وَمَن سَرَّهُ أن يُبلِغَ إلى نَفسِهِ في الإحسانِ فَليُطِعِ الله فإنّه من أطاعَ الله فقد أَبلَغَ إلى نَفسِهِ في الإحسانِ، و إيَّاكُم و مَعاصِيَ الله أن تَركَبُوها فإنّه من إنتَهَك معاصي الله فَرَكِبها فقد أَبلَغَ في الإِساءَةِ إلى نفسه وليس بين الإِحسانِ و الإساءة منزلةٌ، فَلأَهلِ الإحسانِ عند رَبِّهِم الجنةُ ولأَهلِ الإِساءَةِ عندَ رَبِّهم النَّار(1)؛ هركه خوش دارد در نيكى به خويشتن به حدنهايى رسد، بايد خدا را فرمانبردارى كند؛ زيرا هركه فرمان خدا بُرد در نيكى به خود به حدنهايى رسيد. مبادا خدا را نافرمانى كنيد؛ زيرا هركه پرده نافرمانى خدا بدرد و مرتكب معصيت شود، نهايت بدى را در حق خود كرده و ميان نيكى و بدى جايگاه سومى نيست براى نيكوكاران نزد خدا بهشت، و براى بدكاران دوزخ مقرر شده است.
مراتب احسان به نفس متفاوت است. تحصيل، به دست آوردن پول براى داشتن زندگى مرفه، خوش رفتارى با مردم و احترام گذاشتن به آنها، به اندازه خوردن براى جلوگيرى از سوء هاضمه و بيمارى، رعايت بهداشت دهان و دندان و بسيارى ديگر از كارهاى انسان ها در طول زندگى احسان به نفس، و هدف از انجام دادن آنها به دست آوردن آسايش است. ولى امام صادق (عليه السلام) در اين قسمت از فرمايش خويش، طاعت خداوند را بالاترين و بليغ ترين احسان به نفس دانسته و در مقابل، گناه كردن و نافرمانى خداى متعال را شديدترين ظلم به نفس شمرده است. «يبلغ» فعل متعدى است مفعول آن مقدر است؛ يعنى «يبلغ درجة عالية». از سوى ديگر حذف متعلق افاده عموم مى كند. در اين جا نيز مفعول ذكر نشده و معناى كلام چنين است: هر كسى كه تمام درجات احسان به نفس و بالاترين آنها را مى خواهد طاعت خدا را به جا آورد. «الى نفسه» متعلق به احسان، و از اين رو تقدير كلام به اين صورت است: «أن يبلغ في الإحسان إلى نفسه».
جمله «فقد أبلغ إلى نفسه في الإحسان» در كلام امام دوبار تكرار شده و داراى بار بلاغى است؛ چرا كه مطلب مهم است و تكرار تأكيد را مى رساند. حضرت مى فرمايد طاعت خدا بهترين راهِ راحتى نفس است.يك عمر رنج و فقر، هر چند بسيار دشوار باشد، در مقابلِ به دست آوردن نعمت جاويد آخرت مسئله اى نيست.
همان طور كه اشاره شد احسان به نفس در دنيا با پول و سلامتى و فرزند و عشيره و امثال اينها ميسر مى شود و اگر كسى بخواهد در چار چوب دنيا با عزّت و سربلندى و احترام زندگى كند، به ناچار بايد از اين امتيازها برخوردار باشد. اما همه اين امتيازها تا وقتى وجود دارند كه انسان زنده است، و همين كه روح از بدن جدا شد همه چيز تمام مى شود. ولى اگر انسان بخواهد علاوه بر دنيا، در آخرت نيز آسوده باشد، تنها راه طاعت خداوند است. البته، كمى تأمل و تفكر لازم است تا انسان به اين نتيجه برسد. غفلت انسان را گمراه مى كند و براى رسيدن به اين ذهنيت موانع بسيارى در دنيا وجود دارد، ولى انسان عاقل در هر صورت به اين نتيجه خواهد رسيد و پس از اين نتيجه گيرى سعى مى كند وسائل آرامش و آسايش خود را در آخرت - كه نعمت ها و عذاب هاى آن با دنيا مقايسه شدنى نيست - فراهم سازد. درك وسعت آخرت و نعمت هاى آن از عهده انسان خارج است و آگاهيهاى ما از آخرت، منحصر به همين روايات مأثوره است، اما اين كه آخرت چيست، نمى دانيم. در روايت آمده است: «ولا خَطَرَ عَلى قَلبِ بَشَر(2)؛ و هرگز به فكر بشرى خطور نكرده است». انسان تا با آخرت مواجه نشود آن را درك نمى كند؛ درست مانند كسى كه با يك مريض بد حال مواجه مى شود، و آن وقت است كه مى فهمد واقعا خداوند چه نعمت بزرگى به نام سلامتى به او داده است. نعمت هاى الهى به شمار نمى آيد و نمى توان همه را به ذهن آورد. گاهى اوقات به نعمت هايى برخورد مى كنيم كه تا آن لحظه نمى دانستيم چنين نعمتى هم داريم.
مدتى پيش به عيادت مريضى رفتم و حال او را جويا شدم. گفت: «به مرضى مبتلا شده ام كه تا آخر عمر بايد تشنه باشم؛ زيرا بدن من قدرت دفع كردن آب را ندارد و اگر آب بخورم دفع نمى شود و بايد با داروهاى مختلف آب را از بدنم خارج كنم. از اين رو هميشه زبانم به كام چسبيده و دهانم خشكيده است !». چه بسا، هيچ وقت به ذهن خطور نكند كه امكان خوردن آب يك نعمت است. نهايت چيزى كه براى ما اتفاق مى افتد اين است كه در يك روز تابستان اگر روزه باشيم تا شب تشنگى را تحمل مى كنيم و شب به هنگام افطار دو برابر هر روز آب مى خوريم.
كسب علم به نوعى كسب مجهولات نيز هست، چرا كه انسان متوجه مى شود چه چيزهايى نمى دانسته و چه چيزهايى نمى داند. وقتى حال ما نسبت به فهم و درك نعمت هاى دنيايى اين گونه باشد و بسيارى از آنها را درك نكنيم، تكليف نعمت هاى اُخروى معلوم است.

:: حقايق معقول

آخرت و نعمت هاى آن محسوس نيستند، بلكه معقولند. مرده شور هيچ وقت از ديدن مرده عبرت نمى گيرد، چرا كه برايش عادى مى شود، مگر اين كه با تلقين، خود را از عادت و غفلت نگه دارد. در روايت آمده است: اگر مرده شورها حرفهاى مرده ها را مى شنيدند، وحشت آنها را برمى داشت و هيچ كس حاضر نمى شد مرده ها را بشورد. اميرمؤمنان على (عليه السلام) مى فرمايد: «لَو عايَنتُم ما قد عايَنَ مَنْ ماتَ مِنكُم لجَزِعْتُم و وَهِلْتُم(3)؛ اگر آنچه مردگانِ شما پس از مرگ ديده اند مى ديديد، بى تابى مى كرديد و هراس بر شما چيره مى شد».
لذا در احوال مرحوم سيدجمال الدين گلپايگانى(4) نقل كرده اند كه شب ها تا به صبح در قبرستان تخت فولاد اصفهان عبادت مى كرد. او انسانى وارسته و از اوتاد بود كه در عالم مكاشفه چيزهايى مى ديده.

:: آخرت و حسرت

انسان با ورود به آخرت متوجه مى شود كه چه بلايى به سرش آمده و حسرتى دائم گريبانش را مى گيرد؛ چرا كه مى بيند ميلياردها سال بايد در آن جا بماند، ولى هيچ كارى براى خودش انجام نداده و هيچ توشه اى براى خودش نيندوخته است. ولى فهم اين مطلب در اين دنيا مشكل است. اگر چك هاى امضا شده رنگارنگ را كه ميلياردها تومان روى آن نوشته شده به يك بچه نشان دهند فقط ممكن است از نقش رنگارنگ آنها خوشش بيايد ولى ارزش آنها را درك نمى كند. اگر بچه اى گوهر قيمتى و با ارزشى گم كند قاصر است، چرا كه جاهل بوده و ارزش آن را نمى دانسته، ولى پس از آن كه بزرگ شد اگر به او بگويند در كودكى گوهر با ارزشى كه قيمت آن ميليون ها تومان بود،گم كرده است،تا آخر عمر حسرت مى خورد و مى گويد: اى كاش دستم مى شكست و آن گوهر را بر نمى داشتم ! به او مى گويند تو كه تقصيرى نداشتى بچه بودى و نمى فهميدى. مى گويد: مى دانم كه تقصيرى نداشته ام. اگر مقصر بودم خودم را مى كشتم. زيرا امروز ديگر بزرگ شده و مى داند براى به دست آوردن مقدار كمى پول چقدر بايد زحمت و مرارت بكشد. با خود مى گويد اگر آن گوهر را داشتم، با پول آن مى توانستم زندگى خود را زير و رو كنم. انسان ها نيز پس از مرگ از خواب غفلت بيدار مى شوند: «الناس نيام فإذا ماتوا إنتبهوا(5)؛ مردم در خواب به سر مى برند، وقتى مردند بيدار مى شوند». درآن روز ديگر فرصت هيچ كارى را ندارند و عذابى سخت و دردناك يا نعمت هايى بى شمار و جاويد نصيبشان خواهد شد.
در روايت آمده است كه خداى متعال درك اهل بهشت را ازآنها سلب مى كند، تا كسانى كه در مراتب پايين تر قرار دارند مراتب بالاتر را درك نكنند و دچار حسرت و پشيمانى نگردند و در بهشت رنج و عذابى نباشد. بنابراين، بهشتيان هيچ گاه آرزوى داشتن مقام بالاتر را ندارند. درست مانند آن كه شخصى از يك غذاى بسيار لذيذ و مقوى بدش مى آيد و حتى اگر آن را رايگان به او بدهند نمى خورد و هيچ وقت آرزوى داشتن آن را نمى كند.

:: لذّت روح

غذاى لذيذ، پول زياد، آسودگى و چيزهاى خوب ديگر لذّت بخش اند و لذّت نيز به روح اختصاص دارد. هنگام برخوردارى از نعمت ها روح است كه لذّت مى برد و طاعت خداوند لذّت روح را تأمين مى كند. البته،طاعت خدا نيز به فراخور حال انسان ها متفاوت است. همان طوركه احكام تابع موضوعات هستند، مراتب طاعت نيز نسبت به افراد مختلف متفاوت است فرد سالم يك نوع طاعت مى كند و مريض طور ديگرى. اطاعت ثروتمند به گونه اى است و اطاعت فقير به گونه ديگر.

:: قلب، مركز طاعت و معرفت

بسيارى از اعمال جزء مظاهر ايمان است، مانند نماز،روزه،حج، زكات و.... ولى مركز تمام اينها قلب است. در صلوات شعبانيه مى خوانيم «واعمر قلبي بطاعتك(6)؛ قلب مرا به طاعت خود آباد كن». اگر هردو پاى انسان قطع شود انسان زنده مى ماند، اما اگر قلب كوچك ترين مسئله اى پيدا كند زندگى تمام مى شود. حج، خمس، روزه، عبادت است، ولى اصل تمام معارف و طاعات قلب است. ريشه همه عبادت ها قلب است و اعمال ديگر ظاهر امرند. اين قلب است كه صبح ها انسان را وادار مى كند تا بيدار شود و نماز بخواند. كسى كه قلبش طاعت نداشته باشد مانند ميوه اى گنديده است كه نمى شود از آن استفاده كرد.
همان طوركه گفته شد حضرت مى فرمايند بالاترين درجه احسان به نفس،طاعت خداوند است، و اگر طاعت در عقل انسان رسوخ نمايد، انجام دادن آن آسان مى شود. اگر دل چيزى بخواهد انسان به اندازه قدرتش به دنبال آن مى رود. آن كه سوداى سفر در سر دارد، از شوق سفرى كه در پيش دارد شب تا به صبح كارهايش را انجام مى دهد و اصلا خستگى را احساس نمى كند. صبح هم سرزنده و بانشاط بيدار مى شود. اما اگر شوق و ذوقى نداشته باشد، هرچند تمام شب را خوابيده باشد صبح دير از خواب بيدار مى شود و حوصله هيچ كارى را ندارد.

:: غذاى آسمانى و ايثار

يكى از علماى مشهد به نام شيخ كاظم قزوينى، در اصفهان درس مى خواند. مدتى در اصفهان قحطى شد. پول بود،اما چيزى براى خريدن وجود نداشت. مدتى دنبال اين بود كه چيزى به دست آورد و با آن شكم خود را سير كند. شنيد در اطراف شهر شترى را نحر كرده اند. خود را به آن جا رسانيد و توانست مقدارى از آن گوشت بخرد و با خود بياورد. با خوشحالى گوشت را زير عبايش پنهان كرد و به طرف مدرسه به راه افتاد، در حالى كه گرسنگى به او فشار مى آورد. در بين راه چشمش به مردى افتاد كه كنار خيابان بى حال بر ديوارى تكيه كرده و سربچه هايش را كه نيمه جانى بيش نداشتند روى زانو گذاشته بود. آن مرد با ديدن شيخ از او كمك خواست و به بچه هايش اشاره كرد كه يعنى از گرسنگى دارند جان مى دهند. به آسمان اشاره كرد كه يعنى خدا را در نظر داشته باش. شيخ فورا به مدرسه رفت و مقدارى گوشت پخت و نزد آنها بازگشت. ديد رنگ و روى بچه ها زرد شده و ديگر رمقى ندارند. گوشت را به آن مرد داد و او هم دهان بچه ها را باز مى كرد و لقمه را با فشار وارد دهان آنها مى كرد؛ چون خودشان نمى توانستند لقمه در دهان بگذارند. چند لحظه بعد قدرى چشم بچه ها باز شد و به حال آمدند. بقيه گوشت را هم به آنها داد. از اين كه ديد بچه ها جان تازه اى يافته و سرحال شده اند خوشحال شد و خدا را شكر كرد. در حالى كه خود نيز از گرسنگى رمقى نداشت به حجره برگشت. ناگهان پيرمردى كه پيش از اين هرگز او را نديده بود و بعدا هم نديد، بقچه اى آورد و در مقابل او بر زمين گذاشت و گفت اين بقچه مال شماست. پرسيد: از طرف چه كسى؟ پيرمرد نگاهى به آسمان كرد؛ يعنى از طرف خداست، و رفت. بقچه را باز كرد، ديد درون آن تعدادى نان روغن زده معطر و گرم هست. نان ها را برد و با دوستانش خورد. مى گفت در طول عمر هيچ وقت چنين غذاى خوشمزه اى نخورده بود.
البته معمولا چنين نيست، و خدا جواب نيكى ها را در اين دنيا و بى درنگ نمى دهد؛ چرا كه انسان ها بايد امتحان شوند. اگر فورا جواب نيكى انسان به دستش برسد كه ديگر نيكى كردن هنر نيست.

:: احسان و اسائه

«من إنتهك معاصي الله فركبها فقد أبلغ في الإساءة إلى نفسه» همان طور كه طاعت بالاترين درجه احسان به نفس است، ارتكاب معاصى نيز بدترين نوع اسائه به نفس است. «وليس بين الإحسانُ و الإساءة منزلة». بين اين دو نيز حد فاصلى وجود ندارد. هركس يا اهل احسان به نفس است يا اسائه به نفس، و از ميان بهشت و جهنم يكى را برگزيده است. جاى سومى براى انسان ها خلق نشده است(7).


(1). متن نامه.
(2). من لا يحضره الفقيه ، ج 1 ، ص 295.
(3). نهج البلاغه ، خطبه 20.
(4). جمال السالكين ، سيد جمال الدين گلپايگانى در گلپايگان متولد شد و در اصفهان و نجف درس خواند و از جمله شاگردان به نام حكيم عارف جهانگيرخان قشقايى است.
(5). بحارالانوار ، ج 4 ، ص 43.
(6). همان ، ج 84 ، ص 68.
(7). در اين رابطه ذكر حكايتى از ابو هريره كه به گمان خود مى خواست بين بهشت و جهنم جمع كند خالى از لطف نيست. در جنگ صفين نمازش را پشت سر حضرت على(عليه السلام) مى خواند ، و در وقت خوردن غذا با معاويه همسفره مى شد ، و در هنگام جنگ روى يك بلندى مى ايستاد و مى گفت « الصلوة خلف عليّ أتم واللقمة مع معاوية أكثم و وقوف على التل أسلم » ، و اين در حالى است كه بارها از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) شنيده بود « علي مع الحق والحق مع علي ». بحارالأنوار ، ج 10 ، ص 432.