و أحسنوا إلى أنفسكم ما استطعتم، فان أحسنتم أحسنتم لأنفسكم
وإن اسأتم فلها و جاملوا الناس(1)؛ تا مى توانيد به يكديگر نيكى
كنيد؛ زيرا هرچه خوبى كنيد به خود كرده ايد و اگر بدى كنيد
به خودتان بدى كرده ايد.
در كتاب هاى بلاغت، اصطلاحى به نام «تقابل جمعين» آمده است، يعنى جمله ظهور در كلّ فرد داشته باشد، مثلا وقتى گفته مى شود
«باع القوم دوابهم» معناى جمله اين است كه افراد قوم هركدام به طور جداگانه حيوانات خود را فروختند، نه اين كه همه قوم تمام حيواناتشان را جمع كرده باشند،آن گاه در يك معامله همه را يك جا فروخته باشند.
فرمايش گران بهاى امام (عليه السلام) نيز در اين جا مصداق تقابل جمع است. به اين معنا كه منظورشان اين بوده است كه هر كدام از شيعيان بايد در حق نفس خويشتن نيكى نمايد، يعنى من به نفس خود نيكى كنم، شما به نفس خود نيكى كنيد، و همين طور همه مردم.
امام (عليه السلام) در اين بخش از سخنان خويش از شيعيان مى خواهند كه به خود نيكى كنند. اما منظور از احسان و نيكى چيست؟ شايد در ابتداى امر انسان تصور كند اين مطلب روشن است و نياز به گفتن ندارد. ولى امام در دنباله روايت آيه اى را مى خوانند كه تا حدودى منظور ايشان را از احسان روشن مى كند:
«إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لاَِنفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا(2)؛ اگر كار خوب انجام دهيد، در حق خود خوبى كرده ايد و اگركار بدى را مرتكب شديد، در حق خود بدى كرده ايد». امام صادق (عليه السلام)، قبل از ذكر اين آيه مى فرمايند هر اندازه مى توانيد در حق خود خوبى كنيد و تعبير
«ما استطعتم» را به كار مى برند. در روايات و آيات دو كلمه «استطعت و شئت» از لحاظ معنا تفاوت دارند و در موارد مختلفى استعمال شده اند. استطعت، ناظر به امر لازم و مهمى است و هر جا ذكر گردد، به اين معناست كه تا هر قدر مى توانى انجام بده، يعنى تا زمانى كه يك كار لازم است بايد آن را انجام دهى. در قرآن كريم آمده است:
«فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ(3)؛ تا جايى كه مى توانيد تقواى الهى پيشه كنيد» يعنى هر چقدر كه مى توانيد تقوا داشته باشيد، مگر در جايى كه نمى توانيد، كه در آنجا ديگر استثناى منفصل است. و
«وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ(4)؛ حج اين خانه براى خدا بر كسى كه مى تواند واجب است» ولى در مقابل،
«شئت» براى امور دلخواه و اختيارى است؛ براى مثال شيخ در مكاسب روايتى از حضرت امير (عليه السلام) نقل كرده است كه در آن مى فرمايند:
«أخوك دينك فاحتط لدينك بما شئت(5)؛ برادر تو دين توست پس هرچه مى توانى براى دين خود احتياط كن»، آبى كه مشتبه است و انسان نمى داند پاك است يا نجس، بهتر است از آن پرهيز شود. بنابراين كلمه
«شئت» متضمن امر لازم نيست، بلكه اگر در جايى ذكر شد نشان دهنده آن است كه هر اندازه كه مى خواهى اين كار را انجام بده. در اين قسمت از رساله نيز از لفظ
«استطعت»
استفاده شده است كه متضمن امر لازم است. ناگفته نماند اين قانون در امور
اقتضايى وجوب، و در امور غيراقتضايى استحباب را مى رساند. در هر صورت امام
در اينجا نفرموده اند: «ماشئتم»؛ يعنى تا جايى كه دلتان مى خواهد به خود احسان
كنيد، بلكه احسان به خويشتن را امرى لازم دانسته اند كه در صورت امكان انسان ها نبايد از آن دريغ ورزند و غافل بمانند.
حضرت براى روشن شدن بهتر كلام خويش، آيه اى از قرآن را شاهد آورده اند كه نشان مى دهد هر كه نيكى كند در حقيقت به خود نيكى كرده است. روايتى از اميرمؤمنان (عليه السلام)نقل شده است كه فرمودند:
«من به كسى احسان نكرده ام وكسى در حق من بدى نكرده است». عرض شد: يا اميرمؤمنان، شما در طول عمر خويش به همه احسان كرده ايد و افرادى نيز به شما اسائه ادب كرده اند. حضرت فرمودند:
«هرچه احسان كرده ام به خود كرده ام، و هر كسى به من بدى كرده به خودش بدى كرده است».
انسان بايد باور داشته باشد هنگامى كه به ديگران كمك و نيكى مى كند در واقع به خودش نيكى كرده است. گرچه طرف مقابل از نيكى ما سودى مى برد،اما سود بيشترى نصيب خود ما مى شود. در ظاهر آن كه از ما درس مى آموزد، عالم مى شود، آن كه از ما پول مى خواهد مشكلش حل مى شود، اما ثوابى كه در نامه اعمال ما ثبت مى گردد، به مراتب بيشتر از سودى است كه آنها از نيكى ما برده اند. چرا كه در آخرت اين نيكى ها خريدار دارد و به كار مى آيد، اما كاربرد پول فقط در اين دنياى فانى است. كسى كه در مقابل تندخويى برادر مؤمنش بردبارى مى كند و شكيبايى از خود نشان مى دهد، به او احسان نكرده، بلكه به خويشتن احسان كرده است. بايد نيكى به ديگران در ما ملكه شود. بايد در تمام ادوار زندگى، در توانگرى و تنگدستى، در گرفتارى و آسانى، در شادى و اندوه، اين جمله در ذهن ما باشد:
«واحسنوا الى انفسكم؛ به خود احسان كنيد». مراد حضرت از اين جمله اين نيست كه غذاى خوب بخوريد، پول بيشترى جمع كنيد، و يا خوب استراحت كنيد، بلكه مى فرمايد در مقابل بدى ديگران بردبار باشيد؛ چرا كه اين بردبارى احسان به خودتان است. نقل شده است كه مرحوم آيت الله العظمى بروجردى(قدس سره)(6) زمانى كه زعامت حوزه علميه با آن همه مسئوليت ها و سختى ها بر عهده ايشان بود فرموده بودند:
«از اين كه از اول ماه تا آخر ماه از مردم پول بگيرم و قبض ها را مهر كنم، دستانم خسته مى شود !» با اين كه ايشان با آن پول شهريه طلاب را مى دادند و قاعدتاً بايد از وصول اين وجوه خوشحال مى شد؛ چرا كه اگر اين پول ها نمى رسيد بايد قرض مى كردند و با مشكل مواجه مى شدند. در عين حال فرموده بودند، پول دادن
براى من آسان تر از پول گرفتن است. انسان وقتى پول را مى گيرد، مسئوليتى را
پذيرفته است و وقتى آن پول را، البته با رعايت ضوابط، مى دهد از مسئوليت
رهايى مى يابد و بارش سبك مى شود.
در روايات متعددى آمده است كه: اگر كسى را يافتيد كه نياز عالَم آخرت شما را با خود به آن جا ببرد و در آن جا به شما بازگرداند فورا احتياج او را برآورده كنيد. زاد و توشه و نياز آخرت چيزى جز خوش اخلاقى، صدقه دادن، خيرات كردن،منبر رفتن، تدريس كردن، هديه دادن، خدمت به خلق و برآوردن حاجت ديگران نيست. پول در دنيا خيلى كارها مى كند، و براى پول دارها نوعى خوشى است؛ چرا كه به هنگام گرفتارى و احتياج، ديگر لازم نيست به اين و آن رو بيندازند و پول قرض كنند. پس پول داشتن در دنيا يك امتياز است. عقل اين مطلب را قبول دارد و كاملا منطقى است. اما بايد به نفس قبولاند كه وقتى كار خيرى براى ديگران انجام مى شود، در واقع مانند آن است كه فاعل آن خير براى خودش پول جمع مى كند و بودجه آخرت خود را تأمين مى كند، پس اگر در دنيا گره از كاركسى گشود و مشكلى را حل كرد، در آخرت صدها گره از كارهايش باز مى شود. اين است معناى احسان به خويشتن، نه اين كه انسان خوب بخورد، يا راحت بخوابد. از دنيا و پول فقط آنچه صرف آخرت و خدمت به خلق خدا مى شود ارزش دارد و بقيه اش ضرر است.
در كتاب هاى قديمى آمده است كه شخصى باسوزاندن اسكناس آب سماورى را جوش مى آورد. اين كار، كار جاهلانه و بى ارزشى است كه حكايت از بى عقلى شخص دارد؛ چرا كه با آن پول هايى كه سوزانده دو استكان چاى نصيبش شده است و حال آن كه مى توانست با مقدار اندكى از آن پول ها ميليون ها استكان چاى بنوشد. عمرى كه، صرف خوش گذرانى مى شود حكايت همان اسكناس هايى است كه براى به جوش آمدن سماور مصرف مى شود. از تمام عمر فقط لحظاتى ارزش داردكه صرف تأمين آخرت گردد و با آن مايحتاج جهان ديگر فراهم شود و بقيه اش تباه كردن سرمايه گران بهاى عمر و جوانى است. تلف كردن عمر هيچ فرقى با سوزاندن اسكناس نمى كند، بلكه ضرر تلف شدن عمر بيشتر است، چرا كه با سرمايه عمر مى توان آخرت را آباد كرد و صرف عمر در
عيّاشى و خوش گذارنى نابود كردنِ پربهاترين سرمايه در راه هاى بى ارزش است. كسى
كه سرمايه عمر و جوانى خود را بر باد مى دهد از كسى كه پول خود را هيزم سماور
مى كند به مراتب بى خردتر است.
«و أحسنوا إلى أنفسكم ما استطعتم» استطاعت يعنى توانستن، يك شرط عقلى است، نه شرعى. فرض كنيم شخصى يكى از نزديكانش مريض شده و پولى براى مداواى او نداشته باشد. آن شخص مى توانسته پولى از كسى قرض كند و مريض خود را نجات دهد، اما اين كار را نكرده و بيمار او در گذشته است. اگر از او بپرسند: آيا نمى توانستى پول قرض كنى و با آن مريض خود را مداوا نمايى؟ در جواب خواهد گفت: چرا مى توانستم. اين معناى استطاعت است. كسى كه براى امرار معاش خود كاسبى مى كند اگر يك روز اصلا كاسبى نكند و به خانه بيايد، به اهل و عيال خود بگويد: من امروز كاسبى نكرده ام، در نتيجه شما هم غذايى براى خوردن نداريد، آيا اين جمله پذيرفتى است؟
آيا عقلاى عالم چنين سخنى را قبول خواهند كرد؟
معصومين (عليهم السلام) از ما خواسته اند با استطاعتى كه داريم آخرت خويش را آباد كنيم.
در روايت آمده است كه شخصى خدمت رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) رسيد و به آن حضرت عرض كرد: من فقير هستم و چيزى ندارم. حضرت فرمودند: صدقه بده. عرض كرد: يا رسول الله، ندارم. حضرت فرمودند: قرض كن، و صدقه بده. او نيز صدقه داد و گره از كارش گشوده شد. با اين كار هم مشكل دنيايش بر طرف شد و هم ثوابى براى آخرت ذخيره كرد. البته، كار خير را نبايد با منت گذاشتن از بين برد. اگر كسى پول هنگفتى براى خودش در بانك پس انداز كند آيا درست است كه بر ديگران منت گذارد؟ اين كار خنده آور و مضحكى است. آن كه براى ديگران كار خيرى انجام مى دهد و به دنبال آن بر آنها منت مى گذارد، كار مضحكى انجام داده است. هم چنان كه بارها اشاره شد ايجاد ملكه در وجود انسان نياز به تكرار فراوان دارد، بايد بر نفس فشار آورد تا رام شود نفس بسيار سركش است و حتّى بعد از آن كه رام شد گاهى يادش مى رود و سركشى مى كند، ولى بايد به آن فشار آورد تا اگر يك بار افسارش رها شد كار خراب نشود.
شخصى براى بنده با آب و تاب چگونگى برآورده شدن حاجتش را تعريف مى كرد. مى گفت: روزى حاجتى داشتم و توسلى انجام دادم، فورا حاجتم برآورده شد. او از اين ماجرا كه سال ها پيش اتفاق افتاده بود ابراز خوشحالى مى كرد. زود برآورده شدن حاجت بسيار خوب است. ولى بسيارى از بزرگان، ترس اين را داشتند كه مبادا استجابت سريع دعايشان به معنى استدراج باشد. ذكر حكايتى در اين باب خالى از لطف نيست.
يكى از اصحاب امام صادق (عليه السلام)، خدمت آن حضرت رسيد و عرض كرد: يا بن رسول الله، دعا كردم كه خدا به من خانه اى بدهد، فورا خانه دارشدم؛ دعاكردم خدا به من هزار درهم بدهد، هزار دِرهم به دستم رسيد
(هزار درهم درآن روزگار پول هنگفتى بوده و ارزش آن معادل پنج حج نيابتى بوده است. يك حج نيابتى دويست درهم بوده است)؛ دعا كردم، خدا به من خادم بدهد صاحب خادم و عبد شدم. عرض كرد: يا بن رسول الله، مى ترسم اين چيزها را كه خداوند به من داده است از باب استدراج باشد. در عربى به پلّه
«دَرَج» مى گويند. در روايات آمده است كه اگر خدا كسى را دوست نداشته باشد و نخواهد در آخرت او را با اوليا و صالحان هم نشين نمايد، او را استدراج مى كند؛ يعنى پله پله او را به بدى مى رساند. البته نه اين كه اجبارا او را بد كند، بلكه اسباب آن را در اختيارش قرار مى دهد، و آن شخص آهسته آهسته بد مى شود.
از اين رو اولياى الهى وقتى حاجاتشان برآورده مى شد مى ترسيدندكه مبادا خداوند آنها را به استدارج مبتلا كرده باشد.
حضرت امام صادق (عليه السلام) به آن شخص فرمودند: حال كه مى ترسى مستدرج باشى چه كار مى كنى؟ عرض كرد: يابن رسول الله، خدا را شكر مى كنم كه محتاج كسى نيستم ومشكلى ندارم. حضرت فرمودند: آن خانه و پول كوچك تر از اين
«الحمدلله» است كه تو مى گويى انسان در زندگى بايد هميشه به فكر آن چيزهايى باشد كه دارد، نه چيزهايى كه ندارد. هميشه با خودش بگويد:
«الحمد لله» كه من نعمت هاى فراوانى در اختيار دارم،نه اين كه به فكر آن باشد كه فلانى چيزى دارد كه من ندارم؛ چرا كه حاجات اخروى بسيار بيشتر از حاجات دنيايى است. به راستى اگر اقوال و افعال معصومين (عليهم السلام) نبود، انسان راه به جايى نمى برد. سرنخ تمام خوبى ها گفتار و كردار ائمه (عليهم السلام) است و همه خوبى ها نيز از آنها سرچشمه مى گيرد.
امام سجاد (عليه السلام) از انگور خوششان مى آمد. يكى از خدمتكاران ايشان از بازار عبور مى كرد. ديد انگور خوب و تازه اى آورده اند. بدون اين كه به حضرت خبر دهد، با پول خود مقدارى انگور خريد و به هنگام افطار در مقابل آن حضرت نهاد. حضرت تبسمى كردند. معلوم بود كه از انگور خوششان آمده است، دست دراز كردند تا دانه اى از انگور را در دهان مباركشان بگذارند كه ناگهان فقيرى در زد و عرض كرد: وقت افطار است و من گرسنه ام، غذايى به من بدهيد. حضرت به آن خدمتكار فرمود: اين انگورها را برداريد و به او بدهيد. خدمتكار عرض كرد: يابن رسول الله،آن شخص همه انگورها را لازم ندارد، مقدارى از اين انگورها را به او بدهيد و بقيه را خودتان ميل كنيد. حضرت فرمودند: همه را بردار و به او بده. خدمتكار نيز به امر حضرت اين كار را كرد و ايشان با غذاى ديگرى افطار كردند. فرداى آن روز نيز دوباره امام روزه دار بودند. خدمتكار مجدداً به بازار رفت و از همان انگور خريد و به هنگام افطار در مقابل ايشان نهاد حضرت نيز مجددا اظهار خرسندى كردند و خواستند با انگور افطار كنند كه مجددا فقير ديگرى در زد و غذا خواست. امام مجددا تمام انگور را به خدمتكار دادند كه به فقير بدهد. روز سوم نيز خدمتكار به بازار رفت و انگور خريد و در وقت افطار انگور را در مقابل امام نهاد مجدداً فقيرى در زد و غذا خواست امام بار ديگر تمام انگور را به فقير داد. خدمتكار روز چهارم نيز انگور خريد و در هنگام افطار در مقابل امام قرار داد، آن شب فقيرى نيامد و حضرت از آن انگور ميل كردند(7). احسان به نفس كه در قرآن و روايات از آن سخن به ميان آمده است همين است. اين كار تصميم و نيز دعاى قبل از تصميم مى خواهد؛ چرا كه ما نيروى كمى داريم و نمى توانيم تزكيه نفس كنيم و بايد از خداى متعال بخواهيم تا در اين راه به ما كمك كند. همان طور كه براى اُمور دنيايى دعا مى كنيم بايد در امور اُخروى نيز دعا كنيم.
بسيارند كسانى كه چهل روز زيارت عاشورا را با حضور قلب مى خوانند تا حاجتشان برآورده شود. آيا نبايد چهل روز زيارت عاشورا بخواند تا خدا به او كمك كند و توفيق تزكيه نفس پيدا كند؟ گرفتارى هاى دنيا هرچه باشند برطرف مى شوند و حتى اگر برطرف نشوند باكى نيست، اما مشكلات اُخروى كه حل شدنى نيست. صد سال، هزار سال، بلكه بيشتر و بيشتر ادامه دارند و برطرف نمى شوند.
يكى از مراجع تقليد گذشته براى بنده نقل مى كرد: قبل از اين كه مرجع تقليد
شوم، كم تر با مردم محشور بودم و وقتى متصدى امور مرجعيت شدم تصميم گرفتم نه
از كسى گله اى داشته باشم و نه توقع. به كار بستن تصميم مشكل است، ايشان با خود
عهد كرده بود كه از كسى گله نكند؛ مثلا اگر كسى بعد از سال ها رفاقت ديگر در نماز جماعتش حاضر نشد از او گله نكند و من هيچ وقت نديدم از كسى شكوه كند. نيز عهد كرده بود كه از كسى توقعى نداشته باشد. اين يك عمل درونى است. انسان معمولا از ديگران توقع دارد، اما براى اين كه خوار نشود و از چشم ديگران نيفتد نمى گويد. ولى آن توقع درونى اعصابش را به هم مى ريزد.
به هرحال كسى كه به ديگران خدمت مى كند، پول مى دهد، كار خير انجام مى دهد، در واقع در حال پر بار كردن نامه اعمال خويش است و اين كار را بايد آن قدر تكرار كند تا ملكه شود. تا اين مقام به دست نيايد درك آن مشكل است.