فاتقواالله ايتّها العصابة الناجية إن أتمّ الله لكم ما أعطاكم به، فانّه لا
يتمّ الأمر حتّى يدخل عليكم مثل الذي دخل على الصالحين قبلكم،
و حتّى تبتلوا في أنفسكم و أموالكم(1)؛ پس از خدا بترسيد اى
گروه نجات يافته اگر خدا نعمتى را كه به شما داده است كامل كند؛ چرا كه اين كار كامل نگردد مگر اين كه آنچه به صالحان پيشين رسيد به شما نيز برسد و با جان و مالتان آزموده شويد.
در زبان عربى به دستمالى كه به پيشانى مى بندند عصابه مى گويند. امروز نيز اين كار در بين بعضى از عرب هاى باديه مرسوم است. عصابه در اصطلاح به گروهى مى گويند كه روش و تفكر ويژه اى داشته باشند، مثل احزاب و امثال آن، اما مراد از عصابه در اين عبارت شريف شيعيانند كه آن روز شمارشان فراوان نبوده است.
در اين جا امام صادق (عليه السلام) ابتدا از شيعيان مى خواهند تقوا داشته باشند. نشانه تقوا داشتن اين است كه مؤمنان خداى متعال را در كارهايشان حاضر و ناظر بدانند.
حضرت، شيعيان و پيروان اهل بيت (عليهم السلام) را عصابه ناجيه يا گروه اهل نجات خطاب مى كند. در اين جا به مباحث فراوانى كه درباره فرقه ناجيه مطرح است كارى نداريم، فقط اشاره مى كنيم كه از اطلاق عبارت در اين جا مطالب بسيارى استفاده مى شود؛ از جمله اين كه كلام حضرت خطاب به تمام شيعيان در تمام ادوار و مراتب است.
در مورد «به» در عبارت «ما اعطاكم به» در منابع گوناگون احتمالات مختلفى آمده است، اما مرحوم علامه مجلسى در مرآة العقول اين كلمه را تفسير نكرده اند. به هرحال
«به» در اين جا دو حالت ممكن است داشته باشد: اول، اين كه ضمير در «به» به عصابه ناجيه برگردد كه در اين صورت استخدام لفظى صورت گرفته و از نكات بلاغى است. احتمال دوم آن است كه مرجع ضمير در
«به» تقوا باشد. احتمال اول از دو جهت بهتر به نظر مى رسد: نخست اينكه عصابه به ضمير نزديك تر است و اصل آن است كه مرجع با ضمير فاصله زيادى نداشته باشد. البته، اين قاعده در صورتى است كه در كلام قرينه اى قوى تر از اقربيّت نباشد.
جهت دوم، آن است كه اگر به تقوا برگردد در اين صورت بايد تقوا مفروض التحقق محسوب شده باشد و حال آن كه حضرت در كلام خويش نجات را مفروض التحقق به حساب آورده اند، نه تقوا را.
حضرت مى فرمايند: شيعيان اهل نجاتند، به شرط آن كه خداى متعال آنچه به آنها داده (نجات) كامل نمايد.
حال بايد ديد به چه چيز نجاتِ شيعيان كامل مى گردد. «فانه لايتم الأمر حتّى يدخل عليكم مثل الذي دخل على الصّالحين قبلكم و حتّى تبتلوا في أنفسكم و أموالكم؛ نعمت نجات براى شيعيان كامل نمى گردد مگر آن كه آنان نيز همانند صالحان قبل از خود در اموال و انفس مورد امتحان قرار گيرند»، بى شك صالحان پيشين كسانى جز ائمه اطهار (عليهم السلام) و اصحاب آن بزرگواران نيستند.
حضرت رسول (صلى الله عليه وآله وسلم)، امامان معصوم (عليهم السلام) و اصحاب اين بزرگواران چگونه و با
چه وسيله اى امتحان مى شدند؟ شيعيان و پيروان آنان نيز تا اين امتحانات را پس
ندهند نجاتشان كامل نمى شود.
در ميان قبائل عرب چه قبل و چه بعد از اسلام، رسم بر اين بوده كه اگر كسى به خانه اى رفت و از آنها امان خواست و تقاضا كرد كه به او پناه دهند به او امان و پناه مى دهند و جا و غذا و ديگر وسايل آرامش او را مهيا مى كنند، چه شخص پناهنده دوست باشد چه دشمن. حتّى اگر قاتلى به خانواده مقتول پناه مى بُرد به او پناه مى دادند و چه بسا او را احترام مى كردند. اين مسئله در سابق بيشتر رعايت مى شده است. بنده خودم در عراق بارها اين مسئله را مشاهده كرده و شنيده ام. براى عرب عيب بسيار بزرگى است كه كسى از او پناه بخواهد، اما به او پناه ندهد. هيچ عربى حاضر نيست چنين كارى كند و اگر كسى چنين كارى انجام دهد، و به پناهنده اى پاسخ منفى دهد، ننگ تلقى مى شود.
در بحارالانوار آمده است كه «ان رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) خرج في الموسم يعرض نفسه على القبائل»(2). رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) در ايام برگزارى مناسك حج خود را بر قبايل عرب كه براى زيارت خانه خدا آمده بودند عرضه مى كرد؛ به اين معنا كه هر قبيله و عشيره اى كه بدانجا مى آمد، پيامبر نزد آنها مى رفت و مى فرمود: آيا اجازه مى دهيد بنشينم و برايتان صحبت كنم؟
«فلم يقبله أحد منهم»(3). كلمه احد، نكره در سياق نفى است و افاده عموم مى كند. يعنى احدى به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) اجازه چنين كارى را نمى داد؛ زيرا مشركان مكه بر قبايل عرب فشار آورده بودند كه با پيامبر گفت وگو نكنند. در تمام تاريخ جزيرة العرب فقط يك نفر است كه با او چنين برخورد شده است، و غير از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) مورد ديگرى در تاريخ ثبت نشده و نبوده است. رسم و مرامى كه حتى در مورد قاتلان هم ترك نمى شد، در خصوص ايشان ترك شد و هنگامى كه سيد صالحان، پيامبر اسلام، با آن سيماى جذاب و نورانى و ملاحت و زيبايى كلام، در ايام حج از قبايل عرب دعوت مى كردند كه به سخنان آن حضرت گوش دهند، دست رد بر سينه اش مى زدند. در بحار آمده كه
«فجعل يعرض نفسه على قبائل العرب فاذا أتاهم قالوا كذّاب امض عنّا»(4). نعوذ بالله، به پيامبر مى گفتند:
«دروغ گويى از كنار ما رد شو». اين كار خرق عادت و شكستن سنت بود كه نزد عرب بسيار ناپسند شمرده مى شد و عرب ها حتّى با يك قاتل چنين رفتارى نمى كردند، اما در مورد پيامبر اكرم از اين بى حرمتى و اهانت ابا نكردند.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) با آن كه بسيار با حيا بودند با وجود همه اين اهانت ها دست از تبليغ برنداشتند. از ميان اين همه قبايل و با اين همه خون دل خوردن فقط عده اى انگشت شمار ايمان آوردند. اما چنين كسانى بسيار نادر بودند و
«النادر كالمعدوم؛ چيزى كه كمياب است، گويا نيست و وجودش مثل نبود است». اما از آن جا كه اين كار از طرف خدا به رسولش امر شده بود، پيامبر همچنان به وظيفه خود عمل مى كردند. هر سال فقط افراد نادرى به اسلام مى گرويدند و بعضى از سال ها هيچ كس اسلام نمى آورد. در يكى از اين سال ها عده اى از مشركان قبيله خزرج از مدينه براى به جا آوردن زيارت(5) خانه خدا به مكه آمده بودند. پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) نزد آنها رفت و فرمود: آيا اجازه مى دهيد براى شما صحبت كنم؟ گفتند: بلى، بيا صحبت كن. پيامبر نيز براى آنها از دين اسلام و خداوند يگانه گفت و آنها با گوش دادن به سخنان پيامبر ايمان آوردند.
عثمان بن مظعون(6) يكى از اصحاب شايسته پيامبر بود كه امروزه قبر او در
قبرستان بقيع زيارتگاه است.
عثمان ماجراى اسلام آوردن خود را چنين تعريف مى كند: «در مكه بودم. روزى رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) مرا ديدند و به من فرمودند: عثمان نمى خواهى ايمان بياورى؟ گفتم: نه. روز ديگر رسول خدا همان جمله را تكرار فرمودند و هم چنان جواب منفى دادم. چندين بار اين كار رسول خدا تكرار شد، تا اين كه روزى نزد ابوطالب رفتم و گفتم: اين برادر زاده ات دست بردار نيست. آن قدر به من گفت ايمان بياور كه ديگر خجالت مى كشم. ابوطالب به من گفت: عثمان، او سعادت دنيا و آخرت را به تو پيشنهاد كرده است».
ايمان عثمان بن مظعون ابتدا از روى شرم و حيا بود، اما كم كم ايمان در او مستقر شد و از جمله اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) گرديد و به جايى رسيد كه پيامبر اكرم بعد از وفات عثمان بر پيكر مباركش بوسه زد(7) و اين خود نشانه بزرگوارى عثمان است.
پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) بنابر وظيفه اى كه داشتند، در راه تبليغ دين اسلام انواع ابتلائات را تحمل مى كردند و اين نمازى كه مسلمانان امروزه مى خوانند نتيجه زجر و زحمات آن حضرت است. خداى متعال مى فرمايد:
«لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ(8)؛ قطعاً براى شما در
[اقتدا به] رسول خدا سرمشقى نيكوست». مؤمنان بايد اخلاق رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم)را سرمشق قرار دهند. بايد ديگران را به اعمال نيك و پسنديده تشويق كنند، و لو اين كه سال ها طول بكشد تا سخنانشان تأثير لازم را بگذارد. تمام آفرينش از بركت وجود پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) آفريده شده است. خداى متعال چون مى خواست بر پيامبر خود لباس آفرينش بپوشاند، حضرت آدم و حوا را خلق كرد و تمام ابناى بشر به طفيل وجود مقدس رسول اكرم و خاندان او صلوات الله عليهم اجمعين آفريده شدند. آنگاه همين پيامبر كه اين چنين نزد خداوند متعال مقرب است اين گونه مورد آزمايش قرار مى گيرد. چرا؟ اين آيه شريفه جواب را مى دهد:
«لِّيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَن بَيِّنَة وَيَحْيَى مَنْ حَىَّ عَن بَيِّنَة(9)؛ تا كسى كه ] بايد [هلاك شود، با دليلى روشن هلاك گردد، و كسى كه ] بايد [زنده شود، با دليلى واضح زنده بماند.» مؤمنان وظيفه دارند اصول و فروع دين را به ديگران برسانند و چه خوب است از زن و بچه خودشان آغاز كنند و در مراحل بعدى همسايه، هم شاگردى، دوست و آشنا را تا جايى كه مى توانند و صدايشان مى رسد، به تقوا و راستى فراخوانند ولو به واسطه راديو، تلويزيون، كتاب و اينترنت. اين مسئله بسيار مهم و جدى است و بايد در اين راه استقامت كرد؛ زيرا اسلام با همين استقامت ها ماندگار شد. بايد واجبات و مستحبات را به مردم رسانيد، ولو آنها بگويند نمى خواهيم. اين چيزى از وظيفه مؤمنان نمى كاهد؛ چرا كه اگر نگويند، فرداى قيامت همين شخص كه مى گويد نمى خواهم بشنوم، در محضر خدا دليل مى آورد كه به من گفته نشد. بنابراين، بايد در راه تبليغ پيام خدا استقامت كنيم. آيا پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) نمى دانستند اين مشركان على رغم كوشش هاى ايشان ايمان نمى آورند؟ مى دانستند، اما دست از تلاش برنداشتند. عده اى مى گويند: وظيفه نبوت پيامبر چنين اقتضا مى كرده است! اما اين استدلال عوامانه است به اين دليل كه خصايص النبى در كتاب هاى مختلف آمده است: صاحب شرايع(10) آنها را تا پانزده خصلت(11) ذكر كرده، و صاحب جواهر(12) نيز، اين خصايص را در جواهر الكلام(13) آورده است. همچنين علماى ديگرى در كتاب هاى خود به اين خصايص اشاره كرده اند، اما هيچ يك از آن بزرگواران به اين مسئله اشاره نكرده اند. اصل نيز همين است كه هر چه از خصايص آن حضرت نباشد. مشمول حكم اين آيه مى شود و بايد از سوى مؤمنان سرمشق قرار گيرد.
«لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(14) يعنى «تأسوا برسول الله، اقتدوا به؛ اى مؤمنان، هر چه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) انجام مى دهند شما نيز بايد انجام دهيد» البته، بعضى چيزها از ويژگى هاى آن حضرت است و فقط بر آن حضرت واجب بوده كه با عنوان خصايص النبى از آنها ياد شده است. اما غير از اين موارد، قول و فعل پيامبر اكرم لازم الاتباع است و
«عرض النفس على القبائل» نيز يكى از كارهاى آن حضرت است كه بايد سرمشق پيروان آن حضرت قرار گيرد.
ايشان دوبار با قبيله هاى عرب گفتوگو داشتند، بار اول آنجا بود كه احكام و مسائل اسلام را براى آنها نقل مى كردند، و بار دوم هنگامى بود كه مشركان دركمين آن حضرت نشسته بودند و منتظر فرصتى براى كشتن ايشان بودند. اين گفت و گوى دوم، هم در مكه و هم در مدينه اتفاق افتاد. پيامبر نيز به دنبال اين تصميم مشركان، از قبيله هاى عرب خواستند تا از ايشان دفاع كنند.
بنابر فتواى اكثر قريب به اتفاق فقها، يكى از شرايط وجوب امر به معروف و نهى از منكر، تجويز التأثير است؛ يعنى آمر به معروف و ناهى از منكر بايد احتمال بدهد كه مخاطب به گفته او عمل مى كند و گرنه اگر چنين احتمالى منتفى باشد نهى از منكر لازم نيست. اين فتوا از مقنعه شيخ مفيد(15) گرفته تا كتاب هاى فقهى امروز در باب امر به معروف و نهى از منكر، آمده است، درباره اين قيد دومطلب گفتنى است: اول اين كه در مستند الشيعه نراقى، شرح لمعه، الرياض، اين قيد ذكر شده اما هيچ جا در مقابل اطلاق
«لتأمرن بالمعروف» قيد تأثير نيامده است. بنابراين احتمال التأثير يا تجويز التأثير دليل شرعى ندارد و تنها يك دليل عقلى دارد كه لَغْويَّت باشد؛ بدين معنا كه اگر به يك تارك الصلاة بگويند: نماز بخوان تأثير ندارد و از طرفى دستور شارع حكيم بايد
بر اسلوب عقلانى حمل گردد. آن جا كه امر به معروف اثر ندارد، گفتن و امر و
نهى از لحاظ عقلى جايز نيست.
مطلب دوم آن كه مرحوم شيخ عباسعلى اسلامى كتابى به نام دو از ياد رفته دارد كه در آن، به شدت وجود دليل شرعى براى تجويز التأثير در باب امر به معروف و نهى از منكر را رد مى كنند و مى فرمايد تنها دليل اين قيد، دليل عقلى است.
به هرحال بايد به وسيله امر به معروف و نهى از منكر حجت بر همگان تمام شود. «لِّيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَن بَيِّنَة(16)؛ تا كسى كه
[بايد] هلاك شود با دليلى روشن هلاك شود». اتمام حجت خود مطلب مهمى است. اگر ما آن را مهم نمى دانيم خداوند چنين خواسته است. امروزه مسئله اساس دين مردم است؛ دينى كه ريشه در وجود آنها دارد اما در پى تبليغات شيطانى شرق و غرب ضعيف شده است. اعتقاد به واجب بودن نماز دارند، اما نماز نمى خوانند و اساس ايمان در دل هاى آنها سست شده است. با امر به معروف و نهى از منكر دين آنها محكم تر مى شود.
امروزه سختى هاى زمان پيامبر وجود ندارد. ديگر لازم نيست از صد قبيله اجازه سخن گفتن گرفته شود و كار به مراتب آسان تر است. البته، اگر سختى و اهانتى در اين راه دامنگير مؤمن شود بايد رسول خدا را كه عالى ترين مصداق صالحان است به ياد آورد كه تمام اين بلاها بر سرشان مى آمد،ولى هم چنان ادامه مى دادند و از ابلاغ پيام خدا باز نمى ايستادند.