شبيه ترين مردم به رسول خداصلى الله عليه وآله

خوش اخلاق تـرين شما

نرم ترين شما نسبت به اطرافيانش

نيكوترين شما نسبت به خويشاوندان

پر محبّت ترين شما به برادران دينى

صابرترين شما بر حقّ

بهترين شما در عفو كردن

منصف ترين شما در رضا وغضب

بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين وصلّى الله على محمد وآله الطاهرين ولعنة الله على اعدائهم أجمعين(1)

در بحار الانوار اين روايت از كتاب كافى نقل شده است كه: «عن ابي عبداللَّه عليه السلام قال، قال النبيّ صلى الله عليه وآله: ألا أخبركم بأشبهكم بي(1)؛ آيا شما را به شبيه ترين به خود با خبر نسازم؟».

 معناى وسيع اين عبارت با تأمل وتعقّل ظهور پيدا مى كند وبراى درك كننده آن، تحمل سختى ها تسهيل مى شود چون سختى وسهولت غالباً نسبى است. ممكن است در جايى ده دقيقه از وقتتان تلف شود وموجب نگرانى وناراحتى شما گردد اما در جاى ديگر يك ساعت از وقت خود را بگذرانيد وكوچك ترين احساس ناراحتى از اين گذر وقت نداشته باشيد، چون از تلف شدن اين يك ساعت مثلاً به فلان نتيجه خوب رسيده ايد. پس اين ها همه نسبى است. ما به غير از معصومين عليهم السلام به طور مطلق نمى توانيم كسى را شبيه پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله بيابيم. حتى در بين فرشتگان مقرّب ورسولان الوالعزم چه رسد به ما انسان هاى عادى كه در مراتب بسيار پايين تر از آنان قرار داريم. هرچند اين خود دليل نمى شود كه بنشينيم وبگوييم ما كجا، ملائك كجا؟ ما كجا، انبياء الواالعزم كجا؟ آن ها نمى توانند ونتوانسته اند پس ما مى توانيم؟! امّا: «لقد كان لكم في رسول اللَّه أسوه(2)؛ شما را در پيروى به رسول خدا سرمشق نيكويى است.»

 اُسوه يعنى چه؟ يك معنايش اين است كه متصف به اين صفت در درجه اى از عُلوّ ومرتبت قرار دارد كه مى تواند، نه اين كه مى تواند بلكه بايد الگو وسرمشق ما وديگران قرار گيرد. مگر نه اين كه مدعى هستيم حبّ او در دلمان جاى دارد؟ مگر نه اين كه او را مرشد ورهبر خود مى دانيم پس بايد در مسير شبيه او شدن قرار گيريم وإلّا اِدّعايى پوچ را در سر مى پرورانيم. كار من، عمل من، خود من به نسبت قابليت هايم بايد در مسير شبيه شدن به پيامبر خداصلى الله عليه وآله باشد. مراد قرار گرفتن در بستر شبيه شدن به آن بزرگوار است، البته شبيه شدن مجازى نه حقيقى. آن هم مجازى بسيار دور از اصل حقيقت. بحث ما در اين جا دور اين محور است كه چه كسى مى تواند خود را بيشتر شبيه رسول گرامى خداصلى الله عليه وآله سازد وچگونه؟ انسان اشرف مخلوقات است. خدا قابليت هاى زيادى در نهان وبرون انسان قرار داده واز همين روست كه انسان را اشرف مخلوقات دانسته است. ما اگر بخواهيم مى توانيم واين توانستن در برخى امور مطلق است ودر برخى امور مجازى. ركود جسمى وروحى بلاى جان انسان است از اين رو خدا انسان را مكلّف به حركت كرده، مكلّف به صعود به مراتب بالا كرده. حال اگر اكثريت قريب به اتفاق خود را در اين راستا قرار نمى دهند آن بحثى است جداگانه. رسيدن نه به رأس قله رفيع پيامبر گرامى خداصلى الله عليه وآله بلكه رسيدن به پاى آن قله مشقّتها وسختى هاى فراوانى در پى دارد. اما مى توانيم و همه ما قابليّتش را داريم. من، شما، ديگران، چون اين قابليت را خدا در نهاد ما قرار داده است، پس نبايد از سختى راه بهراسيم ومأيوس باشيم.

اگر شما از آپارتمانى چندين وچند طبقه مى خواهيد بالا برويد. اگر پله ها را باحالت دويدن بالا برويد در پله دهم يا بيستم توان خود را از دست مى دهيد، اما اگر پله پله وبا تأنّى خود را بالا بكشيد ودر مسير، استراحتى نيز داشته باشيد، سى پله كه سهل است صد پله را نيز بالا خواهيد رفت. سختى دارد، نفس گرفتن دارد اما بالاخره خود را بالا خواهيد كشيد. اصولاً پايين آمدن از بالا رفتن آسان تر است. در آن واحد انسان با ندانم كارى هاى خود از قله رفيع عزّت به حضيض ذلّت سقوط مى كند. اما از پايين به بالا رفتن وبه قله عزّت رسيدن شكيبائى فراوانى مى خواهيد. اراده الهى بر اين است كه نيروهايى را كه در وجود انسان به وديعه نهاده در بوته آزمايش قرار مى دهد. نيرويى مثل قدرت اراده، نيروهايى چون توان بدنى وفكرى، توان مالى وقابليّت هاى ديگر البته با فرصتى محدود؛ فرصتى برابر طول عمر كوتاه خود در اين دنيا، فرصت كه سرآمد پرونده نيز بسته خواهد شد. چون ما بايد جا را خالى كنيم تا ديگران نيز بيايند ودر اين بوته آزمايش قرار گيرند. خدا مى فرمايد: «ثمّ جعلناكم خلائف في الأرض من بعدهم لننظر كيف تعملون(3)؛ سپس ما بعد از آن ها شما را در زمين جانشين كرديم تا بنگريم كه چه خواهيد كرد». چرا؟ چون در حقيقت، آزمايش و محك خدا هيچ تفاوتى بين ما وآن ها كه هزاران هزار سال پيش بودند وآن ها كه هزاران هزار سال ديگر مى آيند، نيست.

 يكى از برنامه هاى آزمايش الهى، توانِ قرار گرفتن ما در مسير شبيه سازى خود با اولياى الهى بالاخص پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه وآله است. در هر آزمايش وضعيت آزمايش شونده با نمرات خيلى خوب، خوب، متوسط وبد سنجيده مى شود. با انصاف به خودمان مراجعه كنيم، به درون خودمان. ما در شبيه سازى مجازى خود با رسول خداصلى الله عليه وآله چه نمره اى را به خود مى دهيم وبعد تأمّل وتعقّل كنيم كه تا چه حد خود را به آن بزرگوار نزديك كرده ايم.

 

خوش اخلاق تـرين شما

گاه شنيده ايد كه فلانى خوش اخلاق است، يعنى حُسن خُلق دارد. به دو برادر بر مى خوريد هردو با حُسنِ خُلق؛ مى پرسند كدامشان بهترند. مى گوييد اين يكى از آن يكى خوش اخلاق تر است، يعنى يكى نسبت به ديگرى در حُسن خُلق ارجح تر است. پس نزديك ترين وشبيه ترين شما به پيامبر خداصلى الله عليه وآله همگام وهمراه ترين شما به صفات نيكوى متّصف به آن حضرت است.

در نهج البلاغة داريم كه: «المؤمن بشره في وجهه وحزنه في قلبه(4)؛ تبسّم مؤمن در چهره اش آشكار وحُزن او در قلبش نهان مى باشد».

پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله از بنيه قدرتمندى برخوردار بودند ودر عين صلابتِ ظاهرى وبدنى، چشمانى مهربان وپرعطوفت، سخنى نرم ودلى رحيم ورؤوف داشتند. با اين حال با داشتن چنين نشانه هاى بارز انسانى، در برابر مشكلات ودشمنان هم چون كوه قوى واستوار بودند. نه تنها اين چنين بلكه بى اندازه متين بودند. عزيزى سال ها از شما دور است. عزيزى كه حاضريد به خاطر او از عزّتتان، پولتان، وقتتان، درستان، كارتان واز هرچيزى كه نزدتان پُربها وبا ارزش است بگذريد. پس از سال ها دورى، نزدتان مى آيد. چه حالى داريد؟ در چنين حالى خواب را نمى فهميد، خوراك نمى فهميد وسراپا محو وشيفته او شده ايد. پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله به نماز مى ايستد تا در برابر خداى خود «تكلّم مع اللَّه» كند. در راز ونياز با معبود خستگى ناپذير است. با همه اين خستگى ناپذيرى كه از قدرت بشر عادى به دور است وبا همه توان وبنيه بدنى كه آن حضرت دارد وبر آن آگاهيم، سرنماز مى افتد واز پاى در مى آيد. آيا ما مى توانيم در اين حد وتا اين مرتبه با چنين خلوصى در برابر خداى خود به نماز بايستيم؟ نعوذاً باللَّه ما مى توانيم -نه تا آن حد- خود را در مسير چنين تلاشى قرار دهيم. براى رسيدن به چنين مرتبه اى، اگر بشود كه نمى شود، روحى قوى لازم است. روح، اداره كننده جسم است؛ از قدرت روح است كه پا نيرو مى گيرد وجسم قوى وخستگى ناپذير مى شود. از قدرت روح است كه اشتياق به غليان در مى آيد. از قدرت روح است كه مغز احساس خستگى را درك نمى كند. ما تا چه حد مى توانيم به روح خود قدرت دهيم؟ بايد آن را محكم كنيم، اما مطمئناً هرچقدر هم همت توان بخشى به روح را داشته باشيم وآن را قوى كنيم به مرحله اى كه اسوه تاريخ بشريت وپيشواى بزرگ اسلام محمد رسول اللَّه صلى الله عليه وآله در آن قرار داشتند نخواهيم رسيد. به هر حال از همت روح است كه حُسن خُلق بر قلب وچهره آدم مى نشيند. البته نه آن حُسن خُلق ظاهرى كه در آرامش وراحتى سراغ آدم مى آيد خير. حُسن خُلقى كه در لحظه لحظه زندگى در كوران خوشى وناخوشى، شادى وغم، درد وشفا همواره در بستر چهره انسان نمايان باشد.

پيغمبرصلى الله عليه وآله از بعثت تا هجرت سيزده سال تمام در مكّه بودند. در اين سيزده سال فكر مى كنيد حضرت چند بار گفته باشند «قولوا لا اله إلّا اللَّه تُفلحوا؛ بگوييد خدايى جز خداى يكتا نيست تا رستگار شويد» حداقل گر روزى ده بار حساب كنيم در عرض سيزده سال مى شود چيزى قريب به چهل وپنج هزار بار. چند نفر در اين سيزده سال در مكه دعوت پيامبر را قبول كردند! طبق روايات چيزى زير دويست نفر. خوب دقت كنيد.

رسول خداصلى الله عليه وآله كلامى شيوا وزيبا دارند با بيانى مؤثّر؛ سيزده سال مردم مكّه را به اسلام دعوت مى كنند. چيزى حدود چهل وپنج هزار بار مى گويند «قولوا لا اله إلّا اللَّه تُفلحوا». در ميان هزاران نفر تعدادى زير دويست نفر به ايشان واسلام ايمان مى آورند. در كوچه پس كوچه هاى مكّه مورد آزار قرار مى گيرند، مانع تبليغ وارشاد او مى شوند، به سوى ايشان سنگ پرتاب مى كنند، با همه اين رنج ها يك بار چهره نورانيشان از آثار حُسن خُلق تُهى نمى شود. موضوع خيلى عظيم است. اگر مى خواهيد به عظمت كار پيامبر خداصلى الله عليه وآله پى ببريد كافيست منصفانه كمى به آن فكر كنيد. كدام يك از ما، كه گاه مدعى هستيم مى توانيم حتى ذره اى باشيم از آن چه كه آن بزرگوار بود، از يأس صحبت نكنيم، از نا اميدى حرف نزنيم. يك مسلمان واقعى يأس ونااميدى را به خود راه نمى دهد. اين زيبنده يك فرد مسلمان نيست حال كه نمى شود اين چنين بود عزم واراده خود را كنار بگذارد، برعكس اين يك وظيفه است، يك تكليف است كه آن گونه باشيم كه پيامبرصلى الله عليه وآله بود نه آن گونه حقيقى، بلكه شبيه آن، در مسير آن».

بزرگانى داريم كه خود را در اين مسير قرار داده وموفق نيز بوده اند. سرگذشت اين بزرگان مى تواند درس هاى اخلاقى بزرگى براى ما باشد. «آقا ميرزا محمد تقى شيرازى» از نوادرى هستند كه قصه هاى غريبى از ايشان نقل مى شود. مى گويند ايشان علم حرف نزدن داشتند. علم حرف نزدن قصه غريبى است. وقتى براى اولين بار آن را شنيدم سراپا تعجب شدم. مگر حرف نزدن، هم علم است؟! وقتى به مسائل اجتماع بپردازيد وبه آن چه در جامعه مى گذرد بيانديشيد متوجه مى شويد كه حرف نزدن هم علم و توان مى خواهد. انسان بايد خيلى حليم وبردبار باشد كه وقتى ناسزايى را مى شنود، وقتى نامه اى سراسر كذب ودروغ از خصوصياتش، به دستش مى رسد با اين كه مى تواند جواب ناسزا را بدهد، با اين كه مى تواند جواب نامه كذب را بنويسد، سكوت كند وبا چهره اى بشاش وخُلق خوش با آن برخورد نمايد. حُسن خُلق واقعى چنين است كه داشتن آن براى هر كس ميسّر نيست. جبرئيل بر محمد رسول اللَّه صلى الله عليه وآله نازل مى شود وخبر مى دهد كه فلان منافق پيش مشركين مى رود واداى شما را در مى آورد. اين شخص را بطلبيد واز او بپرسيد چرا چنين مى كند. شخص منافق به ظاهر مسلمان است. به نماز حاضر مى شود و در مجالس پيامبرصلى الله عليه وآله حضور پيدا مى كند امّا وقتى پيش مشركين مى رود رسول خداصلى الله عليه وآله را به استهزا مى گيرد. پيامبرصلى الله عليه وآله او را مى طلند ومى پرسند: چرا چنين مى كنى؟ جواب مى دهد از من دروغ به شما گفته اند من چنين كارى را نمى كنم. رسول خداصلى الله عليه وآله، با اين كه مى دانند آن منافق راست نمى گويد با چهره اى بشّاش وبا حُسن خُلق سكوت مى كنند. منافق از چهره بشّاش وحُسن خُلق پيامبرصلى الله عليه وآله فكر مى كند كه ايشان حرف او را باور كرده اند. پيش مشركين مى رود ومى گويد: عجب پيامبرى، جبرئيلش يك چيزى مى گويد باور مى كند. من چيز ديگرى مى گويم آن را هم باور مى كند.(5)

 گاه چهره انسان حرف دل او را منعكس مى كند، اما چهره حضرت در برابر آن منافق به گونه اى است كه فكر مى كند ايشان حرف او را باور كرده اند. اين يعنى حُسن خُلق، حُسن خُلقى كه در مشكلات نمود پيدا مى كند و هر كسى توانِ رسيدن به اين مرحله را ندارد.

 

نرم ترين شما نسبت به اطرافيانش

علاّمه مجلسى به نقل از كتاب كافى مى آورد: «أحسنكم خُلقاً وألينكم كنفاً وابرّكم بقرابته واشدّكم حُبّاً لإخوانه في دينه وأصبركم على الحقّ وأكضمكم للغيظ وأحسنكُم عفواً»(6) خُلق وخوى انسان توسط اطراف واكناف بدن نيز بروز مى كند. چشم، دست، پا و... گاه با حالت چشم معصيت مى كنيم، گاه با چشمِ خود گويى مى خواهيم حرف بزنيم. در جايى پُر ازدحام با دست وپا حركتى مى كنيم كه گاه شايسته است گاه ناشايست. جايى مى رويم و آدمى را مى بينيم بسيار متكبّر ومغرور، با او صحبت مى كنيم. از روى كِبر با يك كلمه جواب مى دهد. چنين شخصى كَنفش با عُنف است. چيزى درمجلس كم وزياد مى شود تُندى وغيظ در چشمانش موج مى زند ويا با دست وپايش عكس العمل تندى مرتكب مى شود. اين فرد به اصطلاح لين كنف ندارد.

 كمى مسئله را باز مى كنم. فرض كنيد كه شما مدرّس ويا واعظى هستيد كه روى منبر مستمعين را موعظه مى كنيد. هنگام صحبت، در بين جمع شخصى به شما اهانت مى كند ويا ايرادى نامعقول بر گفته هايتان مى گيرد. در اين لحظه برخوردتان چگونه است؟ برخوردى تند خواهيد داشت؟ برخوردى تمسخرآميز واهانت گونه؟

 همان طور كه او برخورد كرد برخورد كنيد؟ طورى جوابش را مى دهيد كه همه به او بخندند يا بر او بشورند؟ اين ها همه اكناف وكنف است.

 به راستى چه كسى مى تواند ليّن الكنف باشد، شما يا آن يكى، سومى يا چهارمى؟

در بين هزار نفر يا دو هزار نفر اين طور نيست كه همه در ليّن الكنف بودن همطراز هم باشند؛ بالاخره يكى بر همه ارجح است. او كيست؟ مسلّم كسى كه همواره اين سؤال را در ذهن حلاجى مى كند كه چرا من چنين نباشم؟ چرا فرصت ها را از دست بدهم؟ چنين شخصى براى يافتن جواب اين سؤالها راهش را مى ياد وبه تقويت روح مى پردازد. توان روح به نيروى جسم منتقل مى شود وخستگى راه را از وجودش مى گيرد تا بتواند به سرمنزل مقصود برسد تا بتواند خود را زير قله اى كه در رأسش پيامبر خداصلى الله عليه وآله قرار دارد حِس كند.

ناگفته نماند كه اخلاق نيكو معنايش روى آوردن به افراط وتفريط نيست، معنايش همان حدّ وسط است كه در هر خُلقى وجود دارد.

 

نيكوترين شما نسبت به خويشاوندان

 «وألينكم كنفاً وأبرّكم بقرابته»(7) فرض بفرماييد يكى دويست نفر قوم وخويش دارد و ديگرى پانصدتا وبه همين روال هر كسى براى خود بستگانى دارد، كمتر يا بيشتر. در بين اين دسته هاى فاميلى يكى نسبت به ديگر بستگان بهتر ودر جمع اين بهترها يكى بهترين است واين معنايش وأبرّكم بقرابته است. گفتن به زبان، آسان است، اما رسيدن به آن بسيار مشكل، اما نه غيرممكن. ماه مبارك رمضان را سپرى كرديم. اميد كه فيض اين ماه عزيز در تهذيب خصلت هاى نيكو به خصوص رسيدن به خُلق نيكو نصيبمان شده باشد.

 

پر محبّت ترين شما به برادران دينى

مراحل خُلق وخوى نيك مثل همه خصلت هاى پسنديده پله پله صعب تر ودشوارتر مى شود. يكى از مراحل بالاى خُلق نيكو حُبّ به ديگران بالاخص برادران دينى است. چه كسانى برادران دينى ما هستند؟ آيا انبيا واوليا هستند وبدون عيب ونقص، معصوم وبى گناه؟ خير برادران دينى ما همين هايى هستند كه در اطراف ما مى باشند، در روستايمان، در شهرمان، در كشورمان ودر ديگر نقاط دنيا. آيا همه يك سرشت ويك فطرت دارند؟ ابداً از دايره انبيا واوليا كه بيرون بياييم احدى را نمى توانيم بيابيم كه خوبِ مطلق باشد. هر كسى اگر در ظاهر نه، اما در باطن خود عيبى دارد. يك وقت برادر دينى برادر دينى اش را به هر دليلى طرد مى كند، يك وقت اين يكى به آن يكى ناسزا مى گويد، يك وقت برادر دينى اش گرفتار است، به او نه ناسزا مى گويد نه طردش مى كند، بلكه در مقابل گرفتارى او بى تفاوت مى ماند. مى تواند كارى برايش انجام دهد اما نمى دهد وگاه از او مى گريزد تا دچارش نشود. با اين كه تشويق وترغيب شده ايم تا برادر دينى خود را دوست بداريم ودر حالى كه مى دانيم هيچ كس بى عيب ونقص نيست پس در اين جا تكليف چيست؟ در نفس خود نسبت به برادران دينى به چه ميزان محبت داريم؟ ارجح است كه انسان برادر دينى خود را دوست داشته باشد، حتى اگر مصلحت مهمّى اقتضا كرد با برادر دينى خود جز اين برخوردى نكند. بچه گريه مى كند و بهانه مى آورد كه مدرسه نرود با اين كه پدر حُبّش را به دل دارد، اقتضا مى كند كه او را تنبيه كند وبه زور به مدرسه بفرستد. محبت واقعى يعنى اين. فشارى كه پدر به كار مى برد تا بچه اش از كسب دانش در حد خود غافل نماند، از روى كينه نيست، بلكه از روى محبت است.

 

صابرترين شما بر حقّ

حقّ صبر زيادى مى طلبد، درك انسان ها باهم متفاوت است. خداى بارى تعالى به هر يك از ما ميزانى از درك را عطا فرموده است. هركس نسبت به توانايى و درك خود حقّ را تشخيص مى دهد. شخصى مى گفت حيوانات هم حقّ وباطل راتشخيص مى دهند. مثلاً اگر تكه اى نان جلوى گربه اى بياندازيد همان جا مى نشيند وبا دلى آرام نان را مى خورد اما اگر گربه خود نان را از سفره بيرون بكشد فوراً از خانه بيرون مى رود. اين حركتِ گربه از روى چيست؟ از اين روست كه تشخيص مى دهد تكه نانى كه از سفره بيرون كشيده حقّش نيست! تشخيص حقّ نسبتى مستقيم با درك شخص دارد واين كه چقدر مى تواند بر اين حقّ صبر كند.

 انسان كه جلوى خشم خود را گرفت از عكس العملهاى ناشى از آن خود را باز مى دارد وجلوى حركات اعضاى بدن را با تحكّم اراده مى گيرد. چشم را كنترل مى كند ونمى گذارد هرز شود؛ به همين ترتيب اعضاى ديگر بدن را. قطعاً هر انسانى كه در طول زندگى خود بيشتر توانسته باشد عواقب خشم را كنترل كند، «لا كاظم الغيظ» است و، خود را به خُلق نيكوى رسول اللَّه صلى الله عليه وآله نزديك تر كرده است.

 

بهترين شما در عفو كردن

 از شما ضايع حقّى شده است، وكسى گناهى در حقّتان مرتكب شده يا قانونى را زير پا گذاشته وحقّتان را از بين برده است ومثال هاى فراوان ديگر. به كسى نمى گوييد وعفو مى كنيد، براى كسى نمى نويسيد وعفو مى كنيد. عفو خود را حتى آشكار نمى كنيد، حتى به روى پايمال كننده حقّ ومجرم هم نمى آوريد. حتى هيچ روزى آن را به رخش نمى كشيد. حتى اگر روزى از دستِ برخورد جاهلانه او غيظ مى كنيد وبه غضب در مى آييد باز از عفوى كه در حقّ وى روا داشته ايد كوچك ترين صحبتى به ميان نمى آوريد. اين مى شود حُسن العفو. حال دوستى داريد كه هم چون شما با گذشت است. كدام يك أحسن العفويد؟ اين با هيچ درصد ومعيارى قابل سنجش نيست مگر آن كه با مهار نفس وتقويت روح واراده، خود را بيشتر در مسير خُلق وخوى نيكوى رسول اللَّه صلى الله عليه وآله قرار داده باشيد.

 

منصف ترين شما در رضا وغضب

واما آخرين مورد اين بحث: وأشدّكم من نفسه انصافاً في الرّضا والغضب(8) رسيدن به اين وضع راه سخت ودشوارى در پى دارد. يك وقت است من حصّه ام را از شما مطالبه مى كنم.

 مثلاً از كل ده دينار حصّه پنج دينارش متعلّق به من است. مى گويم، مى نويسم، پيگيرى مى كنم وبالاخره سهم خود را كه نصف است از شما مى گيرم. اين جا براى خودم و عليه شما انصاف كردم. اما يك وقت است كه بر عليه خودم در حقّ شما انصاف مى كنم وحصّه شما را مى پردازم. انسان در دنيا در حصّه پولى مردم شريك است مثل ارث، معامله، بيع وشرا مثلاً در امور مالى پولى گرفته وبدهكار است، صداق زوجه اش بوده، نذر كرده، زكات وخمسى به گردن دارد؛ همه اين ها حصّه هايى است كه بايد به صاحبانش بدهد. غير از مسائل مالى در موارد ديگر نيز چنين است. مثل انصاف با زوجه در زندگى مشترك، انصاف با اولاد در مسئله تربيت، انصاف با مردم در حقوق برادران دينى. عمل كردن به اين موارد بسيار مشكل اما شدنى است. شخصى نزد من از ناسپاسى دوستش در امور مالى وغير مالى كه ياورش بود صحبت مى كرد واز خيانت دوستش ناراحت وغمگين بود حتى توان كنترل خود را از گريه كردن نداشت. وقتى صحبتش را كرد وكمى راحت شد به او گفتم هيچ فكر كرده اى خدا بشر را براى چه خلق كرده است؟ هيچ وقت فكر كرده اى از جانب خدا اين دنيا وواقعيت هاى آن براى امتحان من وتو است؟ تو در حق دوستت منصف بوده اى اين ازخوبى تو است اما تو كه تنها بنده خوب خدا نيستى. بندگان خوب خدا زيادند. از كجا مى دانى نيستند كسانى كه ماجرايى شبيه ماجراى تو دارند؟ چرا، هستند. پس كدام يك از شما به پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه وآله هستيد؟ مسلّماً آن كه در برابر شدايد ومشكلاتى شبيه مشكل تو ويا مشكلاتى در زمينه هاى ديگر صبورتر، حليم تر باشد. يكى از راه هاى آرامش روح وروان وجسم دست. استهانت به درگاه خداونديست. تضرّع مى خواهد واستغاثه ودست تمنّا به ائمه معصومين عليهم السلام. «ابتغوا إليه الوسيلة(9) انسان مى تواند به رسول خداصلى الله عليه وآله شبيه شود اما در چه شرايطى؟ گوشه نشينى وعزلت؟ ابداً. دنيا محل امتحان است اگر خود را از محل امتحان بيرون بكِشيم چگونه مى توانيم امتحان خود را پس بدهيم. اين ها معانى سلبى نيست، بلكه تمامش معانى ايجابى است. چگونه مى توانيم امتحان خود را پس بدهيم در حالى كه خود را از جامعه وداد وستد كردن و معاشرت باز مى داريم؟

 در يك كوه، در يك خانه، در يك عمل خود را تارك دنيا بكنيم وبنشينيم واز صبح تا شب عبادت كنيم، يك سال، دو سال، چهل سال، پنجاه سال، آن كجايش أشبهكم وأحسنكم خُلقاً است؟ كجايش ألينكم كنفاً است؟ به انبيا واولياى خدا نزديك شدن وشبيه شدن اعتدال مى خواهد.

چگونه مى خواهيم امتحان خود را در مقابل شيطنت هاى شيطان، اغواگرى هاى شهوات ولجام گسيختگى نفس امّاره پس بدهيم؟ در گوشه عزلت وتنهايى؟ هرگز. زمانى توانايى روحى وقدرت اراده ما مى تواند در مقابل نفس امّاره وشيطان وشهوات بروز پيدا كند كه خود را در معرض طوفان پُرتلاطم دنياى پيرامون خود قرار دهيم. بله مشكل است. بسيار هم مشكل امّا شدنيست وممكن.

 اميدوارم خداى تبارك وتعالى به بركت اهل بيت عليهم السلام همه ما را موفق بدارد.

وصلى الله على محمد وآله الطاهرين


1) كافى: ج 2، ص 240، ح 35؛ بحار الانوار: ج 66، ص 306، ح 28.

2) احزاب: آيه 21.

 3) يونس: آيه 14.

 4) نهج البلاغة: ص 533، ح 333.

 5) تفسير قمى: ج 1، ص 300، ذيل آيه «ومنهم الذين يؤذون النبيّ ويقولون هو أذن».

 6) كافى: ج 2، ص 241، ح 35.

7) كافى: ج 2، ص 241، ح 35.

8) وسائل الشيعه: ج 15، ص 193، ح 20254.

 9) مائده: آيه 35.