وعليكم بهدى الصالحين و وقارِهم وسكينتهم وحلمهم وتخشّعهم، و ورعهم عن محارم
الله وصدقهم و وفائهم و اجتهادهم لله في العمل بطاعته، فإنّكم إن لم تفعلوا ذلك، لم
تنزلوا عند ربّكم منزلة الصالحين قبلكم(1)؛ شما را به راه و رسم صالحان و وقار
و آرامش و بردبارى و فروتنى آنان و پرهيزگارى شان از محرمات خدا و راستى و وفادارى
و كوشش آنان براى طاعت خدا سفارش مى كنم؛ زيرا اگر چنين نكنيد به منزلتى كه صالحان
پيش از شما نزد خدا داشتند دست نخواهيد يافت.
هدى الصالحين، يعنى سيره و سلوك رستگاران. هر فرقه و گروهى براى خود راه و رسمى
دارند و صالحان و اولياى الهى نيز، داراى راه و روش خاصى مى باشند.
از ويژگى هاى اين گروه ورع، وقار، سكينه، دورى از محارم، صدق، وفا و كوشش در راه
طاعت خدا را مى توان ذكر كرد. امام صادق (عليه السلام) مؤمنان را به پيش گرفتن راه
و رسم صالحان فراخونده و از آنها خواسته تا متخلق به اخلاق صالحان شوند. همانطور كه
قبلا گفته شد وقار و سكينه با هم متفاوتند. وقار مربوط به ظاهر انسان ها،و سكينه و
آرامش از خصوصيات درونى آنهاست، از اين رو در كلام امام از اين دو صفت به طور
جداگانه ياد شده است.
ژهر كدام از انسان ها به فراخور حال و به تناسب موقعيت اجتماعى شان نوعى وقار
دارند. پادشاهان، تجار و مؤمنان، همه وقار دارند، اما وقار هر يك به اقتضاى حال و
طرز تفكرى كه بر وجودشان حاكم است نمود پيدا مى كند. بحث از وقار صالحان و مؤمنان
است. مؤمن تمام اقوال و افعالش از جانب ايمان او و براساس فرمان هاى الهى است،
بنابراين انسان ها با ديدن مؤمن به ياد خداى متعال مى افتند و به گفته حضرت مسيح
(عليه السلام): «تذكركم الله رؤيته(2)؛ديدار او خدا را به يادتان مى آورد». تمام
حركات و سكنات مؤمن با غير مؤمن متفاوت است: طرز نگاه كردن، نوع راه رفتن، شكل لباس
پوشيدن، نوع سخن گفتن، همه و همه اينها مطابق با شخصيت معنوى اوست. ناگفته نماند
بين وقار و تكبر فرق بسيارى هست و اين موضوع در جاى خود بحث مفصلى مى طلبد، ولى
تمييز بين اين دو مشكل است؛ چرا كه تمييز بين مفهومات كار مشكلى است. با اين كه
مفهوم آب بسيار واضح و روشن است بين فقها اين بحث مطرح است كه آيا آب هاى زاجيه(3)
و كبريتيه(4) آب به شمار مى روند يا نه.
در روايات آمده است رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) وقتى مى خواستند به كسى
نگاه كنند تمام صورت خود را متوجه او مى كردندو سر مبارك را به طرف مخاطب خود مى
چرخاندند. اگر مى خواستند به كسى اشاره كنند هيچ گاه با انگشت اين كار را نمى
كردند، بلكه با تمام دست اشاره مى كردند، و اين از مظاهر وقار است. در واقع انسان
با وقار، غوغاى درونش را مهار مى كند و نمى گذارد هياهوى درون او ظاهرش را پريشان
سازد، «المؤمن بشره في وجهه و حُزنه في قلبه(5)؛ شادى مؤمن در چهره او و اندوهش در
قلب اوست».
خويشتن دارى در برابر ناگوارى هاى تكوينى، را صبر گويند، (منظور از ناگوارى هاى
تكوينى امورى چون فقر و بيمارى است كه انسان قدرت دخالت و تصرف دلخواه را در آنها
ندارد). امّا حلم اين گونه نيست بلكه صبر در برابر اعمال ناخوشايند ديگران را (كه
از قضا راه چاره نيز دارد) حلم گويند؛ مثلِ صبر در برابر هتاكى ديگران، نقل است كه
يك اعرابى به حضرت امام حسن مجتبى (عليه السلام) بى احترامى كرد، ولى حضرت در
برابر گستاخى او فرمودند: «إن كنت جائعاً أشبعناك إن كنت عرياناً كسوناك(6)؛ اگر
گرسنه اى تو را سير خواهيم كرد و اگر لباس ندارى به تو لباس مى دهيم». در واقع
امام اين جا از خود حلم نشان دادند.
شخصى در سامرا نامه بسيار تندى به ميرزاى شيرازى نوشت. مرحوم ميرزا نيز به خدمت
كارشان فرمودند: «مقدارى هندوانه تهيه كن و براى اين آقا بفرست. اين بنده خدا گرمى
اش شده!». اين هم يك مصداق از حلم است.
تخشّع از باب تفعّل است و چنان كه مى دانيم يكى از معانى باب تفعّل تصنّع و ظاهر
سازى و تحميل كارى بر خويش است. گاهى انسان صبر مى كند و گاهى تصبّر؛ يعنى تظاهر به
صبر مى نمايد. تحلّم نيز يعنى تظاهر به حلم كه يكى از صفات حسنه است بر همين قياس
تخشّع نيز عبارت است از تظاهر به خشوع و تحميل كردن آن بر خويشتن. خشوع، يعنى تذلل
و حقير شمردن خويش. بايد در مقابل خداوند تذلل نمود، به اين صورت كه انسان خود را
در برابر ذات اقدس الهى حقير پندارد و با خود بگويد: من موجود ضعيف و ناچيزى هستم.
اين تلقين ها آهسته آهسته درخت خشوع را در وجود آدمى بارور مى سازد. خلاصه اين كه
تحلّم، راه به دست آوردن حلم، تصبّر راه كسب صبر، و تخشّع راه آراسته شدن به خشوع
است. براى به دست آوردن هر صفت پسنديده اى بايد ابتدا ظاهر خود را مانند كسانى
سازيم كه آن صفت را دارند.
يكى ديگر از صفات رستگاران ورع آنهاست. مؤمنان بايد دورى از گناه را از صالحان
بياموزند و از ارتكاب حرام فردى، حرام اجتماعى، حرام اقتصادى و انواع حرام ها
خوددارى كنند. خداى حكيم براى انسان ها حدودى قرار داده كه تجاوز از آنها نافرمانى
است. ورع به قدرى براى انسان صالح اهميت دارد كه به دست آوردن آن در رأس تمام آمال
و آروزهايش قرار دارد. هم چنان كه كاسب هميشه به دنبال كسب درآمد و سود است و در
اين راه از هيچ كوششى دريغ نمى كند، انسان صالح نيز فكر و ذهنش را معطوف ورع ساخته
و هميشه مواظب است تا در دايره حرمت قدم ننهد. البته، اين راه نيز پر از فراز و
نشيب و داراى مشكلات بى شمار است. اگر روزى پاى انسان صالحى بلغزد و گناهى مرتكب
شود پيوسته در اين فكر است كه چرا از او چنين غفلتى سرزد، و تن به اين گناه داد، و
به فكر جبرانِ كرده خويش است. چنين كسى مواظب است كه مبادا دوباره در گناه بيفتد،
درست مانند كاسبى كه ضرر كرده و شش دانگ حواس خود را جمع كرده تا ديگر ضرر نكند.
نكته ظريفى كه در اين قسمت آمده اين است كه امام نفرموده اند: «الورع عن محارم
الله»، بلكه فرموده اند: «ورعهم عن محارم الله»؛ يعنى آن گونه از حرام
اجتناب كنيد كه صالحان مى كنند. اين نوع بيان تفصيل پس از اجمال است، به اين صورت
كه ابتدا فرمود: «عليكم بهدى الصالحين» و در ادامه جزئيات را ذكر مى كنند كه يكى
از آنها ورع از محارم الهى است.
خصوصيات ديگر صالحان صدق و وفاى آنهاست.داشتن صدق گاه در دنيا با ضررهايى همراه است
ولى با اين حال گفته شده: «النجاة في الصدق(7)؛ رهايى در راستگويى است».
وفا نيز همچون صدق ممكن است، با ضررهايى همراه باشد، ولى وفاى به عهد از خصوصيات
بارز صالحان است. مؤمن به عهد خويش وفا مى كند. طرف عهدش نيز هر كسى باشد مهم نيست،
مهم پيمانى است كه بسته است. خالق و مخلوق، محرم و نامحرم، دوست و دشمن، بزرگ و
كوچك، همه برايش مهم اند و به عهدى كه با آنها بسته پايبند است. يكى از كاسب هاى
محترم براى بنده نقل مى كرد كه روزى شخصى آمد و فلان جنس را به صورت نسيه از من
خريد. قرار شد دو ماه پس از معامله پول بياورد، ولى چون كه جايى براى نگهدارى آن
جنس نداشت از من خواست تا آن را در مغازه ام به صورت امانت نگه دارم. چند روز بعد
مشترى ديگرى پيدا شد كه از همان جنس مى خواست. به او گفتم: ندارم. مغازه را ديدى زد
و متوجه وجود آن امانتى شد. گفت: تو كه اين جنس را در مغازه دارى ؟ ! گفتم مال من
نيست، آن را فروخته ام. پرسيد: پس چرا هنوز اين جاست ؟ گفتم: صاحبش از من خواست به
عنوان امانت آن را برايش نگه دارم. پرسيد: آيا خريدار پول تو را داده است ؟ گفتم:
نه، قرار است دو ماه ديگر بياورد. گفت: من پول نقد دارم و با قيمت بهترى اين جنس را
مى خرم. هر چه او داده من بيشتر هم مى دهم. گفتم: نه برادر، من اين جنس را فروخته
ام و مال مردم است.
خداى متعال بندگان تنبل را دوست نمى دارد، تا جايى كه در بعضى از روايات، تعابير
تندى در مورد افراد كسل آمده است. كوشش و اجتناب از تنبلى شرط پيشرفت چه در باب
ماديات و چه در باب معنويات است. گاهى انسان كتابى را مى نگرد بدون آن كه به زحمتى
كه براى نوشتن اين كتاب كشيده شده بينديشد، اما حقيقت آن است كه تمام كتاب هاى قطور
همچون: بحارالانوار، سفينه البحار، مستدرك سفينة البحار و موسوعه هاى ديگر، همه و
همه حرف به حرف نوشته شده اند. اين كتاب هاى عظيم با كنار هم نهادن حروف و اندك
اندك به رشته تحرير درآمده اند، و چه خون دل هايى كه نويسنده
نخورده و چه رنجهايى كه نكشيده است تا از به هم چسباندن ذره ها، درياى عظيمى
پديد آورد كه همگان از آن استفاده كنند. آنچه از پشت اين نوشته ها خود نمايى مى كند
تلاش و استمرار پياپى نويسنده است.
آرى، در طاعت الهى نبايد كوتاهى كرد و در اين معركه كوشش بسيار لازم است. البته،
اين به معناى دست شستن از خواب و خوراك نيست. بلكه بايد در كنار فعاليت، به اندازه
لازم و به قدرى كه بدن لازم دارد استراحت كرد. اميرمؤمنان على (عليه السلام) مى
فرمايد: «خادع نَفسَك(8)؛ نفس خود را فريب دهيد». در كلمه «خادع» نكته نغزى
نهفته است، و آن اين كه باب مفاعله را جايى به كار مى برند كه فعلى دو سويه و
متقابل در ميان باشد و كارى از جانب دو نفر انجام شود؛ به عنوان مثال وقتى مى گويند
«قاتلا زيدٌ و عمرٌ» يعنى زيد و عمر در حال محاربه با يكديگرند و هر كدام كمر به
قتل ديگرى بسته اند. چنان كه مى دانيم نفس دائما در حال نيرنگ زدن به انسان است.
حضرت مى فرمايند: در برابر اين فريب نفس مقابله به مثل كنيد و نفس خود را فريب
دهيد. آنان كه صاحب نفس مطمئنه هستند، از اين راه به چنين مقامى دست يافته اند.
آنان آن قدر با نفس خود نيرنگ كرده اند تا توانسته اند نفس مطئنه داشته باشند.
نفس عنصر خوبى نيست، ولى قابليت خوب شدن را دارد. همان طور كه خود شيطان هم اين
قابليت را دارد. آن كه مى خواهد قدم در راه سعادت نهد، بايد تك تك اين صفات حسنه را
كم كم در خودش ملكه سازد. با خود بگويد: حال اين يك بار، راست مى گويم تا ببينم بعد
چه مى شود، يا يك بار فلان فعل حرام را مرتكب نمى شوم و همين طور ادامه دهد تا آن
جا كه ديگر در خود رغبتى براى نافرمانى نبيند. «الأجر على قدر المشقّة؛ پاداش به
اندازه تحمل دشوارى هاست». تظاهر به اعمال پسنديده دشوار است، ولى در هر صورت آن
كه پر تحرك تر است راحت تر و زودتر به سر منزل مقصود مى رسد.
در روايت صحيحه اى از اباصلت هروى نقل شده است كه امام رضا (عليه السلام) فرمود: «رحم الله عبداً أحيا أمرنا؛ خدا بيامرزد كسى را كه امر ما را زنده مى كند» اباصلت
پرسيد: يابن رسول الله، چگونه امر شما را زنده كنيم ؟ حضرت فرمودند: «يتعلّم
علومنا و يعلّمها الناس(9)؛ آنان كه علوم ما را فرا مى گيرند و به ديگران نيز مى
آموزند، امر ما را احيا مى كنند». خدا چنين افرادى را مورد لطف و رحمت خويش قرار
مى دهد؛ زيرا دعاى فرزند رسول خدا در حق آنان قطعاً مستجاب مى شود.
طاعت الهى در گرو كسب صفات پسنديده است و كسب اين صفات نيز رهين تلاش و تمرين است.
وقتى انسان خود را به عملى ملتزم نمايد، مثلاً تصميم بگيرد چهل شب نماز شب او ترك
نشود، يك سال درسش تعطيل نشود، و يا يك هفته در خانه اش بدخلقى نكند، آن وقت است كه
متوجه مى شود كسب فضايل اخلاقى آسان نيست. ماشينى كه در جاده آسفالت حركت مى كند
هميشه با دنده چهار و روى جاده صاف حركت نمى كند، بلكه گاهى به دست انداز بر مى
خورد و ناچار سرعتش كم مى شود. گاهى نيز ممكن است ميخ يا شيشه اى چرخ ماشين را
پنچر، و حركت آن را متوقف سازد. عمل به طاعت الهى نيز گاهى با موانعى برخورد مى
كند.
نقل شده است كه مرحوم آيت الله العظمى بروجردى مى فرمودند: بسيارى از اوقات اول شب
كه مشغول مطالعه مى شدم تا اذان صبح نمى خوابيدم. تا صبح نخوابيدن و به مغز خود
فشار آوردن و بعد با فكرى خسته لحظاتى استراحت كردن كار آسانى نيست. اين چنين عمل
مى كرد كه بروجردى شد، يك مسئله را كه ديگران در حل آن عاجز بودند با پنج راه حل،
ذكر مى كرد كه هيچ كدام از آنها در كتاب هاى قديمى وجود نداشت.
يكى از علما وارد مجلس عقدى شد و همه به احترام او برخاستند. اهل مجلس از علما و
مراجع بودند و او نيز در بين بزرگان فرد شناخته شده اى بود. حاضران از ايشان
خواستند كه بالاى مجلس بنشيند، اما ايشان نپذيرفتند و دم در نشستند. لحظاتى بعد
صاحبخانه از ايشان خواست به بالاى مجلس بروند. ايشان پذيرفتند و جاى خود را عوض
كردند. حاضران پرسيدند: چرا بار اول كه اهل مجلس از ايشان خواستند اين كار را
نكردند ؟ صاحبخانه جواب داد: ايشان بسيار فرد متعبدى است. بار اول كه آن جا
نشست به دليل استحباب اين كار بود. بار دوم كه من از او خواستم، از باب امتثال امر
صاحبخانه كه كارى مستحب است جايش را عوض كرد. آرى، چنين انسان هايى طاعت در تار و
پودشان رسوخ كرده است.
كوشش در راه طاعت در صورتى مقبول است كه براى خدا باشد و انسان كارش به جايى نرسد
كه كاسه داغ تر از آش شود. بايد ملاك، خواست خدا باشد نه خواست بنده، و اين خود
نكته دقيقى است. روزى در ماه رمضان به همراه عده اى به ديدن مريضى رفتيم كه به علت
بيمارى نمى توانست روزه بگيرد. يكى از عيادت كنندگان گفت: ان شاءالله، تحمل اين
سختى ها براى شما اجر داشته باشد. آن بيمار عصبانى شد و گفت: من اجر نمى خواهم آجر
مى خواهم! چرا من نبايد بتوانم روزه بگيرم؟! اين قبيل سخنان وجهى ندارد، چرا كه
كوشش و طاعت بايد درچار چوب خواست و اراده خدا باشد. نمى شود شخصى كه در نماز ظهر
حال خوشى پيدا كرده به جاى چهار ركعت، پنج ركعت نماز بخواند و بگويد ديدم اگر در
ركعت چهارم نمازم را سلام دهم حال خوشم را از دست مى دهم. درست است كه اقبال در
نماز شرط قبولى آن است، ولى بايد در چار چوب خواست خدا باشد. مرحوم والد ما مى
فرمود: «شخصى ادعا مى كرد كه من در طول عمرم هيچ گاه با تيمم نماز نخوانده ام».
بايد گفت عبادت و اخلاص خوب است، اما اين آقا اگر در طول عمرش هيچ وقت وضعيتى برايش
پيش نيامده كه وظيفه اش تيمم باشد كه هنرى نكرده و به وظيفه اش عمل كرده، اما اگر
چنين حالتى برايش پيش آمده ولى تيمم نكرده باشد (مثل آن كه غسل برايش ضرر داشته
باشد، ولى با اين حال تيمم نكند)، كار حرامى مرتكب شده است. ملاك در طاعت، خواست
خداست و اگر كسى پايش را فراتر از اين حد بگذارد، مخالفت كرده است. بايد كارها را «قربة إلى الله» انجام داد. شخصى مى گفت: من ديگر فلان كار خير را انجام نمى دهم.
پرسيدم: چرا ؟ گفت: بعد از چهل سال كه با فلان آقا اين كار را انجام مى دادم، چند
روز پيش گفته بود مرا نمى شناسد. گفتم: شما كار خير را براى آن آقا انجام مى دادى
يا براى رضاى خدا بوده ؟ خدا كه نگفته من فلانى را نمى شناسم. حال كه ازدست اين آقا
ناراحتى از او دست بردار و با شخص ديگرى همكارى كن. همكارت را عوض كن، ولى از كار
خير دست برندار.
حضرت امام صادق (عليه السلام) در اين فقره شيعيان را به اقتداى صالحان فراخوانده و
ويژگى هاى صالحان را نيز برشمرده است. در پايان مى فرمايند: اگر در به جا آوردن اين
اعمال به صالحان اقتدا نكنيد، به مقام و منزلتى كه صالحانِ قبل از شما در نزد خدا
يافتند، دست نخواهيد يافت.