|
::
شَيْما و اسارت
:: اخلاق شگفت پيامبر صلى الله عليه و آله
:: سفانه دختر حاتم طايى
:: سفانه و آزادى عمومى افراد قبيله
:: احترام پيامبر صلى الله عليه و آله به سخاوت و
سخاوتمندان
:: دو معترض
:: افسوس بزرگ
:: پيام امام عليه السلام
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين وصلّى الله
على محمد وآله الطاهرين ولعنة الله على اعدائهم أجمعين
بانوى مسلمان بايد وظايف و حقوق بانوان از ديدگاه
اسلام را بشناسد و در مرحله بعدى بايد ديدگاه زيباى
اسلام را نسبت به جايگاه و حقوق زن به ديگران آموزش
دهد تا اراده خدا تحقق پيدا كند، آن جا كه مى فرمايد:
«...لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ
حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ...»[1]؛ تا براى مردم،
پس از [فرستادن] پيامبران، در مقابل خدا [بهانه] و
حجتى نباشد.
به صورت فشرده دو داستان از سيره پيامبر صلى الله عليه
و آله در برخورد با زنانِ كافر و مشرك ـ كه در جبهه
دشمن، عليه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مى
جنگيدند ـ نقل مى كنم. كسانى كه اهل مطالعه هستند
مشروح اين داستان ها را در كتاب هاى تاريخى و روايى،
به ويژه كتاب هايى كه درباره سيره پيامبر صلى الله
عليه و آله نوشته شده مطالعه كنند.
اگر كسى يكى از اين دو داستان را با شيوه صحيح براى
زنان كافر، بت پرست، يهودى و مسيحى سراسر جهان نقل
كند، آنان را متحول و جذب اسلام خواهد كرد. البته اين
دو داستان را به عنوان نمونه نقل مى كنم و گرنه از اين
گونه برخوردها در تاريخ اسلام نمونه هاى فراوانى وجود
دارد كه همه زيبا و سازنده است.
:: شَيْما و اسارت
اين دو قصه درباره «شيما» و «سفانه» است. شيما، دختر
حليمه سعديه (دايه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله)
بود. داستان انتخاب دايه براى پيامبر صلى الله عليه و
آله به اين شرح است كه مكه قبل از اسلام نيز به دليل
وجود كعبه مورد توجه مردم بود و مشركان نيز به آن جا
رفت و آمد داشتند و در مراسم حج كه از زمان حضرت آدم و
ابراهيم عليهماالسلام نيز وجود داشته شركت مى كردند و
مشركين هم براى زيارت و عبادت بت هايشان كه در داخل
كعبه بود، به مكه سفر مى كردند. در آن زمان خانم هاى
فقيرى در طوايفِ بيرون مكه زندگى مى كردند كه براى
تأمين هزينه زندگى خود به مكه مى آمدند و به عنوان
دايه، كودكانى را كه مادر خود را از دست داده بودند يا
مادرانشان شير كافى نداشتند مى گرفتند و به قبيله خود،
خارج از شهر مكه مى بردند و بر اساس قراردادى كه با
خانواده كودك مى بستند، در برابر دريافت مبلغى دستمزد،
كودك را شير مى دادند و بر اساس توافق دو طرف، در چند
نوبت كودك را براى ديدار والدين و بستگان به مكه مى
آوردند.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نيز از جمله كودكانى
بودند كه به وسيله پدربزرگشان، حضرت عبدالمطلب به دايه
اى به نام حليمه سعديه واگذار شدند. حليمه ايشان را به
قبيله خود برد و پيامبر صلى الله عليه و آله دوران
شيرخوارگى خود را در قبيله بنى سعد سپرى كردند. در طول
چند سالى كه آن حضرت در قبيله بنى سعد بودند، حليمه
چند بار ايشان را به مكه آورد و پس از ديدار خانواده
آن حضرت با ايشان، حضرت را به قبيله خود باز مى گرداند
و در پايان مدت مقرر، آن حضرت را به عبدالمطلب تحويل
داد. دايه پيامبر صلى الله عليه و آله دخترى داشت به
نام شيما كه در جنگ حُنين، در ميان لشكر دشمن، عليه
پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان فعاليت مى كرد.
خداى سبحان در قرآن كريم از جنگ حُنين با ويژگى خاصى
ياد كرده، مى فرمايد:
«...وَيَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ
كَثْرَتُكُمْ...»[2]؛ و نيز در روز «حنين» آن
هنگام كه شمار زيادتان شما را به شگفت آورده بود.
شايد اين جنگ بزرگ ترين و سخت ترين جنگ هاى پيامبر
اسلام صلى الله عليه و آله با كفار و مشركان بوده،
زيرا پس از آن كه مشركان مكه در چند جنگ عليه پيامبر
صلى الله عليه و آله شكست خوردند و يهوديان مدينه و
كفار، مشركان و قبايل مختلف با تحميل ده ها جنگ بر آن
حضرت نتوانستند ايشان را شكست دهند، دشمنان به فكر
افتادند، همه با هم در يك جنگ بزرگ كار پيامبر صلى
الله عليه و آله و مسلمانان را يكسره كنند. از اين رو،
دو قبيله هوازن و ثقيف با همكارى يكديگر، لشكر عظيمى
را عليه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله تدارك ديده،
جنگ حُنين را بر ايشان تحميل كردند تا به پندار خود،
كار پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان را يكسره
كنند.
از جمله شركت كنندگان در اين جنگ، قبيله بنى سعد بود؛
قبيله اى كه پيامبر صلى الله عليه و آله دوران
شيرخوارگى را در آن سپرى كرده بودند و شيما، خواهر
رضاعى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نيز در ميان
افراد اين قبيله بود.
در گذشته در جنگ ها كمتر زنان را با خود مى بردند، اما
در مواردى زنان را با سه هدف با خود همراه مى كردند:
درمان بيماران و مجروحان جنگى، تشويق مردان به جنگ
بدين صورت كه اگر كسى قصد فرار از جبهه را داشت، زنان
همراه لشكر سر راهش قرار گرفته، با سرزنش و نكوهش او،
مجبورش مى كردند به جبهه باز گردد و سومين و مهم ترين
هدف هم اين بود كه مردان تا آخرين نفس بجنگند و بدانند
كه اگر در اثر كوتاهى شكست خوردند زنانشان به اسارت
دشمن در مى آيند.
در جنگ حُنين كه مالك بن عوف رهبرى طوايف هوازِن را
داشت، دستور داد تمام مردان با خانواده هايشان در اين
جنگ شركت كنند تا كسى قصد فرار نكند، زيرا خانواده اش
در معرض خطر قرار مى گرفت. البته متحدان هوازن، يعنى
طوايف ثقيف اين كار را نكردند. در جنگ حنين زنان كفار
و مشركان نيز حضور داشتند، از جمله شيما، دختر حليمه
سعديه نيز در جمع آنان بود، چه اين كه وى تا آن تاريخ
مسلمان نشده بود، اما پس از اين كه لشكر چند هزار نفرى
كفار و مشركان در جنگ حنين شكست خورد، جز عده اى كه
فرار كردند، بقيه مردان اسير شدند و تمام زنان آنان
نيز به اسارت مسلمانان در آمدند و شيما، خواهر رضاعى
پيامبر صلى الله عليه و آله نيز در جمع زنان اسير بود.
البته حليمه سعديه در اين جنگ حضور نداشت، چون آن زمان
در قيد حيات نبود[3]. و در جنگ حنين، پيامبر صلى الله
عليه و آله نزديك به شصت سال سن داشته اند. شيما سنش
از پيامبر صلى الله عليه و آله بيشتر بود و حليمه قبل
از آن حضرت، دايگى او را برعهده داشت.
به هر حال، هنگامى كه اسيران را خدمت پيامبر اسلام صلى
الله عليه و آله آوردند، ناگهان از ميان زنان، صدايى
برآمد: اى محمد، مرا مى شناسى؟
حاضران از اين كه يك زن اسير، از سپاهى شكست خورده
جرأت كرده اين گونه با پيامبر سخن بگويد، شگفت زده
شدند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پرسيدند: كيستى؟
گفت: شيما، خواهر رضاعى شمايم. آيا رواست كه ما را
اسير كنند؟ آن گاه براى اثبات اين كه خواهر رضاعى حضرت
هست نشانه اى داد، سپس زبان به گِله گشود. حضرت نشانه
شيما را به ياد آوردند، اما به جهت گلايه اش به او
پاسخ ندادند. در حالى كه مى توانستند با گفتن «مى
خواستى در جنگ شركت نكنى تا اسير نشوى» عكس العمل نشان
دهند، اما در برابر گِله هاى او پاسخى ندادند. بايد
توجه داشت كه هر بخش از اين داستان درسى عملى و
آموزنده است.
به هر صورت، پس از درخواست شيما از پيامبر صلى الله
عليه و آله حضرت فرمودند: من سهم خود و فرزندان
عبدالمطلب را به تو مى بخشم. در اين جا يك نكته فقهى
در خور تأمل است و آن اين كه اگر مسلمانان با كفار
بجنگند، نه مسلمانان با يكديگر، و مسلمانان بر كفار
پيروز شوند، غنايمى كه از كفار به دست مسلمانان مى
رسد، اعم از اسيران و اموال، ميان رزمندگان مسلمان
تقسيم مى شود. از اين رو پيامبر اسلام صلى الله عليه و
آله كه خودشان را يك نفر از مسلمانان مى دانستند
فرمودند: من سهم خود و عموزاده ها و فرزندان عبدالمطلب
را به شما مى بخشم؛ ولى چون همه رزمندگان در اين اموال
سهيم اند، خودشان بايد نسبت به اموالشان تصميم بگيرند،
بدين معنا كه آيا حاضرند حق خود را ببخشند يا نه؟ آن
گاه به شيما فرمودند: شما به مسلمانان اعلام كن كه من
شفيع شما هستم. شفيع يعنى اين كه فرد ديگرى را با خود
يك دل و يك صدا كند؛ به ديگر سخن، يعنى سخنى را كه
مثلاً شما مى گوييد، من نيز همان را مى گويم.
نماز شفع را كه بعد از هشت ركعت نماز شب خوانده مى شود
به اين دليل، شفع مى گويند كه دو ركعت است، در مقابلِ
نماز وتر كه يك ركعت است. شفاعت را نيز به اين دليل
شفاعت مى گويند كه مثلاً هنگامى كه ما مى گوييم: «يا
فاطمة اشفعي لي في الجنة...[4]؛ اى فاطمه براى
ورود به بهشت، شفاعتم كن» به اين معناست كه من از خدا
درخواست مى كنم و شما اى حضرت معصومه با من هم صدا
شويد و همين را از خدا بخواهيد.
در اين جا نيز پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به شيما
فرمودند: خواسته خودت را در ميان مسلمانان اعلام كن و
من نيز هم صدا با تو از آنان مى خواهم خواسته ات را
برآورده كنند.
شيما نيز بعد از نماز جماعت خطاب به مسلمانان گفت: من
خواهر رضاعى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هستم.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سهم خود و سهم فرزندان
عبدالمطلب را به من بخشيدند. شما نيز سهم خود را
ببخشيد. پس از پايان سخن شيما، پيامبر صلى الله عليه و
آله خطاب به مسلمانان فرمودند: من نيز با خواسته او
موافق هستم و از شما مى خواهم سهم خود را به او
ببخشيد. تمام رزمندگان مسلمان كه سهمى در غنايم داشتند
يك صدا گفتند: سهم خود را به شيما بخشيديم.
شيما گفت: يا رسول اللّه صلى الله عليه و آله من با
گروهى از خانم هاى فاميل و عشيره ام از سرزمينم بيرون
آمدم. آيا سزاوار است اكنون تنها برگردم؟ پيامبر صلى
الله عليه و آله فرمودند: من سهم خود را نسبت به تمام
خانم هاى اسير نيز بخشيدم.
مسلمانان نيز عرض كردند: يا رسول اللّه صلى الله عليه
و آله اگر شما صلاح مى دانيد كه ما سهم خود را به آنان
ببخشيم، ما نيز سهم خود را بخشيديم. و بدين ترتيب تمام
آنان را بخشيدند. زنان اسير كه اكنون به لطف پيامبر
صلى الله عليه و آله آزاد شده بودند، تحت تأثير اين
اخلاق پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مسلمانان شدند.
آنچه بيان شد، فشرده اين داستان بود و علاقه مندان مى
توانند مشروح آن را در منابع تاريخى مطالعه كنند.
:: اخلاق شگفت پيامبر صلى الله عليه و آله
اگر تمام تاريخ جهان را از هزاران سال قبل تا كنون
مورد بررسى قرار دهيد به غير از تاريخ زندگى انبيا و
معصومان عليهم السلام كه با درگاه الهى پيوندى صادقانه
داشتند در هيچ برهه اى از تاريخ، مورد ديگرى پيدا نمى
كنيد كه دشمن با هدف ريشه كن كردن گروهى تمام نيروهاى
خود را بسيج كند و بر نابودى آن جماعت هم پيمان شود،
اما بر خلاف پندار خود با شكست روبه رو گردد؛ آن گاه
لشكر پيروز با آنان اين گونه رفتار كند. پس سزاوار،
بلكه بايسته است اخلاق انسانى را از پيامبر صلى الله
عليه و آله آموخت و به آن عمل كرد؛ همو كه خداى متعال
درباره اش مى فرمايد:
«لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ
أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ...»[5]؛ قطعا براى شما در
[اقتدا به] رسول خدا، سرمشقى نيكوست.
اين فرموده بدان معناست كه اى مسلمانان جهان، در هر
زمان و مكانى هستيد، اخلاق پيامبر صلى الله عليه و آله
را سرمشقِ رفتار خود قرار دهيد و در برخورد با دشمنِ
خود اين گونه عمل كنيد.
:: سفانه دختر حاتم طايى
داستان ديگر درباره سفانه است كه به اختصار بيان مى
كنم: همه شنيده ايد كه حاتم طايى مردى سخاوتمند، اما
مشرك و بت پرست بود. قبيله بنى طىّ هم مثل بسيارى از
قبايل ديگر بُتخانه داشتند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله در سال نهم هجرت، على بن
ابى طالب عليه السلام را با 150 تن از انصار، براى
نابودى بتخانه «فلس» كه به خاندان حاتم طايى تعلق
داشت، به آن سامان فرستاد. آنان بامدادان بر سر قبيله
حاتم طايى فرود آمدند و بتخانه شان را نابود كردند و
شتر و گوسفندان و اسيران فراوانى گرفتند كه يكى از
آنان «سفانه» خواهر «عُدَىِّ بن حاتم طايى» بود.
هنگامى كه اسيران را خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و
آله آوردند، زن و مرد، در دسته هاى جداگانه در جايگاه
مستقر شدند. ناگهان سفانه از ميان خانم ها برخاست و با
توجه به اين كه هنوز مسلمان نشده بود، عرض كرد: اى
محمد، من دختر حاتم طايى هستم. پدرم همانى است كه
هرگاه كسى از او درخواستى داشت، خواسته اش برآورده مى
شد و نوميد باز نمى گشت و امروز كه من اسير شما هستم،
از شما مى خواهم بر ما منت بگذارى و مرا آزادى كنى،
خدا بر تو منّت گذارد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله از او پرسيدند: سرپرست
تو كيست؟
گفت: برادرم عدى بن حاتم، سرپرست من است.
عدى پسر حاتم طايى كه هميشه منتظر چنين روزى بود، با
كمك يكى از شتربانانش به سوى شام گريخته بود.
در هيچ جنگى مرسوم نبوده كه يك خانم اسير با وجود شكست
لشكريانش به خود حق دهد، اين گونه با فرمانده لشكر
پيروز سخن بگويد، در عين حال سفانه چون از اخلاق
پيامبر صلى الله عليه و آله آگاه بود، به خود اجازه
داد با ايشان اين گونه صحبت كند. پيامبر اسلام صلى
الله عليه و آله نيز با سفانه همان رفتارى داشتند كه
نسبت به شيما، خواهر رضاعى خود روا داشتند. اگر كسى
درباره شيما احتمال دهد كه حضرت به سبب خويشىِ با او
آن گونه رفتار كرده اند، ولى سفانه هيچ نسبت و خويشى
با ايشان نداشت. اساسا رفتار حضرت متأثر از خويشى يا
دوستى نبود، بلكه دليل برخورد مهربانانه شان رحمت
اسلامى بود، به خصوص كه اسلام درباره بانوان سفارش
بيشترى كرده است. نكته قابل توجه در اين برخورد اين
است كه اين گونه موارد نسبت به اسراىِ مرد كمتر نقل
شده است، اما چون عنايت اسلام به خانم ها بيش از مردان
است و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله هم از همه ما
اسلام شناس تر بودند، در پاسخ سفانه فرمودند: من سهم
خود را مى بخشم. اگر پيامبر صلى الله عليه و آله در
مورد شيما به دليل نسبت خويشى غيرمستقيم از مسلمانان
خواستند تا او را ببخشند، در اين مورد مستقيما از
رزمندگان مسلمان خواستند كه او را به احترام پدرش آزاد
كنند، تا مورد توهين قرار نگيرد و مسلمانان با قبولِ
درخواست پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كردند: يا
رسول اللّه ، ما او را مى بخشيم.
از نظر پيامبر صلى الله عليه و آله از آن رو حاتم
محترم بود كه دستى بخشنده داشت، هرچند در حال شرك و بت
پرستى چشم از جهان فرو بست.
:: سفانه و آزادى عمومى افراد قبيله
پس از آن كه مسلمانان، سفانه را بخشيدند و از اسارت
آزاد شد، عرض كرد: يا رسول اللّه ، من به تنهايى اسير
نشده ام كه تنها به قبيله ام باز گردم، بلكه به همراه
گروهى از خانم هاى فاميل و عشيره ام اسير شده ام و به
دليل جايگاه اجتماعى ام دوست ندارم بدون همراهانم به
خانه برگردم.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خطاب به مسلمانان
فرمودند: به دليل اين كه پدر او درخواست كسى را رد نمى
كرده است، من دوست ندارم درخواست او را ناديده بگيرم.
اگر موافق هستيد ساير اسراى زن را نيز ببخشيد.
:: احترام پيامبر صلى الله عليه و آله به سخاوت و
سخاوتمندان
رسول خدا صلى الله عليه و آله به سبب علاقه اى كه به
اخلاق كريمه به خصوص سخاوتمندى داشتند و چون پدر سفانه
در كرم و سخا زبانزد بود و هرگز دستى را رد نمى كرد،
بى درنگ درخواست سفانه را پذيرفتند و آن را با
مسلمانان مطرح كردند.
به هر حال، مضمون سخن پيامبر صلى الله عليه و آله اين
بود كه با توجه به سابقه پدر سفانه در جود و بخشش و رد
نكردن درخواست مردم، همراهان او را نيز ببخشيد. غير از
دو نفر همگى عرض كردند: يا رسول اللّه ، ما آنان را
نيز بخشيديم.
:: دو معترض
دو نفر مخالف كه مورخان نام آنان را نيز نوشته اند،
عرض كردند: يا رسول اللّه ، مشركين در جنگ ها، زنان ما
را به اسارت گرفتند و اكنون از ما مى خواهيد همه آنان
را آزاد كنيم؟ ما سهم خود را نمى بخشيم و همان گونه كه
آنان زنان ما را به اسارت بردند، ما نيز سهم خود را از
اين اسيران مى گيريم.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پس از اعتراض آن دو،
با اين كه همه مسلمانان حق خود را بخشيده بودند،
مستبدانه عمل نكردند، چرا كه خودكامه نبودند. چه اين
كه اگر مى خواستند خودكامه باشند، اكنون نامى از اسلام
نمانده بود. لذا خطاب به مسلمانانى كه حق خود را
بخشيده بودند، فرمودند: به آنان اعتراض نكنيد، چون اين
حقِ آنان است و مى توانند حق خود را مطالبه كنند. با
پذيرفته شدن سخن آن دو نفر، قرار شد ميان زنانِ اسير
شده قرعه بزنند و هر كدام به نام هر يك از اين دو نفر
درآمد، او را به عنوان سهم خود از اسرا قبول كند. اين
بود كه نام اسرا را نوشتند و هر يك از آن دو نفر يك
اسم را برداشتند و با اين شيوه، سهم هر يك مشخص شد. در
همين حال، برخى از مسلمانان به آن دو نفر گفتند:
پيامبر صلى الله عليه و آله با اخلاق بزرگوارانه و
ملايمت با شما برخورد كردند و شما خود شاهد بوديد كه
پيامبر صلى الله عليه و آله و ساير مسلمانان سهم خود
را بخشيده اند، پس شما هم با آنان همراهى كنيد و سهم
خود را ببخشيد.
آن دو نفر نيز عرض كردند: يا رسول اللّه ما از حق خود
گذشتيم و سهم خود را بخشيديم. بدين ترتيب سفانه و خانم
هاى قبيله اش آزاد شدند.
آن گاه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به سفانه
فرمودند: به خانم ها اعلام كن هرجا مى خواهند بروند
اما به دليل دور بودن مقصد و ناامنى راه ها، تو نزد ما
بمان تا به خانواده ات اطلاع دهم و افراد مورد اعتماد
عشيره ات به مدينه بيايند و تو را نزد خانواده ات
ببرند. سفانه چند نفر از عموزادگان خود را كه مورد
اعتماد او بودند معرفى كرد و پيامبر صلى الله عليه و
آله به وسيله پيكى به آنان خبر دادند و آنان خدمت حضرت
رسيده، سفانه را با عزت و احترام و به درخواست خودش به
شام ـ كه برادرش بدان جا رفته بود ـ بردند، هنگامى كه
با برادرش روبه رو شد پس از نقل داستان خود، به او
گفت: ما سال ها با محمد مخالفت و مبارزه كرديم، ولى
اكنون فهميدم كه او انسانى عادى نيست، بلكه واقعا
پيامبر و فرستاده خداست. حال كه بخت ما را يارى كرده و
مورد لطف او قرار گرفته ايم، از فرصت استفاده كنيم و
از مخالفت بى حاصل با او دست برداريم و به رسالتش
ايمان بياوريم.
عُدى، تحت تأثير اخلاق و رفتار بزرگوارانه پيامبر صلى
الله عليه و آله با خواهرش و ديگر اسراى زن قبيله كه
اكنون آزاد شده بودند، درخواست خواهرش را پذيرفت و با
هم نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و در حضور
حضرتش مسلمان شدند و هر دو در شمار اصحابِ صالح آن
حضرت قرار گرفتند و عدى پس از پيامبر صلى الله عليه و
آله ، جزء اصحابِ خاصّ حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام
شد.
مقصود از نقل اين دو داستان تاريخى اين است كه ملاحظه
كنيد، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ـ كه مظهر
اسلام و اسلام شناس ترين شخص هستند ـ با زنان كافر و
مشركى كه به جنگش آمده بودند، چگونه رفتار كردند.
:: افسوس بزرگ
آيا جاى افسوس نيست كه زنان جهان يا زنان مسلمان از
اين ارزش هاى والاى فرهنگ اسلام بى خبر باشند؟ چه كسى
بايد پيام حيات بخش و سعادت آفرين اسلام را به آنان
برساند؟ به نظر مى رسد، اين رسالت به عهده شما بانوان
مؤمن و متدين است كه تاريخ اسلام را مطالعه، سپس
زيبايى هاى آن را به ديگران منتقل كنيد. شما بايد
بدانيد كه گنج هاى ارزشمندى از اسلام و اهل بيت عليهم
السلام نزد شما وجود دارد. اگر اين گنجينه ها را با
استناد به منابع تاريخى مسلمانان، يهوديان و مسيحيان
در كشورهاى كفر مطرح كنيد و آنان باور كنند كه سخنان
شما، با حقايق اسلام مطابق است، بى ترديد همانند مردم
عصر پيامبر صلى الله عليه و آله فوج فوج مسلمان خواهند
شد.
زنان جهان به دليل اين كه مطالب تحريف شده اى درباره
اسلام شنيده اند از اسلام زده شده اند؛ مطالبى كه حتى
اگر زنان مسلمان بشنوند، بسا كه تحت تأثير آن، از
اسلام زده شوند. از اين رو ابلاغ پيام اسلام راستين به
جهانيان مورد عنايت و تأكيد ائمه عليهم السلام است.
:: پيام امام عليه السلام
حضرت رضا عليه السلام مى فرمايند:
رحم اللّه من يتعلم علومنا ويعلّمها الناس...[6]؛
خدا رحمت كند كسى را كه علوم ما را فرا گيرد و به مردم
آموزش دهد.
چنان كه خود حضرت فرموده اند، احياى امر آن پاكان،
رساندن آموزه هاى ايشان به ديگران است. به بيان ديگر
هر كس پيام اهل بيت عليهم السلام را به مردم، اعم از
شيعه، مسلمان يا كافر برساند، مورد رحمت خدا قرار
خواهد گرفت. اين دعاى حضرت رضا عليه السلام شامل همه
كسانى مى شود كه اين وظيفه را انجام دهند. شما بانوان
محترم نيز اگر به اين دو وظيفه عمل كنيد، مشمول دعاى
آن حضرت خواهيد شد. البته ابتدا بايد تاريخ زندگى و
سيره معصومين عليهم السلام ، به خصوص رفتار آنان با
خانمها، را فرا گيريد و سپس به ديگران آموزش دهيد.
امـيدوارم خـداى مـتعال، شـما را بيش از پيش در انجام
وظايف دينى تان موفق بدارد. ان شاء اللّه.
وصلّى اللّه على محمّد وآله الطاهرين
(1).
نساء 4 آيه 165.
(2). توبه 9، آيه 25.
(3). المغازى، واقدى، ج 2، ص 869. در همين غزوه رسول
خدا صلى الله عليه و آله جوياى حال دايه خود، حليمه مى
شوند و چون مطلع مى شوند كه از دنيا رفته است، چشمان
مباركشان پر از اشك مى گردد.
(4). بحار الأنوار، ج 99، ص 267.
(5). احزاب 33، آيه 21.
(6). عيون أخبار الرضا عليه السلام ، ج 1، ص 307. |