|
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
فقيه گمنام
افراد جامعه - جز اندك كسانى - اين گونه
آموخته اند كه جايگاه بزرگان را تا زنده هستند نشناسند و آن گاه كه از دست بروند
بنا به رويه رايج مرده پرستى بر او سوگوارى كرده مويه سردهند. مرحوم آية اللَّه
العظمى شيرازى در شمار همين بزرگان قرار داشت و تا زمانى كه زنده بود، با آن همه
مقاله ها و تأليف بيش از هزار كتاب، كارى كه از يك انسان عادى ساخته نيست، اما در
ميان ما گمنام بود.
تأليف كتاب كار آسانى نيست
كسانى كه با كار نوشتن آشنايى دارند مى دانند
كه نوشتن يك جزوه يا مقاله كار آسانى نيست. به عنوان مثال: دانشجويانى كه بايد
پايان نامه بنويسند با آن كه مى توانند مطالب را از چند كتاب تهيه و با يك جمع بندى
از مطالب ديگران مقاله اى فراهم كنند، بايد ماه ها وقت صرف كنند و گاهى از ديگران
كمك مى گيرند، اما ايشان تنها با استمداد از خدا و اهل بيت عليهم السلام هزار و
دويست جزوه و كتاب كه دوره هاى يكصد و پنجاه جلدى، هفده جلدى و... در ميان آن آثار
مى درخشد، نوشت.
مظلوم ترين فقيه ناشناخته
حدود دو سال از آشنايى من با ايشان مى گذرد و
در همين مدت به اين نتيجه رسيدم كه شايد مظلوم ترين فرد در ميان عالمان اين عالم
جليل القدر بود، چرا كه هنوز تمام حوزه هاى علميه و طلاب علوم دينى با اين وجود
مبارك آشنا نبوده، چه رسد به عامه مردم. اگر چه كربلايى هاى محترم به او دل بسته،
او را مى شناختند و با ايشان حشر و نشر داشتند، اما آن مرحوم در ميان مردم گمنام
زيست. در جامعه شيعى ايران چقدر ايشان را شناختند؟ واقعيت اين است كه اگر كسى در
ميان مردم كوچه و بازار راه بيفتيد، اسم ايشان را ببرد خواهد ديد كه اندك افرادى با
خصوصيات علمى و اخلاقى اين بزرگوار آشنا هستند و كتاب هاى آقا را خوانده اند. زمانى
كه در قم كتاب هاى معظم له را ديدم افسوس خوردم كه چرا بايد اين گونه شخصيت ها
گمنام باشند؟ چرا نبايد با اين گونه افراد ارتباط تنگاتنگ برقرار كرد؟ چرا در صدا و
سيما چنين شخصيت هايى جائى نداشته باشند؟ اين چراها و چراهاى ديگر دل مؤمنان و دانش
دوستان را مى شكند. مرد برزگى كه در كشور خود و در جامعه اسلامى و تشيع غريب بود.
متأسفانه چنين گوهرى در دست داشتيم، اما از وجودشان بهره اى نبرديم و هنگامى كه او
را از دست داديم بر او زارى كرده فرياد برآورديم كه شخصيتى نا شناخته و كم نظير از
دست داده ايم.
فرار مغزها
من اين بحث را در جمع دانشجويان مطرح كردم و
دليل فرار مغزها را بيان كردم. حقيقت اين است كه نسبت به مغزها آن قدر ناسپاس و بى
توجه هستيم و به هيچ شان انگاشته ايم كه جز فرار از كشور و بريدن از ما راهى
ندارند.
به عنوان مثال، يكى از نامزدهاى دريافت جايزه نوبل فيزيك سال 1999 م. در يزد زندگى
مى كند. دنيا او را شناخته است، اما مردم يزد او را نمى شناسند و حتى نام او را نمى
دانند. بنابراين كم نيستند مغزهاى متفكر در جامعه ما ناديده گرفته شده اند، زيرا هر
چه بيشتر توان خود را بروز دهند، گويى ميخ به سنگ خارا مى زنند و كسى نيست كه به
آنان بگويد: اگر توانايى داريد، اين گوى و اين ميدان.
خودبينان جامعه
كسانى در جامعه وجود دارند كه بر مركب مراد
سوار شده اند و نه اطراف خود را مى بينند، نه صدايى مى شنوند و نه سخنى مى گويند و
تنها دغدغه شان خوردن و خوابيدن، مقام پرستى و پست طلبى است و دنبال عياشى و خوش
گذرانى هستند. خانه بزرگان، عالمان و فقيهان به محدوده زندگى شان تبديل شده و در
همان جا به سر مى برند و ترك آن برايشان ناممكن مى نمايد. دوستى گفت: وقتى اين
بزرگان مى ميرند از زندان رها مى شوند و تا زنده هستند در زندان خانه اسيرند و كسى
هم در انديشه آنان نيست. آيا اين نخبه پرورى و قدردانى از مقام علم و عالم و بهره
بردارى از انديشمندان و متفكران است؟ بى ترديد نه و تا زمانى كه جامعه با مغزهاى
متفكر اين چنين برخورد كند هرگز در دنياى علم و كمال حضور نخواهند داشت.
فرمان على عليه السلام
اميرالمؤمنين عليه السلام در عهدنامه خود به
جناب مالك اشتر نوشت: بايد اطرافيان خود را از كسانى پُر كنى كه بر تو ايراد بگيرند
و اشكالات كار تو را به تو بگويند و مبادا كسانى را گرد خود فراهم آورى كه كارشان
تعريف و تمجيد باشد كه با اين كار تو را نابود مى كنند. متأسفانه حضور عده اى سالوس
و بازى گر و به اصطلاح معروف بادمجان دور قاب چين گرد مديران، هم مديريت و هم جامعه
را به نابودى مى كشانند.
سخنى از اميرمؤمنان على عليه السلام
اميرالمؤمنين على عليه السلام مى فرمايد: مؤمن
با ركوع و سجود شناخته نمى شود مؤمن كسى نيست كه بر پيشانى او پينه بسته باشد يا
مقيد باشد كه نماز را اول وقت و به جماعت بخواند، بلكه مؤمن كسى است كه در تفكر و
انديشه علمى اش عزمى آهنين داشته باشد و با صلابت اراده حركت كند، رفتار او در جهت
رشد ديگران باشد و هر روزش بهتر از روز قبل باشد كه «من اعتدل يوماه فهو مغبون(1)؛
هر دو روزش يكسان باشد زيان كار است». امام صادق عليه السلام فرمود: «لا تنظروا إلى
طول ركوع الرجل و سجوده(2)؛ ركوع و سجود طولانى به تنهايى نشانه ايمان نمى باشد».
بنا به فرموده امام صادق عليه السلام ظاهر آراسته و گاهى فريباى انسان ملاك انسانيت
نيست، بلكه ايمان، درستى كردار و اداى امانت اساسى ترين ملاك هاى انسانى است.
نشانه مؤمن
اميرالمؤمنين على عليه السلام مى فرمايد: امر
به معروف و نهى از منكر به اين معناست كه جلوى فساد مديران گرفته، مسؤولان را نقد
كرده و عملكرد متوليان بيت المال را زيرنظر بگيرند.
احياگر دو اصل امر به معروف و نهى از منكر، امام حسين عليه السلام است. زمانى كه از
آن حضرت دليل قيامش را پرسيدند، فرمود: براى احياى امر به معروف و نهى از منكر قيام
مى كنم.
با اين سخن روشن مى شود كه احياى دين جدش با احياى امر به معروف و نهى از منكر محقق
مى شود. استاد شهيد مرتضى مطهرى در يكى از كتاب هايش مى نويسد: اگر امر به معروف و
نهى از منكر از جامعه اى رخت بر بندد حكومت اسلامى از آن جامعه رخت بر مى بندد و
امام حسين عليه السلام قيامش عليه فرمانروايان فاسد، مسؤولان فاسد و كارگزاران فاسد
بوده است.
سخنى در تفسير سوره عصر
در تفسير اين بخش از سوره عصر كه مى فرمايد:
«وتواصوا باالحق وتواصوا باالصبر(3): و همديگر را به حق سفارش و به شكيبايى توصيه
كرده اند» آمده است: سفارش به حق حيطه اش از امر به معروف و نهى از منكر گسترده تر
است و ما بايد يكديگر را به حق و صبر سفارش كنيم. بنابراين پدر و فرزند، بيگانگان و
دوستان بايد يكديگر را به حق گويى و حق پذيرى و بردبارى سفارش كنند و فراموش نكنند
كه سفارش ها هميشه همراه با محبت است.
زمانى كه عالمى جليل القدر حاضران در مجلس را با خواندن آيات و روايات نصيحت و
موعظه مى كند، در حقيقت فرمان و تواصوا بالحق را عملى مى كند و اين وصيت همراه با
عشق و محبت و مهرآميز است، اما كسانى كه بيت المال را در دست دارند وضعيتى ديگر
دارند به اين معنا كه بايد آنان را امر به معروف و نهى از منكر كرد و اگر اثر نكرد
رفتارى جدى تر و كار آمدتر در پيش گرفت.
سكوت در برابر منكرات
به فرموده پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله
وسلم: «كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته؛ همگى تان سرپرستيد و همگى تان نسبت به
ديگران مسؤوليد». بنابراين آموزه، اگر كسى در مقابل فساد مفسدان سكوت كند به اندازه
آن مفسدان فاسد است، چرا كه خوردن شراب حرام است و نشستن بر خوانى كه شراب در آن
است حرام و حضور در مجلس غيبت نيز حرام است، لذا كسى كه در جامعه فساد را ببيند و
سكوت كند در فساد مفسدان شريك است.
حاكميت اخلاق، هدف پيامبران
رسولان الهى آمدند تا سطح اعتقادى و دينى مردم
را نسبت به خدا، به ويژه اخلاق بالا ببرند. پيامبر گرامى اسلام فرمود: «إني بعثت
لاتمم مكارم الأخلاق(4)؛ براى كمال بخشيدن به والايى هاى اخلاق مبعوث شدم».
متأسفانه ما به عنوان مسلمان و پيرو اهل بيت عليهم السلام به جاى آراستگى به اين
صفت زيبا و پسنديده، در اين مورد دچار عقب رفت و سقوط شده ايم.
يك نمونه از اخلاق نبوى صلى الله عليه وآله وسلم
در تاريخ اسلام مى خوانيم: «مردى يهودى هر روز
سر راه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم مى آمد و آن حضرت را سخت مى آرزد. بر خلاف
رويه اش چند روزى ديده نشد. رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم جوياى حال او شده،
پرسيد: دوست من كجاست؟
عرض كردند: يا رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم آن مرد يهودى دشمن است و به شما
اهانت و جسارت مى كند.
فرمود: او دوست ماست.
عرض كردند: در بستر بيمارى افتاده است.
پيامبر رحمت فرمود: به عيادت او برويم. زمانى كه حضرت و ياران بر او وارد شدند. مرد
يهودى با ديدن پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم گفت: اى كاش زمين دهان باز مى كرد و
مرا در خود فرو مى برد و اين لحظه را نمى ديدم، چرا كه بسيار تو را آزرده ام، اما
تو به عيادت من آمده اى.
شخصيت بزرگ اين مرجع عالى قدر، افزون بر دانش گسترده و جامع، اخلاقى والا داشت. به
پيروى از جدش رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم با دوستان و نزديكان مهر مى ورزيد و
با دشمنان رفتارى همراه با گذشت و مهربانى داست. آن مرحوم جز براى خدا بر كسى خشم
نگرفت و چون مى شنيد كسى نسبت به ايشان بد گفته، او را مى بخشيد و چه بسيار كسانى
كه ناآگاهانه با وى دشمنى مى ورزيدند و هنگام روبه رو شدن با وى و ديدن منش و رفتار
والاى او دست از دشمنى كشيدند و در شمار دوستان و دوستداران او درآمدند.
دريغا كه امروز بالاترين مصيبت ها، يعنى شكستن دين و زير پاگذاردن مظاهر آن، به
ويژه اخلاق و ناديده انگاشته شدن توصيه هاى دينى باب شده است. همگان بايد براى نجات
ارزش هاى اخلاقى از نابودى بكوشند و مبادا غير مسلمانان آموزه هاى اسلام را به كار
بندند و مسلمانان حتى با الفباى آن بيگانه باشند.
خدايش رحمت كند و با نياكان پاكش محشور فرمايد، آمين.
والسلام
1) بحارالانوار، ج 75، ص 277.
2) كافى، ج 2، ص 105.
3) عصر (103)، آيه 3.
4) مكارم الأخلاق، ص 8. |