|
تأثير مجالس عزادارى در پيشبرد اهداف اسلامى آية اللَّه العظمى سيّد محمّد حسينى شيرازى قدس سره |
|
فهرست مطالب: ◄ درخواست حضرت ابراهيم عليه السلام |
|
بسم اللَّه الرحمن الرحيم الحمد للَّه رب العالمين والصلاة والسلام على محمد وآله الطاهرين واللعنة الدائمة على اعدائهم اجمعين. از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم روايت شده است كه فرمود: «من ورّخ مؤمناً فقد أحياه(1)؛ كسى كه تاريخ مؤمنى را [با نوشتن يا گفتن] بيان كند، او را زنده كرده است». مثلاً اگر شما احوالات و اخلاقيات مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى(2) - رضوان اللَّه تعالى عليه - را براى مردم بگوييد يا به نگارش در آوريد، در واقع نام مؤمنى زنده شده است و از ثواب احياى يك انسان مؤمن برخوردار خواهيد شد و خداى متعال در نامه عمل شما ثواب احياء يك مؤمن را ثبت مىنمايد. اگر كسى انسانى را با نجات دادن از مرگ زنده كند پاداش بسيار بزرگى دارد. خداى - عزوجل - در اين باره مىفرمايد: «وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَآ أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا(3)؛ كسى كه يك نفر را زنده كند مانند آن است كه تمام مردم را زنده كرده» در مقابل، اگر كسى انسانى را بكشد: «فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا(4)؛ چنان است كه گويى همه مردم را كشته باشد». پس حسب اين روايت، كسى كه تاريخ مؤمنى را بگويد يا بنويسيد آن مؤمن را زنده كرده است؛ و اين كار به نص آيه شريفه «فَكَأَنَّمَآ أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا؛ همانند زنده كردن تمام مردم مىباشد». روشن است كه هرچه مقام فرد مؤمن بالاتر باشد، پاداشى كه نصيب زنده كننده نام و ياد او مىشود نيز بالاتر و والاتر است؛ اما اگر اين فرد يكى از معصومانعليهم السلام يا پيامبر اسلامصلى الله عليه وآله وسلم باشد، نه تنها نام او را زنده كرده بلكه مكتب او را نيز استحكام بخشيده است. مثلاً اگر كسى تاريخ زندگانى حضرت زهراعليها السلام را بنويسد يا براى ديگران باز گويد، مثل آن است كه حضرت زهراعليها السلام را زنده كرده است. ممكن است كه گفته شود: چگونه آن حضرت را زنده كرده است؟ پاسخ چنين است: از آن جا كه انسان به اعتبارى داراى دو بُعدِ جسمى و شخصيتى است، بيان تاريخ و سيره زندگانى حضرت زهراعليها السلام پرتويى از شخصيت آن حضرت را در يادها زنده مىكند. البته روشن است گاهى جسم يك انسان را زنده مىكند، زمانى هم ياد و هم شخصيت انسانى را زنده مىكند، و احياى شخصيت مهمتر از احياى جسم است، زيرا جسم قيمت خاك را دارد. جسم همان خاك است كه خداوند متعال صورت خاك را عوض كرده و به شكل جسم در آورده است. نه تنها حضرت آدمعليه السلام از خاك خلق شده، ما نيز از خاك خلق شدهايم. اگر ما قدرى به عقب باز گرديم مىبينيم ما همان خاك بوديم؛ باران باريده، بذر با مقدارى خاك و آب بصورت علف از دل خاك بيرون آمده، علف را گوسفند خورده، گوشت شده، پدر گوشت گوسفند را خورده در بدنش خون شده، خون تغيير ماهيت داده و به صورت نطفه درون رحم مادر قرار گرفته، به جنين تبديل و پس از زمانى زاده شده و روزگارى را سپرى كرده و چند صباحى ديگر نيز مىميرد و باز زير خاك مىرود و به خاك تبديل خواهد شد. اصولاً خدا، دستگاه دنيا را يك دستگاه چرخ و فلك قرار داده كه در حال چرخش است. همين محلى كه ما در آن هستيم صدها هزار آدم قبل از ما در آن بودهاند و حالا خاك شدهاند؛ همين ديوار اين خانه را چه كسى مىتواند با قاطعيت بگويد قبلاً يك انسان نبوده؟ ممكن است اجزاى تشكيل دهنده جزئى از اين ديوار انسانى بوده در قبرستان و خاك شده، پس از مدتى خاك به خشت و گِل مبدّل شده و امروز ديوار شده است؛ كه در روايتى به همين مطلب اشاره شده است. پس انسان يك بُعد جسمى دارد و يك بُعد شخصيتى و تاريخى. همان طور كه اگر طبيب يك انسان مريض را مداوا كند تا جسم او سالم شود، اگر شما هم بالاى منبر يا در كتابى از حاج شيخ عبدالكريم حائرى، ميرزاى قمى، شيخ مفيد و... ياد كرديد و نوشتيد كه مثلاً هزار سال قبل چنين مردى بوده به نام شيخ مفيد و كتابهايى از خود بر جاى گذاشته و...، نام او را زنده كردهايد. |
|
حضرت ابراهيم عليه السلام هم بنا به فرموده قرآن كريم به همين بُعد اشاره دارد و خطاب به پروردگار متعال عرضه مىدارد: «وَ اجْعَل لِّى لِسَانَ صِدْقٍ فِى الْأَخِرِينَ(5)؛ و براى من در [ميان] آيندگان آوازه نيكو قرار ده». يعنى مرا بر زبان آيندگان در بعد تاريخى و شخصيتى، نيكو بگردان تا سخنم را پذيرا باشند. البته اين دعا و خواسته حضرت ابراهيم عليه السلام از روى تكبر و خودخواهى نبوده، بلكه مىخواست مردم به دور او جمع شوند و سخن او را بشنوند و هدايت شوند. پس ما اگر مجلس مصيبت حضرت زهراءعليها السلام برپا كرديم و يا در آن شركت كرديم؛ اگر مجلس عزادارى امام حسينعليه السلام رفتيم؛ اگر جشن ميلاد پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله وسلم رفتيم؛ اگر در جشن عيد غدير شركت كرديم؛ اگر در كتابهاى خود تاريخ أئمه طاهرينعليهم السلام را نوشتيم و از فضائل و مناقب آنان ياد كرديم، آنها را زنده كردهايم و روايت (من ورّخ مؤمناً فقد أحياه) بر ما قابل تطبيق خواهد بود. لذا بر ما لازم است تا با بپا داشتن مجالس سوگوارى اهل بيت عصمت و طهارتعليهم السلام و همچنين ميلادهاى آن بزرگواران، فضائل آنان و ظلمهايى كه بر آنها شده است را بيان كنيم تا مشمول آن روايت بشويم. |
|
طاغوتها و ظالمين هميشه مخالف برگزارى مجالس سوگوارى و عزادارى براى اهل بيت عليهم السلام بوده اند و به هر وسيله و با هر توجيه و مكر و حيلهاى كوشيده اند تا اين مجالس را از بين ببرند. ملت ايران ديده و شنيدهاند كه چگونه پهلوى اول بر ضدّ مجالس روضه(6) و عزادارى سيدالشهداءعليه السلام اقدام كرد. او در ابتدا به دروغ در روز عاشورا به پيشانيش گِل مىماليد و در جلوى دسته عزادارى، حسين، حسين مىگفت و مىدويد، اما بعدها مجالس عزادارى را منع كرد، منبرىها و روضهخوانها را شكنجه مىكرد و صاحبان مجالس را زندان مىنمود و در روز عاشورا جشن گرفت و تمام مجالس عزادارى را به شدّت منع كرد. اولش او سربرهنه در عزاها مىدويد عاقبت جشنى به پا در ليله عاشورا كرد واقع آن است كه هر جايى طاغوت و ظالمى پيدا شده، ضدّ روضهخوانى و منبر بوده و همواره كوشيدهاند اين دستگاه كه رمز تشيّع و نشانه محبّت به اهل بيت عصمت و طهارتعليهم السلام است برچيده شود. در عراق نيز شخصى در رأس قدرت قرار گرفت به نام «ياسين هاشمى» كه همين كارها را كرد. در تركيه نيز «مصطفى كمال آتاتورك» پيدا شد و مجالس سيدالشهداءعليه السلام را تعطيل كرد. اين سه برادر فكرى، يعنى رضاخان پهلوى در ايران، مصطفى كمال آتاترك در تركيه و ياسين الهاشمى در عراق، با هم مشغول مبارزه با مجالس عزادارى شدند، و هر سه توسط انگليس و در يك زمان بر سر كار آمدند. آنان هيچ منطقى نداشتند، منطق آنها زور و سعيشان هم جلب رضايت اربابانشان بود، گرچه تمام ملّت ناراضى باشد. كشور تركيه يك مملكت اسلامى است و بيش از دو سوم جمعيت آن شيعه هستند(7). وقتى كه انگليس، آتاتورك را در تركيه به حكومت رساند، او روضهخوانى و عزادارى را ممنوع كرد، و هركس روضه مىخواند شكنجه مىشد. در عراق و ايران هم وضع به همين صورت بود. در كشور هند، هم حدود صدوپنجاه سال قبل و در حالى كه مسلمانان فراوانى داشت، همينطور بود. فراموش نشود كه هند از جمله بلاد اسلامى است كه در دوران معاصر با امام زين العابدينعليه السلام فتح شد و بيش از هزار سال در دست مسلمانان بود، تا سيصد سال قبل كه انگليسىها هند را مستعمره خود كردند. آنها ابتدا با دروغ و فريب به عنوان تاجر و بازرگان وارد هند شدند و شركتى به نام »كمپانى هند شرقى« را تأسيس كردند و فعاليتهاى خود را تحت پوشش تجارت، گسترش دادند، تا اين كه ناگهان ملّت هند خود را تحت استعمار نيروهاى انگليس يافت. در آن هنگام سلطان مسلمان و غيورى بنام «سلطان تيپو» به دور از چشم انگليسىها، ارتشى تشكيل داد و آنها را مسلّح كرد و عليه قواى استعمارگر به مبارزه پرداخت و سرانجام او و نيروهايش كشته شدند. انگليسىها به منظور نابود كردن كانون خطر و نابودى معارضان احتمالى در تمام مناطق تحت سلطه سلطان تيپو دستور قتل عام دادند و در پى اين فرمان، زن، مرد، پير، جوان، كودك، همه و همه را كشتند تا جايى كه جنبدهاى در شهر به چشم نمىخورد. اجساد در كوچهها و خيابانها رها و طعمه حيوانات درنده و لاشهخوار شده بود. در اينجا مناسب است اين داستان ظريف را بگويم: وقتى ما در كربلاء بوديم يكروز سفير هند پيش من آمد؛ ضمن گفتوگو، به مناسبتى قصه سلطان تيپو را به او گفتم و او گوش داد، و بعد گفت: من داستان رشادتهاى سلطان تيپو را مفصلاً خواندهام، و بعد كلمهاى گفت بسيار عجيب كه من اين را نمىدانستم و نخوانده بودم، گفت: مىدانيد چرا سلطان تيپو اين گونه بر ضد انگلستان قيام كرد؟ و با شهامت و رشادت تا پاى جان، خود و خانوادهاش از كشور اسلامى دفاع نمودند؟ گفتم: چرا؟ گفت: سلطان تيپو سيد بود و از اولاد حضرت على و حضرت فاطمهعليهما السلام؛ نام او على و نام همسرش فاطمه بود و روح آن بزرگواران در اينها اثر كرده بود. اين، عين گفتار سفير هند بود. بعد از سركوب انقلاب «سلطان تيپو» حاكم جديدى از انگلستان وارد هند شد و دو كار را ممنوع نموده و بر آنها جريمه قرار داد: 1. خواندن و آموختن قرآن. 2. روضه خواندن و حاضر شدن در مجالس روضهخوانى. در فرمان او آمده بود: هر كس كه قرآن بخواند يا فرزند خود را مكتبخانه و نزد معلم قرآن بفرستد يا اگر شيخى قرآن درس بدهد و همچنين اگر كسى روضه بخواند به ده سال زندان محكوم خواهد شد. پايندگى دستگاه سيدالشهداء (عليه السّلام) به هر حال طاغيان و جنايتكاران هميشه عمرشان كوتاه است، اين يك قاعده كلى است: «حبل الظالم قصير وإن طال؛ ريسمان [عمر] ظالم كوتاه است گرچه به درازا بكشد». البته ممانعت از برپايى روضهخوانى، ممانعت از تدريس قرآن و... چند سالى بيش طول نكشيد و باز مسلمانان به حالت أوليّه خود بازگشتند و روضهخوانها و همان طلبههاى شيخ و سيّد مخلص به ارشاد و هدايت مردم پرداختند. |
|
در آن زمان مردى روحانى از جامعه خود برخاست و با خود انديشيد كه حاكم با من چه مىكند؟ غير از اين است كه مرا حبس مىكند يا نهايتاً مىكُشد؟! پس، من به وظيفه خود عمل مىكنم و او هرچه مىخواهد بكند. آنگاه نزد يكى از مردم آن سامان رفت و گفت: آيا شما حاضريد فرزند خود را پيش من بگذاريد تا مجاناً به او قرآن بياموزم؟ گفت: ابداً، زندان در كار است. پيش نفر ديگرى رفت و گفت: آيا شما حاضريد فرزندانتان را نزد من بفرستيد تا به آنها قرآن ياد بدهم؟ گفت: هرگز. خلاصه به هر كس پيشنهاد تدريس رايگانى قرآن مىداد از ترس رد مىكرد. سرانجام بچه يتيمى را كه پدر و مادرش مُرده بودند و سرپرستى نداشت، پيدا كرد و به او گفت: آيا تو حاضر هستى پيش من درس قرآن بخوانى؟ بچه گفت: بله. اما مسجدى نبود تا شيخ در آنجا درس بدهد، زيرا انگليسىها مساجد را خراب كرده بودند و اصولاً يكى از كارهاى استعمار خراب كردن مساجد است؛ يا درب مسجد را به بهانههاى مختلف مىبندند، يا مسجد را تبديل به موزه مىكنند، يا براى آن كه كسى مسجد نسازد قوانين دست و پاگير وضع مىكنند: مثلاً مىگويند زمين مسجد كمتر از هزار متر نباشد؛ بايد در بهترين نقطه شهر باشد، كه به ظاهر حرف زيبائى است ولى در باطن نقشه جلوگيرى از ساختن مسجد است. مثلاً «مائو» در چين هفده هزار مسجد را خراب كرد؛ استالين و لنين در شوروى [سابق] هزارها مسجد را يا ويران يا به مقرّ حزب كمونيست و يا به مركز فساد تبديل كردند. خلاصه آن شيخ يك مسجد ويران شدهاى پيدا كرد و خودش داخل مسجد رو به طرف درب مسجد نشست و بچه را مقابل خود به طورى كه پشت او به طرف درب مسجد بود نشاند تا حواس بچه جمع درس باشد و مشغول درس دادن شد. كم كم چند تا بچه ديگر پيدا شدند و تا حدّى دور شيخ شلوغ شد. خبر به حاكم شهر رسيد و او شيخ را طلبيد و گفت: ما به يك كاتب [منشى] نياز داريم و شنيدهام تو خط خوبى دارى، اگر حاضرى بيا نزد ما كاتب و نويسنده [منشى] بشو، ما هم هر ماه بيست روپيه به تو مىدهيم. شيخ گفت: بيست روپيه كم است. حاكم گفت: ماهى چهل روپيه مىدهيم. گفت: كم است. گفت: ماهى هشتاد روپيه مىدهيم. گفت: كم است. گفت: ماهى صدوهشتاد روپيه مىدهيم. گفت: كم است. گفت: دويست روپيه مىدهيم...، تا رسيد به سيصد روپيه. باز شيخ گفت: كم است. حاكم گفت: صاف بگو مىخواهم به بچهها قرآن درس بدهم! واقع اين است كه يكى از علائم ايمان، بىعلاقه بودن به پول است. شيخ آنجا خوب امتحان پس داد و ايمانش را با پول از دست نداد. در روايتى از پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله وسلم آمده است: «انّ الدّينار والدّرهم قد أهلكا من كان قبلكم وهما مهلكاكم(8)؛ دينار و درهم، مردمان پيش از شما را به هلاكت رساند و گمراه كرد و شما را هم هلاك خواهد كرد». آدم ضعيف و علاقمند به مال دنيا، به محض اين كه صحبت از پول به ميان بيايد، همه چيز را كنار مىگذارد. ضربالمثل ظريفى در فارسى است كه مىگويد: «اگر از پول گذشتى از پل گذشتى». انسانى كه به پول بىتوجه باشد راحت مىتواند ايمان خودش را حفظ كند. شيخ به حاكم گفت: من به صد بچه، قرآن درس مىدهم و تو هر كارى مىخواهى بكن. من از روز اول كه مشغول درس دادن شدم، فكر همه اينها را كردهام و تا آخر هم ايستادهام. حاكم گفت: ما ديگر نمىخواهيم به اين شهر و به تو آزار برسانيم، ولى ميدانى كه طبق قانون، كار تو ممنوع است و من از طرف مركز، تحت مراقبت هستم. تو تدريس قرآن را ادامه بده اما يك پرده جلوى درب مسجد آويزان كن تا اگر روزى مأمور بازرسى انگلستان، از مركز آمد و ديد تو قرآن درس مىدهى، من مجرم شناخته نشوم و بگويم به دور از چشم من دست به اين كار زدهاست. شيخ هم قبول كرد و درب مسجد را پردهاى زد و مشغول به تدريس قرآن شد. مردم هم كه فهميدند ديگر خطرى از سوى حاكم متوجه شيخ و فرزندانشان نيست، فرزندان خود را پيش شيخ آوردند و كم كم مسجد پر شد، تا اين كه فرد خيّرى پيدا شد و خانه مجاور مسجد را خريد و ضميمه مسجد كرد. آن قسمت جديد هم پر شد. خانه طرف ديگر مسجد را خيّر ديگرى خريد و جزء مسجد كرد كه آنجا نيز پر شد. يك نفر يك مدرسه بسيار بزرگ و مفصّلى در كنار مسجد ساخت و كم كم مسجد وسعت يافت و مدارسى در اطراف اين مسجد ساخته شد، و امروز آن مسجد و اضافات آن به صورت مجموعهاى اسلامى به نام «مدارس العلوم الديوبنديه» همچنان پابرجاست و تمام آن به همت همين شيخ مخلص مىباشد(9). خدا شخص مخلص را آبرومند مىكند و عمل مخلص را نگه مىدارد. خدا با قدرتش آن شيخ را كه در آن وضع، در يك مسجد خرابه شروع به تدريس قرآن نمود، صاحب مؤسسات و مدارس كرد. |
|
معلوم باشد كه هميشه طلبههاى شيخ و سيد و روضه خوانها بودند كه با اخلاص كار كردند و فقط خدا را در نظر داشتند و چون تنها خدا را رزّاق مىدانستند هيچگاه براى سردمداران ستمگر سر فرود نياوردند و هميشه راه حق را پيمودند و از باطل هراسى نداشتند. در واقع همين علماء، فضلاء، طلاب و منبرىها هستند كه متخصّص در اسلام هستند و اسلامشناس مىباشند. اگر بگوييم دكترها متخصص در علم طبّ نيستند، مهندسين متخصّص در علم هندسه نيستند، و... پذيرفته نمىشود و حق هم همين است. بنابراين همانطور همين علما، فضلا، و منبرىها و مبلّغين هم متخصّص در دين هستند. البته درس خواندن انحصارى و محدود به افراد خاصّى نيست. هر كس دلش مىخواهد مىتواند بيايد طلبه شود و درس طلبگى بخواند. شما مىتوانيد برويد دانشگاه تهران درس بخوانيد؛ مىتوانيد دنبال كسب و تجارت، اگر هم قدرت داريد بياييد قم و درس بخوانيد، البته بايد با زحماتش و با فقر و گرسنگىاش بسازيد؟ اين كلام خداست و كلام خدا هيچگاه عوض نمىشود؛ خداى متعال در قالب حديث قدسى مىفرمايد: «إنى جعلت العلم فى الجوع والغربة والنّاس يطلبونه فى الشّبع والوطن فلا يجدوه؛ من دستيابى به علم را در گرسنگى و غربت قرار دادم، امّا بنىآدم در سيرى و وطن به دنبال آن است، كه البته آن را نمىيابند». علت اين هم واضح است؛ چون آدمِ سير نمىتواند درس بخواند. اگر من شب شام مفصّل خوردم كه نمىتوانم شب را درس بخوانم و تا اذان صبح مىخوابم. پس راه قم باز است، هر كس كه توان آن را دارد و مىخواهد، مىتواند بيايد درس بخواند، به قول شاعر فارسى زبان: اى كه از كوچه معشوقه ما مىگذرى با خبر باش كه سر مىشكند ديوارش علم، انحصارى نيست و در اختيار شخص خاصى هم نيست. براى تحصيل آن، جنابعالى هستيد و گرسنگى و تشنگى و به قول شاعر: صمت جوع سهر عزلت ذكر بدوام ناتمامان جهان را كند اين پنج تمام صمت: زياد حرف نزدن، پشت سر مردم حرف نزدن. جوع: با گرسنگى ساختن. سهر: تحمل بىخوابى و مطالعه كردن. عزلت: گوشهنشينى. ذكر بدوام: دائماً به ياد خدا بودن. پنج اصل ياد شده، لازمه طلبگى است؛ پس هركس مىخواهد بفرمايد. |
|
ما بايد بدانيم كه استعمار و طاغوتها هيچگاه قرآن نمىخواهند؛ هيچگاه مسجد و حسينيه نمىخواهند؛ مجالس روضهخوانى و عزادارى نمىخواهند. آنها مجالسى كه ياد اهل بيتعليهم السلام را در ذهنها زنده كند نمىخواهند، آنها مجالسى كه از خدا و پيغمبر و خدا و قيامت در آنها صحبت شود نمىخواهند، آنها نمىخواهند كه مردم احكام خدا و مسائل حلال و حرام را بدانند. آنها فساد، شراب، قمار، موسيقى، فحشاء، و امثال اينها را مىخواهند، چرا كه اينها براى حكومتشان خطرى ندارد، ولى خدا و پيغمبر و اهل بيت و امام حسينعليهم السلام و مجالس عزادارى را بزرگترين خطر براى حكومت خود مىدانند. گاهى از بعضى افراد سادهلوح شنيده مىشود كه مىگويند: فلان شخص، روضهخوان پير زنهاست و اينها نبايد باشند. اين عقيده اشتباه است؛ همين روضهخوان پيرزنها نيز بايد باشد، اما بايد به او گفت آقا برو درس بخوان و بيشتر مطالعه كن تا در منبر مطالب بهترى بگويى، نه آنكه به او بگوييم: روضهنخوان. همين روضهخوان پيرزنها مطالبى مىگويند كه به كام ستمگران خوش نيامده، آنان را رسوا مىكنند. همينها در منبرهاى مختصر خود امر به معروف و نهى از منكر مىكنند، و مسائل شرعى را به مردم ياد مىدهند. اينها هستند كه با هشدار به مردم، آنان را از شراب، فساد و اعمال زشت نهى مىكنند. اساس و بناى دستورات و قوانين اسلامى را همينها حفظ كردهاند. همين روضهخوان وقتى مىگويد: شراب حرام است اين بچه كوچكى كه همراه مادر يا پدر خود در مجلس حاضر شده، مىفهمد كه شراب يك چيز بدى است و همين در ذهن بچه مىماند. سلاّمه موسى نويسنده مصرى در كتاب خود مىنويسد: «ذهن بچه از روز تولد مانند يك نوار هرچه را كه گفتيد مىگيرد و در ذهن خود ضبط مىكند، وقتى هم كه بزرگ شد، يادش نيست كه اين مطلب از چه زمانى در ذهنش جا گرفته، و يا چه كسى به او گفته است، ولى همان مطالب را پس مىدهد و تأثير آن مطالب در رفتار و عقائد او ديده مىشود». روضهخوان مىگويد: يزيد شرابخوار؛ يعنى شراب بد است. عفت دخترهايتان را حفظ كنيد؛ يعنى عفت خوب است، يعنى مراكز فحشا كه استعمارگران در كشورهاى اسلامى داير كرده و آن را ترويج مىكنند بد است. او با شنيدن «يزيد قمار باز» در مىيابد كه قمار بد است. خوب اين مطالب را چه كسى به اين بچهها و پير زنها گفته؟ همين روضهخوانها؛ و استعمارگران از همينها مىترسند. |
|
واعظى در يكى از كشورهاى اسلامى بالاى منبر مىگويد: وقتى كه سر مبارك حضرت امام حسينعليه السلام را مقابل يزيد آوردند، آن پليد مشغول شرابخورى بود؛ آنگاه در مذمت شراب و شرابخورى صحبت مىكند. سازمان امنيت آن كشور واعظ را خواسته، به او گفت: شما امروز به شاه اين مملكت جسارت كردى. واعظ گفت: من اسمى از شاه نبردم. بازجو به او گفت: مگر شما بالاى منبر در مذمت شراب و شرابخورى صحبت نكردى؟ پاسخ داد: بله. بازجو گفت: خوب اين جسارت به شاه است! چون شاه شراب مىخورد. واعظ گفت: آقا هزار و چهارصد سال است ما شراب و شرابخورى را بالاى منبرها مذمت مىكنيم، اين ربطى به شخص شاه ندارد و مقصود من او نبوده است. اما پاسخى كه شنيد اين بود: اگر دفعه ديگر چنين جسارتى به شاه بكنى زندان مىشوى. روز ديگر واعظ در بالاى منبر گفت: يزيد آدم بسيار پليدى بود، هنگام تقسيم بيت المال كه مال همه مسلمين است، تنها به دار و دستهاش پول مىداد و حق فقرا و مستمندان را از بيتالمال نمىداد. از منبر كه پائين مىآيد سازمان امنيت آن كشور او را دستگير و در محل بازجويى به او گفتند: باز امروز به شاه مملكت اهانت كردى؟ واعظ: كجا اهانت كردم، امروز كه من اصلاً اسمى از شراب و شرابخوارى نياوردم؟ بازجو گفت: شما گفتى يزيد پولها را به دار و دستهاش مىداد، اين حرف يعنى شاه! پولها را به اطرافيانش مىدهد و به فقرا و محرومين كمكى نمىكند. واعظ قسم مىخورد كه من اصلاً چنين قصدى نداشتم، اما بازجو با تهديد به اين كه در صورت تكرار اهانت به شاه مملكت او را زندانى خواهد كرد، آزادش نمود. واعظ در نوبت ديگر بر فراز منبر گفت: ديشب تاريخى را مطالعه مىكردم كه امام حسينعليه السلام يك روز جمعه در مدينه سرما خوردند و زكام شدند. زكام به سينه حضرت سرايت كرد و سينه حضرت درد گرفت و به طبيب مراجعه نكردند. درد سينه و زكام شدت گرفت، لذا طبيبى بر بالين حضرت آوردند. طبيب گفت ناراحتى شما علاج ندارد مگر آنكه با علم امامت آنرا علاج كنيد، حضرت هم از علم امامت خود استفاده نكردند و در مدينه از دار دنيا رفتند. امام زين العابدينعليه السلام هم پدر خود را غسل دادند و كفن كردند و يك تشييع بسيار مفصل از آن حضرت شد و حضرت امام حسينعليه السلام را در كنار قبر برادر بزرگوارشان امام حسنعليه السلام در بقيع دفن كردند و اينكه گفته مىشود امام حسينعليه السلام در كربلا هستند دروغ است!! جمعيتى كه پاى منبر بودند به همديگر نگاه كردند و بسيار تعجب كردند كه اين منبرى چه مىگويد!! تا به حال حرفهاى خوبى مىزد، امروز چه شده كه حرفهاى عجيبى مىزند. در مجلس سر و صداى زيادى به راه افتاد و اين خبر به سرعت در همه جا پخش شد. باز مأموران امنيتى او را دستگير مىكنند و به او مىگويند: اين ديگر چه كارى بود كه كردى؟ شيخ گفت: چكار كردم؟ من كه امروز اصلاً اسمى از يزيد نبردم تا بگوييد يعنى شاه. مىگويند: اين سر و صدايى كه در شهر به راه انداختى چيست؟ شيخ گفت: تقصير شما است؛ يك روز گفتم يزيد شراب مىخورد، گفتيد يعنى شاه؛ يكروز گفتم يزيد پولها را بين دار و دستهاش تقسيم مىكرد و به فقرا و محرومين نمىداد، گفتيد يعنى شاه؛ با خود فكر كردم اگر بگويم زن و بچه امامعليه السلام را به اسارت بردند و در بيابانها تازيانه زدند و اذيّت كردند، اما زن و بچه يزيد پليد در قصرها در ناز و نعمت بودند، شما حتما مىگفتيد يعنى شاه. گفتم بهتر آن است كه امام حسينعليه السلام را در مدينه بكُشم، كه هم منبرم را رفته باشم و هم شما متعرض من نشويد. اين قصه كوچك ولى صد درصد واقع است، زيرا استعمارگران و ظالمان از روضهخوانها مىترسند، حتى از روضهخوان پير زنها. سرّش هم همين است؛ روضهخوانها مىگويند شراب بد است؛ قمار بدست است، فساد و فحشا بد است، امام حسينعليه السلام بر ضد يزيد ظالم قيام كرد، آن حضرت و ياران با وفايش تا پاى جان از دين خدا دفاع كردند كه تمام اين مطالب بر ضد آنان است و آرامش آنان را برهم مىزند. پس به نظر استعمار و طاغوتها، بهتر آن است كه اصلاً روضه نباشد. پهلوى اول در ايران، انگلستان در هند، ياسين هاشمى در عراق و آتاتورك در تركيه هم همين را گفتند. بايد توجه داشت كه مجالس روضه خيلى قدرت دارند و مىتوانند ريشه استعمار را بركنده، از انحراف جوانان جلوگيرى كند. همين روضه هفتگى كه فلان آقا در خانه خود گذاشته و حداكثر بيست نفر در آن شركت مىكنند، فوق العاده قيمت دارد. در كويت غير از ايام محرّم و ماه مبارك رمضان مجالس بسيار كم بود، ما مردم را تشويق كرديم كه روضه هفتگى، چه در منازل خود و چه در حسينهها برگزار كنند. در نتيجه، شبى حدود پنجاه روضه هفتگى در كويت برگزار مىشد. رهاورد مجالس ياد شده اين بود كه جوانان شيعه گرفتار كفّار و وهاّبىهايى كه در آنجا فعاليت گسترده دارند نشدند، مسائل شرعى مورد نياز را ياد گرفتند و از آلوده شدن به فحشا، شراب، قمار و... در امان ماندند. آيا اين كم قيمت دارد؟ با اندك تأملى در كشورهايى كه شيعه در آن نيست، يا شيعيان تحت مراقبت و فشار شديد حكومت هستند، يا شيعه آن كشور كم تحرك هستند، در مىيابيد كه بىبندوبارى رواج بيشترى دارد و چندان خبرى هم از دين و خدا و پيغمبر در آنجا نيست. به اعتقاد من، ما بايد در قم و در تمام ايران همين كار را انجام بدهيم. بايد روضههاى هفتگى زياد بشود، اگر چه جمعيت كمى در مجلس حاضر شوند و حتى اگر فقط زن و بچه صاحبخانه در آن شركت كنند. در اين صورت خواهيم ديد كه نتيجهاش جلوگيرى از انحراف فرزندانمان و سلامت فكرى و دينى آنان خواهد بود. فراموش نكنيم كه زن و فرزندان ما مسائل دين و احكام شرعى را در اين مجالس فرا گرفته و با فضائل و مناقب اهل بيتعليهم السلام و ظلمهايى كه بر آنها وارد شده آشنا شده، از ستمگرى حاكمان غاصب اموى و عباسى آگاه مىشوند. بعضى مرتب مىگويند: اين آخوند بىسواد است! مگر ما معلّم بىسواد نداريم؟ مگر ما دكتر بىسواد نداريم؟ مگر ما مهندس بىسواد نداريم؟ چرا بر آنها فشارى نيست، فقط بر آخوند بىسواد فشار است و مورد تعرض قرار مىگيرد؟ همين طلبه بىسواد يا كم سواد در روضهها مسائل شرعى را حتى از روى رساله به زن و فرزندان ما ياد مىدهد. در ميان اصحاب پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم، هم با سواد بود هم بىسواد، هم مؤمن بود، هم منافق. حالا كسى بگويد: تمام اصحاب پيغمبر بد بودند، چون ده تا منافق در بين آنها بود. بايد به او گفت چرا شما ده تا منافق را مىبينى اما صدها مؤمن و مخلص از اصحاب پيغمبر را نمىبينيد؟ چرا چند تا روضه خوان كمسواد را مىبينى، ولى ده هزار عالم، روحانى و طلبه فاضل را ناديده مىانگارى؟ اينها خوراك فكرى است كه استعمار به خورد بعضى افراد سادهلوح مىدهد. البته گاهى يك ظاهر زيبا هم براى آن درست مىكند تا به نظر افراد، خوب جلوه كند. ما بايد روضهها را زياد كنيم و فريب اين حرفهاى به ظاهر زيبا را نخوريم. اگر در ايران دويست هزار مجلس روضه هفتگى برقرار باشد مىدانيد چه قيمت فوق العادهاى دارد؟ |
|
بايد چند مطلب را در منبرهايمان رعايت كنيم: 1. هميشه در كارهايمان اخلاص داشته باشيم؛ كارى كه با اخلاص همراه باشد پيش مىرود و واعظ اگر با اخلاص باشد حرف او خيلى در مردم تأثير مىگذارد. 2. كوشش كنيم از بيان مطالب تكرارى بپرهيزيم، زيرا مطالب تكرارى مردم را خسته مىكند و در نتيجه، تأثير مطلوب را ندارد. پس بايد مطالعه كرد، زحمت كشيد و مطالب نو براى مردم بيان كرد، كه نتيجه آن تلاش و كوشش، جذب جوانان و هدايت آنان است. 3. بايد هميشه از مظلوم دفاع كرد، چرا كه هرگز مردم گرد شخصى كه از ظالم دفاع مىكند، حتى اگر حرفهاى زيبا و خوبى هم بزند جمع نمىشوند. |
|
اظهارات ميسيونر مسيحى يكى از مراجع تقليد در قم براى من نقل كرد كه: در زمانى كه در عراق درس مىخواندم، شنيدم يك مبشر و روحانى مسيحى به نام «انستاس كرمل» هر هفته يك روز در بغداد در منزل خود تبليغ مىكند. سؤال كردم كه او چه روزهايى جلسه تبليغى دارد؟ معلوم شد او در روزهاى شنبه صحبت مىكند. ايشان مىگفت: به هر زحمتى بود يك لباس به سبك بغدادىها تهيّه كردم و به مجلس اين مبشّر مسيحى در بغداد رفتم. جمعيت كمى در آنجا گردآمده بود. مبشر آمد و شروع به صحبت و تبليغ از دين مسيحيّت نمود، اما در بين صحبتهايش توجّه خاصّى به من داشت. پس از اينكه صحبتهايش تمام شد و من خواستم از منزلش خارج شوم، مرا صدا زد و از من پرسيد: اهل كجا هستى؟ گفتم از لباسهايم پيدا است. گفت: خير، قيافه تو نشان مىدهد اهل اين شهر نيستى. گفتم: من طلبه هستم. پرسيد: سيد هستى يا شيخ؟ گفتم: سيد هستم. گفت: من امروز يك حقيقتى را به تو مىگويم كه از غير من اين حرف را نمىشنوى، سپس ادامه داد: من مردى مسيحى هستم و براى مسيحيّت تبليغ مىكنم، و كارى به اسلام ندارم، ولى به شما بگويم كه اين پيغمبر شما انسان بسيار فهميدهاى بوده است. گفتم: چطور؟ گفت: چند چيز در بين شما باقى گذاشته كه آن چند چيز سبب شده دين شما مدام در حال گسترش باشد و هيچ توقّف نكند. گفتم آنها چيست؟ گفت: 1. قرآن؛ 2. سيدها؛ حضرت عيسى با آن عظمت يك يادگار هم برجاى نگذاشته است، امّا در بين شما مسلمانها به هر مجلسى كه مىروى مىبينى سيدى حضور دارد و اين يعنى يادگار پيغمبر اسلام. همين امر موجب شده تا همواره مردم به ياد پيغمبر باشند و ياد او در ذهنها زنده باشد. 3. حرم امامهاى شما؛ كه همواره مردم براى زيارت حرم آنها به آنجا مىروند و در آن اماكن جمع مىشوند كه اين كار هم موجب زنده بودن ياد پيغمبرتان مىباشد. 4. مجالس عزادارى و روضههايتان است؛ ببين من چقدر ميوه و شيرينى گذاشتهام و دعوت عمومى كرده و اعلام كردهام: هر كس بخواهد مىتواند بيايد، درب خانهام باز است، اما چند نفر بيشتر نمىآيند، ولى شما يك پرچم سياه بر درب خانه مىزنيد كه روى آن نوشته «يا حسين» و معمولا فقط با چاى از مردم پذيرايى مىكنيد و مردم هم آن را براى تبرّك مىخورند، اما مجلستان پر مىشود. اين هم مسئله بسيار مهمّى است كه هميشه ياد پيغمبر شما در ذهن مردم باقى است. |
|
بر همه ما به عنوان مسلمان - چه روحانى چه كاسب و... - لازم است در حد توان و به دور از هر گونه تشريفات، مجالس هفتگى در منزل خود برقرار كنيم و ديگران را نيز به برگزارى مجالس هفتگى تشويق كنيم، چرا كه از يك سو موجب هدايت جوانان و فرزندانمان خواهد بود و آنها از گرفتار شدن در دام استعمارگران كه به وسايل مختلف در كشورهاى اسلامى دامهاى رنگارنگ و فريبنده گسترانده، در صدد انحراف جوانان از اسلام و دستورات الهى هستند نجات مىيابند و از سوى ديگر با ذكر فضايل و مناقب اهل بيت طاهرينعليهم السلام و مصائب آن بزرگواران و همچنين بيان وظايف دينى و احكام شرعى، وظيفه خويش را در زنده كردن ياد و نام اهل بيت به انجام خواهيم رساند. در حديث است كه امام صادقعليه السلام به فضيل بن يسار فرمودند: «أما إنّى اُحب تلك المجالس فأحيُوا أمرنا فإن مَن جلس مجلساً يحيى فيه أمرنا لم يَمُت قلبه يوم تموت القلوب(10)؛ من مجالسى را كه از ما ياد مىشود دوست دارم پس [با بيان فضايل و مناقب و حقانيت اهل بيت طاهرينعليهم السلام] ياد ما را زنده بداريد كه هر كس در مجلسى حضور يابد كه ياد ما در آن زنده مىشود آن روز كه قلبها مىميرد قلب او زنده خواهد بود». و انشاءاللَّه مشمول روايت شريف: «من ورّخ مؤمناً فقد احياه» نيز باشيم. وصلّى اللَّه على محمّد وآله الطاهرين. |
|
1) حاج شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ماده «ورّخ». 2) حاج شيخ عبدالكريم حائرى، مؤسس حوزه علميه قم. 3) سوره مائده، آيه 32. 4) سوره مائده، آيه 32. 5) سوره شعراء، آيه 84. 6) از آن رو مجالس عزادارى «روضه» )بوستان( ناميده شده است كه شخصى به نام ملاّ حسين كاشفى در صدها سال قبل كتابى نوشت و اسم آنرا «روضة الشهداء» گذاشت. ملا حسين كاشفى كه ظاهراً از سنّىها است، چون من در كتابش ديدهام از امام حسين(عليه السّلام) تعبير مىكند به اميرالمؤمنين و مىگويد اميرالمؤمنين حسين بن على وقتى كه به كربلا رسيد... كه اين رسم سنىها است، ولى شيعهها فقط به حضرت على(عليه السّلام) اميرالمؤمنين مىگويند. اين كتاب اولين اثر در اين موضوع بود و خيلى مشهور شد و كم كم اين اسم براى افرادى كه در مجالس، ذكر مصائب اهل بيت(عليهم السّلام) مىنمودند، علَم شد، و گويا چون اين آدم مخلص بوده، خدا خواسته است اسم او باقى بماند، زيرا آدم مخلص در هر دين و مذهبى كه باشد خدا به مقدار اخلاصش به او آبرو مىدهد. 7) البته شيعههاى تركيه دو قسم مىباشند: الف( شيعههاى با اعتقادات صحيح. ب( علوىها، كه اينها شيعههاى واقعى بودند و هيچ اشكالى در اعتقاداتشان نبود، فقط «سلطان سليم قانونى» كه يكى از حكّام ظالم عثمانى بود، شيعه را تنها به جرم شيعه بودن مىكشت و تنها در يك منطقه چهل هزار شيعه را كُشت. آنها هم كه ملاهايشان كشته شدند، مسجدهايشان خراب شد، از ترس ظلمهاى بسيار وحشتناك عثمانىها مجبور شدند دين و اعتقادات خود را مخفى كنند و وقتى كه دينشان مخفى شد، مسجد نداشتند، اجتماعات نداشتند، يك مشت خرافات در اعتقاداتشان وارد شد و از حقايق تشيع دور شدند و متأسفانه هنوز كسى به فكر نجات آنها نيفتاده است. حدود بيست ميليون شيعه با اعتقادات صحيح و يا اعتقادات تحريف شده در تركيه وجود دارد؛ حتى روزنامهاى در تركيه منتشر مىشود كه در بالاى آن عكس خيالى حضرت اميرالمؤمنين(عليهالسّلام) قرار دارد. 8) كافى، ج3، ص 316، باب حب الدنيا والحرص عليها. 9) ديوبند، يكى از شهرهاى هند است. 10) وسائل الشيعه، ج 14، ص 502. با اندك اختلاف. |