|
روزه واقعى
روزه و مراتب تقوا
اختيار انسان
تنبيه و تطهير مؤمنان در دنيا و هنگام احتضار
قبض روح
رؤياهاى صادقه
دنياى
محدود و آخرت جاويد نامحدود
خنديدن با صداى بلند
شدت
مراقبت توأم با اداى واجبات
موى روزه دار
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين وصلّى الله على محمد وآله الطاهرين ولعنة الله على اعدائهم
أجمعين(1)
در كتاب شريف كافى از امام صادق عليه
السلام روايت شده است كه فرمودند: «وإذا
صمت فليصم سمعك وبصرك من الحرام والقبيح، ودع المراء وأذى الخادم، وَلْيَكن عليك
وقار الصيام ولا تجعل يوم صومك كيوم فطرك(2)؛
آن گاه كه روزه مى گيرى بايد چشم و گوش تو از حرام و زشتى روزه بگيرد و جدل را رها
كن و زيردست را ميازار و بايد چنان باشى كه آثار وقار روزه بر [چهره ] تو هويدا
باشد و روزى كه روزه اى با روزى كه روزه نيستى يكسان مگردان» .
در برخى روايات تعبير «جميع
اعضائك» وارد شده و ناظر
به اين معناست كه در روزه حقيقى به تمام معناى كلمه، تمام اعضاى بدن روزه دار، در
حالت روزه است . البته در پاره اى از روايات، برخى از اعضا مانند: چشم و گوش و زبان
و دست، به دليل ويژگى و دخالتى كه در امساك و عدم امساك (و به تبع محقق شدن و نشدن
روزه) دارند، به نحو جداگانه ياد شده اند . در مقابل، از آن جا كه در تحصيل يا
افزايش ملكه تقوا هيچ يك از اعضاى انسان بر ديگرى برترى يا خصوصيتى ندارد، لذا با
تعبير «جميع اعضائك» از روزه داران خواسته شده است تمام اعضا و اجزاى بدن خود را از
حرام و زشتى و معصيت نگاه دارند .
اعضايى كه ذكر آن ها را در روايات مربوط به روزه ديده ام عبارت است از: سمع
(شنوايى)، بصر (نگاه)، جلد (پوست)، شَعر (مو)، لسان (زبان)، بطن (شكم)، فرج
(شرمگاه)، يد (دست)، هَذْىْ (بيهوده گويى) و قهقهه .
البته هذى و قهقهه از اعضا نيستند و اولى از افعال زبان و دومى از افعال دهان است .
برخى از دستورهايى كه در اين خصوص وارد شده ممكن است با دو يا چند عضو از اعضاى
روزه دار مربوط باشد . از باب نمونه «دع المراء» هم با زبان و هم با قلب ارتباط
دارد . «دع أذى الخادم» نيز ممكن است با اعضاى گوناگونى چون زبان و دست مربوط باشد
.
البته مفهوم «اعضا» در برابر «اجزا» نيست، بلكه اعم از آن است، لذا در روايت «شَعر
(مو)» هم آمده است، آن جا كه مى فرمايد: «فليصم شعرك» و با اين كه جزو اعضا شمرده
نمى شود، از اجزاى بدن آدمى است . هم چنين مراد از اعضا تنها جسم آدمى نيست، بلكه
اعم از جسم و جان است، زيرا در روايت آمده است «أذى الخادم» و روشن است كه چنين
كارى صرفاً با زبان صورت نمى بندد .
«خادم» در لغت عربى اعم از مذكر و مؤنث است و بر نوكر و كلفت - هر دو - اطلاق مى
شود . از روزه دار خواسته شده است كارى نكند كه خادم به زحمت و سختى افتد . در
روايت ديگرى تعبير «ارفق بخادمك» آمده كه دقيق تر از تعبير قبلى است، زيرا در روايت
پيشين به پرهيز از آزردن خادم دستور داده، اما در اين روايت به رفق و مدارا با خادم
سفارش شده است .
●
روزه و مراتب تقوا
خداى متعال در قرآن كريم مى
فرمايد: «يا أيها الذين
آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون؛(3)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، روزه بر شما مقرر شده است همان گونه كه بر كسانى كه
پيش از شما بودند مقرر شده بود، باشد كه پرهيزگارى كنيد» .
چنان كه روشن است در آيه فوق حصول ملكه تقوا با تعبير «لعلكم تتقون»، غرض و هدف
تشريع روزه دانسته شده است .
البته چنان كه علما اشاره فرموده اند، اين قبيل امور هر چه باشد، به اصطلاح، علت
«جعل» است نه علت «مجعول»، زيرا حتى بر كسانى كه در اوج تقوا قرار دارند، روزه
داشتن واجب است و همين روزه مرتبه والاى تقواشان را فزونى مى بخشد و آنان را به
پارسايى بيشتر دعوت مى كند . چنان كه مى دانيم تقوا، محدوديتى ندارد و هر
كس هر قدر پاك و پارسا و مسلمان باشد، هم چنان مى تواند گامى فرا پيش نهد .
چنان كه روشن است روزه نيز مانند عبادات ديگر، مراتب گوناگون دارد و به انحاء و
كيفيات گوناگون مى توان آن را به جاى آورد، اما درست و پسنديده آن است كه انسان در
ماه مبارك رمضان از هر چه به شهوت نفس مربوط مى شود خوددارى كند و از هر چه خدا به
نحو تحريم يا كراهت نهى كرده، دورى گزيند، بلكه حتى از چيزهايى بايد دورى گزيند كه
خدا نمى پسندد، ولى در خصوص آن ها نهى اى در كار نيست و از قرائن ديگرى ناخوشايند
بودن اين امور نزد خدا دريافت مى شود . پس مرتبه واقعى روزه آن است كه آدمى از همه
حرام ها و مكروه ها و حرام هاى بخصوص (كه در ادامه آمده) و حرام هاى بالعموم يكسره
اجتناب كنند.
اما روزه به معناى امساك از مفطرات ده گانه و خوددارى از خوردن و آشاميدن و امثال
آن، مرتبه ادنى و حد نازل روزه و ناظر به فريضه صوم است كه نمى توان آن را كم و
زياد كرد و مشكك و داراى مراتب نيست .
آنچه مراتب گوناگون دارد، روزه واقعى است كه هر چه از واقعيت، بهره مندتر باشد، در
مرتبت بالاترى قرار مى گيرد . در حقيقت اين مرتبه از روزه، حد ادنى و پايين ترين
درجه روزه است كه بدون آن اصلاً روزه اى صورت نمى بندد و محقق نمى شود . البته اين
نكته را از نظر دور نداريم كه همين فريضه و حد ادناى روزه كه عمدتاً مشتمل بر امساك
از مفطرات ده گانه است، مقدمه درك مراتب بالاتر است و به عبارت ديگر خوددارى از
خوردن و آشاميدن، نسبت به وصول به مراتب بالاتر و حصول تقواى بيشتر، طريقيت دارد،
زيرا كسى كه بتواند از خوردن و آشاميدن خوددارى كند، در خوددارى از امور ديگر نيز
موفق خواهد بود و بالعكس كسى كه نتواند از خوردن و آشاميدن خوددارى كند و اسير شهوت
دهان باشد، به يقين در خوددارى از خواهش هاى شديدتر درخواهد ماند .
بنابراين، صفت تقوا همانند ديگر شؤون و ملكات و اطوار انسانى، ذومراتب است و اندك و
بسيار دارد . هر كس هر قدر در آراسته شدن به صفت تقوا بكوشد و موفق به تحصيل شود،
هنوز مراتب بالاترى هست كه بدان راه نيافته است . به عبارت ديگر تقوا صفتى است رو
به فزونى كه هيچ آستانه و كرانه و مرزى براى آن متصور نيست و حالت بى مرزى و بى
كرانگى تقوا به ويژگى بى كرانگى انسان بازمى گردد كه معجونى است از امور متضاد
جسمانى و روحانى كه شدت و ضعف دارد و كاستى و فزونى مى گيرد . مثال ساده اين مطلب
رفتار متفاوت يكايك ما در ماه مبارك رمضان است . هر يك از ما ممكن است در روزهايى
كه از اين ماه سپرى شد، ساعاتى را پشت سر گذرانده باشيم كه طى آن نسبت به كفِّ نفس،
اقبال و اشتغال بيشترى داشتيم و چه بسا در برخى از روزها در بازداشتن نفس از خواهش
ها و خشم و شهوت چندان موفق نبوده ايم . طبيعت نفس انسانى چنين است كه ايام او
يكسان نيست و گاه در مبارزه با نفس و خواهش هاى آن موفق تر و گاهى ناكام تر است .
●
اختيار انسان
البته بايد دانست كه هيچ
مسببى تكويناً بى سبب نيست و اين گونه نيست كه هيچ چيز در اختيار آدمى نباشد . ممكن
است گاهى به درستى نتوانيم تشخيص دهيم كه سبب فلان كردار ما چه بوده است ؟ يا چرا
فلان سبب در يك جا شديد است و در جاى ديگر قوت كم ترى دارد ؟ ولى بايد بدانيم كه در
نهايت، همه چيز به اختيار آدمى باز مى گردد . فراوان مشاهده مى كنيم كه اشخاص در
برابر انسان هاى ضعيف (چه از نظر مالى، چه از نظر جسمى و چه ضعيف از نظر مقامى)
چندان مراقبت رفتار و گفتار خود نيستند و براى شان چندان فرقى نمى كند كه رفتار و
گفتارشان چه تأثيرى در طرف مقابل مى نهد، ولى وقتى در برابر كسى قرار مى گيرند كه
از نظر جسمى يا مالى قوى است يا منصب و اختياراتى دارد كه اگر ارداده كند، به سادگى
مى تواند براى شان دردسر ايجاد كند، رفتارشان تغيير مى كند و مهار زبان شان را در
دست مى گيرند و مواظبند تا مبادا سخنى از دهان شان خارج شود كه مناسب حال و مقام
نباشد و براى شان گران تمام شود .
بين اين دو حد نيز مى توان متوسطات و امور ميانه اى در نظر گرفت . به عنوان مثال،
اگر آدمى در برخورد با ضعفا بى اعتناست، در برخورد با كسى كه احتمال كيفر و پاسخ را
از ناحيه او مى دهد مواظبت و كنترل بيشترى دارد .
بسيارى از افراد در عين برخورد با صاحب منصبان، سخت نگران اين معنا هستند كه مبادا
رفتار يا گفتارى از آنان صادر شود كه خوشايند طرف مقابل نباشد و او را به پاسخگويى
وا دارد، ولى همين افراد در رفتار با زن يا فرزند يا زيردست خود، پا از مرز عدالت
فراتر مى نهند و درباره رفتار و سخنان خود تأملى نمى كنند و براى شان تفاوتى نمى
كند كه سخنان شان موجبات آزار زن و فرزند و زيردست را فراهم كند . اين افراد اگر
خشمگين شوند به راحتى زيردستان خود را تنبيه مى كنند و در توجيه رفتار خود مى
گويند: از خود بى خود شدم و نفهميدم چه شد و . . .
اين «از خود بى خود شدم» هايى كه فراوان در ميان مردم متعارف است و بر سر زبان هاست
اغلب هيچ اساسى ندارد و دليل آن هم اين است كه همان افرادى كه به گفته خود «از خود
بى خود مى شوند» اگر با كسى مواجه شوند كه از عكس العمل او بترسند يا هر گونه
احتمال پاسخگويى و كيفر را از سوى او بدهند، نه تنها از خود بى خود نمى شوند كه
مراقبت دقيق ترين حركات و سكنات خويش خواهند بود .
پر واضح است كه از خود بى خود شدن به معناى فقدان حواس و شعور است . اگر به راستى
اين افراد، چنان كه مى گويند دچار اين نحوه ناخودآگاهى مى شوند، چرا در برخورد با
رئيس و مدير و حاكم از خود بى خود نمى شوند ؟ از اين جا روشن مى شود كه اين قبيل
«از خود بى خود شدن»ها هيچ اساسى ندارد و دليل موجهى براى رفتار خشمگينانه و غير
انسانى نيست و همه رفتارهاى انسان به شخص خودش و اختيار او باز مى گردد .
●
تنبيه و تطهير مؤمنان در
دنيا و هنگام احتضار
درباره يكى از زهاد معروف و
صاحب مقامات و كرامات والا نقل مى كنند كه: هنگام احتضار به سختى جان مى كَند، به
نحوى كه حاضران متوجه حال او شدند . از او پرسيدند: شما در غير ماه رمضان از بسيارى
كه در ماه مبارك رمضان مواظب افعال خويشند، مواظبت بيشترى داشتيد، با اين حال و پس
از يك عمر مراقبت و مواظبت، چرا در اين گونه پريشان و بدحاليد ؟
آن مرد بزرگوار اظهار داشت كه خود نيز توقع چنين حالتى را نداشت و برداشت او هم اين
نبود كه در چنين هنگامى دچار چنين حالتى شود، ولى ملائكه قبض روح به او گفته بودند
كه دوبار در حرم امام رضاعليه السلام با صداى بلند خنديده و قهقهه زده و اين حركت
با مقام و روحانيت او مناسبت نداشت . از اين رو بايد در هنگام احتضار تاوان كرده
خود را بدهد و پاك و بى حساب از دنيا برود .
● قبض
روح
احتمال دارد آن مرد بزرگوار
اين مطلب را از ملائكه قبض روح دريافته باشد، زيرا برحسب روايات، برخى از افراد،
ملائكه قبض روح را مشاهده مى كنند . وانگهى چنين نيست كه فقط اين وظيفه را حضرت
عزرائيل، فرشته الهى، خود به طور مستقيم انجام دهد، بلكه فرشتگان ديگر نيز در اين
كار دخالت دارند و حضرت عزرائيل بر آنان و كارشان رياست و اشراف دارد . از اين
فرشتگان در كلام الهى به «رسولان ما» تعبير شده است، آن جا كه مى فرمايد: «...حتى
إذا جاء أحدكم الموت توفته رسلنا وهم لا يفرطون(4) ؛
تا هنگامى كه يكى از شما را مرگ فرا رسد، رسولان ما جانش را بستانند، در حالى كه
كوتاهى نمى كنند» .
بر حسب روايات و برداشت هايى كه از احوال و ماجراهاى بزرگان شده، قبض روح را مى
توانيم به همان حالتى تشبيه كنيم كه ما به عنوان ناظر خارجى از مسئله مرگ مشاهده مى
كنيم . گاهى اوقات مشاهده مى كنيم كه مرگ انسانى آناً و در يك لحظه صورت مى گيرد و
گاه حالت احتضار روزها و هفته ها به درازا مى انجامد . يكى از واعظان در شب قدر بر
فراز منبر مشغول اعمال شب هاى قدر بود و «بك يااللَّه» مى گفت . او چند بار لفظ «بك
يا اللَّه» را بر زبان راند و به يكباره ساكت شد و سكته كرد و جان سپرد . در حقيقت
تا يك لحظه پيش از مرگ، هم قلب او نيرو داشت و هم زبان او توان لازم را براى سخن
گفتن و مجلس گردانى داشت، ولى پس از سپرى شدن آن «لحظه» همه چيز به يكباره تمام شد
. . . از آن طرف مشاهده مى كنيم كه برخى از افراد روزها و هفته ها سير نزولى طى مى
كنند و روز به روز و ساعت به ساعت از توان شان كاسته مى گردد تا در نهايت از دنيا
مى روند .
به ياد دارم يكى از علما در كربلا سه چهار روز يا بيشتر قبل از آن كه فوت كند حالش
رو به وخامت نهاد . نقل كردند: پزشكى كه به بالين او آمد اظهار داشت: اين شخص مثل
شمعى كه به آخر رسيده و اندك اندك رو به خاموشى است، نيروى حياتش ساعت به ساعت رو
به كاستى دارد . آن مرد بزرگوار على رغم اين كه بسيار رنجور شده بود، نگاه مى كرد و
سخن مى گفت . از باب مثال مى توان مرگ دفعى (و قبض روح دفعى) را به مرگ كسى مانند
دانست كه او را از پشت بام كوتاهى به زمين مى افكنند و قبض روح تدريجى مانند آن است
كه كسى را از فراز بام صد پله اى به زير اندازند كه در برخورد با هر پله اى، به
همان ميزان از نيرو و حياتش كاسته مى گردد و هنگامى كه به زمين مى رسد كاملاً بى
جان است .
به آن زاهد معروف صاحب كرامت گفته بودند كه آن قهقهه ها با مقام معرفت و زهد و
تقواى او ناسازگار است . براى تقريب موضوع به ذهن مى توانيم اين گونه تصور كنيم كه
قلب برخى از انسان ها بر اثر پارسايى و پرهيزگارى و مداومت بر ياد خدا چونان آينه
صاف و بى زنگارى است كه مختصر غبار يا بخارى چهره آن را مكدر و متأثر مى سازد . قلب
اين افراد مثل آينه از نفس و آه هم كدر مى شود، ولى در مقابل كسانى هستند كه روح
شان مانند شب هاى تاريك، قيرگون است . انسان هايى كه صفحه دل خود را سياه كرده اند،
چندان پليدى گناه در دل شان مشاهده نمى شود، ولى دل پاكدلان با مختصر ترك اولى يا
معصيت صغيره اى مكدر و آلوده مى شود .
از جمله رحمت هاى الهى بر اين بندگان پاكدل اين است كه غبارهاى مختصرى كه بر اثر
فراموشى و غفلت بر دل شان مى نشيند در همين دنيا مى زدايد و به جاى عقوبت كردن آنان
در آخرت، در همين دنيا آنان را كيفر مى كند . در روايات فراوانى آمده است كه شيعيان
در اين جهان با بيمارى تطهير مى شوند و هنگام خروج روح شان از پيكر خاكى، تقاص برخى
از فراموش كارى هاى خود را در همين دنيا پس مى دهند . فرض كنيد مى خواهيم كسى را كه
پوست خربزه اى سر راه مردم انداخته با لغزيدن روى همان پوست خربزه تنبيه كنيم . اگر
آن شخص در حال صعود از كوه بلندى است و در همان قدم هاى اول و در دامنه كوه، پاى او
روى پوست خربزه برود و بلغزد و زمين بخورد ممكن است دچار خراشيدگى سطحى شود، ولى
اگر پس از گذشت چندين ساعت كوهنوردى و صعود به جاهاى بالاتر بلغزد بى شك هيچ
استخوانى در بدنش سالم نمى ماند .
●
رؤياهاى صادقه
بسيارى از اين مسائل كه با
تأمل در روايات و كلمات اهل بيت عليهم السلام براى ما روشن مى شود، مؤيدهايى از
رؤياهاى صادقه نيز دارد . چنان كه مى دانيم خواب هايى كه منطبق با ادله شرعى است،
بى معنا نيست و دلالت دارد . به طور كلى دو نوع رؤياى صادقه وجود دارد: يك نوع
رؤياهايى است كه با ادله شرعى منطبق باشد . براى مثال اگر كسى خواب ديد شمر در
جهنم، يا ابوذر در بهشت است، اين رؤياى او بر حسب وعده قرآن و روايات، يقيناً رؤياى
صادقه است . نوع دوم رؤيايى است كه در همين دنيا واقع خارجى، آن را تصديق كند .
رؤيايى كه در اين جا بازگو مى كنيم مربوط به قسم دوم است، هر چند قسم اول نيز بر آن
منطبق است .
يكى از اهل علم كه اجمالاً انسانى عادل و خوب و امام جماعت بود، در گذشت . فرزند او
نقل مى كند كه علاقه بسيارى داشت پدرش را در خواب ببيند . روزها و هفته هاى بسيارى
سپرى شد، ولى آن مرد به خواب فرزندش نيامد . از اين رو فرزند شروع كرد به خواندن
اذكار و سور قرآنى كه قرائت آن ها بدين منظور سفارش شده است . اين قبيل دستورها
مانند داروست و مقتضيات و شروط و موانعى دارد كه اگر بدون ملاحظه شروط و موانع مورد
استفاده قرار گيرد، بى اثر خواهد بود و بسا كه اثر معكوس خواهد داشت . يك سال بدين
منوال گذشت و فرزند موفق به ديدن پدرش نشد و از اين كه بتواند پدرش را در خواب
ببيند، مأيوس شده بود . يك شب بدون آن كه ذكر يا سوره اى خوانده باشد به خواب رفت و
پدرش را در عالم خواب ديد . از او پرسيد: حالت چگونه است ؟
گفت: خوبم .
فرزند او مى گفت: پدرم در خواب، خوب و سرحال بود . نشستيم و قدرى با هم حرف زديم .
در همين حال ناگهان ديدم چشم هاى پدرم به يك سمت خيره شد و رنگ از رخسارش پريد . به
آن سمت كه نگاه كردم ديدم عقرب بزرگى به پدرم نزديك مى شود .
ملاحظه كنيد در بحار روايت - و شايد بيش از يك روايت - وجود دارد كه طى آن، از جمله
عذاب هاى خدا عقرب هايى دانسته شده كه به اندازه قاطر مى باشند: «عقارب كالبغال» .
شايد ما نتوانيم اين قبيل روايات را به درستى تصور و فهم كنيم . حجم عقرب به طور
متعارف دو بند انگشت است، اگر بزرگ تر باشد، به اندازه چهار بند انگشت و اگر بسيار
بزرگ تر باشد به قدر كف دست است .
حال اگر عقربى به اندازه يك وجب باشد شكل بسيار ترسناكى خواهد داشت و اگر بزرگ تر
باشد ترسناك تر خواهد بود، چه رسد به اين كه به بزرگى قاطر باشد . از اين گذشته فرض
كنيد شخصى در جايى دست و پايش را بسته باشند به نحوى كه قدرت فرار نداشته باشد و
چنين عقرب غول پيكرى در حال نزديك شدن به او باشد، وضع چگونه خواهد بود.
فرزند آن مرحوم مى گفت: خودم را در عالم رؤيا در حالى ديدم كه هيچ كارى از من بر
نمى آمد و توان دور كردن آن عقرب ترسناك را از پدرم نداشتم .
●
دنياى محدود و آخرت جاويد نامحدود
در قرآن آمده است: «وإن
الدار الآخرة لهي الحيوان(5) ؛
و زندگى حقيقى همانا در سراى آخرت است» .
كسانى كه به بلاغت و لغت عنايت دارند گفته اند: صيغه «فَعَلان» بر دوام دلالت دارد
. از همين روست كه
خداى متعال نفرمود: «لهي الحياة» بلكه براى تعبير از دوام زندگى و جاودانگى نعيم آن
جهان از صيغه «فَعَلان» استفاده كرد و زندگى جاويد اخروى را «حَيَوان» خواند .
زندگى و تمام شؤون اين جهانى محدود و متناهى است . قدرت ديد، شنوايى، احساس، لذت و
درد ما در اين جهان محدود است و چشمان ما امور محسوسى را مى بيند، ولى در قيامت «فبصرك
اليوم الحديد(6) ؛ پس چشم
تو امروز تيز [بين ] است» خواهد بود .
زندگى مختصر دنيا نسبت به زندگى اخروى دوام و استمرارى ندارد . اگر به درازا بكشد
از صد سال بيشتر نخواهد بود، ولى جهان آخرت به صدها ميليون سال نيز محدود نمى شود و
جاويد است، چه اين كه حضرت حق درباره جاودانگى آن جهان مى فرمايد: «أصحاب
الجنة هم فيها خالدون(7) ؛
اهل بهشت در بهشت جاويد هميشه متنعم خواهند بود» و نيز فرموده است: «أصحاب
النار هم فيها خالدون(8) ؛
اهل دوزخ هميشه در آتش آن، معذب خواهند بود» .
در دنيا سنگ، در و ديوار به ظاهر فهم و درك ندارند، ولى مطابق آموزه هاى قرآنى
ما به فهم و درك آنان پى مى بريم . «وإن
من شيء إلا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم(9) ؛
و هيچ چيز نيست مگر اين كه در حال ستايش، تسبيح او مى گويد، ولى شما تسبيح آن ها را
در نمى يابيد». در آخرت وضع به گونه ديگرى است، چرا كه خواهيم ديد در و ديوار و
فرش و سنگ درك دارند و آشكارا سخن مى گويند . به هر حال همان طور كه در آخرت همه
چيز زنده و نا ميراست، عقرب آن نيز با عقرب هاى دنيا متفاوت بوده، درك و فهم دارد و
با رعايت خصوصيات دقيق به سراغ مجرمان مى رود و درست مثل انسانى كه مى فهمد چه مى
كند، آرام آرام به سمت انسان مى آيد .
از رشته اصلى سخن دور نشويم . گفت: ديدم رنگ و روى پدرم زرد شد و بنا كرد به لرزيدن
. عقرب هم آرام آرام به پدرم نزديك شد . وقتى بالاى سر پدرم رسيد، او با همان حالت
لرزش و رنگ پريدگى زبانش را از دهانش بيرون آورد و آن عقرب زبان او را نيش زد و بعد
او را ترك كرد و رفت . پس از آن پدرم اندك اندك رعشه اش رو به كاستى گذاشت و رنگ
چهره اش برگشت و بنا كرد به عرق كردن . پس از آن بود كه زبان پدرم باز شد و من هم
در عالم رؤيا توانستم سخن بگويم . گفتم: تو كه گفتى حالم خوب است ؟!
پدرم پاسخ داد: غير از اين مسأله مشكل ديگرى ندارم و امشب به خواب تو آمدم تا به
دادم برسى و مرا از اين عقرب نجات دهى . گره اين مشكل به دست تو باز مى شود . ماجرا
از اين قرار است كه بعد از ازدواج با مادرت - كه سكينه نام دارد - يك روز به شوخى
به او گفتم: «بى بى سَكّو!» او از اين حرف من خيلى ناراحت شد، اما من كه ديدم
ناراحت شد دست از كارم برنداشتم و گاه گاهى به شوخى او را به اين نام صدا مى زدم و
او از اين مزاح اذيت مى شد . وقتى به اين عالم آمدم، به من گفتند: به ازاى هر بار
كه اين كلمه بر زبان تو رفته است بايد يك بار اين عقرب تو را نيش بزند . من در همه
اوقات شبانه روز حالم خوب است و مشكلى ندارم جز همين مورد . از تو مى خواهم تا
مادرت زنده است، هر جورى هست او را از من راضى كنى . اين كه تاكنون به خوابت نمى
آمدم، بدين علت بود كه به من اجازه نمى دادند به خواب تو بيايم و بايد كيفر
آزارهايى كه داده ام، مى ديدم .
وقتى فرزند آن مرحوم از خواب بيدار شد، قبل از هر چيز در اين انديشه فرو رفت اين چه
خوابى بود كه من ديدم ؟ آيا مصداق «اضغاث احلام» بود يا روياى صادق؟ پيش خودش كه
فكر كرد، يادش نيامد پدرش خطاب به مادرش گفته باشد: بى بى سَكّو، اما از يك طرف به
ياد عجز و التماس هاى شديد پدرش افتاد كه مصرانه از او مى خواست تا مادرش زنده است
از او بخواهد حلالش كند . با استفاده از روايات درمى يابيم وقتى انسانى به عالم
ديگر مى رود و اندك و بسيار اعمال خودش را مشاهده مى كند، قدر عمل صالح و ارزش آن
را در مى يابد و نسبت به تقاص گرفتن بابت مظالمى كه از ناحيه ديگران به او صورت
گرفته حريص مى شود . آن كه بى پول و مستمند نيست به راحتى پول قرض مى دهد و مى
بخشد، ولى بينوايى كه به شدت محتاج پول است از كمترين مبلغ نيز به آسانى درنمى گذرد
.
غرض اين كه وقتى فرزند آن عالم ياد حالت و التماس هاى مكرر پدرش افتاد تصميم
گرفت ماجرا را از مادرش بپرسد . لذا پيش دستى كرد و بى هيچ مقدمه اى پرسيد: مادر
ماجراى بى بى سَكّو چيست ؟
تا اين را گفت مادرش يكه خورد و به او گفت: تو از كجا اين را مى دانى ؟ پسر فهميد
كه اصل ماجرا - هر چه باشد - صحيح است . هر قدر اصرار كرد مادرش به او گفت: اول بگو
از كجا اين را فهميده اى!
فرزند ماجراى خوابش را بى كم و كاست براى مادر تعريف كرد . مادرش تصديق كرد كه آن
مرحوم از همان اوايل از ازدواج شان يك بار اين كلمه را به او گفته بود و او به
راستى از اين حرف ناراحت مى شد . همچنين افزود: اما مرحوم پدرتان هيچ وقت در مقابل
شما اين حرف را نزده بود براى همين از اين كه اين مطلب را مى دانى تعجب كردم .
خدايا، من دلم نمى خواهد به خاطر من اين بنده بى چاره در آن عالم عذاب شود . من از
حقم گذشتم .
شب بعد دوباره پدرش را در خواب ديد كه بانشاط و خوشحال بود . از او تشكر كرد و گفت:
خلاص شدم» .
مسائل تكان دهنده اى از اين دست نشان مى دهد كه كمترين افعال و اقوال ما - هر چند
در نظر خودمان اهميت چندانى ندارد - در پيشگاه خدا بى حساب و كتاب نيست و البته در
اين ميان حق الناس حساب ديگرى دارد .
در روايت داريم: «ظلم لا
يدعه اللَّه ؛(10) ستمى
كه خدا از آن نمى گذرد» . مطابق برخى روايات خداى متعال قسم ياد فرموده كه از ظلم
مردم نسبت به يكديگر نگذرد، مگر اين كه موضوعش از بين برود، يعنى طرف مقابل رضايت
بدهد . در غير اين صورت از حسنات ظالم برمى دارند و در كفه اعمال مظلوم قرار مى
دهند، يا از سيئات مظلوم برمى دارند و در اعمال طرف ظالم قرار مى دهند تا به كيفر
آن ها مورد عقوبت قرار گيرد . پس بايد انسان روزه دار اين مورد و موارد مشابه آن را
لحاظ داشته، به حقوق ديگران تجاوز نكند تا روزه اش كامل و واقعى باشد .
●
خنديدن با صداى بلند
از جمله امورى كه در روايات
مربوط به روزه مورد نهى واقع شده، «قهقهه» است . قهقهه خنديدن با صداى بلند است و
شامل هر صدايى نمى شود و در عربى و فارسى آن را قهقهه مى گويند . خنديدن بدين نحو
مورد پسند خداى متعال نيست، يعنى اين كار مكروه است، ولى روزه را باطل نمى كند، اما
همين كار مكروه در حقيقت سببى است كه مسبب آن كار عالم زاهد صاحب كرامت را - كه پيش
تر بيان شد - هنگام احتضار دشوار مى كند .
●
شدت مراقبت توأم با اداى واجبات
مسلماً چنين مطالبى انسان را
به شدت مراقبت و دقت بسيار فرا مى خواند و او را از عادت و غفلت جدا مى كند و به
تأمل در كردار و گفتار خود دعوت مى كند . شنيدن اين حكمت ها و مواعظ در آدمى حالت
بيدارى و يادآورى ايجاد مى كند و موجب مى شود در رفتار و گفتار جزئى خود ريزبينى و
تيزبينىِ بيشترى به خرج دهد و موشكافانه در پى اصلاح كرده ها و گفته هاى خود برآيد
. اين كه انسان مراقبت و مواظبت بيشترى نسبت به افعال خود اعمال كند امر پسنديده اى
است، ولى ممكن است شيطان از همين نقطه ضربه پذير وارد شود و انسان را به اعتزال
بكشاند و از برخى وظايف نظير امر به معروف و شركت در مجالس اهل بيت عليهم السلام
باز دارد . برخى افراد وقتى در بدى هاى معاصى مى انديشند و عزم شان را بر ترك معصيت
جزم مى كنند، براى دورى از غيبت و دروغ و آزار و . . . تصميم مى گيرند روابط
اجتماعى خود را با برادران دينى شان كاهش دهند و در مساجد و مجالس اهل بيت حاضر
نشوند .
در حقيقت چنين كسانى به جاى «ارائه راه حل» به «پاك كردن صورت مسأله» مى پردازند،
در حالى كه درست آن است كه آدمى در جامعه و در ميان مردم حضور داشته باشد، ولى به
گناهانى كه در جامعه است آلوده نشود و در عين حال وظايفى چون: هدايت گمراهان،
دستگيرى از افتادگان، نهى از منكر و امر به معروف را نيز به نحو شايسته انجام دهد .
مى توان به جرأت گفت نقش شيطان در چنين مواضع خطاخيزى به مراتب سرنوشت سازتر و
برجسته تر از مواضعى چون دعوت مردمان به شراب خواراى و محرمات ظاهرى است . دم فرو
بستن از حرام و مكروه بدان معناست نيست كه از بيان واجب و مستحب نيز دم فرو بسته،
خموشى گزينيم . آدمى بايد در جامعه زندگى كند و با افراد جامعه ارتباط داشته باشد،
ولى چشم خود را از حرام ببندد (تعبير بندد دقيق نيست، بلكه بايد بگوييم از نگريستن
به حرام خوددارى كند، زيرا كه ميان اين دو، به اصطلاح منطقيان، رابطه عموم و خصوص
مِن وَجه وجود دارد . همين اختلاف، در مسأله روزه نيز وجود دارد كه آيا ترك است يا
كف ؟ و اين اختلاف ثمرات عملى در مفطرات دارد) .
غرض اين كه روزه دار بايد چشم و گوش و زبان و تمام قواى ظاهرى و باطنى اش «صائم»
باشند . اين كه سفارش كرده اند پوست انسان بايد روزه دار باشد، كم ترين معناى آن
اين است كه آدمى از لمس هاى شهوت برانگيز خوددارى كند، زيرا قوه لامسه در تمام
جاهاى بدن و روى كل پوست منتشر است .
در روايت آمده است: «والقبيح» . روزه دار بايد از هر امر قبيحى ولو حرام نباشد دورى
گزيند و براى مثال از مكروهات نيز دورى گزيند، چه مكروهات بالخصوص كه صريحاً از آن
ها ياد شده و چه مكروهات بالعموم نظير چيزهايى كه موجب مى شود انسان در ميان مردم
به بدى انگشت نما شود و مردم او را انسانى ناموزون و نامتعادل بخوانند كه خنده هاى
ناجور، حركات نامناسب، راه رفتن هاى ناهنجار و كليه امورى كه مردم را منزجر مى سازد
از اين قبيل است . مصداق شهرت فقط آن جا نيست كه واعظى بر فراز منبر در حال ايراد
خطابه باشد و كسى حركات نامناسب از خود بروز دهد، بلكه رفتار خودِ انسان در خانه و
با زن و فرزند يا برادر و خواهر خود و رفتار شاگرد با استاد و بالعكس نيز مى تواند
مصداق شهرت باشد و در روايت از امام صادق عليه السلام و به نحو عموم آمده است: «الشهرة
خيرها وشرها في النار ؛(11)
شهرت طلبى - چه نيك باشد و چه بد - در آتش است» .
بايد توجه داشت كه بعضى از موارد شهرت حرام و برخى مكروه است و همان گونه كه ممكن
است كسى به بدى انگشت نما شود، ممكن است به خوبى نيز شهره و انگشت نما شود . به
عنوان مثال، فردى امر به معروف كند و انگشت نما شود كه اين انگشت نما شدن و بهتر
است بگوييم اشتهار به خوبى است و به دور نيست كه تمام پيامبران چنين بوده باشند،
زيرا خداى متعال در قرآن مى فرمايد: «يا
حسرة على العباد ما يأتيهم من رسول إلاّ كانوا به يستهزئون ؛(12)
واى بر حال اين بندگان كه هيچ رسولى براى هدايت آن ها نيامد جز آن كه او را به
استهزا گرفتند» . مطابق اين آيه همه پيامبران الهى مورد تمسخر مردم قرار مى گرفتند
و به ديگر سخن ميان مردم انگشت نما بودند و مردم به اشاره، آن ها را به همديگر نشان
مى دادند، ولى همچنان كه روشن است بى شك اين شهرت، شهرت به خير و خوبى است .
●
موى روزه دار
نكته ديگرى كه به ذهن مى رسد
در خصوص «فليصم شعرك» است . چنان كه مى دانيم مو و ناخن انسان احساس ندارد و به
سادگى مى توان يك مو از بدن كسى كه خفته است جدا كرد بى آن كه بيدار شود . نيز اگر
از پشت سر كسى كه بيدار است يك مو را طورى قيچى كنيم كه بيخ و ريشه آن از عصب جدا
نشود، متوجه نخواهند شد . با توجه به همين بى احساسى يا كم احساسىِ مو اين پرسش به
ذهن مى رسد كه معناى صوم مو (چه صوم را ترك بدانيم و چه كف) چيست و موى آدمى از چه
امر يا امورى بايد اجتناب كند تا «صائم» شمرده شود ؟
يكى از دو احتمال به ذهن مى رسد: يكى اين كه پوست انسان از راه مو و تماس مو لذت
نبرد (براى مثال ماليدن موى سر به پوست بدن زوجه به هر حال لذت خفيفى دارد) مراد از
صوم مو ممكن است اين باشد كه موى انسان از موارد اين چنينى اجتناب كند .
احتمال دوم اين است كه بگوييم صوم شعر آن است كه شخص روزه دار بيش از مقدار لازم به
آراستن موى خود نپردازد . به عبارت ديگر ماليدن روغن و جز آن به مو و افراط در شانه
كردن و آراستن آن با روزه داشتن چندان همخوانى ندارد . البته هرگز منظور ما اين
نيست كه روزه دار، ژوليده موى و ناشسته روى باشد، چه اين كه اين حالت براى روزه دار
نيز مكروه است و بايد چه در حالت روزه و چه غير آن حد وسط رعايت شود . منظور ما
مربوط به مواردى است كه شخصى در حالت روزه همان گونه به موهايش توجه و رسيدگى كند
كه در حالات ديگر مى كرد و اين شايد با حقيقت روزه سازگارى تام و تمام نداشته باشد
. حد وسط در اين كار آن است كه موى آدمى نه آن قدر ژوليده باشد و نه از
آن طرف بيش از مقدار واجب، مورد رسيدگى و آرايش و پيرايش قرار گيرد .
از مجموع آنچه گفتيم و رواياتى كه در خصوص روزه و نقش اعضاى مختلف آدمى صادر شده،
چنين برمى آيد كه روزه ماه مبارك رمضان فرصت بسيار مناسبى است براى اين كه آدمى -
در يك كلام - خواست خدا را بر خواسته هاى خود ترجيح دهد و در افعال و تصرفات خود
اراده الهى را بر شهوات خود مقدم بدارد . تمام دستورهايى كه در خصوص ادب و آداب
روزه دارى وارد شده همگى «امر» معصومين عليهم السلام است و كوچك و بزرگ آن مسبباتى
دارد . چنين نيست كه اين مسببات همگى مربوط به آخرت باشد، بلكه برخى از مسببات چنان
كه گذشت مربوط به همين دنيا و از باب مثال، لحظه احتضار آدمى است . از طرفى مسببات
اين جهانى به مراتب آسان تر و براى انسان بهتر از مسببات آن جهانى است و چنان كه
گفتيم، اين لطف خداست كه در همين جهان شانه هاى ما را از بار گناهان پاك مى كند و
به جاى محاسبه آن جهانى در اين جهان مورد كيفرمان قرار مى دهد و تطهيرمان مى كند .
در ماه مبارك رمضان و فرصت مناسبى كه براى پرهيزگارى و طاعت پيش آمده، بهترين اعمال
مطابق حديث نبوى «الورع عن
محارم اللَّه؛(13) خويشتن
دارى از محارم خدا است» . ظاهر لفظ «محارم» تنها بر «حرام»ها دلالت دارد نه بر همه
منهيات اعم از حرام و مكروه و البته برخى گفته اند: مدلول محارم اعم از حرام و
مكروه است كه به هر حال قدر مسلم، حرام هاست . از طرفى «پرهيز از حرام» خود تمهيد و
پيش درآمدى براى «پرهيز از مكروه» است و به اصطلاح نسبت به آن حالت طريقيت دارد و
پيش نياز آن است .
كليه منهيات چه حرام و چه مكروه مسبباتى دارند كه ممكن است - نعوذ باللَّه - در
آخرت ظاهر شوند (نظير ماجراى نيش عقرب غول پيكرى كه گذشت) يا در دنيا ظهور يابند
(نظير شدت نزع و . . .) . به هر روى به صلاح آدمى نيست كه مرتكب چنين امور ناپسندى
شود و بار گناهان خود را گران تر كند، زيرا لذتى كه آدمى در قبال اين منهيات حاصل
مى كند در مقابل كيفر و مسببات و تبعات آن هيچ است و بيش از آن، بايد تاوان بدهد .
اميدواريم خداى متعال همان گونه كه ما را در تشريعيات و تكوينيات، وامدار اهل بيت
ساخته(14) و اين معارف بلند و ناب را كه به رايگان و بى چشمدات، به دست آن
بزرگواران ارزانى ما داشته، لطف خود را دوچندان كند و توفيق عمل به اين علوم را خود
نصيب ما بگرداند .
و صلى اللَّه على محمد و آله
الطاهرين
1)
متن تدوين شده سخنرانى حضرت آية الله العظمى سيد صادق
شيرازى كه در تاريخ 11 رمضان المبارك 1419 ق. ايراد
شده است.
2) كافى، ج 4، ص 87 .
3) بقره (2)، آيه 183 .
4) انعام (6)، آيه 61 .
5) عنكبوت (29)، آيه 64 .
6) ق (50)، آيه 22 .
7) يونس (10)، آيه 26 .
8) يونس (10)، آيه 27 .
9) اسراء (17)، 44 .
10) كافى، ج 2، ص 331، حديث 1 .
11) كافى 6، ص 445.
12) يس (36)، آيه 30 .
13) عيون اخبارالرضا، ج 1، ص 297.
14) إرادة الرب في مقادير اموره تهبط إليكم وتصدر من
بيوتكم (كامل الزيارات، ص 200) .
|