده مى فرمودند: «روزى به اتفاق دوستان قصد
داشتيم به يكى از باغ هاى كهك برويم. به آقا عرض كرديم: شما هم تشريف مى آوريد؟
گفتند: كجا؟ گفتيم به باغ مى رويم و زود بر مى گرديم. فرمودند: بله من هم مى روم.
گمان كرديم ايشان هم تشريف مى آورند ولى با تعجب ديديم كه راه شان را به سمت
زيرزمين نمناك شان كج كردند و فرمودند: مگر در روايت نيامده است كه: «الكتب بساتين
العلماء(14)؛ كتاب ها بستان علماست». باغ من روايات امام باقر و امام صادق عليهم
السلام است. ايشان در همين زيرزمين نمناك هزاران صفحه و مطلب سودمند نوشت و تقديم
جامعه كرد.
اگر دنبال الگوى روشن و تابلوى گويايى از سيره اهل بيت عليهم السلام باشيم و
بخواهيم شمه اى از زندگى على عليه السلام و حسنين عليهم السلام را مشاهده كنيم،
بايد در زندگى عالمان راستين نظر كنيم. نقل است كه مرحوم شيخ مرتضى انصارى در اوج
رياست دو سير و نيم گوشت با استخوان مى خريد كه سر آب آن غذا را هم به مادرش مى
داد. گفتند: شما رياست عامه داريد با يك لقمه نان و نمك كه نمى توان زندگى كرد.
فرمود: من آنچه دارم، به دعاى اين مادر دارم. مرحوم آية اللَّه شيرازى با قلم،
چهره، حسن برخورد و تمام ابعاد وجودى خود در حفظ احاديث و پاس داشت معارف مى كوشيد.
بُرِير، شهيد كربلا، يك دايى دارد كه «ابو عمرو» خوانده مى شود. بين ارباب رجال در
اين مطلب اختلاف هست كه اين شخص شبى كه امير المؤمنين عليه السلام به شهادت رسيدند،
به دنيا آمد يا چند سال قبل. اما روايتى كه اكنون مى خوانم نشان مى دهد كه ابو عمرو
چند سال پيش از شهادت حضرت امير عليه السلام زاده شد.
ابو عمرو مى گويد: وقتى پنج شش سال داشتم روزى پدرم مى خواست به نماز جمعه امير
المؤمنين على عليه السلام حاضر شود. من هم در همان حال بچگى پافشارى كردم تا مرا
همراه خود ببرد. جمعيت فراوانى دم در ايستاده بودند. من مى خواستم حضرت را ببينم
ولى نمى شد پدرم مرا روى دوش خود نهاد. مردى را ديدم اصلع (بى مو) و پيشانى بلند كه
داراى اندامى رشيد و عضلات پيچيده و سينه سپر بود و روى پله اول منبر راست قامت
ايستاده بود و براى مردم خطبه مى خواند. چيزى كه آن موقع توجه مرا جلب كرد اين بود
كه آن حضرت در حين سخنرانى هر از گاهى دستش را تكان مى داد. به پدرم گفتم: چرا امير
المؤمنين عليه السلام چنين مى كند؟ آيا حشره اى او را رنج مى دهد؟ پدرم به علامت
سكوت انگشت بر بينى اش نهاد. پس از پايان خطبه ها مرا از دوش خود زمين نهاد و سر در
گوش من گذاشت و مرا به ساده زيستى و خاك نشينى آقا امير المؤمنين عليه السلام توجه
داد و گفت: پسرم، على عليه السلام غير از پيراهنى كه در تنش مى بينى جامه ديگرى
ندارد. احتمالاً اين پيراهن را پيش از آمدن به مسجد شسته و چون موقع نماز شده
پيراهن نيمه خشك را به تن كرده و به مسجد آمده است. هنگام خطبه هم دستش را تكان مى
داده تا آستينش خشك شود.
امير المؤمنين عليه السلام كه شاه شاهان اسلام است و گاهى خروارها طلا براى او مى
آوردند، پيراهن چهار فصل سالش يكى بيش نبوده است. گمان نكنيم سرزمين عراق هيچ گاه
سرد نمى شود. در برخى از ماه هاى سال در عراق هوا بسيار سرد مى شود و به لباس گرم و
بخارى احتياج مى افتد.
آيا على عليه السلام نمى توانست سجاده ترمه زير پايش بيندازد. در آن هنگام سجاده
ترمه هم بود در بحث غنايم حنين ببينيد «قطيفه حمراء» چه غوغايى به پا كرد. اين همه
سرمايه و ثروت و غنايم به خزانه كشور اسلامى سرازير مى شود ولى بناى اولياى اسلام
همچنان بر ساده زيستى بود تا مردم را از ابعاد مختلف به صراط مستقيم جلب و جذب
كنند. ما نيز بايد اين نكته را مد نظر قرار دهيم كه علاوه بر قلم و سخن ما، رفتار و
نشست و برخاست و نحوه زندگى ما هم تأثير بسيارى در جذب افراد دارد. امروز پس از
زيارت اندرونى، لباس آقا را بوسيدم و گريه كردم. ايشان علاوه بر اين كه بيش از هزار
نوشتار براى هدايت مردم قلم زد، نحوه زندگى و جزئياتى چون پوشاك ايشان هم باعث جذب
افراد و هدايت شان مى شد.
بنده بارها به ايشان عرض كردم: من آرتروز و درد پا دارم يك نيمكت در اتاق بگذاريد و
روى آن بنشينيد تا ما هم روى نيمكت بنشينيم. ايشان با لبخند هميشگى فرمودند: فلانى،
اگر امام صادق عليه السلام روى مبل مى نشست، ايراد مى گرفتى؟ گفتم: نه. فرمود: اگر
جدم امير المؤمنين عليه السلام روى مبل مى نشست شما اشكال مى كردى؟ عرض كردم: نه.
گفت: پس بناى كار بر اين بوده است كه زير پاى مان چيزى نگذارند تا مبادا بلغزيم. ما
بايد ساده زيستى كنيم. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در جلسات دايره مانند
مى نشستند و كسى كه براى بار اول مى آمد نمى دانست آن حضرت كدام است، لذا مى پرسيد:
«أيكم محمد(15)؟».
امروز از هند و چين گرفته تا قلب اروپا همه جا عزادار آية اللَّه شيرازى بودند و
اشك ريختند و بر سر و سينه زدند. برويد ببينيد محل نشيمن اين مرجع پر آواز چه
كيفيتى دارد. بايد از نحوه زندگى اين مرجع بلند آوازه و ساده زيستى او پند بگيريم و
سعى كنيم ما هم در عمل حافظ تعاليم بلند اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام باشيم و
رفتار و نشست و برخاست ما ديگران را به ياد پيشوايان معصوم عليهم السلام بيندازد.
1) وسائل الشيعه، ج 27، ص 79.
2) فجر (89)، آيه 3 - 1.
3) اعراف (7)، آيه 142.
4) العوالم، الامام الحسين عليه السلام ، ص 104.
5) انسان (76)، آيه 2.
6) مؤمنون (23)، آيه 14.
7)??? .
8) بهره مندى امروز ما از روايات اهل بيت عليهم السلام مرهون تلاش هاى
سنگين بزرگانى است كه در روزگار پيش و بدون يارى ابزارهاى چاپ و
الكترونيك، همت كردند و خون جگر خوردند و اين ميراث عظيم را به دست ما
رساندند. جاى آن دارد كه در اداى حقِ آن بزرگان، ما نيز اين سرمايه را
به سلامت به نسل هاى آينده منتقل كنيم.
9) منتهى المطلب، ج 2، ص 644.
10) شرح اصول الكافي، ج 2، ص 84.
11) مسجد امام زين العابدين عليه السلام واقع در شهر مقدس قم جنب مقبره
محدث جليل القدر ابن بابويه پدر بزرگوار شيخ صدوق (رحمه الله)
12) بحار الانوار، ج 40، ص 346.
13) مستدرك الوسائل، ج 12، ص 54.
14) مستدرك الوسائل، ج 17، ص 302.
15) بحار الانوار، ج 41، ص 230. |