|
مقدم داشتن خدا بر خود
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين وصلّى الله
على محمد وآله الطاهرين ولعنة الله على اعدائهم أجمعين
﴿اذا صمت فاليصم سمعك وبصرك﴾(1)
در ابتداى ماه مبارك رمضان هستيم، بايد از روز اول اين ماه شريف اعمالمان را به
گونه اى انجام دهيم تا نتيجه آن را هم زودتر ببينيم. روايتى را كه در ابتداى مطلب
ذكر نمودم از مصاديق و نمونه هاى روايات متواتره است زيرا در عبارتهاى متعدّد ذكر
شده است. متعلق هاى «فاليصم، سمعك، بصرك، جلدك، شعرك» موارد ديگرى هم دارد كه در
مجموع روايات آمده است، و اين دليل بر اين مطلب است كه اين روايت از روايات متواتره
مى باشد. لام در «فاليصم»
لام فعل امر غائب و لازم است.
همه اعضاء و جوارح انسان روزه دار بايد روزه باشد. يعنى گوش و چشم و زبان و دست و
ديگر اعضاء هم بايد روزه باشند. يعنى مرتكب كار حرام نشوند. مناسب است كه شما در
آينده اين روايات را تحليل بفرمائيد اما مطلبى را كه از اين روايت برداشت مى كنم
اين است كه اين روايت به «لعلكم
تتّقون» بر مى گردد كه در
آخر آيه روزه آمده است «كتب
عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون[2]؛
روزه بر شما واجب گرديد همچنان كه بر امت هاى قبل از شما هم واجب شد تا شايد
پرهيزكار شويد». روزه بودن اعضاء و جوارح بدن يك مطلب عادى و آسان نيست بلكه كار
بسيار مشكلى است، اما امرى ممكن مى باشد، اگر انسان در مسير روزه و تقواى گوش و چشم
و بقيه اعضاء و جوارح بخواهد پيشرفت كند بايد اين كار را در ماه مبارك رمضان انجام
دهد، زيرا در اين ماه شياطين به غل و زنجير كشيده شده اند و اين اسارت كمك بزرگى به
انسان مى كند تا شخص مراحل ترقّى و معنويت را بپيمايد. اين پيشرفت و سير و سلوك
معنوى يك شرط اساسى دارد وآن، اينكه انسان بايد دستورات خداى متعال را بر خواهشهاى
نفسانى خود، مقدم سازد. البته انجام دستورات الهى در هر مرحله اى ممكن است زيرا اگر
محال بود ائمه معصومين (عليهم السلام) ما را به انجام دستورات امر نمى كردند، پس
اگر شخص در هر مرتبه اى دستورات خدا را انجام دهد در مراحل بعدى موفق تر خواهد بود.
بطور مثال كسيكه درس خواندن را شروع مى كند در ابتدا كتابهاى آسان را مى خواند تا
براى كتابهاى مشكل آمادگى پيدا كند خودسازى هم اينگونه است كه انسان بطور تدريجى با
نفس خود مبارزه مى كند تا در نهايت اختيار نفس خود را به دست گيرد.
از اميرالمؤمنين (عليه السلام) روايتى نقل شده است كه حضرت مى فرمايند: «خادعوا
انفسكم[3]» يعنى نفس خود
را فريب دهيد. فريب نفس در رابطه مسائل علمى نيست، كسيكه كلاس اول را خوب مى خواند
و قبول مى شود ديگر نيازى به فريب نفس ندارد زيرا براى كلاس دوم آمادگى كامل پيدا
كرده است اما نفس انسان در هر مرتبه اى از مراتب به خاطر جذابيتى كه دارد به فريب و
حيله احتياج دارد، البته اين جذابيت را خداى تبارك و تعالى قرار داده است و يك امر
تكوينى به حساب مى آيد خداى متعال شهوات را در نفوس ما قرار داده است تا ما را به
وسيله آن امتحان كند و تمام اين زيبائيهاى دنيا فقط براى امتحان بشر مى باشد، پس
نفس انسان همواره نياز به خدعه و فريب دارد، يعنى انسان بايد بطور دائم با نفس خود
مبارزه كند و هيچ گاه به دستوراتى كه نفس به انسان مى دهد عمل نكند.
اين مبارزه نفس بسيار مشكل است، و بايد در عين سعى و تلاش از خدا كمك گرفت زيرا
انسان هاى بزرگى در تاريخ بوده اند كه به مراحل بالائى از قرب الهى رسيده بودند ولى
در يك لحظه فرمان نفس خود را اجرا نمودند و به هلاكت رسيدند. از جمله آنها بلعم ابن
باعورا است كه خدا درباره او مى فرمايد: «آيتناه
آياتنا[4]» شخصى كه در
بالاترين درجه قرب الهى و مستجاب الدعوه بود در يك لحظه سقوط كرد و به خاطر اطاعت
هواى نفس خود، به خاك ذلّت نشست، كه خدا فرمود: «فأنسخ
منها[5]» وهلاك شد. آرى ،
كسيكه از اطاعت خدا خارج شود و مطيع هواى نفس و شيطان شود عاقبتى جز اين ندارد.
همه چيز در اختيار خودمان است، سعادت و شقاوت ما در دست خودمان است.
اگر انسان بخواهد به مرحله بالائى از خودسازى برسد بايد خيلى سعى و تلاش كند. كه
فلسفه خلقت بشر هم همين بوده است. «فاليصم»
معنايش بستن چشمها در خيابان نيست، كداميك از معصومين (عليهم السلام) را سراغ داريد
كه در كوچه و بازار چشم خود را مى بستند؟ قرآن كريم دستور به غض بصر داده است «يعنى
چشمهايتان را فرو گذاريد» نه انيكه چشمها را ببنديد، در يك جمله يعنى انسان اختيار
نفس خود را بدست گيرد و نفس اماره را رها و آزاد نگذارد و خود را در اختيار لذائذ
نامشروع قرار ندهد بلكه خود را در اختيار عقلش بگذارد و فرامين عقل را انجام دهد تا
اينكه به «لعلكم تتّقون»
يعنى تقواى الهى برسد. براى اين كار انسان نياز به الگو و سرمشق دارد و خداى متعال الگو
را براى بشر نشان داده است «لقد
كان في رسول الله اسوةٌ حسنة[6]»
به تحقيق كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله) براى شما الگوى نيكوئى است.
آيا ما تا به حال در رابطه با اخلاق، زندگى ، روش و سنّت پيامبر (صلى الله عليه
وآله) تأمّل و تحقيق كرده ايم؟ قرآن مى فرمايد: «لمن
كان يرجوا الله واليوم الاخر[7]؛ براى كسيكه به خدا و روزه قيامت
اميدوار باشد.» آيا كسيكه به خدا و روز قيامت اميد دارد براى رسيدن به بهشت تلاش
نمى كند؟ اگر صرفاً انسان آرزوى بهشت داشته باشد و خود را غرق در گناهان مختلف كند
آيا به بهشت مى رسد؟ آيا اميد براى چنين شخصى معنا دارد؟ براستى پيامبر (صلى الله
عليه وآله) چگونه زندگى مى كردند؟
من در اينجا يك نكته تكان دهنده از تاريخ پيامبر اكرم براى شما عرض مى كنم. پيامبر
خدا (صلى الله عليه وآله) چهل سال قبل از بعثت با مردم مشرك و بين مشركين زندگى مى
كردند. به معناى ديگر با مشركين و مردم بت پرست بزرگ شدند اما عقائد آنها را قبول
نداشتند و حتى يكبار هم بر بتى سجده نكردند در عين حال مردم و مشركين مكه خيلى به
پيامبر (صلى الله عليه وآله) علاقه داشتند و به آن حضرت (صلى الله عليه واله)
احترام فراوانى مى گذاشتند. اعراب آن زمان انسان هاى بسيار مغرور و متكبرى بودند،
ولى در عين غرور و تكبّر و جاهلى ، پيامبر (صلى الله عليه وآله) را بسيار دوست
داشتند و به پيامبر (صلى الله عليه وآله) لقب الصادق الامين داده بودند. بنده نه در
جائى ديدم و نه شنيدم كه مشركين اين تعبير را براى غير حضرت استعمال كرده باشند،
كلمه الصادق با الف و لام در علم بلاغت ظهور در حصر دارد، يعنى فقط همين يك نفر
راستگو و امين است و اين برداشت خود من است كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) قبل از
بعثت عزيزترين شخص درمكه بود يعنى مشركين متعصّب جاهل، آن حضرت را به عنوان
عزيزترين افراد دوست داشتند. ابوسفيان با وجود اينكه از شخصيات
مكه بودند. اما پيامبر (صلى الله عليه وآله) قبل از بعثت از ابوسفيان، ابوجهل،
ابولهب و عمويشان ابوطالب و جدشان عبد المطلب شيخ البطحاء نيز محترم تر بودند، همه
مشركان پيامبر را دوست داشتند. چنانچه شما در آينده مطلبى خلاف اين مطلب را در
تاريخ يافتيد به بنده تذكر دهيد كه متشكر خواهم بود. من با توجه به اينكه تا حدود
تاريخ پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) را هم در بحار الانوار و هم در كتب ديگر
ديده ام به اين نكته رسيده ام كه آن چه تعبيرات از قبيل محترمترين، بزرگوارترين و
آنچه كه به صيغه أفضل التفضل استعمال شده است مربوط به پيامبر اكرم در قبل از بعثت
و از سوى مشركين بوده است. آنها خيلى خوب پيامبر را مى شناختند زيرا پيامبر در بين
آنها زندگى مى كرد. مكه، يك شهر خيلى بزرگى نبود كه مردم از يكديگر خبر نداشته
باشند بلكه همه از اوضاع يكديگر مطلع بودند و همه پيامبر را مى شناختند و احترام مى
كردند. ولى حضرت وقتى كه به رسالت و نبوت رسيدند همه اين احترام ها و علاقه ها را
قربانى خدا كردند و فرمودند: «قولوا
لا اله الا الله تفلحوا؛
بگوئيد نيست خدائى جز خداى يكتا تا رستگار شويد» همينكه پيامبر (صلى الله عليه
وآله) دعوت را آغاز نمودند، همه آن احترام ها و علاقه ها به كينه و اذيّت و آزار
تبديل شد و عاقبت نزد ابوطالب آمدند و گفتند: به پسر برادرت بگو اگر دست از دعوت
خود بردارد ما او را بزرگ خودمان قرار مى دهيم. «نُملِّكُه
علينا[8]» و ما همگى بنده
او مى شويم و هر چه اراده كند براى او فراهم مى سازيم و او را ثروتمندترين افراد
مكه مى كنيم و زيباترين دخترها را به او مى دهيم و در يك جمله او را پادشاه خودمان
مى سازيم.
مشركان آن زمان افرادى بسيار فصيح و بليغ بودند ولى حضرت حق هنگامى كه قرآن را نازل
كرد آنها ديگر از فصاحت و بلاغت خودشان خجالت كشيدند و نتوانستند با كلمات و آيات
قرآن به رقابت بپردازند و مى دانستند اين كلام يك بشر عادى نيست. شايد شنيده باشيد
كه مشركان سالى دو مرتبه براى انجام مراسم حج در ماه رجب و ذى الحجة به مكه مى
آمدند برنامه هايى نيز داشتند از جمله جلساتى تشكيل مى دادند و اشعاريكه در دوره
سال مى گفتند را به نقد و بررسى مى گذاشتند و اشكالات آن را مى گرفتند. سپس در
مرحله نهائى شعر خود را بر پوست آهوئى مى نوشتند و به عنوان زيباترين جمله و شعر
سال از سقف كعبه آويزان مى كردند و اسم آن را معلّقه مى گذاشتند. كعبه در آن زمان
مركز بتها بود و حدود 360 بت در آنجا نگهدارى مى شد و آن شعر از سقف كعبه آويزان مى
شد. اگر سال ديگر شخصى شعر بهتر و زيباتر مى سرود شخص قبلى مى آمد و شعر خود را بر
مى داشت. يكى از معلقات كعبه عبارت «القتل
انفى للقتل» بود كه سه
كلمه بود وقتى قرآن نازل شد و آيه «ولكم
في القصاص حياةٌ[9]؛ قصاص
براى حفظ حيات شما است» آمد، پيامبر (صلى الله عليه وآله) امر فرمودند: كه اين جمله
سه كلمه اى را در كعبه آويزان كنند. موقعيكه آويزان كردند صاحب عبارت القتل انفى
للقتل آمد و فوراً آن را برداشت. يكى ديگر از معلقات كعبه عبارت «دنت
الساعة؛ ساعت نزديك شد»
وقتى آيه «اقتربت
الساعة[10]؛ قيامت نزديك
شد» نازل شد صاحب عبارت دنت الساعة فوراً عبارتش را برداشت. فرق دنت و اقتربت در
چيست؟ اقتربت هفتاد معناى زيبا داشت، در حاليكه دنت اين معانى را نداشت و چون
مشركان آن زمان در علم فصاحت و بلاغت از اساتيد اين فن بودند و اين مطالب را مى
فهميدند نمى توانتستند با قرآن كه كلام آسمانى بود مبارزه كنند و عاقبت دستهاى خود
را به علامت تسليم بالا بردند و به ابوطالب (عليه السلام) گفتند ما حاضريم بنده
محمد (صلى الله عليه وآله) شويم و او را پادشاه خودمان قرار دهيم فقط به شرطى كه
دست از دعوت خود بر دارد. اگر شما كل تاريخ را جستجو كنيد مى بينيد كه تا امروز
عبارت نملكه علينا را با تمام معانى آن كسى براى كسى به كار نبرده است. كلمه مالك
الرقاب مخصوص پادشاهان ايران و روم بود و آنها خود را مالك الرقاب مى دانستند.
البته برداشت من اين است كه قريش، پيامبر (صلى الله عليه وآله)را از خودشان مى
دانستند و دوست نداشتند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) از آنها جدا شود زيرا از
حضرت جز خوبى و مهربانى چيزى نديده بودند، اديان ديگر نيز، از جمله مسيحيان و
يهوديان اين عبارت نملكه علينا را نوشتند. ولى حضرت تمام اين علاقه ها را به خاطر
خدا كنار گذاشتند و در جواب قريش فرمودند: «لو
وضعوا الشمس في يمينى والقمر في يسارى [11]؛
اگر خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذاريد دست از دعوت خود برنمى
دارم».
وقتى مشركان جواب پيامبر (صلى الله عليه وآله) را شنيدند يك عده از بزرگان بنى هاشم
را جمع كردند و به آنها گفتند: چون اين فرزند از طايفه شما است خودتان او را به ما
تسليم كنيد تا ما او را قطعه قطعه كنيم[12]. اين مطلب در نهج البلاغه در نامه اى كه
اميرالمؤمنين (عليه السلام) به معاويه نوشتند آمده است «نقتله
و نمثل به؛ او را بكشيم و
تكه تكه بكنيم» مشركانيكه چند روز قبل نملكه علينا مى گفتند اينك روش خصمانه اى در
پيش گرفتند و پيامبر (صلى الله عليه وآله) و افراد او را تحريم اقتصادى ، اجتماعى ،
و سياسى كردند. البته اين مربوط به چند سال قبل از هجرت مى باشد. پس از اين اتفاقات
ابوطالب (عليه السلام)، پيامبر (صلى الله عليه وآله) و بقيه بنى هاشم و افراد مؤمن
را به شعب بردند. شعب به صحرائى مى گويند كه ميان دو كوه واقع شده باشد، البته نه
صحراى پهناور و خيلى بزرگ، بلكه صحرايى كه در مسير دو كوه باشد، آنها وارد مكانى
شدند كه آب و غذا نداشت و آنها در سخت ترين شرائط در آنجا ماندند. شبها صداى گريه
بچه ها به سبب گرسنگى از كوه شنيده مى شد و مردم مكه صداى آنها را مى شنيدند و
صبحگاهان با همديگر آهسته سخن مى گفتند ولى از ترس شيوخ مكه جرأت هيچ كارى و كمكى
را به پيامبر (صلى الله عليه وآله) و ياران او نداشتند. شبها ابوطالب از ترس جان
پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرزندان خود را مأمور مى كرد تا صبح در اطراف شعب
نگهبانى بدهند و شبها ابوطالب (عليه السلام) بارها جاى پيامبر (صلى الله عليه وآله)
را عوض مى كردند تا مبادا كسى از بالاى كوه بفهمد كه پيامبر (صلى الله عليه وآله)
كجا هستند و بخواهد از دور، تير يا سنگى به طرف پيامبر (صلى الله عليه وآله) پرتاب
كند و به حضرت آسيبى برسد. خداى تبارك و تعالى در بدترين شرائط پيامبر (صلى الله
عليه وآله) و ياران او را امتحان كرد. در ايام و موسم حج رسول خدا (صلى الله عليه
وآله) به مكه مى آمدند اما كسى حق نداشت با آنها صحبت كند و به آنان نزديك شود چيزى
به آنها بفروشد و حتى سلامى به آنها كند اما كسانيكه از بيرون وارد مكه مى شدند
پيامبر (صلى الله عليه وآله) خود به طرف آنها مى رفتند و مى فرمودند: آيا به من اجازه
مى دهيد براى شما صحبت كنم؟ با اين كار پيامبر (صلى الله عليه وآله) خود را بر آنها
نمايان مى ساخت. «كان يعرض
نفسه على احياء العرب[13]»
و مى فرمودند: من براى شما سخنانى دارم ولى بر اثر تبليغات سوء قريش كه بر عليه
پيامبر (صلى الله عليه وآله) انجام مى دادند، او را به عنوان شخص دروغگو و مطرود
معرفى كردند، آنها مى گفتند: «يا
كذاب إنزع عنا؛ يعنى اى
دروغگو ما را رها كن» پيامبرى كه در اين شهر الصادق الامين بود وضعيت او به جايى
رسيد كه او را دروغگو خطاب مى كردند. اين همه سختى و مشقت براى چه بود؟ آيا براى
اين نبود كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) خدا را بر خود مقدم كرده بود؟ ما كه خود
را پيرو اين عزيز مى دانيم چقدر براى پيشرفت اسلام زحمت و رنج كشيده ايم؟ پيامبر
(صلى الله عليه وآله) حدود سه الى چهار سال در شعب زندگى كردند، تا اينكه خداى
متعال موريانه اى را فرستاد تا به جز كلمه باسمك اللهم عهدنامه ايكه را كه مشتمل بر
تحريم اقتصادى ، سياسى و اجتماعى بود را خورد. وقتى پيامبر (صلى الله عليه وآله) به
وسيله وحى مطلب را دريافت كرد به ابوطالب گفتند و او از شعب خارج، و به طرف مشركان
رفت. مشركين تا ابوطالب را ديدند به او گفتند: آمدى تا محمد (صلى الله عليه وآله)
را به ما تسليم كنى ؟ ابوطالب گفت: خير بلكه آمدم مطلبى را به شما بگويم و آن اين
كه موريانه به امر خدا تمام معاهده را كه با ما بستيد خورده و فقط كلمه باسمك اللهم
از آن باقى مانده است. مشركين در جواب گفتند: اگر راست گفته باشى و اين چنين باشد
ما نيز تحريم را بر مى داريم. زيرا خود مشركين هم از اين وضع خسته شده بودند.
خداى متعال هم معجزه كرد و آنها از شعب آزاد شدند و به مكه آمدند. اين وضع بيشتر از دو
ماه طول نكشيد كه ابوطالب (عليه السلام) رحلت كرد و مشركان كه ديدند يار و ياور
پيامبر (صلى الله عليه وآله) از دنيا رفت، تصميم به قتل پيامبر (صلى الله عليه
وآله) گرفتند. جبرئيل نازل شد و به پيامبر (صلى الله عليه وآله) عرض كرد خدا مى
فرمايد: از مكه خارج شو زيرا جان تو در خطر است. خدا هميشه معجزه نمى كند بلكه بايد
همه امتحان بشوند و معجزه براى اين است كه مردم باور كنند خدائى هست چه ايمان
بياورند و چه كافر بمانند. «ليهلك
من هلك عن بينة و يحيى من حيّ عن بينه[14]؛
تا هر كس كه هلاك شدنى است با برهان و نشانه از بين برود و هركس زنده ماندنى است با
برهان زنده بماند.»
در جريانى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) به طائف رفتند و قصد ورود به مكه را
داشتند، مشركين با هم اتفاق كرده بودند كه هر كس پيامبر (صلى الله عليه وآله) را
ديد فوراً او را از بين ببرد. پيامبر (صلى الله عليه وآله) وقتى خواستند وارد مكه
شوند به يكى از مسلمان هايى كه اسلامش را از مشركان مخفى كرده بود فرمودند: تو برو
داخل مكه نزد فلان مشرك و به او بگو كه محمد (صلى الله عليه وآله) را پناه بدهد تا
او بيايد يك طواف و سعى انجام دهد و بعد آنجا را ترك مى كند، انسانى كه يك روز
عزيزترين افراد مكه بود اينك از يك مشرك پناه مى خواهد. آن مسلمان نزد آن مشرك آمد
و پيغام پيامبر (صلى الله عليه وآله) را به او رسانيد ولى او در جواب گفت: من قدرت
انجام اين كار را ندارم و اگر توان اين كار را داشتم حتماً انجام مى دادم. مسلمان
برگشت و جريان را براى پيامبر (صلى الله عليه وآله) بازگو كرد و پيامبر (صلى الله
عليه وآله) او را به نزد چند نفر ديگر فرستادند و همه آنها جواب منفى دادند تا
اينكه يكى از مشركان گفت: اين براى من عيب است كه پيامبر مى خواهد چند ساعتى را جهت
طواف به مكه وارد شود ولى كسى به او پناه ندهد، من به او پناه مى دهم و قبول كرد.
وقتى پيامبر (صلى الله عليه وآله) وارد مكه شدند ابوجهل يا فرد ديگرى ناگهان فرياد
زد محمد اينجا است، بر او حمله كنيد، ولى آن شخص كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) را
پناه داده بود با بستگانش آمدند و به آن ها گفتند: پيامبر (صلى الله عليه وآله) در
پناه ما است و نبايد بر او تعرض كنيد. ابوجهل آمد و پرسيد آيا تو مسلمان شدى يا فقط
او را پناه داده اى ؟ او در جواب گفت: خير من فقط او را پناه داده ام. مشركين به
اين رسم (پناه دادن) خيلى احترام مى گذاشتند و اسلام هم آن را اقرار فرموده است:
«يسعى بذمتهم أدناهم[15]» پيامبر (صلى الله عليه وآله) آمدند و طواف و سعى را انجام
داده و رفتند. پيامبرى كه همين شيوخ مكه حاضر بودند بنده او شوند اينك بايد در پناه
يك فرد مشرك طواف خانه خدا را انجام دهد. آيا اين مقدم داشتن خدا بر خود نيست؟
«لقد كان في رسول الله
اسوة حسنه» آيا واقعاً
الگوئى بهتر از اين شخص وجود دارد؟ اگر انسان، پيامبر (صلى الله عليه وآله) را
الگوى خود قرار دهد و از اين نردبان هزار پله بخواهد بالا برود و مراحل ترقى را
بپيمايد بايد سعى و تلاش كند تا به «لعلكم
تتّقون» برسد. زمان اين
ترقى و پيشرفت همين ماه مبارك رمضان است زيرا خداى متعال در اين ماه شريف موانع كه
شياطين باشند را در غل و زنجير كشيده است. انسان بايد در اين يك ماه تمرين را شروع
كند و نفس خود را به اعمال نيك تشويق كند و همچنين آن را از بديها و پليدى ها دور
نگه دارد تا به «لعلكم
تتقون» برسد و اين امر
ممكن است، زيرا معصومين (عليهم السلام) ما را به اين امر رهنمون ساختند و قرآن هم
مى فرمايد «وان ليس
للانسان الاّ ما سعى ؛
نيست چيزى براى آدمى مگر آنچه كه تلاش كرده است».
اميدوارم به بركت اهل بيت عليهم السلام و به بركت سيد اهل بيت پيامبر اكرم (صلى
الله عليه وآله) خداى متعال در اين ماه مبارك به همه ما توفيق عمل و پيروى از آن
پيامبر بزرگوار را عطا فرمايد و اين عنايت را به ما بكند كه خداى متعال را در همه
زمينه ها بر خواهش هاى نفسانى خود مقدم كنيم.
وصلى الله على محمد وآله طاهرين
[1]
- كافى ، ج4، ص87، ح1.
[2] - بقره، آيه 73.
[3] - خادع نفسك، نهج البلاغه، ص460.
[4]- اعراف، آيه 175.
[5] - اعراف، آيه 157.
[6] - احزاب، آيه 21.
[7] - همان.
[8] - بحار الانوار، ج18، ص182.
[9] - بقرة، آيه 179.
[10] - قمر، آيه 1.
[11] - تفسير قمى ، ج2، ص228.
[12] - بحار الانوار، ج3، ص94.
[13] - بحار الانوار، ج40،ص75.
[14] - انفال، آيه 42.
[15] - كافى ، ج1،ص 403، ح1. |