صبر شاكران و عمل خائفان

واكنش انسان نسبت به ترس

خوددارى از زدن شتر به خاطر خوف از خدا
پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم و اموال مسلمين 
خوف ظالم از مظلوم

كلامى معجزگون
حدّ و قدر هر كسى چيست؟
كيفيت نماز گذاردن رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم
عبادات طاقت فرسا
خوف افراط و تفريط ندارد

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين وصلّى الله على محمد وآله الطاهرين ولعنة الله على اعدائهم أجمعين(*)

امام صادق عليه السلام در تمام ايام ماه رجب دعايى مى خواندند كه تعليمى و به منظور آموختن به ديگران نبود. در اين دعاى شريف آمده است: «أللّهم إني أسئلك صبر الشاكرين لك، و عمل الخائفين منك(1)؛ خدايا، صبر شاكران براى تو و عمل خائفان از تو را مسئلت دارم».
نكته قابل توجه اين است كه امام معصوم عليه السلام از خداى سبحان مى خواهد كه صبر سپاس گزاران و كردار ترسيدگان را به او عنايت كند.
ترس، با «جُبن» (بزدلى) تفاوت دارد، زيرا جُبن ناشى از جهل است، ولى خوف از عقل ريشه در عقل آدمى دارد. جايى كه انسان عاقل بايد بترسد، مى ترسد، لذا درقرآن كريم درباره انبيا و اوليا تعبير خوف به كار رفته است. جان كلام اين تنها انسان داراى خرد است و در جايى كه بايد بترسد، مى ترسد و چنانچه نترسد بى شك جاهل است. در مقابل ترس جبن قرار دارد، به اين معنا كه در مواردى، مى ترسد. «عمل خائفين منك» سه واژه است كه انديشيدن در آنها، آدمى را دگرگون مى كند. امام معصوم عليه السلام اول عمل را كه نقطه مقابل تنبلى و بى نشاطى است مى طلبد، اما نه هر عملى، بلكه عمل ترسيدگان كه عاقلانه از چيزى كه واقعاً ترسناك است، مى ترسند؛ ترس عاقلانه نه جاهلانه.
مطلب سوم در واژه «منك» نهفته است، يعنى ترسيدگانى كه تنها از تو مى ترسند. به طور كلى در خوف، يك خائف هست و يك مخوف منه. البته خود خوف مراتبى دارد. در صفات جماليه خداى متعال دو صفت وجود دارد: يكى اين كه خداى سبحان در قرآن فرموده است: «فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره. و من يعمل مثقال ذرة شراً يره
(2)؛ پس هر كه هم وزن ذره اى كار خير انجام دهد پاداش آن را مى بيند و هر كه هم وزن ذره اى كار بد انجام دهد، مجازاتش را خواهد ديد».
ديگر اين كه خداى - تبارك و تعالى - به هر چيز عالم، از ريزترين چيزها تا بزرگترين شان، آگاه است. حال كسى كه همه چيز را مى داند و چيزى بر او پنهان نيست و نظاره گر است و چشم پوشى نكرده، بلكه همه چيز را حساب مى كند، البته ممكن است بعد از محاسبه عفو كند، اما به هر حال قبل از عفو، حساب رسى دقيق است.
انسان اين مطالب را مى شنود، عمق آنها را درك مى كند و زبان، اين درك را باز مى گويد و گوش مى شنود و مغز شنيده ها را دريافت مى كند، اما انسان در عظمت اين معانى تامل نمى كند. كمى بينديشيم اين كه خدا مى فرمايد: «مثقال
(3) ذره را به حساب مى آورد» يعنى چه؟ قرآن بر اساس دقت ها و ظرافت ها سخن مى گويد. مثلا اگر انسان به ستون نورى كه در اثر تابش آفتاب و ورود نور آن از روزنه اى كوچك به اتاق تاريك، تأمل كند، انبوه ذره هاى معلق در هوا را مى بيند. اين ها همه ذره اند و در عين اين كه بسيار كوچك اند، ولى حجم دارند. واقعاً انسان چگونه مى تواند وزن چنين ذراتى را حدس بزند. وزن مثقال ذره چقدر است؟ چند هزار ذره يك گرم مى شود؟ هزارتا؟ ده هزارتا؟ صد هزارتا؟...
آيا به صورت تقريبى و حدسى مى توان وزنى را در نظر گرفت؟ قرآن از اين ذرات تعبير به وزن فرموده است. آن گاه خداى متعال نه تنها وزن ذره را مى داند، بلكه حساب هم وزن آن را نيز باز مى ستاند و نتيجه آن را به انسان نشان مى دهد. راستى كه چه مطلب دقيق و سنگينى است! آدمى با كمى تأمل، عظمت اين سخن را در مى يابد. معصومان عليهم السلام اين گونه عمل مى كردند و عمل و سخن شان اين چنين دقيق و حساب شده بوده است. خوف شان نسبت به اسلوب و درك ما غريب و عجيب است. آنان هميشه چنين چيزهايى را در برابر چشمان خود مى ديدند و همواره به اين ظرافت ها توجه داشتند. با تمام احترامى كه براى عزيزان قائل هستم، اما غافل هستيم و برخى از ما اين ظرافت ها را نمى دانيم. با اين كه اهل علم هستيم و با اين مطلب سر و كار داريم و در روايات و تفاسير مى خوانيم و به ديگران مى گوييم با وجود اين، گاه غفلت مى كنيم و از درك عظمت آنها وا مى مانيم. پس اين دو صفت جمالى خداى متعال يكى اين است كه مى بيند و ديگر اين كه حساب مى كشد. بنابراين حساب رسى خدا واقعاً جاى ترس دارد. و از همين رو بايد احتياط را لحاظ كرد و به نتيجه ترس چشم دوخت. درباره دست يافتن به خوف حقيقى و درك معنى واقعى آن، كمى غفلت شده است و چنانچه آدمى درباره خوف و حقيقت آن تأمل كند، گرفتارى او در روز قيامت كمتر خواهد شد و گرنه، يا دچار حسرت مى شود و يا گرفتار كيفر.

واكنش انسان نسبت به ترس
آقايى حادثه آتش سوزى مِنى در مكه را - كه ده دوازده سال پيش روى داد - برايم تعريف كرد. در اين حادثه كه تلفات جانى فراوانى داشت، به گفته خود راوى، غير قابل تصور است. شعله هاى بلند آتش در اثر وزش باد، به سرعت چادرهاى حاجيان را طعمه خود مى كرد و در چشم بر هم زدنى چادرها را مى سوزاند و راه گريز نيز وجود نداشت و فراريان سرانجام در كام آتش مى سوختند.
ايشان مى گفت: در همسايگى خيمه ما خيمه اى بود كه پيرزنى به اتفاق جمعى در آن نشسته بودند. اين خانم به خاطر كمر درد و پا درد نمى توانست به راحتى حركت كند و الزاماً دو خانم بايد زير بغلش را مى گرفتند تا بلند شود و هنگام راه رفتن دو نفر بايد دستش را مى گرفتند. هنگام آتش سوزى هيچ كس به فكر اثاثيه و وسايل و حتى دوستانش نبود و فقط به فكر فرار و نجات خود بود. حاجيان به سمت كوه مى گريخته، از آن صعود مى كردند، آتش نيز تا پايين كوه آمده بود. من با اين كه كوه نوردى بلد نبودم، از كوه بالا رفتم.
در اين هنگام به ياد آن خانم افتادم و با خود مى گفتم كه بيچاره لابد در آتش سوخت. چون حتى اگر كمكش هم مى كردند، باز آتش به آنها مى رسيد. مى گفت در اين فكرها بودم كه ديدم خانم مثل آهو از كوه بالا مى رود.
چه چيزى باعث شد كه به تعبير آن آقا، اين خانم بيمار، مثل آهو كوه را در نوردد؟ او كه براى بلند شدن و راه رفتن به كمك دو نفر احتياج داشت چگونه توانست فرار كند؟ دليلش ساده است، خوف؛ چون علت ترسيدن را آشكار ديد، لذا واقعاً ترسيد و اين انگيزه اى براى حركتش شد. متأسفانه اين خوف در ما وجود ندارد يا خيلى كم است. البته معناى خوف در كلام امام عليه السلام اين نيست كه انسان دست از كار كشده به گوشه اى بخرد كه حضرت از خدا: «عمل الخائفين منك» مى خواهند و همين بايد ما را وادارد تا بيشتر و بهتر كار كنيم.

خوددارى از زدن شتر به خاطر خوف از خدا
امام صادق عليه السلام درباره امام زين العابدين عليه السلام روايتى فرموده اند. كه همگان بارها فضايل و مناقب آن حضرت را خوانده، شنيده و براى ديگران گفته اند. در اين روايت آمده است: حضرت زين العابدين عليه السلام سوار بر شترى به حج مى رفتند. شتر در رفتن، بيش از معمول كمى كندى مى كرد. امام سجادعليه السلام تازيانه اى چرمين به دست داشتند. آن را بالا بردند تا آهسته بر آن شتر بزنند شايد كمى تندتر برود، ولى نزدند و فرمودند: «لولا خوف القصاص(4)؛ اگر بيم قصاص و حساب و كتاب روز قيامت نبود [مى زدم ]. پر واضح است كه امام زين العابدين عليه السلام نمى خواستند براى كسى نمايش دهند، بلكه عين واقعيت بوده و خويشتن دارى ايشان به دليل خوف واقعى از خدا بود.
امام زين العابدين عليه السلام چنان در عبادت پاى ورزى داشتند و بر خود فشار وارد مى كردند كه به ايشان عرض شد: يابن رسول اللَّه، شما كه اين گونه خود را به مشقت و سختى مى اندازيد از بين خواهيد رفت.
مى بينيم امام عليه السلام آن جا كه به حقوق ديگران و حتى حقوق يك جاندار مربوط مى شد آن گونه با ملاحظه رفتار مى كرد و به گاه عبادت، تا آن جا كه رمق داشت به عبادت مى پرداخت كه هر دو نشانه ترس آن بزرگوار از خداى متعال بود.
در روايت ديگرى آمده است كه ايشان فرموده اند: «آه من القصاص
(5)؛ آه و افسوس از باز پس دادن قصاص [كه سخت دردناك است ]».
از نظر آن حضرت تحمل گرماى طاقت سوز و خستگى شتر سوارى از برتابيدن قصاص بسيار آسان تر بود و اين حقيقت، مرتبه ترس شان از خدا را نشان مى دهد كه برآمده از اعتقادشان است.
بايد توجه داشت كه خداى متعال دنيا را براى خورد و خواب انسان نيافريده است. چه اين كه هدف اصلى آفرينش به فرموده حضرت احديت، عبادت است، آن جا كه مى فرمايد: «وما خلقت الجنّ و الإنس إلاّ لِيعبُدون
(6)؛ جن و انس را نيافريدم مگر آن كه بپرستند». البته خواب و خوراك جزء لوازم حيات انسان است و بدون هيچ كار و عبادتى ممكن نخواهد بود، لذا خواب و خوراك در سفر، براى رفع خستگى بدنى و روحى ضرورى است و گزيرى از آن نيست، اما نبايد فراموش كرد كه تمام اين ها بايد در خدمت نيازهاى معنوى و روحى، به ويژه عبادت باشند.

پيامبر خداصلى الله عليه وآله وسلم و اموال مسلمين
در روايت آمده است: روزهاى پايانى زندگى رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم - كه از سوى حضرت حق و با خطاب: «لقد كان لكم في رسول اللَّه أُسوة حسنة...
(7)؛ قطعاً براى شما در [اقتدا] به رسول خدا سرمشقى نيكوست» به عنوان برترين الگوى مسلمانان معرفى شد - پول هاى زيادى براى حضرت مى آوردند و پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم آن ها را ميان مسلمانان تقسيم مى كردند. ايشان چند روزى پيش از رحلت شان سپر و زره خود را نزد مردى يهودى به نام «ابو السمحه» گرو گذاشتند و از او چند صاع (هر صاع سه كيلوگرم) جو براى نيازهاى خانواده خود گرفتند(8): إنّ النبى رهن درعه عند أبي السمحة اليهودى على شعير أخذه لأهله». با آن كه در روزهاى واپسين زندگى آن حضرت به تصريح قرآن: «ورأيت الناس يدخلون في دين اللَّه افواجا(9)؛ و مردم را مى بينى كه گروه گروه به دين خدا در مى آيند» و ميليون ها پول به دست شان مى رسيد، ولى حضرت از آنها استفاده شخصى نمى كردند. مگر ايشان برگزيده خدا، صاحب اختيار و رئيس حكومتى سترگ نبودند؟ چه چيزى ايشان را از استفاده از موجودى بيت المال باز مى داشت؟ بى ترديد مهم ترين عامل، خداترسى بود.
در روايت آمده است كه آن حضرت فرموده اند: «من ديشب خوابم نبرد، زيرا يك يا دو درهم (ترديد از گوينده) كه بايد به مستحق آن مى رساندم نزد من مانده است». توجه داشته باشيم كه حضرت آن مقدار ناچيزى را براى مستحق آن در نظر گرفته بودند و بايد به او مى رساندند. اين فرار از آتشِ منيّت و خوف از خداى متعال است.
سيد ابن طاووس
(10)، علامه مجلسى(11) و ديگران در كتب مختلف دعا آورده اند كه: امام صادق عليه السلام در ماه فضيلت، ماه رجب كه خداى متعال آن را از اختصاصات امت اسلام و جهت ارج نهادن به پيامبرش قرار داده است، از خداوند مى طلبد كه عمل ترسندگان از خود را به او عطا فرمايد.
در واقع امام صادق عليه السلام در اين فقره دعا توفيق عمل و توفيق خوف خواسته است، اما فقط ترس از خدا، نه از آتش يا از دشمن كه اين ترس ها مورد نظر امام عليه السلام نبود.

خوف ظالم از مظلوم
يكى از رفقا كه مدتى گرفتار ظالمان بود و او را شكنجه و آزار داده بودند، براى من نقل مى كرد و مى گفت: بعد از نجات در جايى چند نفرى بوديم. صداى شخص را شنيدم، كه به نظرم آشنا آمد. كمى فكر كردم و يادم آمد كه او از جمله شكنجه گران من بوده كه چشم هايم را بسته، مرا كتك مى زدند و اين صدا را آن جا مى شنيدم. كمى به او نگاه كردم. وقتى متوجه نگاه من شد، كمى شك كرد و چون ديد همچنان خيره او را زير نظر دارم، پرسيد: چرا نگاه مى كنى؟
گفتم: چيزى نيست، صداى تان برايم آشناست و در اين فكرم كه كجا خدمت تان رسيده ام؟ او بيشتر ترديد كرد و كمى خود را باخت و عوض شد. بعد از مدتى فقط گفتم: «يادم آمد». آن شخص تا آخر مجلس - كه اندكى طولانى شده بود - درصدد كنترل كردن خود بود، چرا كه ترسيده بود، ترس از اين كه مبادا روزى در جايى از او انتقام بگيرد.
در حقيقت اين، ترسى نيست كه امام عليه السلام آن را خواسته، مى پسندد واقعاً خداى متعال همان گونه كه در قرآن فرموده هم وزن ذره اى به كسى ظلم نمى كند
(12)، ولى انسان از كوتاهى خودش در انجام وظيفه مى ترسد.
آيا معصومان عليهم السلام - نعوذ باللَّه - معصيت كرده اند؟ خير. پس منظور از خوف چيست كه امام سجادعليه السلام مى فرمود: خوف القصاص؟ و از بيان چنين مطلبى مى خواستند چه چيزى را باز گويند؟ بى ترديد نمى خواستند براى ما قصه و روايت بخوانند، بلكه بر آن بودند تا يك حقيقت را عملاً بيان نمايند و با اين عبارت، آنچه در باور و روح شان بوده بيان كرده اند.
امام سجادعليه السلام تازيانه را بلند كردند تا شتر خود را كه تنبلى مى كرد به نرمى ضربه اى بزنند، ولى اين كار را نكردند، تا اين نكات ظريف كه از حد عقل ما بالاتر است و آن ها آن را درك مى كنند براى ما بيان شود.
در اين جمله، حضرت به خدا عرض مى كنند: عمل الخائفين منك. دنيا به فرموده اهل بيت عليهم السلام محل عمل است: «اليوم عمل ولا حساب
(13)؛ امروز، روز عمل است نه حساب».
اين جا، جاى كار و تلاش است و بهشت جاى آسايش روح و تن است، خداى متعال براى گناه كاران نيز جهنم قرار داده است و برزخ هم ميان اين دو، كه دو نمونه از بهشت و جهنم است.
آرى جزء عمل و كردار اين است كه انسان اسراف و زياده روى نكند و تفريط و كوتاهى را نيز وانهد و حد و اندازه را رعايت كند. كالاى هزار دينارى را نه، نهصد دينار بفروشد و نَه هزار و صد دينار كه در صورت نخستين زيان كار خواهد بود و در صورت دوم كسى كالاى او را نخواهد خريد و از اين جهت زيان بزرگ ترى، يعنى بر باد دادن عمر متوجه او خواهد شد. پس به اندازه نگه دارد كه گفته اند: اندازه نگه دار كه اندازه نكوست.

كلامى معجزگون
بارها اين برداشت خودم را درباره روايتى عرض كرده ام وفكر مى كنم كه اين معجزه اهل بيت عليهم السلام است، البته معجزه اى كه عامه مردم آن را درك نمى كنند و مثل شق القمر، سخن گفتن آهو و تسبيح گفتن سنگ ريزه نيست، بلكه معجزه گفتارى بسيار دقيق است. اين سخن معجزگون از اين قرار است:
«رحم اللَّه امرا عرف قدره فوقف عند حده
(14)؛ خدا رحمت كند كسى را كه قدر خود را شناخت و در حد خود ايستاد». اين روايت به نظر من معجزه اى بزرگ تر از تسبيح گفتن سنگ ريزه است. اين كه آدمى بداند كه چه اندازه از او كار بر مى آيد بسيار مهم است. من و شما اگر تا ده سال ديگر توانستيم حد كارهاى مان را بدانيم، موفقيت بسيارى كسب نموده ايم. اين كه آدمى نه كُند برود و نه تند، بلكه - بنا به روايات بالا - در حد خود بايستد دنيايى مطلب دارد.
«رحم اللَّه امرا عرف قدره» قدر، يعنى اندازه، يعنى دو طرف اول و آخر، به ديگر بيان اين كه انسان بداند چه مقدار مى تواند نماز بخواند، درس بخواند، حفظ كند، كتاب بنويسد، هدايت كند، روزه بگيرد، شكيبايى ورزد و بردبارى داشته باشد. اين نكته، بسيار ظريف و مهم است. مثلاً از همين امشب تا فردا تصميم بگيريد و ببينيد كه چقدر مى توانيد در جاهايى كه لازم نيست، حرف نزنيد.
يكى از علماى نجف - كه خدا رحمتش كند - بسيار شوخ طبع و ظريف بود. او مى گفت: روزى تصميم گرفتم كه از اين شوخ طبعى و زياده گويى - كه منزلت اجتماعى مرا پايين مى آورد - دست بكشم. از مدرسه صدر (كه در انتهاى بازار بزرگ بود) خارج شدم و تا حرم مطهر امير مومنان عليه السلام كه كم و بيش دويست متر مى شود حركت كردم. در اين فاصله كوتاه كه شش هفت دقيقه مى شود تصميم گرفتم كه شوخ طبعى و بذله گويى را ترك كنم. چند قدمى پيش نرفته بودم كه با شخصى روبه رو شدم كه عمامه اش كمى كج بود. خواستم چيزى بگويم كه به ياد تصميم خودم افتادم و چيزى نگفتم. كمى پيش تر با دوستى برخوردم كه محاسنش كمى نامنظم بود. جلوى خود را گرفتم و چيزى به او نگفتم و... به صحن مطهر كه رسيدم ديدم دِق مى كنم. لذا خود را رها كردم.
چنين شخصى كه نتوانست چند دقيقه خود را نگه دارد، چگونه مى تواند تا پايان عمر، اندازه نگه دارد و قدر خود را بشناسد؟
انسان بايد توان خود را بشناسد و اگر مثلاً شش ساعت خواب براى او كافى است، آن مقدار را بيشتر يا كمتر نكند. اگر نيم ساعت بيشتر بخواند سالانه 180 ساعت را تلف كرده است و اگر كمتر بخوابد به بيمارى اش خواهد انجاميد و هزاران ساعت را از دست خواهد داد. پس انسان بايد با مد نظر قرار دادن عبارت: «رحم اللَّه امرا عرف قدره» به اين امر پى ببرد كه در كسب فضايل چه اندازه مى تواند بردبار باشد.
خداى متعال ما را انسان آفريده و براى اين آفرينش به خود تبريك گفته است: «فتبارك اللَّه احسن الخالقين
(15)؛ خجسته باد خدا كه بهترين آفريدگان است». خداى متعال با آفرينش هيچ آفرينه اى جز انسان به خود تبريك نگفته است. درباره اين همه آفرينش شگفت انگيز، مانند: كرات آسمانى، دريا، كوه ها و... هرگز به خود تبريك نگفته، اما در آفرينش من و شما فتبارك اللَّه گفته است.

حدّ و قدر هر كسى چيست؟
خداى - تبارك و تعالى - از سر لطف آدمى را آفريده و از او خواسته است كه در دنيا عمل كند تا در آخرت بهره وثمره عمل و تلاش خود را ببيند. از اين رو انسان بايد قدر و توان خود را بشناسد و همه چيز خود را در بوته آزمايش و سنجش قرار دهد. به ديگر سخن اين كه بيش از حد نياز و كمتر از آن، مثلاً غذا نخورد. نه تقصير كند و نه قصور. مقدار نياز انسان به تفريح و استراحت چقدر است؟ برخى از مردم اصلاً نيازى به تفريح و تفرّج ندارند و بعضى بدون آن نمى توانند با نشاط باشند. شخصى در همين شهر، قم، به من مى گفت كه اگر از يك ماه بگذرد و به سفر نروم ديوانه مى شوم. وى آدم پركار و خدمتگذارى است و واقعاً به اندازه چند نفر كار مى كند لذا، چنين كسى بايد به سفر برود تا با روحيه اى پر نشاط به كار بپردازد. در برابر، كسانى هستند كه سال ها در شهر خود مى مانند و روحيه شان نيز كسل نمى شود. چنانچه كسى چنين روحيه اى داشته باشد مى تواند با ماندن در محل سكونت خود از وقت خود كمال استفاده را ببرد، شايسته است چنين كند.
مرحوم والد، در جوانى بسيار قوى بودند و ماجراهاى مختلفى نقل مى كردند از آن جمله، مى فرمودند: در جوانى خواب خود را كم كم كاهش مى دادم تا آن كه به حدود دو ساعت و نيم رساندم. ايشان گام به گام، نه يك باره نياز خود را به اين مقدار خواب رسانده بودند.
وقتى آدمى به مقدار معينى خواب نياز دارد، چرا بايد از آن اندازه بيشتر يا كمتر شود؟ كه چنين كسى قدر و حد خود را شناخته است. منظور از قدر خودشناسى، اعم از جسميات و معنويات، دنيويات و اخرويات، خورد و خوراك، مسائل خانه و بيرون آن و... است و انسان بايد با خود بينديشد كه: حد من كدام است؟ عقلم، بدنم، امكاناتم، توانم و... چه قدر است؟
اگر آدمى حد و قدر خود را دانست، مسأله دومى پيش مى آيد كه از اولى مهم تر است و آن اين كه «فوقف عند حده؛ در حد خود بماند»؛ و اين بدان معناست كه نه تند برود و نه كُند. برادر يا عموى همام خدمت اميرمؤمنان عليه السلام رسيد و گفت: يا اميرالمؤمنين، همام زن خود را ترك كرده، پوستينى پوشيده و به عبادت مشغول شده است.
حضرت او را خواستند و به او فرمودند: «يا عدو نفسه؛ اى دشمن خود». همام عرض كرد: شما خود كه اين همه عبادت مى كنيد، چرا مرا با اين عبارت مى خوانيد؟ حضرت فرمودند: خود را با من مقايسه نكن. اين كه حضرت فرموده است: «رحم اللَّه امرا عرف قدره» يكى از جاهايى كه انسان بايد قدر و جايگاه خود را بشناسد، همين مورد است، چرا كه قدر و توان هر كسى فرق مى كند و اگر همام اين توان را داشت، هرگز اميرمومنان عليه السلام به او نمى فرمودند: اى دشمن خود!
انسان نبايد در هيچ كارى حتى عبادت زياده روى كند. برخى از مردم وقتى شوق عبادت يا درس يا چيزهاى ديگر را پيدا مى كنند، چنان در آن زياده روى مى كنند كه از آن طرف مى افتند و كارشان به مريضى و دل زدگى منتهى مى شود، لذا بايد به عبارت «فوقف عند حده؛ انسان حد و توان خود را بشناسد» توجه كند و در همان حد بكوشد، نه تند برود و نه كند، آن گاه عمل انسانِ خائف را به دست بياورد. غافل نباشيم كه عمل خائفين تنها در انتظار نباشد، بلكه فرد، در درون و نفس خود به آن برسد و عبادت خود را درست انجام دهد و اگر كار مهم ترى پيش آيد لازم نيست نماز خود را طول بدهد.

كيفيت نماز گذاردن رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم
در روايات متفاوت - كه برخى نيز از سند معتبرى برخوردارند و فقها نيز بر اساس آن فتوا مى دهند و شايد مشهور اجماعى باشد - آمده است: مستحب است در نماز جماعت حال نمازگزاران ضعيف را رعايت كنيد و قنوت و ركوع و سجود را طول ندهيد.
قرآن كريم مى فرمايد: «لقد كان لكم في رسول اللَّه أُسوة حسنه لمن كان يرجوا اللَّه واليوم الآخر...
(16)؛ رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم براى شما الگوى خوبى است براى هر كه به خدا و روز رستاخيز اميد دارد».
بنابراين كسى كه خدا را مى خواهد و در پى آخرت است، ببيند رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم چگونه بودند همان گونه باشد و پيامبر را سرمشق خود بداند، روايت دارد: «كان رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم اذا صلى منفردا يركع حتى يقال: متى يرفع رأسه؟ ويسجد حتى يقال: متى يرفع رأسه؟
(17)؛ وقتى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به تنهايى نماز مى خواندند، چنان نمازشان طولانى بود كه چون به ركوع مى رفتند آن را طول مى دادند به گونه اى كه حاضران از خود مى پرسند: كِى سر از ركوع بر مى دارند؟ و اگر به سجود مى رفتند چنان سجودشان طولانى مى شد كه مردم مى پرسيدند: كِى سر از سجده بر مى دارند؟»
اما پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم نمازهاى واجب روزانه را كه از هر نماز ديگرى مهم تر هستند وقتى كه به جماعت مى خوانند، «كان أخف الناس صلاةً في تمام
(18)؛ (اخف، در اين روايت به ناس اضافه شده است)، يعنى نمازشان از همه مردم سبك تر و سريع تر بود، اما آن را به صورت كامل [و رعايت حدود اركان و اجزاى آن] اقامه مى كردند و هنگامى كه به سجده يا ركوع مى رفتند، استقرار حاصل مى شد و زود بلند مى شدند.
در روايت، لفظ «كان» آمده است كه به قول علماى فقه، در جمله فعليه بر دوام و استمرار دلالت مى كند و اين بدان معناست كه روش و سيره پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم هماره چنين بوده است.
در روايات و تفسير سوره طه چنين آمده است كه آن حضرت آن قدر شب ها به نماز مى ايستادند كه به زمين مى افتادند. آن گاه به خودشان بند مى بستند تا نيفتند، چرا كه آن روح قوى، روح بشرى بود و نمى توانست اين بدن را كنترل كند. درباره ايستادن ايشان در نماز آمده است: «...حتى تورّمت قدماه
(19)؛ تا آن كه پاهاى شان ورم كرد». آيا مى دانيد پيش از ورم چه اتفاقى مى افتد؟ تجربه كنيد.

عبادات طاقت فرسا
يكى از دوستان كه مدت ها در زندان بود مى گفت: من در حبس با خود فكر كردم در يك شبانه روز هزار ركعت نماز بخوانم. در زندان به دليل انقطاع از زندگى اجتماعى و خانواده، روحيه معنوى به وجود مى آيد و تمايل به عبادت زياد مى شود. مى گفت: چهارصد و خورده اى ركعت خواندم و ديگر نتوانستم.
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم بشر بوده، قرآن كريم در اين باره مى فرمايد: «قل إنّما أنا بشرٌ مثلُكُم يوحى الي...
(20)؛ بگو كه من مثل شما بشر هستم، ولى به من وحى مى شود». آيا در ميان شما كسى نماز هزار قل هو اللَّه را خوانده است؟ اگر فرصتى دست داد، اين نماز را كه دو ركعت است بخوانيد و بهترين فرصت براى خواندن اين نماز شب عيد فطر است. در اين نماز دو ركعتى، در اولين ركعت هزار مرتبه قل هو اللَّه و در ركعت دوم فقط يك مرتبه خوانده مى شود. اگر اين نماز را بخوانيد خواهيد ديد كه چند مرتبه اين پا و آن پا خواهيد شد. ورم كردن پا به يك باره رخ نمى دهد. بى حس شدن، درد گرفتن، خواب رفتگى و خستگى شديد پا مراحلى هستند كه پيش از ورم رخ مى دهند.
اگر انسان به خوف حقيقى رسيد، عمل خائفين را هم به دست مى آورد. اين خوف اگر در نفس و جان آدمى قرار بگيرد، خود محرك اساسى انسان براى عمل مى شود. خوف الهى مايه عمل صالح است. پيش تر در آتش سوزى مِنى بيان شد كه لازم نيست به كسى بگويند: فرار كن، بلكه با ديدن خطر خودش فرار مى كند، زيرا به تمام معنا ترسيده است. فردى كه براى برخاستن و راه رفتن به كمك ديگران نياز دارد، بدون هيچ كمكى فرار مى كند و از كوه بالا مى رود. پس نيروى محركه در جان آدمى است و مهم اين است كه آدمى نه افراط كند و نه تفريط. مقدارى از خوف، خدادادى است و مقدارى از آن اكتسابى و حاصل تلاش آدمى است كه در غير اين صورت تسليم تحقق نمى يابد. خدا مى فرمايد: «ثم جعلناكم خلائف في الأرض من بعدهم لننظر كيف تعملون
(21)؛ آن گاه شما را پس از آن ها در زمين جانشين قرار داديم تا ببينيم چگونه رفتار مى كنيد».
اگر تمام خوف ها خدادادى مى شد، در آن صورت نقض غرض مى شد و مسأله امتحان الهى تحقق نمى يافت. لازمه امتحان الهى است كه انسان خود به خوف حقيقى دست يابد و با مطالعه آيات قرآن، روايات و ... و تدبر در آن ها در خود به وجود آورد، چه اين كه خداى سبحان در قرآن مكرراً بر مسائلى چون: تدبّر، تعقّل، تأمّل و تفكّر تأكيد كرده است تا انسان با اين تلاش ها، به معرفت و در نتيجه به خوف واقعى برسد.

خوف افراط و تفريط ندارد
نكته اى كه يادآورى آن ضرورت دارد اين است كه عمل حد و اندازه مشخصى دارد كه نبايد در آن افراط يا تفريط شود، اما خوف چنين نيست و نقطه پايانى ندارد.
انسان هر اندازه كه مى تواند بايد خوف را در نفس خود تقويت كند، اما نه آن سان كه به دليل خوف از كار و زندگى باز ماند. مرحوم آسيد كاظم يزدى، صاحب «عروة الوثقى» مى فرمايند: يكى از وسوسه ها و نيرنگ هاى شيطان اين است كه برخى را از سر بى دينى از نماز جماعت دور مى كند و بعضى را با حربه وسواس و اين كه نكند فلانى عادل نباشد. بدين ترتيب، فرد وسوسه شده تمام نمازهاى جماعت يك شهر را خدشه دار دانسته و از نماز جماعت محروم مى ماند. چنين خوفى نبايد انسان را از انجام واجبات باز دارد و سبب شود تا فضايل را كنار بگذارد.
برخى بر اين باورند كه نبايد نماز يا روزه استيجارى يا حتى صدقه را بگيرم، زيرا پيدا كردن فرد مطمئن دشوار است. ممكن است به كسى بدهم كه مورد اطمينان نباشد و از همين رو براى راحتى خود، چنين كارهايى را انجام نمى دهم. بايد توجه داشت كه اين برداشت و درك اشتباه بزرگى است و راحتى نيست، بلكه ترديد و وسوسه شيطان است. بايد عمل كرد چرا كه رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم نيز چنين بود و بايد بر اساس رهنمود قرآن كه مى فرمايد: «
لقد كان لكم في رسول اللَّه أُسوة حسنة ...؛ در تمام مسائل فردى و اجتماعى خود از آن حضرت سرمشق بگيريم» و فراموش نكنيم كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم چنين كارهايى مى كردند.
شخص فاضلى دركربلا مدتى به تحصيل و دانش اندوزى مشغول بود. بنده نيز كمى نزد ايشان درس خواندم. پس از مدتى حوزه را ترك كرد. علتش را از او پرسيدم، گفت: عالم شدن خيلى خطرناك است. مى ترسم از عهده اش بر نيايم، لذا ديدم اين گونه راحت ترم.
اين دسيسه شيطان است. انسان به يارى خدا بايد عالم شود و با بصيرت و آگاهى و مدد از اهل بيت عليهم السلام در راه دانش گام زند. نبايد خوف مايه يأس انسان شود و در عملى، كوتاهى كند كه در عبارت امام عليه السلام آمده است:
«اللّهم إنّى أسئَلُكَ صبر الشّاكرين لك...(22)؛ بار خدايا، صبر شكرگزاران را از تو مسئلت دارم». الحق كه اگر اين تعبير از امامان معصوم عليهم السلام، صادر نشده بود، من فكر نمى كنم به مغز آدمى برسد كه دريابد ممكن است صبر، نتيجه شكر باشد، بلكه ممكن است خلاف آن در ذهن خطور كند كه شكر چه ربطى به صبر دارد؟ تمام اين سخنان و مطالب، شگفتى آورند. هر مطلبى كه معصومان عليهم السلام به خدا عرض مى كردند، نكات بسيار ظريفى دارد. اميدوارم به بركت اهل البيت عليهم السلام از اين انوار در حد توان مان بهره بگيريم، ان شاء ال
لَّه.

وصلّى اللَّه على محمد وآله الطّاهرين


*) آنچه در پيش رو داريد متن سخنرانى آية الله العظمى سيد صادق شيرازى است كه در  جمع عده اى از طلاب ايراد شده است.
1) بحار الانوار، ج 95، ص 390.
2) زلزال (99)، آيه 7، 8.
3) مثقال يعنى ثُقل؛ مصدر ميمى است به معنى وزن، نه حجم. ذره، حجمى دارد.
4) مستدرك الوسائل، ج 18، ص 262، حديث 22702.
5) مستدرك الوسائل، ج 18، ص 262، حديث 22702.
6) ذاريات(51)، 56.
7) احزاب (33)، آيه 21.
8) ر. ك : عوالي الآللي: ج 3، ص 234، حديث 3.
9) نصر، آيه2.
10) إقبال الاعمال، ص 643.
11) بحار الانوار، ج 95، ص 389.
12) نساء (4)، آيه 40: (إن اللَّه لا يظلم مثقال ذرّة).
13) كافى، ج 8، ص 58، حديث 21.
14) در غرر الحكم، ص 233، حديث 4666.
15) مؤمنون، آيه 14.
16) احزاب (33)، آيه 21.
17) تهذيب الاحكام، ج 2، ص 334، حديث 233.
18) مكارم الأخلاق، ص 23.
19) بحار الانوار، ج 16، ص 237.
20) كهف، آيه 110.
21) يونس، آيه 14.
22) اقبال الإعمال، ص 643.