عبادت ناب

بندگى و عبادت بايسته
انواع رؤيت
مُلحِدين و نظام آفرينش
 بينش درون
مهم در نزد ما چيست؟
شيخ بهايى و قضاوتش از زكريا بن آدم و شيخ صدوق قدّس سرّهم
مثالى براى رؤيت نفس
پناه بردن مردم قـم به امام حسن عسكرى عليه السّلام

 

بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين وصلّى الله على محمد وآله الطاهرين ولعنة الله على اعدائهم أجمعين(1)

رسول گرامى اسلام صلّى الله عليه وآله وسلّم در وصيت خود به ابوذر مى فرمايد: «يا أباذر، أعبدالله كأنك تراه، فإن كنت لا تراه فأنه يراك، واعلم أن أول عبادة الله المعرفة به، فهو الاوّل قبل كل شيء فلا شيئي قبله والفرد فلا ثاني له والباقي لا إلى غاية، فاطر السماوات والارض وما فيهما وما بينهما من شيء وهو الله اللطيف الخبير وهو على كل شيء قدير. ثم الايمان بي والاقرار بأن الله تعالى أرسلني إلى كافة الناس بشيراً ونذيراً وداعياً إلى الله بأذنه وسراجاً منيراً، ثم حب أهل بيتي الذين أذهب لله عنهم الرجس وطهرهم تطهيراً(2)؛ اى ابوذر، خدا را چنان پرستش كن كه گويى او را مى بينى و چنانچه نبينى، او تو را مى بيند و بدان كه اولين شرط عبادت خدا، شناخت اوست، پس او اول است پيش از هر چيز و چيزى پيش از او نيست. يكتايى است كه دومينى و مانايى كه نهايتى و سرانجامى ندارد. شكافنده (پديد آورنده) آسمان ها و زمين و آنچه در آن ها و ميان آن هاست. اوست خدايى كه لطيف و خبير است و بر هر چيزى تواناست. پس از آن [معرفت] ايمان به من و اقرار به اين كه خداى تعالى مرا به عنوان بشارت دهنده و هشدار دهنده و به عنوان كسى كه به اذن او مردمان را به سوى خدا دعوت مى كند و چراغى تابناك فرا راه همگان، به سوى مردم فرستاد. شرط ديگر عبادت مهرورزى به خاندان من است؛ همان هايى كه خداى تعالى پليدى را از آنان زدود و پاك و پاكيزه شان گرداند».
در بيانى كه پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم به ابوذر فرمودند، مفاهيم بسيار بلندى وجود دارد كه در خور تأمل فراوان است. كتاب عين الحياة مرحوم مجلسى شرحى است بر اين وصيت كه اگر چه كامل نيست و مرحوم علامه مجلسى همه آنچه را كه در روايت بوده در شرح عنوان نكرده است، ولى به جاست شما آقايان اين كتاب را تفصيلاً شرح كنيد.
حضرت در ابتداى اين وصيت مباحث اخلاقى را مطرح كرده، دو نكته را مورد تأكيد قرار داده اند كه يكى عبادت خدا و ديگرى كيفيت عبادت است. «يا اباذر، أعبد الله كأنك تراه؛ اى ابوذر، آن گونه خدا را عبادت كن كه گويى حضرتش را مى بينى».
پس نكته اول، ضرورت عبادت خداست، آن عبادتى كه گويى خدا را مى بينى.
زمانى كه انسان با يك عالم سخن مى گويد، با يك فرد خوش ذهن و داراى استعداد هم صحبت مى شود يا با يك شخصيت محترمى روبه رو مى شود، چگونه با او سخن مى گويد؟ يقيناً در چنين حالتى حواس خود را متمركز آن شخصيت مى كند و سپس كلمات را بر زبان جارى مى سازد و همواره سعى مى كند تا حساب شده و به دور از هرگونه ايرادى سخن بگويد. حضرت مى فرمايند: عبادت تو اعم از نماز، روزه، دعا، اعتكاف، حج و ساير عبادت ديگر بايد به گونه اى باشد كه گويى خدا را مى بينى. خداى متعال اگر چه هرگز قابل رؤيت نيست، ولى انسان بايد اين تصور را داشته باشد تا با او به راز و نياز بپردازد.
فرض كنيد من و شما در حال سخنرانى مى باشيم كه ناگاه متوجه مى شويم سلمان صحابى پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم در مجلس نشسته و به سخنان ما گوش فرا مى دهد. حال اگر روايت يا نص و يا تعبيرى كه مقدارى از آن را فراموش كنيم، او زود متوجه مى شود. حال خدا كه خداى سلمان است و خالق همه افراد مى باشد، انسان بايد درعبادت توجه بيشترى كرده و با حضور قلب و احساس حضور در محضر او حضرتش را پرستش كند. جان كلام اين كه انسان خدا را بايد آن گونه عبادت كند كه اگر با همين چشم مشاهده مى كرد، جايى براى افزودن بر كميت و كيفيت عبادت نداشت.

بندگى و عبادت بايسته
شخصى برايم نقل مى كرد كه يك مؤسسه اقتصادى داشتيم و در بدو تأسيس مقرر شد چند نفر با يكديگر بنشينم و جلسه اى تشكيل دهيم و سهم هر يك را و ساير شرايط ديگرى كه در تأسيس يا شركت لازم بود مشخص كنيم. آن آقا كه نزد من آمده بود، مى گفت: به اندازه يك ماه كار و فعاليت در اين جلسه خسته شدم.
دليل آن را پرسيدم، گفت: زيرا يكى از افراد بسيار زيرك در مسايل اقتصادى هم خبره بود. لذا مدام به مغزم فشار مى آوردم تا مبادا حق من پايمال شود. لذا در امضاى اسناد و مدارك حساسيت بسيارى به خرج دادم.
ببينيد اين شخص متدين بود، ولى براى چند درهم دنيا حاضر نبود فريب بخورد و به گفته خودش: به اندازه يك ماه فعاليت از آن جلسه خسته شده بود.
برخى افراد گاهى گرفتار ظالمان مى شوند و مورد بازجويى قرار مى گيرند. آن فرد ممكن است در طول شبانه روز يك بخورد و نمى داند كه چه خورده است، چرا كه دائماً حواسش را متمركز بر اين كرده كه مبادا در پاسخ به سؤال ها جوابى بدهد كه با ساير پاسخ هايش هماهنگى نداشته باشد و در نتيجه برايش مشكل ايجاد كند. انسان در واقع وقتى فهميد كه طرف مقابلش دانا و سخت حساب گر و دقيق است، دقت مى كند.
معروف است كه فردى مى گويد: نمازم را مى خوانم ومى آيم. طرف مقابل مى گويد: بيا و نمازت را بعداً بخوان. او جواب مى دهد: نه، نمازم را حفظم. راست هم مى گويد، اما واقعا چرا اين گونه است؟ آيا به خدا اعتقاد نداريم؟ بلى، به خداى متعال اعتقاد داريم و در عقيده وايمان مان به خدا هم شبهه اى وجود ندارد؛ خصوصاً ما اهل علم كه صفات ثبوتى و صفات سلبى خدا را هم مى دانيم و درس اين چيزها را هم خوانده ايم، اما چرا اين گونه هستيم؟
اين مطلب نياز به همان محاسبه نفس دارد كه تلقين و تكرار و استحضار مى طلبد و در متون روايى مورد تأكيد اميرالمؤمنين عليه السّلام وساير معصومين عليهم السّلام قرار گرفته است. در روايت آمده است كه: ابليس، بزرگ شياطين است و به تعدادى از مأمورانش مأموريت مى دهد كه ذهن هر نمازگزارى را منحرف كنند(3). وقتى امام جماعت به نماز مى ايستد شيطان بزرگ، براى امام جماعت دو مأمور مى گذارد، چرا كه امام جماعت نسبتاً با تقواتر است. حداقل به ذهنش خطور مى كند كه ممكن است كه يكى از مأمومين از من بهتر باشد؛ لذا خجالت مى كشد و به همين سبب توجه خود را در نماز بيشتر خواهد كرد. شيطان بزرگ هم دو مأمور را كه يكى از آن ها در سمت راست و ديگرى در سمت چپ امام قرار مى گيرد، موظف مى كند تا ذهن امام را از خدا و نماز منحرف سازند. مثلاً بعد از نماز مى خواهد به مجلسى برود. در نماز فكر مى كند در مجلس چه بگويد و چگونه صحبت كند؟ اگر در جايى مهمان است يا با كسى نزاعى دارد و خلاصه هر كارى كه دارد شيطان كه از مسائل او آگاهى دارد، همان مسائل را در ذهن او فعال مى كند تا از توجه به خدا در نماز و حضور قلب، غافل شود. بنابراين براى تسلط بر شياطين، تلقين و توجه و قبل از آن دعا مى خواهد تا خدا اين توفيق را شامل حال او كند.
أعبدالله كأنك تراه اگر انسان مى توانست خداى عالم السِّر والخفيات را مشاهده كند، در آن صورت چگونه نماز مى خواند؟ پس نمازگزار وقتى الله اكبر و بسم الله الرحمن الرحيم را گفت، حداقل به معنى جملاتى كه ادا مى كند توجه كند و بداند كه چه مى گويد. مطلب اين است كه تكرار اين عبارات و ادعيه يك مقدارى موضوع را براى انسان عادى جلوه مى دهد، لذا بايد با تلقين سعى كند تا روز به روز پيشرفت كند، نه پس رفت. از همين رو پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم فرموده: اگر شما خدا را نمى بينيد او شما را مى بيند.
مسأله اى كه در كتب بلاغى و منطقى بدان اشاره مى كنند اين است كه: الشرطية صادقة مع صدق طرفيها، يعنى قضيّه شرطيه هر دو جهتش صدق باشد يا كذب، صحيح است؛ چون قضيه است.
آيا انسان خدا را مى بيند؟ خير، خدا هرگز ديده نمى شود، اما اين قضيه شرطيه اى است كه اهدافى به دنبال دارد.
اگر تو خدا را نمى بينى خدا كه تو را مى بيند.

انواع رؤيت
رؤيت دو نوع است: گاهى ديدن با چشم سر است و نوع ديگر، ديدن و رؤيت به وسيله عقل و درك است و اين به معناى انكشاف است. در برخى روايات مستفيضه يا متواتره (كه شايد متواتره باشد)، جمله اى از امام حسين عليه السّلام كه دعا و عرض آن حضرت به درگاه بارى تعالى است، وجود دارد وآن اين است :«...عميت عين لا تراك عليها رقيباً ...(4)؛ كور باد ديده اى كه تو را ناظر بر خويش نبيند» و «فأنه يراك(5)» چشمى كه حضرت فرمودند، چشم سر نيست، بلكه ديده انكشافى است كه از عقل و درك آدمى حاصل مى شود. وقتى حضرت مى فرمايند: كور باد آن چشمى كه تو را نبيند، نه اين چشم است، زيرا اين چشم قابليت چنين ديدن را ندارد، لذا حضرت مى فرمايند: «كور باد آن چشمى كه نبيند تو مراقب او هستى».
حضرت رسول اكرم صلّى الله عليه وآله وسلّم مى فرمايند: در عبادت بايد رؤيت خدا باشد، اما رؤيت بدون چشم، چرا كه خدا جسم نيست. از اين رو هرگز نمى دانيم كه رؤيت خدا چگونه است و نمى توانيم بدانيم و اين جهت سلبى است، اما اين مطلب را مى توان با تأمل درك نمود كه اين جنبه ايجابى رؤيت است.
علامه مجلسى در عين الحيوة درباره اين مطلب به تفصيل بحث كرده است. البته بايد توجه داشت كه رؤيت باصره بيش از رؤيت عقل به خطا مى رود، گر چه رؤيت عقل نيز گاهى دچار خطا مى شود، اما در عين حال ما را متوجه خطاى مان در ديد مى كند انسانى كه در شب در حال سفر است از دور، ماشين در حال حركت را مى بيند اما نمى داند كه يك چراغ دارد يا دو چراغ، اين خطاى ديد است كه به دليل دورى نور، چشمان آدمى آن را يكى مى بيند.
ستاره شناسان مى گويند: بعضى از اين ستاره هايى كه در آسمان مى بينيم و در ديد چشمان ما يك ستاره است در واقع چنين نيست، بلكه ممكن است ميليون ها ستاره باشد، اما به سبب فاصله بسيار، آن ها را يكى مى بينيم. در بصيرت انسان نيز خطا وجود دارد، اما اشتباهات آن به مراتب كمتر از خطاهاى ديد است. از اين رو خداى متعال با چشم سر ديده نمى شود، زيرا خدا جسم نيست.

مُلحِدين و نظام آفرينش
يكى از كتاب هاى آمارى را مى خواندم. در آن آمده بود: ستاره شناسان هر چه بيشتر وارد جهان ستاره ها مى شوند و نظم و كيفيت آفرينش را مى بينند، ايمان شان به خدا بيشتر مى شود و عموماً كسانى كه در اين حرفه به تخصص رسيده اند، كافر و بى ايمان نيستند و اگر داستان زندگى و باورهاى اين ستاره شناسان را در يك جا گرد آورى كنند كتابى مى شود خواندنى و زيبا.
گاه ستاره شناسى پس از پنجاه، شصت سال كاوش در آسمان به خدا ايمان مى آورد، اما هيچ گاه عالم مؤمن، كافر نمى شود و از وادى ايمان به برهوت كفر نمى رود، زيرا فرد ملحد به سبب خطايى كه فكر و عقل او را تسخير كرده، كفر مى ورزد، اما پس از تأمل و تدبر در آفرينش و آفريدگار خدا را با درك و عقل خود مى بيند.

بينش درون
رؤيت نفس چيزى است كه هر كسى دايره محدودى از آن را دارد. بچه هاى پنج، شش سال بيشتر نيز در حد خودشان اين رؤيت را دارند. اگر از بچه چند ساله اى كه نردبانى ده پله اى را يكى يكى طى مى كند بپرسيد: چرا تك تك از پله ها پايين مى رود و خودش را يكباره نمى اندازد؟ با آن محدوده درك خود، درك مى كند كه در صورتى كه پله ها را تك تك پايين نرود، مى افتد و دست و پايش مى شكند. در واقع اين كودك، افتادن و شكسته شدن دست و پا را با درك و بينش خود مى بيند. اين درك و ديدن، علم غيب نيست، بلكه درك و انكشاف از واقع است.
كسى كه درس نمى خواند و يا در درس خواندن جديت به خرج نمى دهد يقين حاصل مى كنيم كه به جايى نمى رسد. موارد فراوانى از اين قبيل در زندگى ما رخ مى دهد، مثلاً كسى كه بى ملاحظه و افسار گسيخته رانندگى مى كند، فردى كه كنار او در اتومبيل نشسته به او يادآورى مى كند كه تصادف كردن او را مى بيند. اين دانستن درك و انكشاف است و نوعى ديدن عقلى به شمار مى آيد.
انسان مى تواند تمام حالات خود را با ديده عقل ببيند، مثلاً هنگامى كه به نماز مى ايستد و قصد دارد به عبادت بپردازد بايد حال و روحيه خود را براى انجام مستحبات بسنجد و اگر دريافت كه حال آن را ندارد، بايد به واجبات بسنده كند و آن را به جاى آورد. انسان بايد توجه داشته باشد كه يكباره سلمان و ابوذر نمى شود؛ سلمانى كه پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم به وى فرمودند: إنك منا اهل البيت(6)؛ تو از ما اهل بيت هستى.

مهم در نزد ما چيست؟
آحاد مردم يك مسأله مهمى در زندگى دارند كه در صورت تزاحم با ديگر مسائل، آن ها را كنار گذارده، مسأله مهم تر را مقدم مى دارند كه مى توان مواردى چون: مشكل سلامتى، اقتصادى، اجتماعى، حيثيتى، علمى و ... را به عنوان مهم تر نام برد. با به دست آمدن فرصت مناسبى براى رسيدن به مسأله مهم زندگى يا برطرف كردن مشكل آن تمام كارها تعطيل شده به امر مهم پرداخته مى شود. فردى كه در زندگى مسائل مهم و مهم تر دارد اگر بخواهد مى تواند خداى متعال و فرمان او را مهم ترين دغدغه زندگى قرار دهد، ولى اين امر به يكباره ممكن نيست، اما اين قابليت در انسان ها وجود دارد همچنان كه در ابوذر نيز وجود داشت. تنها يك مانع سر راه انسان قرار دارد و آن اين كه به دليل شرايط محيط و جوّى كه در آن زندگى مى كند، او را گرفتار شهوت ها و تمايلات مى كند كه در گزينش مهم تر، يعنى خداى _ جل و علا _ ايجاد مشكل كرده و مستلزم زحمت فراوان است. شايان توجه است كه زحمت و كوشش در اين راه از نظر خدا پنهان نيست چه اين كه «فإنه يراك؛ او تو را مى بيند» و به يقين پاداش تو را محفوظ مى دارد.
به عنوان مثال، اگر فردى به همنوع خود خدمتى كند، بى ترديد طرف مقابل در صدد و جبران بر آمده يا به نحوى خدمت او را پاس خواهد داشت. به طور قطع، خداى _ عز و جل _ عمل بندگان را ناديده نخواهد گرفت، بلكه به بهترين وجه آن را جبران خواهد نمود چه اين كه حضرتش كريم ترين كريمان است و هر چه زحمت بيشتر باشد، پاداش نيز بيشتر و برتر خواهد بود. در اين جا نبايد مطلبى را فراموش كرد و آن اين كه خداى _ عز و جل _ بيشتر پاداش ها را در قيامت به انسان مى دهد به اين دليل كه بر خلاف آخرت، پاداش دنيايى ارزش چندانى ندارد و ماندگار نيست؛ چيزى كه در قرآن و روايات معصومين عليهم السّلام بدان اشاره شده است. بنابراين بايد چيزى را مهم تر بدانيم كه واقعاً مهم تر باشد، وانگهى رسيدن به چنان مرحله اى تحمل و صبر و مقاومت مى خواهد. مسلم اين است كه سلمان و ابوذر از ابتدا در چنين مقامى قرار نداشتند و به يكباره به تعالى نرسيدند. به لطف خداى منان من و شما مسلمان و مؤمن هستيم، پدر و مادر ما هم از مؤمنين و متدينين بودند، اما ابوذر كه بود؟ پدر و مادرش كه بودند؟ خودش قبل از اسلام كه بود؟ يك بت پرست بود، ولى چون همچون ديگران قابليت داشت، به چنان مقامى نايل آمد. نمى توان گفت چون ابوذر در كنار پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم بود ابوذر شد، چرا كه بسيارى در محضر آن حضرت بودند، ولى بر كفر خود اصرار مى ورزيدند و اگر معيار كمال يافتگى ايمانى ملازمت رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم مى بود، مى بايست آن كفر پيشگان نيز به مرتبه ابوذر و سلمان مى رسيدند.
از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمودند: إناّ صُبَّرٌ وشيعتنا اَصبر منّا(7)؛ ما صبر كنندگانيم و شيعيان ما صبرشان از ما بيشتر است.
روايات ديگر نيز در همين معنا آمده و مؤيد اين است كه بيشتر مردم مى توانند با صبورى و مقاومت، بهتر از ابوذر معاصر و همنشين پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم باشند كه البته سخت است، اما شدنى و ممكن.

شيخ بهايى و قضاوتش از زكريا بن آدم و شيخ صدوق قدّس سرّهم
زكريا بن آدم از اصحاب و ياران و معاصر سه يا چهار تن از امامان معصوم عليهم السّلام بود و در قبرستان شيخان قم مدفون است. روايتى هم از معصوم عليه السّلام در مورد ايشان وارد شده كه فرمودند: المأمون على الدين والدنيا(8)؛ او در دين و دنيا [ى مردم] امانت دار است. توصيفى كه از زكريا شده، بسيار مهم و بدين معناست كه اگر از او مسأله اى سؤال شود و او پاسخ آن را نداند، جواب نمى داد و اگر شبى را از گرسنگى خواب نمى رفت و نزد او غذاى لذيذى به امانت گذارده بودند هرگز به آن دست نمى زد. از همين رو در بيان معصوم عليه السّلام نسبت به امور دنيا و دين امانت دار خوانده شد و هرگز خيانت از او متصور نبود.
رواياتى كه از زكريا بن آدم به ما رسيده و يا منقول از ايشان باشد معدود است، در حالى كه از شيخ صدوق مقدار زيادى روايات واحكام شرعى به ما رسيده است. كتاب هاى: من لا يحضر الفقيه، امالى، عيون، علل، خصال و حدود سيصد كتاب از شيخ صدوق رحمة الله وجود دارد. آمده است: از شيخ بهايى سؤال شد كه زكريا بن آدم برتر است يا شيخ صدوق؟
شيخ بهايى در پاسخ گفت: زكريا بن آدم. بنا به نقل راوى، شيخ بهايى پس از آن، شيخ صدوق را در عالم رؤيا ديد و از شيخ بهايى سؤال كرد: چگونه زكريا بن آدم را از من برتر دانستى؟ شيخ بهائى با قاطعيت پاسخ داد: براى آن كه درباره اش از معصوم عليه السّلام وارد شده كه المأمون على الدين والدنيا درحالى كه درباره شما چنين چيزى وارد نشده است. شيخ صدوق در عالم رؤيا به او گفت: شيخنا، تو كه عالم هستى، ديگر چرا؟ اين چه قياسى است؟ من در زمان معصومين نبودم تا درباره من سخنى وارد شود تا برترى من بر زكريا بن آدم روشن شود، با اين حال چگونه حكم نمودى كه زكريا بن آدم از من مهم تر است؟
شيخ بهايى از خواب بيدار شد و گفته هاى شيخ صدوق را تأييدكرد.
لذا نمى توان به اين دليل تمسك كرد كه چون زكريا از اصحاب امامان معصوم عليهم السّلام بوده، از ديگران برتر است. ممكن است در بين ما نيز افرادى مهم تر باشد، اما اين برترى به تدريج به دست مى آيد، نه يكباره.

مثالى براى رؤيت نفس
مى گويند كسى روى شاخه درختى نشسته بود و بن همان شاخه را مى بريد. فردى از آن جا مى گذشت با ديدن آن وضعيت به او گفت: فلانى الان از بالاى درخت مى افتى. گفت: مگر، تو علم غيب دارى؟
پاسخ داد: آشكارا مى بينم كه از بالاى درخت مى افتى. او ديد كه تذكرش سودى ندارد، لذا راه خود را ادامه داد. آن شخص هم شاخه را بريد و از درخت افتاد.
وى پس از آن از زمين برخاست و به دنبال آن فرد رفت و به او گفت: آيا شما پيامبر هستيد و علم غيب داريد؟
او در پاسخ گفت: خير، آن چه گفتم كاملاً واضح بود و نيازى به علم غيب نداشت.
اين همان رؤيت نفس است و اين رويداد، امرى عادى و پيش پا افتاده است و درك آن براى همه آسان است. پس چنانچه انسان قدرى تأمل كند خداى متعال او را توفيق و يارى مى دهد.
«أعبد الله كانك تراه» در روايت آمده است كه اگر انسان بخواهد با خدا سخن بگويد، نماز بخواند كه البته دعا هم جزء نماز است و اگر بخواهد خدا با وى سخن بگويد قرآن بخواند.
در واقع نماز و دعا و قرائت قرآن عامل ارتباط ميان بنده و پروردگار است و در اين حالت آدمى با خداى خود سخن مى گويد و بى شك خدا نيز گفته هاى بنده خود را مى شنود. بايد توجه داشته باشيم كه وقتى در حال خواندن قرآن هستيم، اين خداست كه با ما سخن مى گويد و بايد به سخنان خدا كاملاً توجه كنيم كه البته انسان بايد با ممارست و تأمل و توجه حضور قلب خود را بيشتر كند. اين را نيز در نظر داشته باشيم كه از خواندن قرآن غافل نباشيم و بنا به شرايط و آمادگى روحى همه روزه يك يا چند صفحه قرآن بخوانيم و در صورتى كه آمادگى لازم نداشته باشيم، به هنگام خواب يا استراحت يك سوره كوچك مانند سوره قدر بخوانيم و در صورتى كه با مفاهيم آن آشنا باشيم، در آن تأمل كنيم.
وأعلم أن اول عبادة الله المعرفة به ثم الايمان بى ... ثم أهل بيتي(9)؛ بدان كه اولين گام پرستش خدا، معرفت و شناخت اوست. حضرت در اين روايت مى فرمايند: اولين عبادت، شناخت است نه ايمان. و در ادامه مى فرمايند: و ايمان به من. حضرت نفرمود: شناخت من، بلكه فرمود: ايمان به من. در چند جمله بعد فرمود: و دوستى اهل بيت من. چنانچه به اين نكات توجه داشته باشيم مطالبى در ذهن مى آيد كه خيالى نيست بلكه ظهور عقلايى دارد.
رسول گرامى اسلام صلّى الله عليه وآله وسلّم در بيان خود براى عموم مردم چنين صحبتى نفرموده است، بلكه مخاطب سخنان شان ابوذر مى باشد. مطالب آن با مطالبى كه براى عموم مردم مى فرمودند، تفاوت دارد. البته اين مطالب را ابوذر براى ابوالأسود دوئلى و برخى ديگر نقل نمودند كه نهايتاً به ما رسيده است. بحار الانوار، احتجاج، مجموعه ورام و بسيارى از كتب ديگر اين سفارش و به تعبيرى وصيت را آورده، در دسترس ما قرار داده اند.
از جمله نكات مهمى كه در سفارش ياد شده وجود دارد، يك نكته ادبى است و آن عدم تكرار است كه به نظر مى رسد از زيبايى هاى عبارت همين باشد و آن اين كه پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم مطالب خود را با الفاظ زيبا خطاب به ابوذر مى فرمودند كه چنين زيبايى در بيان، مصداق همان گفته رسول الله صلّى الله عليه وآله وسلّم است كه فرمود: «أنا أفصح العرب والعجم(10)؛ من فصيح ترين [سخنوران] عرب هستم» تجسم مى يابد. بنابراين فرموده، لازمه معرفت ايمان است، مثلاً اگر شما شناخت و معرفتى نسبت به استادى پيدا كرديد براى درس خواندن نزد وى مى رويد و كسانى را كه نياز به مشورت با شما داشته باشند، توصيه مى كنيد نزد همان استاد تحصيل كنند. پس معرفت ملزوم ايمان است وايمان لازمه معرفت. بى ترديد بايد ايمان به خدا، به پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم و به اهل بيت عليهم السّلام قرين يكديگر باشند، لذا پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم براى ابوذر يك لازم و ملزوم و مقدمه را ذكر فرمودند. اگر انسان نسبت به كسى علاقه مند شد به دنبال او مى رود چه اين كه آمده است: «إن الـمحب لمن أحب مطيع(11)؛ دوستدار فرمانبردارِ محبوبِ خود است». از اين رو دوستدار در تمام امور _ خواه دنيايى باشد خواه دينى _ از محبوب خود پيروى و فرمانبردارى مى كند و هرگز در صدد مخالفت با او نيست، مگر اين كه از عهده اش خارج باشد.
قرآن مى فرمايد: «قل إن كنتم تحبون الله فاتبعونى(12)؛ [اى پيامبر] بگو: اگر خدا را دوست مى داريد، پس از من پيروى كنيد».
بنا به اين فرموده الهى و تصريح قرآن، پيروى لازمه محبت است بدين معنا كه انسان بايد پيش از فراگيرى از اديبان، از چهارده معصوم عليهم السّلام بياموزد.
اين مطالب علاوه بر اهميتشان درمقام بيان و در سه حالت بيان شده است.
وأعلم أن اول عبادة الله المعرفة به ... ثم الايمان بى و نفرمودند: ثم معرفتى، و در آغاز فرمايش خود نيز نفرمودند: اول عبادة الله الايمان به و پس از آن فرموده اند: «ثم حب أهل بيتي» از همين رو اين ها لازم و ملزوم يكديگرند.
و اين حاكى از لطافت بيان و فصاحت اهل بيت عليهم السّلام است.

پناه بردن مردم قـم به امام حسن عسكرى عليه السّلام
در زمان امام حسن عسكرى عليه السّلام شخصى به نام ابن بغا بود. او از طاغوت هاى زمان بود و يكى از فرماندهان خونخوار بنى عباس به شمار مى رفت. بسيارى از بى گناهان را كشت و هرگز از جنايت وستمگرى دريغ نورزيد. متون تاريخى حكايات غريبى از او نقل كرده اند، از آن جمله آمده است:
حكام بنى عباس او را به قم فرستادند تا مردم قم را گوش مالى دهد. او پيش از ورود به قم به يكى از شهرها رفته بود و با مردم آن شهر جنگيد و بر آن ها مسلط گرديد و سه روز شهر را براى ارتش خود مباح اعلام كرد.
نوشته اند: تا زمان مأمون از اهل قم ماليات مى گرفتند؛ مالياتى كه گرفتن آن حرام بوده و مى باشد. مقدار مالياتى كه از اهل قم مى گرفتند دو ميليون دينار (معادل دو ميليون رأس گوسفند) بود و ساليانه از آنان گرفته مى شد. مردم قم به جهت كم كردن ميزان ماليات عريضه اى نوشتند و توسط پيكى فرستادند. آنان خواسته بودند تا حاكم مركز، درآمدشان را برآورد كند و بر اساس آن ماليات بگيرد. آنان، پرداخت اين مبلغ را خارج از توان خود اعلام كردند. روشن است كه تعيين چنين مالياتى از ديگر موارد ستمگرى عباسيان بود كه به نام اسلام بر مردم روا مى داشتند. مأمون از اين كه مردم قم اين گونه برخورد كردند، سخت برآشفت. لذا طاغوتى را فرستاد و آن ظالم عده اى از مردم را كشت و دستور داد از آن سال به بعد هفت ميليون دينار پرداخت كنند. اين ماجرا گذشت تا اين كه متوكل عباسى در زمان امام حسن عسكرى عليه السّلام ابن بغا را به قم فرستاد. تمام اين داستان در كتب تاريخى از جمله در منتهى الآمال آمده و از حكايات عبرت آموز است كه قرآن كريم با اشاره به ماجراهايى همانند آن مى فرمايد: «لقد كان في قصصهم عبرة لأولى الالباب(13)؛ همانا در حكايات آنان براى خردمندان عبرتى خواهد بود».
بنا به نقل تاريخ، مردم قم به امام حسن عسكرى عليه السّلام عرض حال نموده و گفتند: يابن رسول الله، اگر ابن بغا به قم برسد هيچ چيزى را سالم نخواهد گذاشت، زيرا با آمدن به شهر قم مردم را از دم تيغ گذرانده به نواموس مردم دست اندازى كرده و دارايى هاى مردم را غارت كرده و مزارع را به آتش مى كشد و جز جنايت كار ديگرى صورت نمى دهد. مردم در عرض حال خود خدمت امام عليه السّلام خواستند كه به دادشان برسد.
در روايت آمده است كه: حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام دعايى دارند و بد نيست براى يك بار هم كه شده اين دعا را بخوانيم. تقريباً به اندازه دعاى كميل است(14) حضرت اين دعا را به اهل قم تعليم فرمودند تا بخوانند. اهل قم نيز آن دعا را خواندند. ابن بغا به قم آمد، ولى پس از توقف مختصرى به سرعت از آن عبور كرد. در حالى كه قم بهترين شهرى بود كه در مسيرش واقع شده بود. از جاهاى ديگرى هم عبور كرد و بسيارى از اهالى آن شهرها را كشت و دست به غارتگرى زد و آن مردمان هم افراد بيچاره و مظلومى بودند، اما به سراغ اهل بيت عليهم السّلام نرفته بودند. بنابراين تنها راه نجات بشر، توسل به خدا، پيامبر و حب اهل بيت عليهم السّلام است كه چنانچه آدمى در اين راه گام نهد از جمله نجات يافتگان مى شود، چرا كه خدا برترين و قادرترين ياور و سرپرست است و اهل بيت عليهم السّلام بهترين راهنما و منجى هستند.
اين ايام مصادف است با شهادت امام حسن عسكرى عليه السّلامكه در روز هشتم ماه ربيع الاول واقع شده است البته فقط يك تاريخ نگار معتقد است كه اول ماه ربيع الاول سالروز شهادت امام عسكرى عليه السّلام است كه در ساير كتاب هايش همان قول هشتم ماه ربيع الاول را تأييد نموده است. از ديگر سو با آغاز امامت حضرت ولى عصر عجّل الله تعالى فرجه الشّريف همزمانى دارد، همو كه همه روزه و به نقلى هفته اى دو بار همه اعمال ما را خدمت ايشان مى برند(15). بايد توجه داشت كه خداى متعال وجود مقدس و گرامى حضرت ولى عصر عجّل الله تعالى فرجه الشّريف را ناظر بر اعمال ما قرار داده و در روايت نيز آمده است كه بعضى از اعمال ما را مى بينند و دعا مى كنند و بعضاً به كردار برخى مى نگرند و نفرين مى كنند.
اميدوارم به بركت اهل بيت عليهم السّلام خداى متعال آنچه را كه كم و بيش فرا گرفتيم و مى دانيم و مى گوييم و مى شنويم، چنان توفيقى عطا فرمايد تا مشتاقانه به آن عمل كنيم.

وصلى الله على محمد وآله الطاهرين


1) آنچه در پيش رو داريد متن سخنرانى آيت الله العظمى سيد صادق شيرازى است كه در تاريخ 6 / ربيع الاول / 1422 در جمع عده اى از طلاب ايراد شده است.
2) مكارم الاخلاق، ص459؛ مجموعه ورام، ج2 ، ص 51؛ امالى شيخ طوسى؛ ص526؛ اعلام الدين؛ ص189و بحار الانوار، ج74 ص76.
3) مستدرك الوسائل ج4، ص101، ح14230: روى عن النبي صلّى الله عليه وآله وسلّم أن العبد إذا اشتغل بالصلاة جاءه الشيطان وقال له: أذكر كذا حتى يضل الرجل أن يدري كم صلّى.
4) دعاى عرفه؛ بحار الانوار : ج95، ص 226.
5) مكارم الاخلاق: ص459.
6) مجموعة ورام، ج2، ص51.
7) كافى ج2، ص93، ح25.
8) وسايل الشيعة: ج2، ص146، ح33442.
9) بحار الانوار: ج74، ص76، ح3.
10) عوالى اللئالى: ج4، ص120،ح 193.
11) بحار الانوار: ج75، ص174.
12) آل عمران، آيه 31.
13) يوسف، آيه 111.
14) ظاهراً مراد، اين دعاى امام حسن عسكرى عليه السّلام است : «يا كبير كل كبير ..». مجمع الدعوات ص277.
15) عرضه اعمال بر ائمه عليهم السلام.