بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمد للّه ربّ العالمين و الصلاة و السلام على اشرف الخلق اجمعين
محمّد و آله الطيّبين الطاهرين و اللعنة على اعدائهم اجمعين

 
.
مقدمه
اصول دين
قرآن معجزه جاودانه پيامبر گرامى اسلام
پيامبر گرامى اسلام
اهل بيت(عليهم السلام) خاندان وحى
فروع دين
جامعه و نظام اسلامى
.
 

مقدمه

و بعد: براى يك شخص مسلمان كافى نيست كه خود را مسلمان بنامد و به دستورات اسلام كه بهترين آيين زندگى است آشنايى نداشته باشد و به آن رفتار نكند، زيرا لازمه مسلمان بودن اين است كه انسان طبق قوانين مترقّى و پيشرفته اسلام و تعليمات روح بخش و سعادت آور آن عمل كند، بعد از آنكه فكر و انديشه خود را با اصول عقايد استوار آن، نيرو بخشيده و آراسته نمايد، تا به راستى مسلمان بوده و در دنيا آسوده خاطر و كامياب زندگى كرده و در آخرت نيز سعادتمند و اهل بهشت گردد.
از اين جهت بر هر مسلمانى لازم است كه اصول عقايد اسلام، قوانين و تعاليم عاليه آن را فرا گرفته با كوشش فراوان بعد از عقيده مند شدن، به آن جامه عمل بپوشاند.
تعاليم عاليه اسلام بر سه بخش تقسيم مى گردد:


1- اصول دين
2- فروع دين
3- اخلاق و آداب دين

هر كس به اصول دين مقدّس اسلام اعتقاد پيدا نمود و به فروع آن عمل كرد و خود را به اخلاق و آداب اسلام آراست در دو جهان رستگار خواهد شد.

اصول دين

دين مقدّس اسلام پنج اصل دارد به نام اصول دين:

1- توحيد
2- عدل
3- نبوت
4- امامت
5- معاد

 
1- توحيد

توحيد كه زيربناى جهانبينى اسلامى است، همان شناخت خدا به دور از هر پيرايه، افسانه و جداى از هر آلودگى و ناتوانى است، نظام شگرف جهان، گواهى راستين بر وجود آفريدگارى يكتا، دانا و تواناست... و خلاصه توحيد عبارت از اين است كه انسان بداند، جهان هستى را پديدآورنده اى است كه آن را از نيستى به هستى آورده و زمام تمام كارها آفرينش، روزى، داد و دهش، زندگى، مرگ، تندرستى، بيمارى و... در قبضه اختيار و اراده خلل ناپذير اوست.
... تمام اين پديده ها، از كوچكترين ذرّه تا بزرگترين سيّاره و نظمى كه بر آن حكمفرماست به حكم عقل، دليل كافى و شاهد گويايى است بر وجود پديدآورنده اى حكيم، دانا و توانا كه در آيات زيادى از قرآن مجيد بر اين اصل مسلّم عقلى اشاره شده است.
آرى، اينها همه شاهد عظمت و بزرگى پروردگارى مى باشد كه به پيروى از عقل و فطرت به او معتقديم، او را مى پرستيم، از او يارى مى طلبيم و بر او توكّل مى كنيم.

 

صفات جمال و كمال خدا

خداى يكتا و بى همتا داراى همه صفات جمال و كمال است، مانند:
علم: بدين معنى كه او بر همه جهان آفرينش از كوچك و بزرگ و در هركجا حتّى از آنچه در قلب انسانها مى گذرد، آگاه است.
قدرت: بدين معنى كه او بر همه چيز توانايى دارد: هستى بخشيدن، آفريدن، روزى دادن، ميراندن و از بين بردن و توانايى بى مانند او همه را به وجود آورده است.
حيات: يا زندگى پايدار، بديهى است كه در جهان هستى حيات و زندگى وجود دارد و ممكن نيست، از چيزى كه خود فاقد حيات است، زندگى سرچشمه بگيرد. گذشته از آنكه علم و قدرت، ملازم حيات بوده و قدرت بدون زندگى و حيات، بى معنى و نامعقول است.
اراده و خواست: هدف از اثبات خواستن و اراده براى خدا، رسيدن به اين نكته است كه او در كارهاى خود، مجبور نبوده و مانند گُل نيست كه بدون اختيار و اراده، بوى خوش بدهد.
ادراك: يعنى علم به مدركات، او همه چيز را مى بيند و همه چيز را مى شنود، هر چند آهسته باشد.
قِدمت: يا ازلى بودن، يعنى او از قبل بوده و پيوسته خواهد بود زيرا وجودبخش سراسرِ جهان هستى اوست و هر چه وجودش از خود نبوده، حادث و استقلالى نداشته و هميشه به وجودبخش خود نيازمند است، بلكه ادامه وجود آن نيز به خواست و اراده او بستگى دارد، از اين رو همه جهان هستى حادث و نيازمند او است، امّا او قديم و از همه بى نياز است.
تكلّم: يا ايجاد سخن در چيزى، او هرگاه بخواهد با هريك از بندگان پاك و خالص خود، پيامبران و يا فرشتگان سخن مى گويد، يعني: صوت را خلق مى كند.
صدق: آنچه مى فرمايد راست بوده و وعده هاى او هيچ گاه تخلّف ندارد و همچنين پروردگار متعال، آفريننده، روزى دهنده، هستى بخش، بخشنده، كريم، مهربان، با گذشت و آمرزنده ... مى باشد.

 

صفات جلال خدا

از سوى ديگر، خدا اجلّ است از اينكه صفت نقص داشته باشد، يعني: خداى بزرگ از هر عيب و نقصى به دور، و از هر كم و كاستى مبرّاست، او مانند ما موجودى مادّى نيست تا جسم داشته باشد يا از اجزاى مختلف تشكيل شده يا جايى را پر كند و يا به نحوى قابل لمس و ديدن باشد، نه در دنيا و نه در آخرت.
او مادّه نيست تا قابل تغيير باشد، عوارض مادّى بر او راه ندارد، بنابراين بيمار نمى شود، گرسنه نمى گردد، خوابش نمى برد، پيرى و فرسودگى در او راه ندارد.
همتا و شريكى براى او نيست، بلكه او يگانه و يكتاست، صفات او عين ذات اوست و مانند ما و ساير مخلوقاتش نيست، خداى متعال از هر جهتى بى نياز است و هيچ گونه نياز و احتياجى به مشورت، ياور، وزير، لشكر، مال، ثروت و مانند آن ندارد.

 

2- عدل

پروردگار جهان عادل است، حقوق همه نزد او محفوظ و حقّ احدى را ضايع نمى كند، بين افراد بدون جهت فرق نمى گذارد. به طور كلّى بر جهان هستى عدالت حكمفرماست نه مساوات، در عدل اولويتها شرط است مثلاً در كلاس درس، عدالت اقتضا مى كند به هر دانش آموزى طبق معلومات و لياقت او نمره داده شود، نه آنكه تمام دانش آموزان از نمره هاى مساوى بهره مند شوند.
اصولاً بى عدالتى عبارت است از محروم كردن كسى از حقّ مسلّم او و موجودات جهانى حقّى بر خدا ندارند تا اختلاف در آفرينش، كيفيت آفريده ها و فراز و نشيب در زندگى بى عدالتى باشد و تفاوت بين آنها ستم محسوب گردد، زيرا ستم ره آورد نادانى، ناتوانى، جاه طلبى و مانند اينهاست كه ذات پاك پروردگار از اين نقص ها مبرّاست، او دانا و حكيم است، هيچ كارى را بدون مصلحت انجام نمى دهد، هرچه به آفريده هاى جهان هستى داده و يا از آنها گرفته، بى حساب و بى مصلحت نبوده و اگر به نظر سطحى ما، بى فايده و بدون مصلحت جلوه كند، معلول كوتاهى و نارسايى فكر و انديشه ماست، چنانچه مى دانيم نسخه پزشك، حاوى دارويى است كه داراى مصلحت براى بيمار است، اگرچه خصوصيت و جهت مصلحت آن را ندانيم.
در روايت آمده كه حضرت موسى (عليه السلام) از خدا درخواست كرد برخى از دادگريهاى خود را كه در ظاهر مشكل به نظر مى آيد به او نشان دهد. به او وحى شد كه به صحرا رود و بر سرچشمه آبى در كمين بنشيند و جريانى را مشاهده نمايد.
حضرت موسى (عليه السلام) به آنجا رفت، ديد اسب سوارى بر سرچشمه پياده شد و پس از كمى استراحت از آنجا دور شد، او كيسه پول خود را جا گذاشته بود، كمى بعد كودكى آمد و كيسه پول را برداشت و رفت، سپس پيرمرد نابينايى از راه رسيد و مى خواست وضو بگيرد كه در اين هنگام مرد اسب سوار برگشت و سراغ پول خود را از او گرفت و به او مظنون شد، كشمكش بين اين دو درگرفت و منتهى به كشتن مرد نابينا شد.
آنگاه به حضرت موسى (عليه السلام) كه از جريان سخت متأثّر شده بود وحى شد: اى موسى ناراحت مباش زيرا آن مرد اسب سوار مال پدر كودك را سرقت كرده بود و حال آن مال را ما به وارث او كه همان كودك بود برگردانديم، و اين مرد نابينا پدر مرد اسب سوار را كشته بود اينك به كيفر خود رسانديم.
اين بود نمونه اى از عدل و دادگسترى خداى عزّوجلّ در اين دنيا و امّا تجلّى عدل خدا و آشكار شدن آن براى همه، پس در آخرت خواهد بود.

 

 3- نبوّت

قبل از ورود به اين بحث، بيان اين نكته ضرورى است كه فلسفه آفرينش انسان چيست؟ آيا انسان پديده اى صرفاً مادى و براى لذّت ساخته شده و به طور كلّى هيچ گونه هدفى براى جهان هستى نيست؟ و يا انسان، گذشته از جنبه مادى، داراى بعد روحى و معنوى است كه اين جنبه نيز مانند بُعد مادّى در مسير تكامل قرار دارد؟
در متون اسلامى (آيات و روايات) اهداف متعددى براى خلقت انسان بيان شده و نقطه مشترك تمام آنها، عبارت از اين است كه هدف نهايى خلقت: تكامل وجود انسان در سايه تربيت ارزشهاى انسانى است «نيافريديم جن و انس را مگر براى پرستش».
در واقع، بندگى عبارت است از پرورش و تكامل انسان و هر عبادتى به نوعى در تربيت و ترقّى انسانيّت انسان، دخالت دارد و آزمايش و امتحان الهى نيز بر همين اساس استوار است: «خدايى كه آفريد مرگ و زندگى را تا شما بندگان را بيازمايد كه كدام نيكوكارتر است»
و «او خدايى است كه شما را جانشين گذشتگان اهل زمين قرار داد و بعضى از شما را بر برخى ديگر برترى داد، تا شما را در آنچه عطا فرموده آزمايش كند».
اين نكته شايان توجّه است كه آزمايش و امتحان الهى، ناشى از بى اطلاعى پروردگار عالم از نتيجه و عاقبت رفتار مردم نيست، بلكه چون امتحان، عامل مؤثرى جهت ظهور و تبلور استعدادهاى نهفته انسانى است، اين آزمايش به منظور به كارگيرى نيروهاى نهفته و بارآوردن استعدادهاى ذاتى انسان، مقرّر گرديده است. با توجّه به اينكه امتحان وسيله اى است براى آگاهى يافتن انسان در جهت شناخت استحقاق ثواب و عقاب خويش و در واقع محكمه اى در دادگاه وجدان بشر كه وى را در برابر آنچه را كه در اين آزمايش كسب نموده تسليم مى سازد.
خلاصه بحث: انسان در سير تكامل نهايى كه از راه بينش، آگاهى و عمل به دست مى آيد، قرار گرفته و تداوم اين راه مستلزم تداوم راهنماست.

راهنما كيست؟
آيا انسان از طريق عقل و خِرَد مى تواند بينش خود را كامل نموده، همه درستيها و نادرستيها را شناخته و راه سود و زيان زندگى را به دست آورد؟ مسلماً پاسخ منفى است، زيرا خِرد آنقدر كشش ندارد كه به تنهايى بتواند به طور كامل راهنما باشد، بلكه خِرد خود نيز نيازمند تربيت و پرورش است و چه بسا تحت تأثير محيطهاى فاسد، به انحراف كشيده شود، اميرالمؤمنين حضرت على (عليه السلام) يكى از اهداف بعثت انبيا را پرورش عقل شمرده و فرموده است: «انديشه ها و خردهاى فراموش و پنهان شده را آشكار و به كار مى اندازند».
آيا قوانين و ايدئولوژيهاى ساخت بشر، براى اصلاح فرد و جامعه كافى است؟ قرنهاست پيشنهادات گوناگونى براى اصلاح اجتماع از سوى دانشمندان عرضه شده و با توجّه به اختلاف شديد بين آنها كه گاهى تا حد نقطه مقابل يكديگر رسيده، به محدوديت عقل بشر و عدم آگاهى او به راز سعادت همه جانبه انسان در همه ابعاد زندگى پى برده و به دست مى آوريم هيچ گونه اطمينانى به ساختارهاى انديشه بشرى و پرداخته هاى تصوّرات و فكر محدود تئوريسينها نيست، گذشته از اينكه هيچ گونه ضامن اجرايى، براى پياده شدن آن قوانين، در بين نمى باشد.
امّا برنامه هاى آسمانى و مكتب انبيا، از اين رو كه مبدأش دانشى بى آغاز و بى انتهاست و هرگونه نقطه ابهام، زوايا، ريزه كاريها و خصوصيّات انسان را از هر مقام و فرد ديگرى بهتر مى داند، هيچ گونه احتمال خطا در آن راه ندارد، بنابراين ضرورت رسالت انبيا(عليهم السلام) و اصالت مكتب آنها روشن مى گردد.

پيامبر كيست و راه شناخت او چيست؟
پيامبر انسانى است كه بدون دخالت انسان ديگرى، استعداد آن را دارد كه به توسط وحى و ارتباط با مبدأ هستى و علم بى پايان او، مأمور تبليغ و رساندن احكام الهى باشد.
راه شناخت پيامبران واقعى از مدعيان دروغين آن عبارت است از:
1- اعجاز و قدرت بر كارهايى كه از توانايى نوع بشر بيرون است.
2- جمع آورى قراين و شواهد، از قبيل مطالعه و بررسى سوابق زندگى آنها قبل از بعثت از نظر اخلاقى، روانى، رفتار اجتماعى و تحقيق در محتواى دعوت آنها از نظر انطباق با موازين عقلى، مبانى منطقى و بازدهى مثبت و زيبنده دستورات آنها در اجتماع و افرادى كه در تحت تعاليم آنها پرورش يافته اند و...
3- بشارت و وعده پيامبر قبلى كه نبوّت او با دلايل قطعى ثابت شده است.

پيامبران بر دو دسته اند:
1 - غير اولى العزم: پيامبرانى كه محيط تبليغى آنها، محدود و داراى كتاب و دين جديد نيستند.
2 - اولوالعزم: پيامبرانى كه داراى دين، آيين جديد و كتاب آسمانى بوده و حوزه تبليغى آنها گسترده است، اين دسته از پنج شخصيت عظيم الشأن تشكيل شده و هركدام در يك مقطع خاص تاريخى مأمور به هدايت جامعه بشرى و رسانيدن فرامين الهى به مردم، از شرق تا غرب جهان بوده اند. آن بزرگواران عبارتند از:
1- حضرت نوح (عليه السلام) 2- حضرت ابراهيم (عليه السلام) 3- حضرت موسى (عليه السلام) 4- حضرت عيسى (عليه السلام) 5- حضرت محمّد(صلى الله عليه و آله و سلم) و رشته نبوّت با وجود مقدّس پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) پايان يافته و او آخرين پيامبر الهى است.
تعليمات جامع اسلام از نظر بينش دينى و قوانين اجتماعى به طورى تنظيم شده كه قدرت رفع نيازهاى جامعه بشرى را در هر عصر و زمانى دارد و به عنوان قانون، شريعت نهايى و رسالت ابدى، اديان ديگر را نسخ و اجازه پيروى از آنها را نمى دهد: «هر كس غير از اسلام دينى را بپذيرد، پذيرفته نيست و در آخرت از زيانكاران است».

 

 4- امامت

امام در لغت به معنى كسى است كه پيشاپيش پيروان خود در حركت بوده و عملاً رهبرى آنان را در يك مرام دينى، يا سياسى، يا مسير اجتماعى و يا مسلك علمى به عهده داشته و ديگران از او پيروى مى كنند.
با توجّه به معنى وسيع كلمه «امام» از نظر شيعه امامت منصبى است الهى و انتصابى نه انتخابى. و همچنان كه پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) را خدا معرفى مى كند اين مقام نيز از جانب خدا به شايسته ترين، داناترين و وارسته ترين فرد داده مى شود. در اين بخش دو نكته مورد بحث قرار خواهد گرفت:
1- نياز به امام
2- انتصابى بودن او از طرف خدا

ضرورت وجود امام
دقّت و بررسى در لزوم فرستادن انبيا و نبوّت عامّه، ما را به واقعيّت نياز به وجود امام معصوم آگاه مى سازد، زيرا روشن است كه هرگونه تحرّك، چه مادى و چه معنوى نياز به زمامدار و رهبرى دانا دارد، زيرا ممكن است براثر نداشتن زمامدار و رهبر كه نقش مهم و عمده در گرو اوست، انحراف در مسير پديد آيد، نيروها هدر و هدف از دست رفته و به مقصد نرسند، اگر چه خدا انسان را با نيروى فكر و خِرَد مجهّز كرده، پيامبر و كتاب آسمانى براى او فرستاده، امّا انحراف پذيرى انسان، تأثّر او در شرايط خاص زمانى و مكانى و تأثير فشار و جوّ حاكم بر محيط سبب مى شود كه در تعيين راه خود اشتباه كند و به جاى ترقّى و رسيدن به سر منزل سعادت و تكامل، مسير قهقرايى و شقاوت را بپيمايد.
تنها امام معصوم است كه جامعه را از خطر گمراهى و انحراف مصون مى سازد، وجود امام معصوم مانند پيامبر مكمّل هدف آفرينش است، كوتاه سخن آنكه: امام معصوم عبارت است از زعيم مسلمانان، رهبرى دينى، سياسى و اجتماعى و اُلگوى انسان براى رسيدن به قلّه والاى انسانيّت و پيشرفت دنيا و آخرت، كه در پرتو وجود او تكامل مادى و معنوى انجام مى پذيرد و سعادت دنيا و آخرت تضمين مى گردد، زيرا او واسطه فيض الهى است.

 

تعيين امام به عهده كيست؟
نوع برداشت و درك مسلمانان، از امامت رمز اختلاف عقيده و تقسيم آنان به شيعه و سنّى شده است، عقيده شيعه - طبق فرموده قرآن و روايات پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) و اهل بيت(عليهم السلام) - بر اين است كه امامت ادامه راه رسالت و نبوّت است و پيامبر به فرمان خدا رهبر و جانشين بعد از خود را تعيين و معرّفى نموده و زمام امور دينى و اجتماعى مردم را به او سپرده است و امام علاوه بر اداره امور اجتماعى مسلمانان، نگاهبان اصالت احكام الهى از انحراف و بيانگر نقاط پيچيده مسائل اسلامى مى باشد، بنابراين شيعه امامت را اصلى از اصول اعتقادى مى داند و همان طور كه تحقيق و بحث از مسائل نبوّت را در متن زندگى خود قرار مى دهد، در شناسايى امام و بحث از امامت نيز تقليد را روا نمى دارد، بلكه بر هر فرد واجب دانسته كه آن را با دليل و برهان درك كند.
آري! نبوّت و امامت با يكديگر توأم و غيرقابل انفكاكند و اين دو در بخشهاى مهمى از برنامه هاى دينى با يكديگر مشاركت دارند. با اين تفاوت كه پيامبر پايه گذار دين، مبلّغ قوانين آسمانى و طرف ارتباط مستقيم با وحى است و امام معصوم روشنگر، مبيّن و مفسّر آن بخشهايى از آيين پيامبر است كه در اثر نامساعد بودن محيط و شرايط زمان كاملاً بيان نشده است.
امام معصوم علاوه بر رهبرى حكومت اسلامى، اجراى قوانين و حفظ اصالت مكتب از كجى ها، انحرافات و افكار آلوده التقاطى مغرضين را به عهده دارد و حافظ منافع باطنى و تكامل معنوى افراد جامعه است. اين خصوصيّات اقتضا مى كند كه جانشين پيامبر كه مقام پرمسئوليت و خطير رهبرى جامعه در اختيار اوست، مانند شخص پيامبر داراى صفات عالى، خصوصيّات برجسته و ويژگيهاى استثنايى همچون مقام عصمت و مصونيّت از خطا و گناه، برخوردارى از علم و دانش سرشار در امور دين و دنيا و وارستگى از آلودگيها باشد، تا مقام امامت وى تحكيم گردد.

مسأله اى كه نمى توان ناديده گرفت
با توجّه به شرايط سنگين و مهمّى كه براى امام معصوم ذكر شد، آيا مى توان مسأله جانشينى پيامبر و زعامت امّت را كه سرنوشت سازترين فراز عالم اسلامى است ناديده گرفت؟
هرگز! بنابراين تعيين امام معصوم مربوط به خدا است و او اين مقام را به هر كسى واگذار نمى كند.
از سوى ديگر، پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) كه زحمات فراوانى تحمّل نموده و مشقّات زيادى كشيده تا توانست آيين و مكتب خود را بنيان گذارد، آيا حكمت و اصول عقلى اقتضا مى كند كه امّت خود را بدون تعيين جانشين رها كند؟ آيا عقل و خرد مى پذيرد كه پيامبر در اين مسأله سرنوشت ساز، جانب سكوت و بى تفاوتى را بگيرد؟! آيا باوركردنى است پيامبرى كه اگر چند روزى براى غزوه اى از شهر مدينه خارج مى شد جانشين تعيين مى كرد، براى امّت اسلامى و محدوده وسيع و گسترده كشور اسلامى پس از خود جانشين تعيين ننمايد و مردم را در تحيّر و نابسامانى فكرى و عملى رها كند؟! آيا معقول است اسلام كه آيينى است جهانى و مخصوص به زمان و مكان معيّنى نيست، پيامبرش براى تداوم راه آن، هيچ گونه اقدامى ننموده و مسأله اساسى رهبرى را به دست فراموشى بسپارد؟!
با كمى انديشه روشن است كه از نظر عقل، تعيين امام و جانشين لازم است و با مراجعه به تاريخ و كتب حديث مطلب كاملاً واضح مى شود، زيرا پيامبر به صراحت بيان مى كند كه: «هر كس بميرد و امام معصوم زمان خويش را نشناسد در جاهليّت مرده است» در اين حديث شدّت مسئوليت و ضرورت شناخت رهبر معصوم به حدّى است كه انسان را در مرز كفر و جاهليّت قرار داده است، با اين وصف چگونه پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) راضى خواهد شد كه امّت اسلامى به عصر جاهليّت عقب گرد نمايد؟!
آرى پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) در اوّلين مراسم ابلاغ رسالت خود، هنگامى كه به فرمان خدا نزديكانش را به منزل عموى خود ابوطالب فرا خواند، فرمود:
«... خدا به من دستور داده است كه من شما را به سوى آيين او دعوت نمايم، كدام يك از شما با من همكارى مى نمايد تا برادر و وصى و جانشين من باشد؟» هيچ كس پاسخ نداد جز حضرت على (عليه السلام) و پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) نيز او را به عنوان خليفه و امام بعد از خود تعيين فرمود.

ماجراى غدير خُم
پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) در آخرين سال عمر خود پس از شركت در مراسم حج - معروف به «حجة الوداع» - هنگام بازگشت به شهر مدينه در سرزمينى به نام «غدير خُم» كه از نظر جغرافيايى مرز جدايى راههاى مدينه، يمن، عراق و حبشه بود و در آنجا مردم از يكديگر جدا و هر يك از راهى به سوى وطن خويش مى رفتند، از سوى فرشته وحى با اين آيه مورد خطاب قرار گرفت: «اى پيامبر آنچه از سوى پروردگارت بر تو فرستاده شده، به مردم برسان و گرنه رسالت او را ابلاغ نكرده اى و خدا تو را از شرّ مردم حفظ مى كند».
پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) دستور توقّف داد، كسانى كه جلو روانه شده بودند برگشته و آنها كه از دنبال مى آمدند به پيامبر پيوستند، پس از اداى نماز ظهر بر بلندى كه از جهاز شتر ساخته بودند قرار گرفت، خطبه غدير را با صداى بلند و رسا خواند:
«... هان اى مردم! نزديك است دعوت حق را پاسخ گويم... من در ميان شما دو امانت گرانقدر و عزيز مى گذارم، يكى كتاب خدا و ديگرى خاندانم كه اهل بيت من مى باشند، خداى به من خبر داده كه اين دو هرگز از يكديگر جدا نخواهند شد...». سپس دست على (عليه السلام) را گرفت، بلند كرد و او را به مردم به عنوان جانشين و امام بعد از خود معرّفى نمود و سه بار فرمود: «هركس را من مولايم پس اين على مولاى اوست»، سپس روى به درگاه احديّت نمود و عرضه داشت: «بار خدايا آنكه على را دوست دارد دوست بدار، و آنكه على را دشمن دارد دشمن بدار، خدايا ياران على را يارى و دشمنان او را خوار و ذليل كن، او را محور حق قرار بده»، سپس فرمود: الآن فرشته وحى نازل گشت و اين آيه را آورد: «امروز دين شما را كامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را براى شما به عنوان آيين كامل و جاودان پذيرفتم». اين واقعه تاريخى در جلد اوّل كتاب شريف «الغدير» به تفصيل با ذكر مصادر شيعه و سنّى درج شده است.

امامت: اوّلين و آخرين دستور وحى
بنابراين پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) در اوّلين مراسم تبليغ اسلام، جانشين خود را به حاضران در آن مجلس معرفى كرد و در آخرين مراسم تبليغ اسلام و به حضور دسته جمعى مسلمانان در غدير خُم نيز همان تعيين و انتصاب را بازگو نمود و با مهر تكميل دين از جانب خدا آن را مزيّن و آشكار ساخت، در بين اين دو واقعه نيز مكرّر، در موارد مختلف و مناسبت هاى متعدّد، امامت و جانشينى اميرالمؤمنين (عليه السلام) را گوشزد كرد، به گونه اى كه جاى هيچ گونه شبهه و ترديدى باقى نگذارد.
همچنين احاديث بسيار و متواترى از طريق اهل سنّت از پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) درباره امامان معصوم كه هريك از آنها از جانب خدا به مقام امامت منصوب شده اند رسيده است، گاهى از آنها به عنوان عترت و اهل بيتم ياد كرده، گاهى تعداد و شماره آنان را بيان نموده و فرموده است: «امامان بعد از من دوازده نفرند به تعداد نقباى بنى اسرائيل و حواريّون و اطرافيان خاصّ حضرت عيسى (عليه السلام)». يا فرموده است: «امامان بعد از من دوازده نفرند اوّلشان تو هستى يا على و آخرشان قائم است كه خداى تبارك و تعالى توسط او شرق و غرب عالم را مى گشايد». از سلمان فارسى نقل شده كه بر پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) وارد شدم، ديدم حسين بن على (عليه السلام) بر روى پاهاى مباركش نشسته بود، پيامبر ديدگان و دهانش را مى بوسيد و مى فرمود: «تو بزرگوار و آقايى و فرزند بزرگوار و آقا، تو امام، فرزند امام، برادر امام و پدر امامان هستى، تو حجّت خدا، فرزند حجّت خدا و پدر نُه حجت خدايى كه از نسلت پديد مى آيند و نهمى ايشان قائمشان مى باشد.

 

جانشينان بر حق پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم)
جانشينان پيامبر اکرم(صلى الله عليه و آله و سلم) و امامان معصوم(عليهم السلام) به ترتيب عبارتند از:
1 - حضرت اميرمؤمنان على بن ابى طالب(عليه السلام)
2 - امام حسن مجتبى(عليه السلام)
3 - امام حسين شهيد(عليه السلام)
4 - امام زين العابدين حضرت على بن الحسين(عليه السلام)
5 - امام باقر حضرت محمد بن على(عليه السلام)
6 - امام صادق حضرت جعفر بن محمد(عليه السلام)
7 - امام كاظم حضرت موسى بن جعفر(عليه السلام)
8 - امام رضا حضرت على بن موسى(عليه السلام)
9 - امام جواد حضرت محمد بن على(عليه السلام)
10 - امام هادى حضرت على بن محمد(عليه السلام)
11 - امام عسكرى حضرت حسن بن على(عليه السلام)
12 - امام زمان حضرت مهدى حجة بن الحسن(عجل الله تعالى فرجه الشريف)
 

 شيعه، نام آسمانى
نكته شايان توجّه اين است كه كلمه «شيعه» در قرآن آمده و درباره ابراهيم خليل الرحمان به كار رفته آنجا كه مى فرمايد : (وَ اِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لاَبْراهِيم) يعني: «و به تحقيق كه از شيعيان و پيروان نوح، ابراهيم بود» و پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) نام «شيعه» را براى پيروان و دوستداران حضرت على (عليه السلام) انتخاب نمود، چنانچه علماى سنّى نيز اين مطلب را گفته اند.
آرى، كلمه «شيعه» اين عنوان افتخارآميز پيروان اهل بيت(عليهم السلام) از لب هاى مبارك پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) شنيده شده و نقل گرديده كه در اين رابطه جابر بن عبداللّه مى گويد: خدمت پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) نشسته بوديم، على (عليه السلام) از دور نمايان شد، پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) فرمودند: برادرم آمد، سپس به خانه كعبه توجّه نمود، دست مباركش را بر آن گذاشت و فرمود: «سوگند به آنكه جان محمّد در دست اوست، على و شيعيانش در قيامت رستگارند». و اين عنوان و لقب با عظمت در زمان رسول خدا به سلمان، ابوذر، مقداد و عمّار كه ياران وفادار اميرمؤمنان (عليه السلام) بودند، گفته مى شد.

 

 5- معاد
(بازگشت جاودانه انسانها)

اعتقاد به اين حقيقت كه آدمى با مرگ فانى نمى شود، بلكه به سراى ديگرى منتقل گشته و در آنجا به سزاى كردار خوب يا بد خويش مى رسد، اعتقادى است كه تمام اديان آسمانى آن را بيان كرده اند و مى توان گفت كه دعوت مذاهب و اديان، براى اعتقاد به مبدأ، هم دوش اعتقاد به معاد بوده و پيامبران خدا با اصرار تمام اين نكته را تذكّر داده اند كه عالم شگفت انگيز خلقت، بيهوده نبوده و پس از انتقال از اين جهان پرونده تمام كارهايى كه در اين جهان انجام گشته بررسى و به نيكان پاداش و به تبهكاران كيفر داده خواهد شد، قرآن كريم مى فرمايد: «آيا پنداشتيد كه شما را بيهوده آفريديم و به سوى ما باز نمى گرديد؟»
اثبات معاد تنها از طريق تعبّد و تسليم در مقابل دعوت اديان آسمانى نيست، بلكه از ديد عقل و خِرَد بر اساس پذيرش حكمت و عدالت خدا امرى روشن و قطعى است كه در كتب اعتقادى مفصّلاً بيان شده است. از طرفى يادآورى اين نكته بجاست كه ما مسأله معاد را پس از پذيرش خداى حكيم، دانا، عادل و توانا بررسى مى كنيم.

برزخ يا عالم پس از مرگ
عالم برزخ: قرآن مى فرمايد: «و از پى آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته شوند» برزخ عالم پس از مرگ و عالم قبر است، در آنجا از هر انسانى بازجويى مختصرى نسبت به كردار دنيا و اعتقاداتش خواهد شد و پس از پرسش و سؤال، متناسب با رفتار نيك و يا بد او در دنيا، برخوردى موقّت با او خواهد شد. پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) در اين باره فرموده است: «قبر، يا بوستانى است از باغهاى بهشت و يا گودالى است از گودالهاى جهنّم». امّا زندگان احساس نمى كنند مانند كسى كه خوابيده و خواب شيرين مى بيند و در كمال خوشى است و يا خوابهاى دلهره انگيز مى بيند و بى نهايت در فشار، اضطراب و ناراحتى است، امّا اطرافيان وى هيچ گونه درك و احساسى از افسردگى و يا خوشى او نمى كنند، همين مثال كاملاً روشن مى كند كه چگونه زندگان، جسم خشك و بى حركت مرده اى را مى بينند، امّا خوشى يا ناراحتى و عذاب او را حس نمى كنند.

قيامت و عالم آخرت
قيامت: پس از به هم خوردن زمين و آسمان و دگرگونى كُرات آسمانى، تمام انسانها از قبر بيرون آمده و زنده خواهند شد، همه مردم برانگيخته و احضار خواهند گرديد، در دشت پهناورى دادگاه عظيم الهى تشكيل مى شود، معيارهاى عدالت آن دادگاه ها كه پيامبران، امامان و نيكانند حاضر خواهند شد، پرونده هاى از پيش تشكيل شده به مردم داده مى شود، نامه اعمال به دست افراد خواهد رسيد، گواهان در آنجا شهادت هاى خود را خواهند داد و سرانجام گروهى كه در دنيا كار نيك كرده اند رستگار و آنهايى كه در دنيا مرتكب زشتيها شده اند گرفتار خواهند شد... روشن است كه چه بايد كرد، بايد خود را آماده نمود و به مقدار توان كار نيك انجام داد تا دچار زيانكارى و شقاوت نگرديد. شقاوت ابدى كه راه نجات و گريزى ندارد و كيفر و عذابى است دايمى... (فَمَنْ يَعْمَلْ مِثقالَ ذَرَّةٍ خَيراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ)
«هر كس به اندازه ذرّه اى كار خير انجام دهد پاداش آن را مى بيند و هر كس ذرّه اى بدى كند كيفر آن را خواهد ديد».

قرآن معجزه جاودانه پيامبر گرامى اسلام

قرآن مجيد كه معجزه زنده و گواه رسالت رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) و حاوى دستورات الهى و كليّات زندگى انسان است در ظرف بيست و سه سال تدريجاً و در مناسبت هاى مختلف نازل گشت. در حدود دوازده سال ونيم آن، از زمان بعثت تا هنگام هجرت، در مكّه و تمام آيات و سوره هايى كه در اين فاصله نازل گرديد «مكّى» نام گرفت، از آغاز هجرت تا زمان رحلت آن بزرگوار، در مدينه و اطراف آن نازل گرديده است، اين بخش از آيات «مدنى» نام دارد. سپس به دستور پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) و با نظارت دقيق آن حضرت به همين صورت امروزى، قرآن جمع آورى گرديد.
آرى، قرنها پيش در عصر حكومت خدايان ساخته دست بشر، در دوران گسترش فرهنگ سياه شرك و بت پرستى بر سراسر گيتى، در كوير خشك و لم يزرع حجاز، از ميان ملّتى عقب افتاده كه كج فكريها، اختلافات، تبعيض ها و گمراهى ها محور آداب و رسوم اجتماعى آنان بود، به درجه اى كه زنده به گور كردن دختران بى گناه، مايه افتخار قرار مى گرفت. در اين شرايط و اوضاع سهمگين و پُراضطراب، مرد بزرگوارى به امر خداى بزرگ، زنجير و يوغ اسارت و بردگى را از افكار ناتوان جهانيان برداشت و با دستورات الهى خود توانست در كالبد امّتى عقب افتاده و يا به عبارت ديگر ملّتى مرده، روح تمدّن، عظمت و آقايى بدمد، تاريكى هاى نادانى و نارسايى هاى فكرى را با مشعل ايمان و هدايت محو و نابود سازد و با گسترش علم و دانش، اجتماع مملو از جهل، انحراف، هرج و مرج، تعدّى و طغيان و تبعيض هاى ناروا را به جامعه اى صالح و سعادتمند تبديل نمايد.
آري! آيين جاودانه او مكمّل اديان گذشته بود و تا قيامت پايدار خواهد ماند. و قرآن كه منشور الهى و سند زنده و جاويد حقانيّت اوست براى تأمين سعادت دنيوى و اخروى مردم نازل گرديد.

 

فصاحت و بلاغت قرآن

قرآن، علاوه بر محتواى علمى و هنرى، فكرى و عقلى، مادى و معنوى آن، معجزه آسمانى است زيرا رمز تحدّى قرار گرفته و با نداى رسا و پرصلابت، مردم را به آوردن مانند آن دعوت نمود، با آنكه مردم حجاز از چشمه لطافت ذوق و شيرينى بيان بهرمند بودند و فصاحت و بلاغت آنها در جايگاهى بلند و مكانى عالى قرار داشت، قدرت رويارويى با قرآن را نداشتند. وگرنه هنگام بعثت و ظهور قرآن به جاى برخوردهاى خشن و مبارزات مسلّحانه، بسيار ساده بود كه با الفاظ زيبا و تركيب جملات زبان مادرى خويش به ميدان آمده و با قرآن مقابله مى كردند زيرا قرآن خود، مخالفين را به معارضه و مقابله از نظر گيرايى بيان، شيوايى جمله ها، برترى اسلوب و سطح عالى فصاحت و بلاغت دعوت مى نمود، امّا متخصّصين فنّ ادب و شعراى بزرگ و خطباى نامى آن زمان كه هنوز بر جهان ادبيات عرب سيطره اى شگفت آور دارند و از بزرگان و نوابغ اين فن شمرده مى شوند، پس از ملاحظه تركيب زيباى قرآن كه از حدّ و توان بشرى خارج بود، شبانه سندهاى افتخار خود را كه با آب طلا بر پارچه هاى مصرى نوشته و به نام «معلّقات سبع» ناميده بودند از استار كعبه جمع آورى نمودند، چون به روشنى دريافتند كه بليغ ترين مردمان نيز قدرت، بر ارائه نظير آن را ندارد، دشمنان پرستيز و پرخاشگر پيامبر، حسرت گرفتن يك اشتباه و لغزش ادبى را با خود به گور بردند.
و به گواهى تاريخ، دانشمندان ادب و نويسندگان نامى هر زمان، جرأت برابرى با قرآن را نداشته و به اعجاز قرآن اعتراف نموده اند.
آرى، قرآن فروغى جاودانه است كه راه هدايت انسان به سوى انسانيّت، خوشبختى، سعادت و نجات را به استوارترين كيفيت نشان داده: «اين قرآن مردم را به درست ترين و استوارترين راه، هدايت مى كند و نيكوكاران شايسته و با ايمان را به دريافت پاداشى بزرگ بشارت مى دهد». و به جهتى كه قرآن اين معجزه جاويد پيامبر تابشى است فروزنده و شعاعى است تابان و برخاسته از پرتو وحى و الهام الهى، اين پديده وحى هرگز به خاموشى نخواهد گراييد: «ما اين قرآن را فرستاديم و به تحقيق ما نگهدار آن خواهيم بود».

 

قرآن تحريف نشده

شكّى نيست كه مسلمانان اهتمام خاصّى به كتاب آسمانى خود دارند و اين ناشى از علاقه و شيفتگى آنان نسبت به قرآن است.
در آغاز بعثت عنصر والا و مقام باارزش اجتماعى در گرو فصاحت و بلاغت بود و قرآن هم از نظر اين فن و هم از نظر محتوا و عظمت معانى به حدّى بود كه سخنوران عرب و متخصّصين رشته ادب، درك مى كردند كه اين آيات با سروده هاى دوران جاهلى، معلّقات، خطابه و سخنان دلپسند، قابل قياس نيست، نه شكل ظاهرى شعر را دارد و نه آن وزن و قافيه را به احسن وجه داراست و مى فهميدند، آنچه كه هست كاملاً بى سابقه بوده است، مشركين نسبت سحر به قرآن و ساحر به پيامبر دادند تا با اين ترفند مردم را از اطراف پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) دور كنند، امّا با تمام اين تبليغات زهرآگين، شهرت دعوت پيامبر و آيات مباركى كه تلاوت مى كرد روز به روز بيشتر مى شد، حتّى گروهى از كفّار با آنكه به پيامبر ايمان نداشتند، براى تأمين و فرونشاندن عطش ذوق خود، پنهانى اطراف خانه پيامبر مى نشستند و به آياتى كه آن حضرت تلاوت مى فرمود گوش فرا مى دادند.

قرائت و حفظ قرآن
مسلمانان از مرد و زن، بزرگ و كوچك به حفظ قرآن مى پرداختند و با تلاوت و تكرار آيات آسمانى، روح هيجان زده خود را آرامش مى دادند و درس خوشبختى مى آموختند، نتيجه آنكه از ابتداى بعثت، مخالف و موافق، دوست و دشمن، آيات قرآن را مى شنيدند و بسيارى حفظ مى كردند، بنابراين قرآن در انحصار گروه خاصى نبود، از همان آغاز همه مسلمانان به آن دسترسى داشتند، آياتش را در نماز و غيرنماز مى خواندند، به آنها استدلال مى كردند و به يكديگر تعليم مى دادند، به صورتى كه هر آيه اى را يكى دو روز پس از نزولش، بيشتر اصحاب حفظ كرده بودند.
از طرفى گروه قابل توجّهى از ياران و پيروان پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) به حفظ و قرائت قرآن اشتغال داشتند و به عنوان «قرّاء» در بين مسلمانان معروف بودند.
گروه ديگرى نيز كه در رأس آنها اميرالمؤمنين (عليه السلام) قرار داشت به عنوان «كُتّاب وحى» و نويسندگان آيات قرآن مشهور بودند و آنچه را از قرآن مجيد نازل مى شد، با حضور پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) و به دستور حضرتش به ترتيبى كه امر مى فرمود در الواح مخصوص مى نوشتند، اين امر تحت نظارت و مواظبت دقيق شخص پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) انجام مى گرفت كه حتّى پس از نوشته شدن آيات، مى فرمود بر ايشان بخوانند تا به طور صحيح نگارش يافته باشد.
بدون ترديد نام بيشتر سوره هاى قرآن، در زمان پيامبر معروف بود و شخص پيامبر، محل هر سوره و هر آيه اى را تعيين مى فرمودند، حتّى دسته بندى سوره ها مانند سور طوال، مئين و مثانى نيز در آن زمان معمول شده بود، حضرت نام سوره هاى قرآن را برده و ثواب قرائت هر كدام را فرموده بودند. و عبداللّه بن مسعود، ابى بن كعب و ديگران چندين مرتبه قرآن را خدمت پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) ختم كرده و تمام آن را خوانده بودند.
از طرفى آنچه از قرآن نازل مى گشت و در الواح، كتابت مى شد در جاى مخصوصى از مسجد قرار مى گرفت تا مسلمانان از روى آن بنويسند و بدين وسيله، قرآن در دسترس همگان بود.

عوامل مصونيّت قرآن
آري! عوامل مصون بودن قرآن از تحريف بسيار است و از جمله همين عواملى است كه آنها را يادآور شديم، بنابراين قرآن به دليل نظارت دقيق و مستمر پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) در جمع آورى، ضبط و حفظ آن و همچنين عشق عجيب مسلمانان به آن و در اختيار همگان بودن، اصالت اين كتاب جاودان آسمانى مسلّم و پابرجاست، برخلاف كتب عهدَيْن كه تورات حدود هزار سال و انجيل سيصد سال در دست مردم نبود و دستخوش حوادث و انقلابات سياسى و نظامى قرار گرفت و بعد از گذشت سالها گردآورى شد. امّا كتاب آسمانى مسلمانان از هنگام نزول همين بوده و اكنون نيز به همان ترتيب مى باشد و به هيچ وجه دستخوش نقص و يا زيادتى نشده و در زمان حيات پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) به همين كيفيّت امروزى جمع آورى گرديد، علماى بزرگ شيعه در طول تاريخ، با صراحت هرچه تمام تر اصالت، سنديّت و عدم تحريف قرآن را بيان داشته اند، چنانچه محدّث بزرگوار شيخ صدوق، فقيه نامدار شيخ مفيد و بزرگانى چون سيّد مرتضى، شيخ الطائفه شيخ طوسى، مفسّر كبير شيخ طبرسى و ساير علماى مذهب تشيّع با قاطعيت شبهه تحريف قرآن را رد كرده اند.
نتيجه بحث اينكه: قرآن، اين كتاب آسمانى و معجزه جاويد پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) هيچ گونه خللى در آن راه نيافته و آنچه كه امروزه در دست ماست، همان قرآنى است كه بر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) نازل شده و از هرگونه تغيير و تحريفى مصون مانده است و پيشوايان معصوم ما نيز همين قرآن موجود در دست مسلمانان را، معيار شناسايى حق از باطل معرفى نموده اند و آنچه را با قرآن موافق نيست مردود دانسته، دستورالعمل ها و سفارشات زيادى نسبت به اين كتاب مقدّس فرموده اند، از جمله: تأكيد بر فراگيرى قرآن، عمل به قرآن، پاداش خواندن قرآن، لزوم احترام به قرآن، آداب تلاوت قرآن، نگهدارى قرآن، گوش فرا دادن به قرآن و از همه بالاتر اهميّت دادن به پياده كردن دستورات آسمانى قرآن است كه بشر هرگز روى سعادت و خوشبختى را به خود نخواهد ديد، مگر در سايه پياده شدن دقيق آن در جزءجزء زندگى فردى و اجتماعى، مادى و معنوى، سياسى و اقتصادى و غيره.

پيامبر گرامى اسلام

در اينجا چه شايسته و بجاست كه شعاعى پُرفروغ و روحانى به اين نوشته داده شود و گزارشى مختصر از زندگانى طلايه دار نيك بختى انسانيّت را در اين بخش منعكس نماييم.
نام گراميش محمّد(صلى الله عليه و آله و سلم) به معني: ستوده و پسنديده است، پدر بزرگوار او عبداللّه و مادر بافضيلتش آمنه بنت وهب است. زاد روز با عظمت اين والاترين پديده آفرينش و چشمه فيض و رحمت، سحرگاهان روز جمعه هفدهم ربيع الاول سال عام الفيل و زمان سلطنت انوشيروان عادل در مكّه معظّمه است، او در بيست و هفتم رجب سال 610 ميلادى در سن چهل سالگى از جانب خداى متعال به رسالت برانگيخته شد. جبرئيل آن فرشته وحى بر او نازل گشته و اوّلين پيام پروردگار را كه پنج آيه اوّل سوره علق بود، به حضرتش ابلاغ كرد:
(بسم اللّه الرحمن الرّحيم)، بخوان به نام پروردگارت كه آفريد انسان را از خون بسته. بخوان پروردگارت را كه كريم ترين است. آنكه آموخت نوشتن به قلم را. آموخت انسان را آنچه نمى دانست ...
تبليغ و رساندن فرمان الهى به مردم، برحسب مقتضيات روز و شدّت مخالفت دشمنان بت پرست و ناهنجار قريش، بدون شتاب زدگى آغاز گشت و پس از مدّتى دستور الهى راجع به تبليغ اسلام به بستگان نزديك او رسيد. سپس فرمان دعوتى عمومى، تبليغ آشكار و همگانى صادر گرديد: «... آنچه را دستور دارى ابلاغ كن و از مشركين روى گردان، ما تو را از شرّ دشمنان استهزاگر حفظ مى نماييم».
پيامبر گرامى براى رساندن پيام و فرمان الهى در مسجدالحرام و مراكز عمومى شهر مكّه آغاز به تبليغ نمود و با كلمات زيباى «قُولوا لا اله الاّ اللّه تُفلِحُوا» نداى توحيد سر داد و با مخالفت دشمنان و مشركان روبرو گرديد و مورد استهزا و اذيّت فراوان آنان قرار گرفت تا جايى كه فرمود: «هيچ پيامبرى به اندازه من، آزار نديد».
 

نخستين مؤمن و مؤمنه

اتفاق نظر و آراى مفسّران و تاريخ نويسان بر اين است كه نخستين رادمردى كه در اوّلين مرحله، دعوت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) را پذيرفت حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام) و از گروه زنان، همسر باوفا و عاليقدر پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) حضرت خديجه كبرى (سلام الله عليها) بود. سپس گروه كمى دعوت آسمانى او را به جان و دل پذيرفتند و با زجر، شكنجه، محاصره اقتصادى و فشار اجتماعى مشركين مكّه مواجه گرديدند.
 

هجرت به مدينه

در سال سيزدهم بعثت، مشركين مكّه تصميم به از بين بردن پيامبر گرفتند و ستم را به حدّى رساندند كه حضرتش به امر خدا شبانه از مكّه به مدينه هجرت فرمود و اين هجرت پربركت، سرآغاز تاريخ روشن مسلمانان گرديد، كه تمامى پيش آمدها را بر اساس همين سال هجرى تاريخ گذارى نمودند.
در مدينه شمار مسلمانان افزون گرديد، حكومت اسلامى تشكيل و قدرت، شوكت و عظمت اين مكتب روز به روز آشكارتر مى شد، تا اينكه تمام تمدّنهاى جهان، تحت الشعاع تمدّن و برنامه هاى عالى اسلام قرار گرفت.
در مدّت اقامت پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) در مدينه، بر اثر تجاوزات مشركين، يهوديان و مسيحيان بر مسلمانان و همدست شدن آنان براى براندازى حكومت نوپاى اسلام و محو آيين يكتاپرستى و عدالت گستر جهانى آن، همواره پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) درگير نبردهايى كوچك و بزرگ بود. آن حضرت در تمام درگيريها و جنگها، با آنكه براى از بين بردن ريشه شرك و بى دينى بيش از همه با دشمن غدّار برخورد داشت، چنانكه اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود: «در ميدان رزم و پيكار كسى از پيامبر به دشمن نزديك تر نبود، در عين حال آن حضرت صلح طلب و طرفدار رفتارى مسالمت آميز بود، از نرمى در عين صلابت، گذشت، بخشندگى و مهربانى... برخوردار بود»، از اين روى به شهادت تاريخ تعداد تلفات و كشته هاى طرفين، در بيش از هشتاد برخورد مسلّحانه، از يكهزار و چهارصد نفر تجاوز ننمود.
 

رهبرى دين و دنيا

پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) در مدّت اقامت خود در مدينه، با استمداد از وحى و دستورات آسمانى قرآن، متصدّى كارهاى دينى و دنيوى مردم بوده و چگونگى برخورد بزرگ با كوچك، پدر با فرزند، فرزند با پدر، زن با شوهر، شوهر با زن، همسايه با همسايه، حاكم با مردم، مردم با حاكم، مسلمانان با ديگران، داد و ستد با يكديگر، كيفيّت اداره جامعه، سياست، اقتصاد، روش بندگى، عبادت و... را طبق دستورات وحى، تبليغ و براى مردم بيان كرد.
آن وجود مقدّس برنامه هاى مكتب آسمانى خويش را بيش از ديگران رعايت كرده و تطبيق مى نمود، او به فرمان خدا و دستور وحى منادى برادرى، برابرى و درهم كوبنده امتيازات موهوم نژادى و طبقاتى بود، او غُل و زنجيرها، قيد وبندهاى دست و پاگير جاهليت را برچيده و بهترين و بيشترين آزاديها را براى جهانيان به ارمغان آورد. او در مسند حكومت و رهبرى مظهر تمام نماى رحمت الهى، عدالت اسلامى، ظلم ستيزى، مشورت، نصيحت، فتوّت، عفو و بخشندگى بود، اثرى از كينه و انتقام در وجودش نبود، او نمونه بارز بخشش، كرم و ايثار يك رهبر اسلامى در عالم هستى است، هميشه ديگران را بر خود مقدّم مى داشت، به خرما و آب قناعت مى فرمود و گوشت و گندم را به ديگران مى بخشيد، لباسهاى درشت بافت و خشن را خود مى پوشيد و جامه هاى نرم و لطيف را در اختيار ديگران مى گذاشت، برخورد آن وجود مقدّس با همه يكسان بود، حتّى در نشستهايش، نگاه نازنين خود را بين ياران تقسيم مى نمود.
 

حجّة الوداع و ماجراهاى بعد از آن

پس از آنكه اسلام از نظر قوانين تكميل گشت و در حجةالوداع رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) مناسك حج را تعليم مسلمانان فرمود، به هنگام بازگشت در «غدير خُم» با تعيين جانشين كه همانا اميرمؤمنان على (عليه السلام) بود، ادامه راه روشن گرديد، آيه مباركه نازل شد كه: «امروز دين شما را كامل گردانيده و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و دين اسلام را يگانه آيين قرار دادم».
زمانى بيش از اين واقعه بزرگ نگذشت كه آثار بيمارى در وجود مقدّس نبىّ اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) نمودار شد و در بستر تب قرار گرفت، ساعت به ساعت بيمارى آن حضرت شدّت يافت و سرانجام روح پاك آخرين فرستاده خدا در روز دوشنبه بيست وهشتم صفر سال يازدهم هجرى به ملكوت اعلى پيوست و طبق وصيّت آن حضرت، اميرمؤمنان (عليه السلام) جسد مطهّر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) را غسل داده، كفن كرد و بر او نماز گذارد، سپس ياران پيامبر دسته دسته بر پيكر پاك حضرتش نماز گذاردند و روز شنبه پيكر پاك آن حضرت، در همان حجره اى كه درگذشته بود در مدينه به دست اميرمؤمنان (عليه السلام) به خاك سپرده شد.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه و آله و سلم) در تمام زندگى، مظهر كامل و نمونه بارزى بود براى امانتدارى، اخلاص، درستى، خوش خُلقى، دانش، بردبارى، گذشت، بخشش، شجاعت، پرهيزكارى، فضيلت و رادمردى، عفّت و پاكدامنى، عدل و دادگسترى، فروتنى و تواضع، جهاد و انجام وظيفه و... و از نظر ساختمان ظاهرى بدن مبارك، آن حضرت از تناسب كامل اندام برخوردار و رخسار مباركش در زيبايى و جذّابيت مانند ماه شب چهارده درخشان بود، خلاصه آنكه: آن حضرت داراى همه خصوصيّات پيامبرى و خاتم پيامبران بوده است، او محور دانش، دادگسترى، فضيلت و مدار دين و دنيا بود كه در گذشته همتايى نداشته و در آينده نيز مانندى نخواهد داشت، دين او بهترين اديان و كتاب او بهترين كتابها است كه: «باطل در آن راه نداشته و نخواهد داشت، زيرا كه از سوى خداى حكيم و شايسته نازل گرديده است».

اهل بيت(عليهم السلام) خاندان وحى

در اينجا شايسته است كه گزارش مختصرى از احوالات اهل بيت گرامى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم)، حضرت فاطمه زهراء(سلام الله عليها) و ائمّه اطهار(عليهم السلام) اشاره نماييم:
 

دختر پيامبر

فاطمه زهرا(سلام الله عليها)، پدرش فرستاده خدا، محمّد بن عبدالله (صلى الله عليه و آله و سلم) و مادرش، بانوى بزرگ اسلام حضرت خديجه «اُمُّ الْمُؤمنين» مى باشد.
او همسر وصىّ و جانشين بر حق پيامبر، حضرت على اميرالمؤمنين (عليه السلام) است و مادر يازده امام و حجت خدا بر همه جهان و جهانيان مى باشد.
حضرت زهرا(سلام الله عليها) در روز بيستم ماه جمادى الثانى و در چهل و پنجمين سال تولّد پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) به دنيا آمد و در روز سه شنبه سوّم ماه جمادى الثّانى، يازده سال پس از هجرت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) در سنّ هيجده سالگى به شهادت رسيد و دار فانى را بدرود گفت.
مراسم غسل و كفن و دفن او را اميرالمؤمنين (عليه السلام) به عهده گرفت و طبق وصيّت خودش، جنازه او را در شهر مدينه مخفيانه و در جاى پنهانى، به خاك سپرد تا سندى زنده براى اثبات مظلوميّت آن حضرت و ناخشنوديش از غاصبين حقّش و حقّ همسرش اميرالمؤمنين (عليه السلام) تا روز قيامت باشد.
اين بانوى ارجمند، در عبادت خدا و پرهيزكارى و فضيلت آيينه تمام نماى پدرش رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) بود و خدا در شأن او آياتى چند از قرآن كريم نازل فرموده است.
پيامبر اسلام او را به امر خدا لقب «سَيِّدَةُ نِساءِ الْعالَمِين» يعني: «بزرگترين بانوى جهان» مُلقَّب نمود و او را بسيار دوست مى داشت، تا آنجا كه هرگاه بر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) وارد مى گشت، حضرت به احترامش از جا برمى خاست به او خوش آمد مى گفت و او را در كنار خود مى نشانيد و گاهى هم دست او را مى بوسيد و بارها مى فرمود:
«خدا، با خشنودى فاطمه خشنود مى گردد و با رنجِشِ فاطمه، غضبناك خواهد شد».
و براى اميرالمؤمنين (عليه السلام) چند فرزند دختر به نام حضرت زينب و ام كلثوم (عليهما السلام) و پسر به نام امام حسن و امام حسين و محسن (عليهم السلام) آورد.
حضرت محسن (عليه السلام) به جهت آزارى كه از غاصبان خلافت بر او وارد شد، سقط گشته و به شهادت رسيد.

 

امام اوّل

حضرت على اميرالمؤمنين (عليه السلام)، فرزند ابوطالب و مادرش فاطمه بِنْتِ اَسَد است، او پسر عمو و داماد پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) و پدر امامان (عليهم السلام) مى باشد كه پس از پيامبر پيشواى مردم جهان و اميرمؤمنان است.
در روز جمعه سيزدهم رجب، سى سال پس از تولّد پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) در شهر مكّه و در خانه كعبه قبله گاه مسلمانان به دنيا آمد و در شب جمعه نوزدهم ماه رمضان در مسجد كوفه در محراب عبادت، با شمشير عبدالرحمن بن ملجم مرادى ضربت خورد كه پس از سه روز در سنّ شصت وسه سالگى به درجه رفيع شهادت نائل و به سوى پروردگار عالم شتافت.
امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) مراسم غسل و كفن و دفن حضرت را عهده دار شدند و جسد مطهرش را در نجف اشرف و در همين بارگاه كنونى طبق وصيّت آن حضرت مخفيانه به خاك سپردند تا از گزند دشمنانى چون خوارج و حجّاج ها در امان باشد، سپس حضرت صادق و امام كاظم (عليهما السلام) آن مكان مقدّس را معرّفى و آشكار نمودند.
اميرمؤمنان و مولاى متّقيان (عليه السلام)، داراى برتريهاى بيشمارى است. او اوّلين كسى بود كه به پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) ايمان آورد و در تمام عمرش بر هيچ بُتى سجده نكرد. در تمام جنگها پيروزى نصيب او بود و هيچ گاه از ميدان جنگ نگريخت و در علم قضاوت كه مخصوص انبيا و اولياى خُدا است آن چنان استاد بود كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) درباره او فرمود:
«اَقْضاكُم عَلى» يعنى مسند قضاوت - كه حقّ انبيا و اوصياى آنان است - فقط شايسته حضرت على (عليه السلام) مى باشد زيرا او داناترين است به اين علم.
و در دانش آن چنان بود كه پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: «اَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيٌ بابُها» يعني: «من شهر علم هستم و على درِ آن است».
و در حقانيّت چنان بود كه پيامبر فرمود: «عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلي» «يعنى على با حق است و حق با على است».
درباره رعيّت، دادگر بود و اموال بيت المال را به طور مساوى بين مردم تقسيم مى نمود، نسبت به ثروت زودگذر دنيا پرهيزكار بود و هرگاه كه به سركشى خزانه مسلمانان مى رفت، به طلاها و نقره ها كه مى نگريست، مى فرمود: «اى زرديها و سفيديها برويد غير مرا فريب دهيد كه من فريب شما را نخواهم خورد» سپس آنها را ميان نيازمندان تقسيم مى كرد.
به بيچارگان رحم مى نمود و با فقرا نشست و برخاست مى كرد نياز حاجتمندان را برمى آورد و به حق حُكم مى كرد و به عدالت قضاوت مى فرمود. خلاصه اينكه در همه صفات، مانند پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) بود تا آنجا كه در قرآن مجيد در آيه مباهله خداى تبارك وتعالى به صراحت او را نفس پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) معرفى كرده است.
- «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ و نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُم...»
«بگو بياييد ما و شما بخوانيم فرزندان و زنان و نفوس خود را...»، سوره آل عمران: آيه 61.

 

امام دوم

امام حسن (عليه السلام) فرزند على بن ابى طالب (عليه السلام)، مادرش فاطمه زهرا(سلام الله عليها) دختر گرامى پيامبر اسلام حضرت محمّد(صلى الله عليه و آله و سلم) است همچنين وى نوه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) مى باشد، دوّمين جانشين آن حضرت است و پس از اميرالمؤمنين (عليه السلام) او پيشواى مردم است.
در روز سه شنبه نيمه ماه رمضان سال سوّم هجرت در مدينه منوّره به دنيا آمد و در روز پنج شنبه هفتم ماه صفر سال چهل و نه هجرى در سنّ چهل و هفت سالگى به وسيله زهر مسموم و شهيد گشت.
برادرش امام حسين (عليه السلام) مراسم غسل و كفن و دفن او را انجام داد و در مزار بقيع، در همين جايگاه كنونى - كه متأسفانه وهابيها آن را ويران كردند - به خاك سپرد.
در علم و عبادت سرآمد مردم عصر خود بود و از همه كس بيشتر به پيامبر خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) شباهت داشت و در زمان خود سخاوتمندترين و بردبارترين مردم بود.
بخشش فراوانى داشت به طورى كه روزى يكى از كنيزان آن حضرت يك دسته گل به او تقديم داشت، حضرت به او فرمود:
تو را در راه خدا آزاد ساختم و سپس اضافه نمود: خداوند ما را چنين تربيت كرده است. «فَاِذا حُيِّيْتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَن مِنْها...»
«هرگاه براى شما هديه آورند مثل آن يا بهتر از آن را به آنان اهدا كنيد».
درباره بردبارى آن حضرت گفته اند: روزى فردى شامى آن حضرت را ديد و دهان به ناسزاگويى گشود. حضرت سعه صدر، پيشه نمود تا حرف خود را تمام كرد سپس به طرف او رفت و بر او سلام كرده، با صورتى خندان فرمود: «اى آقا به گمانم شما غريب هستيد و شايد اشتباه مى كنيد! اگر از ما رضايت بخواهى راضى مى شويم اگر چيزى بخواهى به تو خواهيم داد، اگر راهنمايى بخواهى دريغ نداريم و اگر از ما سرپرستى خواستى مى پذيريم، اگر گرسنه باشى سيرت مى نماييم، اگر برهنه باشى لباست مى پوشانيم و اگر نيازمندى بى نيازت مى كنيم، اگر از جايى رانده شده اى پناهت مى دهيم و اگر كارى دارى انجام مى دهيم».
مرد شامى چون كلمات حضرت امام حسن (عليه السلام) را شنيد به گريه آمد و فهميد كه دستگاه تبليغاتى و دروغ پرداز معاويه چقدر او را به اشتباه انداخته است، سپس اظهار داشت:
گواهى مى دهم كه تويى حجّت خدا در روى زمين و «خدا بهتر مى داند كه رسالت خود را در چه خاندانى قرار دهد».
«الله اَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ»

 

امام سوم

امام حسين (عليه السلام)، فرزند على بن ابى طالب (عليه السلام) است، مادرش فاطمه زهرا(سلام الله عليها)، دختر پيامبر اسلام حضرت محمّد(صلى الله عليه و آله و سلم)، نوه رسول خدا و سومين جانشين او است كه پس از برادرش امام حسن (عليه السلام) پيشواى مردم است.
در روز پنج شنبه سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت در مدينه منوّره به دنيا آمد و در روز شنبه دهم محرّم سال شصت ويك هجرى، روز واقعه معروف عاشورا با لب تشنه و مظلوم شهيد شد.
سه روز پس از شهادت جانگدازش، فرزندش حضرت امام زين العابدين (عليه السلام) پيكر آغشته به خون آن حضرت را در همين بارگاه فعلى در كربلا به خاك سپرد. در هنگام شهادت پنجاه و هفت سال از عمر شريفش مى گذشت.
فضايل حضرتش بيش از آن است كه بيان شود، او جگر گوشه رسول خدا بود و پيغمبر(صلى الله عليه و آله و سلم) مى فرمودند:
«حُسَيْنٌ مِنِّى وَ اَنَا مِنْ حُسَين»، «حسين از من است و من از حسينم» و نيز پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) درباره او و برادرش امام حسن (عليهما السلام) فرمود: «هُما رَيْحانَتايَ فى الدُّنْيا»، «حسن و حسين دو گُل خوشبوى من در دنيا هستند» و همچنين فرمودند: «اَلْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ سَيِّدا شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّة» «حسن و حسين دو سرور جوانان اهل بهشتند» و نيز فرموده اند: «اَلْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ اِمامانِ قاما اَوْ قَعَدا»، «حسن و حسين دو امامند، قيام كنند و يإ؛))ظد قيام نكنند».
امام حسين (عليه السلام)، دانشمندترين و عابدترين مردم و آيينه تمام نماى پدرش اميرالمؤمنين (عليه السلام) و جدّش پيامبر خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) بود.
بيشتر شبها شخصاً انبان هايى پر از آذوقه براى مستمندان به دوش مى كشيد كه پس از شهادت حضرتش اثر اين بارها در شانه مباركش ديده مى شد، بسيار كريم، بزرگوار و بردبار بود.
در روايتى چنين آمده: عرب باديه نشينى ضمن چند بيت شعر از آن حضرت درخواست بخشش نمود و عرضه داشت:

لَمْ يَخبِ الاْنَ مَنْ رَجاكَ وَمَنْ
حَرَّكَ مِنْ دُونِ بابِكَ الْحَلَقَةَ
هر كه به تو اميد داشته نوميد نگشته است
و هر آنكس كه در خانه ات را كوبيده است
اَنْتَ جَوادٌ وَاَنْتَ مُعْتَمَدٌ
اَبُوكَ قَدْ كانَ قاتِلَ الْفَسَقَةِ
تو سخاوتمند و پناه بى پناهانى
پدرت به تحقيق نابود كننده فاسقين بود
لَوْ لاَ الَّذى كانَ مِنْ اَوائِلِكُمْ
كانَتْ عَلَيْنا الْجَحيمُ مُنْطَبِقَةً
اگر راهنمايى هاى پدر وجدَّت نبود
هر آينه دوزخ همه ما را فرا مى گرفت
سپس امام حسين (عليه السلام) چهار هزار دينار به او داد و از او طلب عفو نموده چنين فرمود:
خُذْها فَإنّى اِلَيْكَ مُعْتَذِرٌ
وَأعْلَمْ بِأَنّى عَلَيْكَ ذُو شَفَقَة
بگير اين مبلغ را من از تو پوزش مى خواهم
و بدان كه من نسبت به تو مهربانم
لَوْ كانَ فى سَيْرِنا الغَداةُ عَصى
اَمْسَتْ سَمانا عَلَيْكَ مْنْدَفِقَة
اگر روزى حكومت ظاهرى دنيا به دست ما آمد
ثروت سرشارى بر شما ريزش خواهد نمود
لكِنَّ رَيْبَ الزَّمانِ ذُو غِيَرٍ
وَالْكَفُّ مِنّى قَليلَةُ النَّفَقَة
امّا چه كنم كه گردش زمانه به دلخواهم نيست
و اينك آنچه به تو عطا كردم كم و اندك است
آن مرد عرب پول را گرفت و گريست، حضرت به او فرمود: شايد از كمى عطاى ما ناراحت شدي؟ گفت: خير، ولى گريه ام براى اين است كه چگونه زمين اين دست با سخاوت را در دل خود پنهان مى سازد.
آري! چنين شخصيّتى بود كه با نهضت خونين خود اسلام و دين جدّش، بلكه جهانى را براى ابد زنده كرد. نهضت حسينى، نهضتى بود كه در جهان سابقه نداشت.
امام حسين (عليه السلام) پس از برادرش، برترين مردم جهان بود كه خون خود را براى آبيارى درخت اسلام اهدا كرد.

 

امام چهارم

حضرت على بن الحسين، زين العابدين (عليه السلام) فرزند امام حسين (عليه السلام) و مادرش «شهربانو»، (دختر يزدگرد پادشاه ايران) است. در روز پنج شنبه، پنجم ماه شعبان سال سى وهشت هجرت و گفته شده: روز پنج شنبه پانزدهم جمادى الاُولى سال سى وشش هجرت و روزى كه جدّش اميرالمؤمنين (عليه السلام) بصره را فتح كرد، در مدينه منوّره به دنيا آمد و در روز شنبه دوازدهم محرّم و به نقلى بيست وپنجم محرّم سال نود و پنج (هجرت) با زهر كشنده اى به شهادت رسيد، در حالى كه از عمر شريف آن بزرگوار پنجاه وهفت و به نقل ديگر پنجاه ونه سال مى گذشت.
پيكر پاك آن امام معصوم توسط فرزند برومندش امام باقر(عليه السلام) در شهر مدينه در قبرستان بقيع كنار عموى خود، امام حسن مجتبى (عليه السلام) به خاك سپرده شد.
در دانش و فضيلت و پرهيزكارى و دادرسى بى پناهان در زمان خود بى نظير بود كه علماى ما نيز روايات بى شمار و پندها و دعاهاى بسيار زيادى را از آن حضرت نقل كرده اند. در شبهاى تاريك چهره خود را مى پوشانيد تا كسى او را نشناسد و انبان هايى از سكّه هاى طلا و نقره و يا از غذا و هيزم پركرده به دوش مى گرفت و درب يكايك خانه ها مى رفت و از روى قُرعه بين مستمندان تقسيم مى نمود، پس از شهادت حضرت مردم مدينه فهميدند كسى كه نقاب به چهره داشته و انبان به دوش مى گرفت آن حضرت بوده. بسيار خوش مى داشت تا بر سر سفره او يتيمان، نيازمندان و مسكينان بنشينند.
از اخلاق نيك آن حضرت اين بود كه هر ماه يك بار غلامان خود را گِرد خود جمع مى كرد و به آنان مى فرمود: هر كدام از شما زن مى خواهد، به او همسر خواهم داد و هر كس ميل دارد او را به ديگرى بفروشم خواهم فروخت، هر كس مايل است آزادش مى كنم و هنگامى كه مستمندى از او درخواستى مى نمود، مى فرمود: آفرين بر تو كه توشه مرا به آخرت مى رسانى.
آنقدر سجده هاى طولانى مى كرد كه به او لقب «سَجّاد» يعني: بسيار سجده كننده دادند و در اثر سَجده بسيار پيشانى و دو كف دست و دو سر زانوانش پينه بسته بود و آنقدر عبادت مى كرد كه به او «زَيْنُ الْعابِدِين» گفتند، يعنى زينت عبادت كنندگان.
هرگاه به نماز مى ايستاد بدنش مانند بيد مى لرزيد و رنگ صورتش زرد مى شد.
مردى از نزديكانش به او ناسزا گفت، حضرت ساكت ماند و چيزى نفرمود پس از چندى به سوى او روان شد، حاضرين گمان كردند حضرت مى خواهد جوابش را بدهد، ولى حضرت اين آيه از قرآن را قرائت فرمود:
«وَالْكاظِمينَ الْغَيْظَ وَالْعافينَ عَنِ النَّاسِ وَالله يُحِبُّ الْمُحْسِنينَ»
«آنان كه غضب خود را فرو مى برند و از خطاى مردم درمى گذرند و خدا نيكوكاران را دوست مى دارد».
سپس حضرت به آن مرد گفت: برادرم شما مقابل من ايستادى و گفتى... و گفتى...، اگر راست گفتى و اين صفات در من بوده است، از خدا براى خود آمرزش مى طلبم، و اگر ناروا و بى جا گفتى و اينها در من راه نداشته است، از خدا براى شما آمرزش مى خواهم.

 

امام پنجم

حضرت محمّد باقِر(عليه السلام) فرزند امام زَيْنُ العابِدين (عليه السلام) است، مادرش فاطمه دختر امام حسن مجتبى (عليه السلام) است، او در روز جمعه اوّل ماه رجب و به نقلى روز دوشنبه سوم ماه صفر سال پنجاه و هفت هجرى در شهر مدينه منوّره به دنيا آمد و در روز دوشنبه هفتم ماه ذى الحجه سال يكصد و چهارده به وسيله زهر مسموم گرديده و شهيد شد.
هنگام شهادت از سنّ مباركش پنجاه و هفت سال مى گذشت، بدن مطهّرش در مدينه منوَّرِه در قبرستان بقيع كنار پدر و عمويش به خاك سپرده شد.
داراى كرامتهاى بزرگ، سيادت و آقايى، ديانت و دانشِ سرشار و بردباريِ فراوان و اخلاق نيكو و عبادت بسيار و فروتنى و سخاوت بى كران بود.
در نيك خُلقى آن حضرت مى گويند: روزى يك نفر مسيحى به آن حضرت گفت: تو بَقَر «يعنى تو گاو هستى»؟ حضرت فرمود: نه، من باقِرَم «شكافنده علوم» او گفت: تو فرزند آن زن آشپزي؟ حضرت فرمود: اين حرفه اوست. گفت: تو پسر آن زن سياه رنگ بدكاره زنگى هستي؟ حضرت فرمود: اگر شما راست مى گويى خدا آن زن را بيامرزد و اگر ناروا گفتى خدا شما را بيامرزد.
در اثر اين برخورد پيامبرگونه امام (عليه السلام) مرد مسيحى فوراً مسلمان شد.
حضرت باقر(عليه السلام) در دانش مانند پدران خود درياى خروشانى بود كه به هر پرسشى بى درنگ پاسخ مى داد.
اِبنِ عَطايِ مَكّى مى گويد: علماى بزرگ كه به خدمت حضرت باقر(عليه السلام) مى رسيدند، كوچك مى شدند و به قدرى نزد حضرت متواضع مى شدند كه نديدم نزد هيچ كس ديگرى به اين شكل تواضع كنند.
حَكَمِ بْنِ عَقَبَه با آن همه بزرگى كه در نظر مردم مى داشت، در خدمت حضرت باقر(عليه السلام) مانند كودكى بود كه در حضور آموزگارش نشسته باشد.
محمد بن مسلم مى گويد: هرگاه چيزى به خاطرم مى آمد از حضرت باقر(عليه السلام) پرسش مى نمودم و به اندازه سى هزار حديث از آن حضرت پرسيده ام.
حضرت باقر(عليه السلام) هميشه به ياد خدا بود، فرزندش حضرت صادق (عليه السلام) مى فرمايد:
«پدرم بسيار ذكر خدا مى گفت و من همراهش بودم، او هميشه تسبيح خدا مى نمود و هر چند كه با مردم حرف مى زد از ياد خدا غافل نمى گرديد، عبادت و پارساييش بسيار بود و اشكها از چشمانش جارى بود».

 

امام ششم

حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) فرزند امام محمّد باقر(عليه السلام) است و مادرش فاطمه «اُمِّ فَرْوَه» بود.
در روز جمعه هفدهم ربيع الاوّل مصادف با روز ولادت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم)، در سال هشتاد وسه هجرى پا به دنيا نهاد و در روز بيست و پنجم شوّال سال يكصد و چهل و هشت هجرى مسموم شده به درجه رفيعه شهادت نايل گرديد.
هنگام شهادت از سنّ مباركش شصت و پنج سال مى گذشت و در مدينه منوَّره در قبرستان بقيع كنار پدر و جدّش به خاك سپرده شد.
دانش و فضيلت، فِقاهت و حكمت، زهد و پارسايى، راستى و عدالت، نجابت و بزرگى، سخاوت و شجاعت و ديگر صفات پسنديده در او بسيار و بى شمار بود.
مرحوم شيخ مفيد رحمةالله عليه مى فرمايد: علماى آنقدر كه از حضرت صادق (عليه السلام) روايت نموده اند، از هيچ يك از اهل بيت استفاده ننموده اند و راويان مورد اعتمادى كه از آن حضرت روايت نقل كرده اند قريب چهار هزار نفرند.
ابوحنيفه پيشواى فرقه حَنَفيِّه از اهل سنّت، از شاگردان مكتب حضرت صادق (عليه السلام) بود و همچنين ديگر پيشوايان اهل سنّت شاگردان مكتب آن حضرت نيز بودند، بلكه بعضى از آنان شاگردان با واسطه بودند. خيلى از علوم جديد مانند شيمى و فيزيك، هيئت و ستاره شناسى، راه اكتشاف معادن و استخراج ذخيره هاى معدنى و غيره را حضرت پايه گذار بودند.
حضرت به قدرى پارسا بود كه خوراكش سركه و روغن زيتون و لباسش زِبْر و خشن بود و چه بسا لباس وصله دار مى پوشيد و خودش در باغ به كار مى پرداخت.
عبادت و نمازش طولانى و بسيار بود، نفع و كمكش به بندگان خدا شامل دوستان و دشمنان مى شد، عزم و همّتش در ترويج دين خدا و بيان احكام قرآن و مسائل شرع قابل وصف نبود، او در اين زمينه از درگيرى امويان با عباسيان نوپا استفاده كرده و تجديد مبانى دين و شرع مبين اسلام نمود، از اين رو پيروان مكتب حضرتش را «جعفرى» مى نامند.

 

امام هفتم

حضرت مُوسَى بْنِ جَعفَر(عليه السلام) ملقّب به كاظم است، مادرش حميده خاتون «مُصَفّاة» مى باشد.
آن حضرت در روز يك شنبه هفتم ماه صفر سال يكصد وبيست وهشت هجرى در «ابواء» كه منزلى است بين مكّه و مدينه به دنيا آمد و در روز بيست و پنجم ماه رجب سال يكصد و هشتاد و سه هجرى پس از مدّت چهارده سال كه در زندان ظلم و بيداد هارون عباسى به سر برده بود، در همان زندان در سنّ پنجاه و پنج سالگى با زهر مسموم و به درجه رفيعه شهادت نايل گرديد. مراسم غسل و كفن و دفن آن حضرت را فرزندشان حضرت رضا(عليه السلام) عهده دار و در همين مرقد شريف فعلى در كاظمين به خاك سپرده شد.
دانشمندترين، فاضل ترين و شجاع ترين مردم زمان خود بود، خوش رفتار و نيك اخلاق بود، فضل و دانش او بر همه آشكار بود، بزرگ مقام و بلند منزلت بود.
حضرت كاظم (عليه السلام) عبادتش بسيار و سَجده هايش طولانى بود و آنقدر غضب خود را فرو مى نشاند كه او را «كاظِم: فرونشاننده» ناميدند و آنقدر صالح بود كه به او «اَلْعَبْدُ الصّالِح» مى گفتند.
دانش او در علوم مختلفه بسيار بود و بر همه اَقران خود برترى داشت، حديث مشهور «بريهه» بزرگ مسيحيان نمونه اى بارز از دانش آن حضرت است كه پس از محكوم شدن توسط آن حضرت اسلام را اختيار كرده و مسلمان خوبى شد.
در سخاوت آن حضرت گفته اند: هنگامى كه مستمندى از حضرت درخواست يكصد درهم مى نمايد، امام (عليه السلام) براى اينكه شرمندگى مسئلت را از او دور كند و او را به دانش و فراگيرى علم تشويق نموده و معلومات او را به دست آورده و آشكار كند، چند مسأله از او سؤال مى كند و چون خوب جواب مى دهد دو هزار درهم به او مى بخشد.
در قرآن خواندن از همه مردم خوش صداتر و كوشاتر و در عبادت و بندگى خدا يگانه عصر خويش و در گريه و تضرّع به درگاه الهى بر همه پيشى داشت.

 

امام هشتم

حضرت عَلِى بْنِ مُوسَى الرِّضا(عليه السلام) است و مادرش نَجْمِه خاتون مى باشد. در روز جمعه يازدهم ذى القعده سال صد وچهل وهشت هجرى در مدينه منوّره به دنيا آمد و در روز آخر ماه صفر سال دويست و سه در سنّ پنجاه و پنج سالگى با زهر مسموم و شهيد گرديد.
مراسم غسل و كفن حضرتش را فرزندش حضرت جواد(عليه السلام) عهده دار گرديد و در بارگاه فعلى در خراسان در شهر مقدّس «مشهد» به خاك سپرده شد.
دانش و فضيلت، نجابت و سخاوت، نيك خُلقى و فروتنى و عبادات آن حضرت مشهور و نيازى به گفتن ندارد.
مأمون، خليفه عباسى كه در مكر و خدعه و حيله گرى مشهور است با يك نقشه موذيانه و حساب شده از حضرتش درخواست كرد تا به جاى وى خلافت اسلامى را عهده دار شود ولى حضرت مقام خلافت را نپذيرفت، زيرا از نيرنگ مأمون در اين پيشنهاد باخبر بود و چون حضرت رضا(عليه السلام) خلافت را نپذيرفت، مأمون با تهديد حضرت را وادار ساخت كه ولايت عهدى را قبول كند. حضرت رضا(عليه السلام) به شرطى كه در امور مملكت و شئون دولت وقت، دخالت نكند به اين پيشنهاد تن در داد.
مأمون كه هميشه در انديشه ترور شخصيت حضرت بود، گاه و بى گاه ميزگردى ترتيب مى داد و رؤساى اديان و مذاهب را دعوت كرده و از حضرت نيز مى خواست كه در اين مجالس شركت نمايد. امام رضا(عليه السلام) نيز شركت مى فرمود و دانش فراوان او درباره اديان و مذاهب، همگى را به اعجاب و تحسين وامى داشت و مأمون را ناكام و شكست خورده مى نمود.
حضرت رضا(عليه السلام) در عبادات كوشش فراوانى داشت و بيشتر شب ها را به عبادت سپرى مى كرد و چه بسيار از اوقات كه در هر سه روز يك بار تمام قرآن را تلاوت مى فرمود و خيلى از اوقات در شبانه روز هزار ركعت نماز مى خواند و گاهى ساعت ها سر به سجود مى نهاد و با خداى خود راز و نياز مى كرد.
روزه بسيار مى گرفت و داراى بخشش فراوانى بود و صدقات خود را پنهانى، به خصوص در شب هاى تاريك به مستمندان مى رسانيد.
در آداب معاشرت آنقدر بزرگوار بود كه هيچ گاه كسى را با زبان آزار نداد، در سخن گفتن دچار اشتباه نمى شد و اگر در مجلسى كسانى اطراف او بودند تكيه نمى نمود و هيچ گاه با صداى بلند نمى خنديد.
وقتى سفره گسترده مى شد - به خصوص زمانى كه حضرت در خراسان حضور داشت و ولايت عهدى را مأمون بر او تحميل كرده بود - همه اهل خانه حتّى نوكران را احضار مى كرد و با آنان بر سرِ يك سفره غذا ميل مى نمود.

 

امام نهم

حضرت محمّد جَواد(عليه السلام) فرزند على بن موسى الرضا(عليه السلام) است. مادرش سبيكه خاتون مى باشد.
در روز دهم ماه رجب سال يكصد و نود و پنج هجرى در مدينه منوَّره به دنيا آمد و در روز آخر ذى القعده سال دويست و بيست در سنّ بيست وپنج سالگى با زهر مسموم و شهيد گرديد، بدن مباركش در كنار قبر جدّش حضرت موسى بن جعفر(عليه السلام) در شهر كاظمين، همين جايگاه فعلى به خاك سپرده شد.
در زمان خود دانشمندترين، فاضل ترين، سخاوتمندترين، خوش اخلاق ترين و فصيح ترين مردم بود و هرگاه سوار مى شد يك كيسه طلا و نقره همراه خود برمى داشت و هيچ يك از درخواست كنندگان را رد نمى نمود و هركس از عموزاده هايش كه از او درخواست چيزى مى كرد كمتر از پنجاه دينار به او نمى داد و هرگاه از عمّه زاده هايش از او چيزى طلب مى نمود كمتر از پنج دينار به او عطا نمى فرمود.
از نمونه هاى بارزى كه دانش فراوان حضرتش را بر مردم ثابت كرد اين بود كه يك سال پس از اعمال حجّ، هشتاد نفر از دانشمندان مَمالك مختلف گرد او جمع شدند و از مسائل گوناگون پرسش نمودند، حضرت نيز به همگى جواب فرمود.
از چيزهايى كه بسيار شگفت انگيز است اين بود كه در سنّ نُه سالگى مردم بسيارى گردِ آن حضرت جمع شدند و در يك مجلس ( به سمينارها و كنفرانسهاى چند روزه نيز مجلس گفته مى شود) از آن بزرگوار سى هزار پرسش كردند و همه را بدون درنگ و بى غلط جواب فرمود.
البته اين قبيل كارها از خاندان وحى و قرآن دور نيست و حتّى خليفه وقت هم بارها حضرت را با پرسشهاى بزرگى امتحان مى كرد كه جواب همه را به بهترين وجه مى گرفت.

 

امام دهم

حضرت عَلِيٌّ النَّقى (عليه السلام) فرزند امام محمّد جواد(عليه السلام) است و مادرش سمانه خاتون است. در روز پانزدهم ماه ذى الحجّه يا دوم رجب سال دويست و دوازده هجرى در مدينه منوَّره به دنيا آمد و در روز دوشنبه سوم ماه رجب سال دويست و پنجاه و چهار در سنّ چهل و دو سالگى در شهر سامرا با زهر مسموم و به درجه رفيعه شهادت نايل گرديد و در همان سامرا در جايگاه كنونى به خاك سپرده شد.
او با فضيلت ترين، دانشمندترين، سخاوتمندترين، خوش زبان ترين، عابدترين و خوش اخلاق ترين مردم زمان خود بود.
«اربلى» ضمن داستانى بسيار زيبا و جالب درباره سخاوت آن حضرت اين روايت را نقل كرده است كه:
روزى خليفه سى هزار درهم براى آن حضرت فرستاد، حضرت همه آن پولها را به يك عرب بيابانى كه مقروض بود بخشيد و به او گفت: با اين پول قرض خود را مى پردازى و بقيّه را صرف خانواده ات مى كنى و مرا از اين مقدار كم معذور مى دارى.
مرد عرب عرض كرد: اى پسر رسول خدا، آرزوى من كمتر از يك سوم اين مقدار پول بود ولى خدا بهتر مى داند كه رسالت خود را در چه خاندانى قرار دهد، سپس مرد عرب با شادى بسيار پول را گرفت و رفت.

 

امام يازدهم

حضرت حسن عسكرى (عليه السلام) فرزند امام عَلِى النَّقى (عليه السلام) است و مادرش «حُديث» خاتون مى باشد.
در روز جمعه هشتم ربيع الثانى سال دويست و سى دو هجرى در مدينه منوَّره به دنيا آمد و در روز جمعه هشتم ربيع الاوّل سال دويست و شصت در سنّ بيست و هشت سالگى در شهر سامرا با زهر مسموم و به شهادت نايل گرديد.
مراسم غسل و كفن و دفن آن حضرت را فرزند برومندش امام زمان «عجّل الله تعالى فرجه الشَّريف» عهده دار شد و در جوار پدرش در سامرا در همين بارگاه كنونى به خاك سپرده شد.
فضيلت و دانش، شرف و نجابت، بزرگى و عبادت، فروتنى و مكارم اخلاق آن حضرت بر كسى پوشيده نيست.
بسيار خوش اندام و زيبا چهره و با آن كمى سنّ، داراى اُبُهَّت و عظمت خاصّى بود و در اخلاق به پيغمبر(صلى الله عليه و آله و سلم) شباهت داشت، درباره كَرَم آن حضرت از اسماعيل روايتى رسيده است كه مى گويد: در سر راه حضرت نشستم، هنگامى كه از كنار من عبور مى كرد برايش سوگند ياد كردم و اظهار نياز نمودم، حضرت فرمود: آيا سوگند دروغ به خدا بر زبان جارى مى كنى، در حالى كه دويست دينار پنهان كرده اي؟ سپس اضافه نمود: اين گفتار من براى آن نيست كه تو را از بخشش خود به دور كنم و آنگاه حضرت روبه غلام خود كرده به او فرمود: هر آنچه با خود دارى به او بده و غلام حضرت يكصد دينار به من داد.
مرد ديگرى كه به پانصد درهم نياز داشت همراه با فرزند خود كه به سيصد درهم محتاج بود، چون آوازه سخاوت و بخشش آن حضرت را مى شنود، به خدمتش مى رسند و قبل از آنكه آن پدر و پسر نياز خود را بازگو كنند، حضرت توسط غلام خود پانصد درهم براى پدر و سيصد درهم براى پسر عنايت مى فرمايد.
بزرگوارى و بخشش آن حضرت نَه فقط شامل حال مسلمانان مى شد، بلكه شامل حال غيرمسلمانان نيز بود و به همين جهت بود كه مى بينيم مسيحيان آن زمان همگى گواهى مى دادند كه آن حضرت در فضيلت و دانش و اعجاز مانند حضرت مسيح (عليه السلام) است.
آن بزرگوار در عبادت كوشا و اغلب، شب زنده دار بود.

 

امام دوازدهم

حضرت مهدى، مُحمّدِ بْنِ الحسن الْعَسْكَرى «عجّل الله تعالى فرجه الشريف» است و كنيه او ابوالقاسم مى باشد، يعني: حضرتش هم نام جدش پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) و نيز هم كُنيه او است، مادرش نَرْجِس خاتون مى باشد. در نيمه شعبان سال دويست و پنجاه و پنج هجرى در شهر سامرا به دنيا آمده است.
امام زمان «عجّل الله تعالى فرجه الشريف» آخرين حُجّت خدا در روى زمين و آخرين جانشين پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) و دوازدهمين امام مسلمانان مى باشد.
خداى تبارك و تعالى به اراده خود عمر حضرتش را طولانى نمود و آن حضرت از نظرها پنهان شد تا در آخَرُالزَّمان ظهور كند و جهان را پر از عدل و داد نمايد پس از آنكه از ظلم و ستم پر شده باشد.
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) و ائمّه اطهار (عليهم السلام) به ما خبر داده اند كه مهدى موعود، زنده و پاينده است تا آن روز كه ظاهر گردد و سراسر گيتى را به تصرُّف درآورده و در آن عدالت را گسترش دهد و كاخهاى ستم را واژگون سازد، «تا خداى تبارك و تعالى دين اسلام را بر اديان عالم پيروز گرداند گرچه بر مشركان ناگوار آيد».
«بار پروردگارا، در ظهورش تعجيل كن و... و ما را از ياوران وفادارش قرار بده...»
و چون امام زمان «عجّل الله تعالى فرجه الشريف» در خانه خود از انظار پنهان شد، مسلمانان محل غيبت آن حضرت را در سامرا زيارتگاه خود قرار داده اند كه اكنون آنجا به سرداب غيبت مشهور است.
البته در زمان غيبت امام زمان «عجّل الله تعالى فرجه الشريف» وظايف شيعيان بسيار زياد است مانند: آشنايى كامل با آن حضرت، انتظار فرج آن بزرگوار و همچنين دعا براى سلامتى و فرج آن حضرت و همچنين توسّل در مشكلات و ناگواريها به دامان پرفيض آن بزرگوار و ديگر وظايفى كه اين جزوه گنجايش ذكر آن را ندارد.
از خداى تبارك و تعالى توفيق عمل به آن وظايف را خواستاريم.

فروع دين

قبل از ورود به بخش دوم تعاليم عاليه اسلام، لازم است بدانيم كه اصول عقايد اسلام، ارتباط به فكر و انديشه انسان دارد، لذا بايد اعتقاد به آن از روى دليل و اجتهاد باشد، امّا فروع دين كه دامنه وسيع آن، همه جزئيّات و كليّات زندگى، حركات و سكنات انسان، از قبل از تولّد تا بعد از وفات را در برمى گيرد و انسان - غالباً - نمى رسد در همه آنها اجتهاد كند، مى تواند در آن از مجتهد جامع الشرايطى تقليد نمايد.
از آنجا كه فروع دين اسلام بسيار است، ما تنها به ده مورد مهم و معروف آن اشاره نموده، سپس به بيان بعضى ديگر كه احتياج به كمى توضيح دارد مى پردازيم:
1 - نماز
2 - روزه
3 - خمس
4 - زكات
5 - حج
6 - جهاد
7 - امر به معروف
8 - نهى از منكر
9 - تولّى
10 - تبرّى


مخفى نماند كه اين ده فرع مهم به اضافه فروعات ديگرى مانند: خريد وفروش، نكاح و طلاق، قصاص و ديات، در همين كتاب «بخش مسائل» بيان مى گردد، ولى بعضى از فروعات مهم ديگر روز مانند: جامعه و نظام اسلامى، سياست و اقتصاد، ارتش و مقرّرات نظامى، قضاوت و حكومت، حرّيت و آزادى، فرهنگ و بهداشت و غيره را در همين بخش دوم تعاليم عاليّه اسلام به طور مختصر بيان مى نماييم. انشاءالله تعالى

جامعه و نظام اسلامى

ترديدى نيست كه آيين اسلام برنامه خاصّى براى زندگى اجتماعى بشر در نظر گرفته و سعادت جامعه را با قوانين عملى و معيارهاى اخلاقى و معنوى تأمين مى كند و تا قبل از نيم قرن مقرّرات اجتماعى اسلام، كم و بيش بر كشورهاى اسلامى حكومت مى كرد و گاهى نمونه هايى از تمدّن اسلامى به گوش مى خورد كه بى نهايت جالب، چشمگير و حيرت انگيز بود.
اسلام جوابگوى نيازمنديهاى مردم دنيا و برطرف كننده مشكلات جهان بشريّت است و اگر حكومت اسلامى به طور صحيح و درست و منطبق با قوانين و احكام دين بر جهان حاكم شود دنيا همانند بهشت، خوش كامى همگان را به همراه خواهد داشت از اين رو زمينه اين پرسش فراهم مى شود كه اين آيين چيست؟ و چگونه جوابگوى سعادت و خوشبختى جوامع مختلف مردم دنياست؟ در دورانى كه بشر بر اتم و انرژى دست يافته و قدرت علمى او از محدوده زمين خارج شده است و در زمانى كه موشك ها و سفينه هاى او به فضا نفوذ كرده و از طرفى طرح جنگ ستارگان بر افكار او حاكم است، آيا اسلام توان اداره جامعه و قابليت بازگشت به عرصه حكومت را دارد؟ آيا اگر به قدرت برسد موقعيت سازنده و مثبتى براى حلّ مشكلات جهانيان دارد؟ اين پرسش ها نيازمند به پاسخ بوده كه در صفحات آينده روشن خواهد شد.
چگونه اسلام توانايى اداره بشر در تمام ابعاد و شئون مختلف زندگى را به احسن وجه داراست و چگونه احكام الهى و دستورات آن با كيفيت ها و واقعيت هاى سياسى، اجتماعى، اقتصادى جهان بشريّت منطبق مى باشد.

 

سياست

اسلام زيباترين و سازنده ترين سياست و روش اداره مملكت را بر اساس آزادى، حفظ مصالح عمومى، عدالت اجتماعى و آرامش همگانى جامعه قرار داده و با در نظر گرفتن هدفهاى اساسى زندگى در محور نوع دوستى و برادرى، همه ملّت ها را يكسان دانسته و فرموده است: «همواره بر نيكى و پرهيزكارى يكديگر را كمك كنيد و هرگز بر گناه و دشمنى همكارى ننماييد» امتيازات خيالى قبيله اى و نژادى اجتماع را كنار زده، زيرا اينها ملاك امتياز نيست، «البته گرامى ترين شما نزد خدا باتقواترين شما است».
دقيقاً سياستى كه پيشوايان معصوم اسلام با بهترين روش عملى در دوران حكومت ظاهرى خويش پايه گذارى نمودند داراى هدفى عالى و روشن بوده، اجتماع را از آتش اختلاف، بيچارگى، فقر، نادانى، نگرانى و افسردگى دور كرده و امنيّت عمومى، رفاه و آسايش اجتماعى در سايه تقوى را براى آنان به ارمغان آورده است.
اسلام به منظور حفظ حقوق و منافع اجتماع، هر فرد از افراد امّت را مسئول دانسته و فرموده است: «همه شما نسبت به رعيّت خود مسئوليّت داريد» و «كسى كه در جامعه اسلامى صبح كند و نسبت به كارهاى مسلمانان اهميّت ندهد و خود را مسئول نداند مسلمان نيست» بدين وسيله روحيه بى تفاوتى و حربه «به من چه» و «مرا چكار» را با قاطعيّت رد كرده است.

اسلام استبدادستيز است

اسلام براى جلوگيرى از ظلم، استبداد و خودكامگى شيوه حكومت وراثتى، سلطنتى و تك حزبى را كنار گذارده و مقدّرات اداره كشور اسلامى را نسبت به غيرمعصومين: به صورت شورا، اكثريت آراء و تعدّديت، در كف با كفايت شوراى فقهاى مراجع كه تنها نهاد داراى مقام پيشوايى شرعى در اسلام بعد از امامان معصوم: مى باشد قرار داده است. و از طرفى هر يك از افراد امّت اسلامى، در حق انتخاب آنها آزاد بوده و تا زمانى كه هريك فاقد يكى از اين شرايط نشده است در مقام شوراى فقهاى مراجع رهبرى باقى مى ماند و گرنه شخص ديگرى را كه داراى خصوصيّات ويژه و مرجع تقليد مردم باشد براى پُركردن جاى او انتخاب مى كنند. و همچنين امّت اسلامى از آزادى كامل در انتخابات براى تشكيل مجلس برخوردار بوده تا مجلس در چهارچوب اسلام و قوانين كلّى آن كه در عصر غيبت توسط فقهاى عادل و علمايى كه آشنايى كامل به مسائل دينى، امور اجتماعى و دنيايى اسلام دارند و از طريق قرآن، روش معصومين: (سنّت) عقل و اجماع فقها به دست مى آيد، آن را بر موارد جزيى و نمونه هاى خارجى تطبيق و پياده نمايند و در صورتى كه مقرّراتى از آن اصول منشعب شود آنها را معين و سپس براى اجرا به قوه مجريّه و مسئولين دولت اسلامى ابلاغ نموده، تا آنان با كمال صداقت و دلسوزى براى حفظ عدالت، امنيّت و رفاه عمومى اقدام نمايند. و به عبارت رساتر: مجلس به هيچ وجه حقّ قانونگذارى در مقابل قوانين شرع و كم و زياد كردن آن را ندارد، زيرا «حلال محمّد(صلى الله عليه و آله و سلم) حلال است تا روز قيامت و حرام محمّد(صلى الله عليه و آله و سلم) حرام است تا روز قيامت» وظيفه مجلس در اسلام منحصر است در تشخيص بهترين راه براى تطبيق قوانين شرع اگر خود شرع راهى را معيّن نكرده باشد.
مثلاً: شرع معيّن نموده كه تجارت دست مردم باشد، اينجا مجلس حق ندارد اين راه را تغيير داده و در دست دولت يا افراد مخصوصى و به شكل انحصارى قرار دهد، ولى شرع معيّن ننموده كه مسير اتومبيل ها به دست راست باشد يا به دست چپ، اينجا مجلس حق دارد بهترين راه مسير اتومبيل ها را معيّن نمايد.
سپس بعد از تشخيص و تعيين بهترين راهها حكومت اسلامى موظّف است براى تحقّق آن در چهارچوب كامل شرع، از تمام وسايلى كه مايه ترقّى فرهنگ و سطح فكر جامعه و سبب گسترش رفاه و ارتقاى سطح زندگى مردم است، استفاده نمايد.

 

اسلام و بيمه اجتماعى

بيمه اجتماعى در اسلام يكى از آرزوهاى ديرينه انسانيّت و بشريّت است زيرا اسلام اين آرزوى فطرى بشرى را كه مورد دغدغه همه انسانها است به بهترين وجه و با در نظر گرفتن همه ابعاد انسانى و جنبه هاى اخلاقى آن پاسخ گفته است.
تاريخ به طور قطع به خود نديده، نه در اديان قبل از اسلام و نه در مكاتب پديد آمده بعد از آن، با همه پيشرفتهاى علمى و حقوقى روز خصوصاً در سيستم بيمه و تأمين فردى و اجتماعى دنيا، نظام بيمه جامع و كاملى مانند بيمه اجتماعى كه اسلام آن را به جهانيان ارائه نموده است.

نمونه هايى از بيمه اجتماعى اسلام

نمونه اوّل
اسلام - از زبان پيامبر اكرم و اهل بيت معصومين (عليهم السلام) - در قانون بيمه اجتماعى خود مطالبى را گنجانيده و با دقّت آن را تطبيق نموده است:
1- اگر شخصى از دنيا برود و از خود ثروت و اموالى را بجا گذارد، تمامى آن اموال و ثروت با شرايط مربوطه از آنِ ورثه است و كمترين وجهى به عنوان ماليات از او گرفته نمى شود، اين در حالى است كه جاهليت و دولتهاى معاصر آن، بلكه دولتهاى امروز دنيا، نيز بر ارث ماليات وضع كرده و مى كنند.
2- اگر شخصى از دنيا برود و بدهكار باشد، يا زن و فرزند بى سرپرست و بى رزق و روزى از خود برجاگذارد، بدهى او و سرپرستى زن و فرزندان و روزى آنان، به عهده امام مسلمين و دولت اسلامى است اين مطلب نيز مانند موضوع اوّل در هيچ جاى دنيا تطبيق نمى گردد.
3- اين دو مطلب فوق به اضافه آن خدمات مالى است كه بيت المال مسلمين به همه افراد جامعه ارائه داده و در رفع نيازمندى آنان عرضه مى دارد و در بحث اقتصاد به گوشه اى از آن اشاره خواهد شد. انشاءالله تعالى

نمونه دوم
على بن ابراهيم قمى در تفسير خود با ذكر سند از پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) آورده است كه حضرتش مكرّراً مى فرمود:
«هيچ طلبكارى، بدهكار خود را نزد يكى از واليان و متصديان حكومت اسلامى نبرد و ندارى او برايش ثابت و روشن نشود، مگر اينكه ذمّه بدهكار از بدهى رها گشته و بر ذمّه والى مسلمين مستقر گردد و بايد از آنچه نزد او است از اموال بيت المال مسلمين به طلبكار بپردازد»
امام صادق (عليه السلام) بعد از نقل اين حديث شريف از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) اضافه كرده و مى فرمايند:
«و سبب مسلمان شدن اغلب يهوديان نبود مگر همين فرمايش پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) كه بعد از آن به اسلام گرويده و خود و زن و فرزندان خود را در خدمات بيمه اجتماعى اسلام سهيم و با آن بيمه نمودند».

نمونه سوم
شيخ مفيد در كتاب مجالس با سند خود از امام صادق (عليه السلام) نقل مى كند كه حضرت مكرراً مى فرمود:
«اگر شخصى را بر ذمّه ديگرى مالى بود، كه شخص بدهكار از او گرفته بوده و در گناه و يا اسراف كارى مصرف نكرده است و سپس نتوانسته باشد بدهى خود را ادا كند، بر صاحب مال است كه به او مهلت دهد تا وقتى كه خدا او را روزى كند و بدهى خود را بپردازد، آنگاه اگر امامى عادل حكومت مى كرد پس بر او است كه بدهى اين بدهكار را بدهد». اين مطلب به جهت فرمايش پيامبر خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) است كه فرمود: «هر شخصى از دنيا برود و مالى را از خود برجا گذارد تمامى آن براى ورثه او است و هر شخصى كه از دنيا برود و بدهى داشته باشد و يا زن و فرزند بى سرپرست و بى مالى را بعد از خود جا بگذارد، پس به نزد من بيايند تا من بدهى آنان را بدهم و زن و فرزند آنان را سرپرستى نموده و مال در اختيار آنان بگذارم»، آنگاه امام صادق (عليه السلام) اضافه نموده مى فرمايد: «و بر امام مسلمين است عُهده آنچه پيامبر خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) عهده دار آن شدند».
و نيز شيخ كلينى و شيخ طوسى در كتاب حديث خود از امام صادق (عليه السلام) آوردند كه حضرتش فرمود: «امام مسلمين بدهيهاى مؤمنان را اداء مى نمايد».

نمونه چهارم
شيخ حرّ عاملى در كتاب وسائل الشيعه نقل كرده است كه: «روزى اميرالمؤمنين (عليه السلام) در كوچه هاى كوفه راه مى رفتند، ناگاه نظر مباركشان به مردى افتاد كه در حال گدايى از مردم بود، حضرت از اين منظره ناهنجار ناراحت گشته و نگاهى به اطرافيان افكنده و فرمودند: اين چه صحنه اى است كه مى بينم؟ (كنايه از اينكه كشور اسلامى با بودن فقير همخوانى ندارد) مردم جواب دادند: او مرد نصرانى است كه پير گشته و از كار كردن ناتوان شده و مالى هم ندارد كه زندگى خود را اداره كند لذا با گدايى امورات خود را سپرى مى كند. وقتى حضرت اين جواب را شنيدند، با ناراحتى فرمودند: «او وقتى جوان بود از او كار كشيديد حال كه ناتوان گشته او را به حال خود رها نموديد؟» سپس حضرت حقوقى را براى او از بيت المال مسلمين تعيين نموده تا با شرافت و عزّت مادامى كه زنده هست زندگى نمايد».
اين حديث شريف بر چند مطلب دلالت دارد:
1- آنكه در كشور اسلامى فقر و فقير وجود ندارد و الاّ بنا نبود اميرالمؤمنين (عليه السلام) از ديدن يك فقير تعجّب كند.
2- سعى امام مسلمين و دولت اسلامى بر محو فقر، تا حدّى كه از پيدايش يك فقير، آن حضرت ناراحت گشته و آشفته حال مى گردد و آن مورد فقر را برطرف مى نمايد.
3- حقوق بازنشستگى را اسلام به صورت صحيح پايه ريزى كرده و در قانون بيمه اجتماعى خود گنجانده است. به اين صورت كه مستمرّى را فقط به نيازمندها مى دهد نه به هر بازنشسته اى، گرچه نيازمند نباشد، به اضافه اينكه خدمات بيمه اجتماعى در اسلام رايگان و بدون هيچ عوضى ارائه مى شود.

نمونه پنجم
شيخ كلينى در كافى با سند خود از اميرالمؤمنين (عليه السلام) نقل كرده است، هنگامى كه طلحه و زبير در جنگ جمل شكست خورده و لشكر آنان عقب نشينى مى كرد خانم باردارى كه در كنار جاده راه مى رفت به وحشت افتاد و بچّه خود را در حالى كه زنده بود سقط نمود، آن بچه سقط شده دست و پا زد و جان سپرد، سپس مادر او هم بعد از او جان داده و هر دو كنار جاده نقش بر زمين شدند.
آنگاه گذر اميرالمؤمنين (عليه السلام) با اصحاب خود بر جنازه آن زن و فرزند سقط شده اش افتاد.
حضرت ايستادند و از جريان زن و فرزندش سؤال نموده و جوياى ماجراى آنان شد.
مردم اظهار داشتند: يا اميرالمؤمنين، اين زن باردار بود و هنگامى كه لشكريان جمل عقب نشينى مى كردند اين زن به وحشت افتاده و در اثر آن جان باختند.
حضرت فرمود: كدام يك از مادر و فرزند زودتر از دنيا رفت؟
در جواب گفته شد: اوّل بچّه از دنيا رفت و سپس مادر او.
در همان جا حضرت، همسر آن زن كه پدر آن بچّه سقط شده بود را طلبيد و به او دو ثلث ديه فرزندش كه سهم ارث او بود داده و يك ثلث آن را براى مادر منظور نمود، سپس حضرت آن ثلثى كه به مادر رسيده بود دو قسمت كرده، يك قسمت آن را به زوج او داده و قسمت ديگر را به ورثه آن زن داد. (اين ديه بچّه سقط شده بود كه حضرت بين وارثين آن بچّه تقسيم نمودند).
سپس حضرت، زوج را نصف ديه زن مرحومه اش كه دو هزار و پانصد درهم بود به عنوان ارثِ زوجه داد و نصف ديگر را كه نيز دو هزار و پانصد درهم بود بين وارثين آن زن تقسيم فرمود و اين نوع تقسيم ارث به اين جهت بود كه آن زن فرزند ديگرى غير از آن بچه سقط شده نداشت.
آنگاه راوى بعد از پايان ماجرا اضافه كرده و مى گويد: حضرت تمام اين ديه ها را از بيت المال بصره ادا كرده و پرداخت نمود.
آرى، از بيت المال مسلمين در اسلام براى رفع نيازمنديهاى مردم و پرداخت حقوق آنان استفاده مى كردند، زيرا كه در اسلام حقّ احدى و خون احدى نبايد ضايع شود و نيز پشتوانه خوبى براى تأمين خدمات بيمه همگانى و اجتماعى اسلام مى باشد.

 

اقتصاد

سيستم اقتصادى اسلام عبارت است از: تنظيم قوانين اسلامى بر اساس آزاديهاى فراوان، عدالت اجتماعى و فردى، حلّ مشكل اختلاف طبقاتى، روابط اقتصادى سالم جامعه توأم با اصول اعتقادى و بر اساس معيارهاى اخلاقى اسلامى مى باشد، از اين رو اسلام بهترين شكل اقتصاد را به دنيا عرضه نموده و ثروت اندوزى به هر نحوه و از هر طريق كه در سرمايه دارى كاپيتاليسم است و نيز سلب آزادى فرد و بى بهره نمودن افراد جامعه از شئون اقتصادى را كه در سوسياليسم و كمونيسم است كنار زده، شخصيت فرد و جامعه را محترم شمرده، مالكيت خصوصى و ثروتى را كه نتيجه عمل انسان از طريق كارهاى مشروع و غيرحرام باشد به شرط پرداخت حقوق شرعى، معتبر دانسته است و چون برنامه اقتصادى جامعه اسلامى توأم با عقيده و اخلاق است، هركس بايد شخصاً برنامه وجوهات خود را تنظيم و حقوق واجبش را به حاكم شرع يا نماينده او تسليم نمايد كه ما به طور فشرده وجوهات اسلامى را بيان مى نماييم.

وجوهات چهارگانه اسلامى
1- خمس: يا 20% از اضافى درآمد هر انسان كه بعد از در نظر گرفتن مخارج ساليانه و هزينه زندگى مناسب و درخور شأن او، به حاكم شرع كه همان مرجع تقليد است پرداخت مى شود و همچنين 20% از معدن، اموالى كه به وسيله غواصى به دست مى آيد، گنج، ثروت حلالى كه با حرام مخلوط شده، غنايم جنگى و زمينهاى خاصى كه در كتابهاى مفصّل فقهى ذكر شده است.
2- زكات: كه تنها در اشياى خاصى قرار داده شده و عبارت است از: گندم، جو، خرما، كشمش، طلا، نقره، شتر، گاو، گوسفند. و مقدار زكات گندم، جو، خرما و كشمش در صورتى كه به وزن تقريبى 847 كيلوگرم برسد و پس از كسر مخارج در صورتى كه از آب رود و باران تغذيه شده 10% و اگر به وسيله دلو و ... آبيارى شده 5% و اگر از هر دو استفاده شده 7/5% مى باشد. و در صورتى كه وزن طلاى سكّه دار به پانزده مثقال و وزن نقره مسكوك به 105 مثقال برسد طبق شرايطى بايد از هر كدام 2/5% پرداخت نمايند.
شتر، گاو و گوسفند نيز با رسيدن به حد نصاب و با شرايط خاصى مشمول زكات مى گردد.
3- خراج: زمينهاى خراجيّه اى كه مسلمانان در جنگ از كفّار گرفته اند، دولت اسلامى از عين محصول زمين يا قيمت آن از كشاورزان، طبق قراردادى كه بر حسب تشخيص حاكم شرع و رضايت كشاورزان بسته شده است، دريافت مى كند.
4- جزيه: سرانه اقليتهاى مذهبى كه در سايه حكومت اسلامى از امنيّت و مزايا برخوردار و تحت شرايط خاصى در مملكت اسلامى زندگى مى كنند و در مقابل، خمس و زكاتى از آنها دريافت نمى شود.
و دولت اسلامى به هيچ وجه حقّ دريافت مالياتى غير از اين چهار قسم وجوهات را ندارد.

بيت المال در اسلام
با توجّه به حمايت اسلام از محرومان، مركزى به نام «بيت المال» در دولت اسلامى مقرّر گرديده است، زيرا در هر جامعه اى افرادى از كار افتاده، بيمار، معلول، بى سرپرست، يتيم و... وجود دارد كه بايد تحت حمايت قرار گيرند و بيت المال موظّف است آنها را اداره نمايد. بيت المال علاوه بر آن وظيفه دارد نياز جامعه اسلامى را در همه امور عمرانى با ايجاد امكانات و شرايط پيشروى جامعه همگام با پيشرفتهاى زمان برآورده نمايد، همچنين وظيفه ايجاد فضاى مناسب جهت توسعه امور كشاورزى و كارخانجات صنعتى به نحوى كه جامعه اسلامى خودكفا بوده و دست نياز به سوى بيگانگان دراز ننمايد، بر عهده اوست. همچنين گسترش فرهنگ عموم مردم، نشر فرهنگ غنى و پربار اسلام، جديّت در مسأله بهداشت عمومى، فراهم آوردن امكانات و وسايل بهداشت، تأمين اصول بهداشت براى مردم، رفع كمبودهاى اقتصادى و اداره فرد فرد آحاد نيازمند جامعه در مسأله ازدواج، سرمايه براى كسب، تهيّه محل كسب، مسكن، دارو، درمان، تهيّه مقدّمات سفر، رسانيدن افراد درمانده و غريب به وطن و محلّ زندگيشان، كمك براى تحصيل و صدها مورد ديگر بر عهده بيت المال بوده و شخص نيازمند مستقيماً به بيت المال مراجعه و با سهولت، نيازهاى خود را برطرف مى نمايد. مخارج بيت المال و ساير بودجه دولت اسلامى از طريق منابع درآمد فوق تأمين مى گردد. ممكن است گفته شود منابع ياد شده براى اداره كل كشور كافى نيست. در جواب، فرمايش حضرت صادق (عليه السلام) را بازگو مى كنيم كه ايشان فرمودند: «اگر اين مقدار از وجوهات شرعى كافى نبود خدا مقدار آن را بيشتر و در موارد بيشترى مقرّر و واجب مى نمود».
از طرفى در دولت اسلامى كارمندان كمى استخدام مى شوند و بسيارى از ادارات رايج امروزى در مملكت ها كه تنها تشريفاتى و ساخته تصوّرات و اوهام بوده و به هيچ وجه مورد لزوم جامعه نيست، بلكه مانع برخوردارى امّت از آزاديهاى شرعى و عقلى مى باشد، در دولت اسلامى حرام و حذف گرديده و بيشتر كارهاى دولت را مردم آزادانه با سرمايه گذارى خصوصى در خدمات عمومى و غيره انجام مى دهند.
و در نتيجه مخارج و هزينه هاى دولت اسلامى تقليل يافته، ذخيره هاى ارزى و اموال عمومى دولت افزون گرديده، از طريق بانك هاى خصوصى و مردمى كه منطبق با احكام اسلامى اداره مى شوند، چرخهاى اقتصاد جامعه به حركت درمى آيد، در بانك اسلامى هيچ گونه ربا وجود ندارد، به كليّه وامهايى كه بانك به افراد مى دهد يا وام مى ستاند، سودى تعلّق نخواهد گرفت، تنها از طريق درآمدهاى شرعى از قبيل مضاربه حقيقى نه صورى بانك با بازرگانان، كشاورزان، صنعتگران و بالعكس، دريافت و پرداخت حواله جات، رهن، تجارت با سرمايه موجود، صرّافى و خريد اسناد و چكهاى مدّت دار به شرط وصول، مخارج بانك تأمين و حقوق كارمندان پرداخت مى شود و در صورت بروز هرگونه كمبود، بيت المال موظّف به تأمين كسرى آن مى باشد.

 

ارتش و مقرّرات نظامى

ارتش و مقرّرات نظامى در اسلام به عالى ترين نحو بيان شده است. در اسلام خدمت سربازى اختيارى بوده و هيچ گونه جبرى در كار نيست، مگر در صورت بروز اوضاع و شرايط استثنايى كه مورد تأييد شوراى فقهاى مراجع قرار گيرد. بنابراين دولت اسلامى موظّف است ميدانهاى گسترده با انواع سلاحها در مراكزى خاص اطراف شهرها تأسيس كند و مردم را در اوقات فراغت خود - مانند روز جمعه مثلاً - و بدون تبعيض طبقاتى براى آموزش و فراگيرى فنون مختلف رزمى و دفاعى دعوت نمايد و با روشى آسان، تمام افراد ملّت را آموزش داده و از رموز دفاع آگاهشان سازد، بدين وسيله از سويى بودجه سنگين و سرسام آور نظامى را از دوش دولت برداشته و از طرف ديگر، تمام آحاد ملّت را در اين مسأله حسّاس شركت داده، در عين اينكه آنان را از آغوش گرم خانواده دور نكرده، از كسب و كار، يا ادامه تحصيل و ساير جهات اجتماعى باز نداشته است.
اسلام تهيّه و ساخت وسايل جنگى و ادوات دفاعى جهت محافظت از حريم اسلام و مسلمين را لازم بلكه ضرورى مى داند و مى فرمايد: «آنچه در توان داريد براى دفاع از خود در برابر دشمن آماده نماييد».
البته اسلام مكتب صلح و آرامش است نه عامل جنگ و آتش افروزى، قرآن در اين زمينه مى فرمايد: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد در صلح و امنيّت داخل شويد» اسلام هيچ گونه تعدّى و تجاوز را روا نمى دارد و با تمام قوّت از صلح و امنيّت در داخل و خارج كشور اسلامى پشتيبانى مى كند و هر دولتى كه آماده عقد قرارداد مسالمت آميز با دولت اسلامى باشد با چهره گشاده از آن استقبال كرده و به مصداق: «هرگاه آنها آمادگى برقرارى صلح داشته باشند تو نيز صلح را بپذير» صلح و آرامش را به دنيا هديه مى كند.

 

مفاسد اجتماعى

اسلام در مورد جبهه داخلى و در جهت تأمين امنيّت جامعه، تضمين سعادت، سيادت و كام يابى انسانها، اساسى فكر مى كند و ساده نگرى ندارد و براى از بين بردن آلودگيها و پليديها، محو جرائم و جنايات مخرّب جامعه، با علل و انگيزه هاى اصلى جنايات و پليديها كه از محدوده فقر و گرسنگى، نادانى و بى فرهنگى، كششهاى غريزى و جنسى، كينه توزى و عداوت و مشكلات روحى و اجتماعى بيرون نيست، به مبارزه پرداخته و با از بين بردن فقر و علل آن، به وسيله ايجاد كار و اشتغال، به كارگيرى بيكاران و هدايت آنان به راه سعادت و نجات، مانع از بروز سرقت و سقوط در آلودگيها مى گردد، با جلوگيرى از مصرف مشروبات الكلى، ايجاد مراكز بهزيستى و بازپرورى و محيطهاى سالم ورزشى و تفريحى، جوانان را از آلودگى اعتياد و هرزگى نگهدارى مى نمايد و به زندگى شرافتمندانه و با سعادت سوق مى دهد. با تربيت صحيح نوجوانان و جوانان - پسر و دختر - و دوره هاى اخلاقى و ارشادى به رعايت پاكدامنى و حجاب به خصوص براى بانوان از سبك سرى زنان، دختران و بى حجابى آنها و از گسترش فحشا و انحراف ممانعت نموده، حيا و عفّت عمومى را به اجتماع نويد مى دهد و با ارائه روش صحيح زندگى و راه سعادت و نجات، ريشه نگرانى و افسردگى، دلهره و ناراحتيهاى روحى را از مردم برداشته، از سقوط معيارهاى اخلاقى و ارزشهاى معنوى جامعه جلوگيرى مى نمايد، اساس و پايه هاى بدبينى، دشمنى، كينه توزى و انتقام جويى را برهم زده، جانشين صالحى براى آن به نام «عفو» قرار مى دهد و مشكلات اقتصادى و اجتماعى را با دخالت «بيت المال» حل مى نمايد، البته تاريخ گواه زنده اين مدّعى است، زيرا در مدّت چهار قرن در كشور پهناور اسلامى كه بيش از نصف جهان را فراگرفته بود، بيش از شش نفر مورد اجراى حكم شرعى دزدى قرار نگرفتند.
از طرفى يكى ديگر از امتيازات قوانين كيفرى اسلام، فوريّت انجام كيفر و محدود بودن جنايات است و بدين جهت در حكومت اسلامى ارزشى براى قوانين دست و پاگير بشرى وجود ندارد و بيشتر جرايمى كه در عصر كنونى جرم شناخته شده، مجازات آن از نظر اسلام مردود است. بنابراين در حكومت اسلامى نيازى به زندان به مفهوم گسترده آن در دنياى امروز نيست، بلكه با انجام كيفرهاى خاصّى كه در فقه بيان شده مسأله جرم و كيفر جنايت فوراً خاتمه مى يابد، البته خطاهايى وجود دارد كه در اسلام كيفر زندان براى آن تعيين شده، مانند ثروتمندى كه در تعهّد خود نسبت به شخص طلبكار بى اعتنايى مى كند، اسلام اجازه زندانى كردن چنين فردى را داده است.

 

قضاوت و عدالت خواهى

بهترين روش دادگرى و قضاوت در اختيار مسلمين است كه بدون تشريفات اضافى و پرونده سازيهاى حرفه اى، هركس ادّعا و يا شكايتى داشته باشد مى تواند به قاضى مراجعه كرده و ترتيب كار وى بدون معطّلى صادر مى شود، از اين رو در اسلام واجب است قاضى مردى مؤمن، عادل، فقيه در مسائل قضاوت بوده و بدون تشريفات و مراسم اضافى همه دعاوى را بررسى كرده و با تحقيق از شهود عادل بر اساس مقرّرات اسلام به عدالت قضاوت كند، از اين رو در زمان حاكميّت اسلام، شهرهاى پرجمعيت را تنها يك قاضى اداره مى كرد و هيچ گونه مشكل قضايى به صورتى كه امروز، دنيا دست به گريبان آن است وجود نداشت.

 

آزادى

دين اسلام، بهترين و بيشترين آزادى را براى جامعه به ارمغان آورده كه جهان امروز با تمدّن به ظاهر پيشرفته و اعلاميه حقوق بشر، خواب آن را هم نديده است، اسلام همان گونه كه مردم را از چنگال بندگى و بردگى اوهام و خرافات آزاد ساخت، به آنان آزادى انتخاب عقيده و فكر و آزادى اظهار و بيان آن را داده است، مشروط بر اينكه مخرّب و مسموم نباشد و به اخلاق و عفّت عمومى لطمه نزند، اسلام پيروان خود بلكه ديگر انسانها را از تمام آزاديهاى مدنى برخوردار كرده است، از جمله:

آزادى كسب و تجارت
هر فردى از افراد جامعه مى تواند هر نوع كسب و كار، فن و حرفه مورد علاقه خود را آزادانه انتخاب و شغل خود قرار دهد و هر كالايى كه بخواهد وارد يا صادر كند و هيچ گونه منعى براى او نيست، نه گمركى در بين است و نه عوارضى، نه شرط و شروط و قوانين دست و پاگير و محدودكننده اى، مگر در مورد كالاهاى حرام كه اسلام اجازه خريد و فروش آن را نمى دهد. فن و حرفه، كسب و تجارت حرام مانند شراب فروشى، ساختن آلات قمار و كارخانه مشروب سازى و... همچنين به پيروان خود، معامله اى را كه پاى ربا در آن باشد اجازه نداده است، زيرا رباخوارى ربودن دسترنج ديگران است از طرفى كاسب حقّ احتكار و ذخيره كردن كالاهاى خوراكى كه مورد نياز جامعه است را ندارد و اجازه غش و تقلّب در اجناس نيز به وى داده نشده است.

آزادى زرع و زراعت
هر مسلمانى مى تواند از آب و آفتاب، هوا و زمين به اندازه توان خود استفاده كرده و به آنچه مورد علاقه او است و به هر مقدارى كه مى خواهد كِشت نمايد. «مَن أحيى أرْضاً مَيتَةً فَهِى لَه»، هركس زمين بايرى را زنده و آباد كند آن زمين در اختيار و ملك اوست. البته مسأله احيا مشروط است به اينكه سبب تضييع حقّ ديگران نگردد و آنچه زيان آور است از مخدّرات و غيره كشت ننمايد، بنابراين در اسلام مسأله اى به نام «اصلاحات ارضى» به شكلى كه امروزه شرق و غرب، كشورهاى جهان سوّم را به آن مشغول كرده اند، وجود ندارد.

آزادى عمران و آبادانى
در اسلام هر شخصى مى تواند زمين را به نحوى كه مى خواهد آباد كرده منزل، مغازه، كارخانه، مسجد، حسينيّه، مدرسه، بيمارستان و... بسازد، به شرط آنكه تجاوز به حقّ ديگران ننمايد و از نظر اسلام هيچ گونه عوارضى نسبت به كارهاى ساختمانى تعلّق نمى گيرد و دولت اسلامى حقّ دريافت حتّى يك ريال بابت زمين يا ساختمان و يا تحت عناوين ديگر را ندارد.

آزادى صنعت و توليد
هر مسلمانى آزاد است و مى تواند بدون هيچ شرطى هر نوع كالاى صنعتى مورد نياز جامعه را توليد نمايد مگر توليد محرّمات مانند مشروب سازى، آلات قمار، آلات لهو و...
و همچنان هر مسلمانى آزاد است در انتخاب شغل و كار مانند شكار، ماهى گيرى، استخراج معادن و تصرّف و به دست آوردن چيزهايى كه حلال است و دولت اسلامى حقّ جلوگيرى يا گرفتن عوارض و يا ايجاد موانع را ندارد.

آزادى اقامت و مسافرت
رفت و آمد و انتخاب مكان و وطن به طورى كه هر فرد در انتخاب آزادى دارد و سفر به هر كشور و منطقه اى نيز حقّ اوست و مسأله رنگ، زبان، قوم و نژاد هيچ گونه امتيازى نمى آورد و با وجود اين آزاديها در اسلام، موضوع كارت شناسايى، شناسنامه، گذرنامه، دفترچه اقامت، رواديد و... منتفى است همچنان كه كشورهاى اروپايى براى نفى اينگونه بدعتها از ميان خود قدمهايى را برداشته اند.


آزادى فعاليّت هاى سياسى و اجتماعى
به استثناى آنچه كه اسلام حرام كرده كه محرّمات بسيار كمى مى باشد، هرگونه فعاليتى اعمّ از سياسى، اجتماعى و فرهنگى مادامى كه از حدود شرع فراتر نرود آزاد بوده و اين حق، مخصوص گروه و يا طايفه خاصّى نيست بلكه همه مسلمانان با رعايت تقواى الهى مى توانند از اين آزادى خدادادى بهره مند شوند و احدى حقّ تعرّض به آنان را ندارد، بنابراين اسلام تجسّس را حرام كرده و اداره اى به اين نام نداريم تا بخواهد براى خود شرعيّت تراشيده و مزاحم ديگران شود.
البته تجسّس و آگاهى از نقشه هاى دشمنان اسلام كه مثلاً در خارج مرزها وجود دارد امرى لازم و ضرورى است. پس در اثر آزادى فعاليّت در اسلام، هر فرد يا گروهى از آزادى كامل بيان، قلم، تشكيل احزاب، جمعيّت ها و انجمن ها، جمع آورى كمكهاى نقدى، تهيّه و تأسيس روزنامه، مجلّه، ايستگاه راديو و تلويزيون و... بهره مند خواهد بود.
همچنين مسائل ديگرى از قبيل تجهيز و دفن ميّت انسانها آزاد هستند و محتاج به جواز دفن، جواز نقل از شهرى به شهر ديگر و... نيست، به اين ترتيب دولت و مردم از شرّ اين ادارات دست و پاگير راحت شده و هزينه هاى بى مورد و حقوق كارمندان اضافى، صرف جهات عمرانى و پيشبرد فرهنگ و سلامت فكرى و جسمى مردم خواهد شد.

 

فرهنگ

يكى از وظايف دولت اسلامى، گسترش فرهنگ به زيباترين و بهترين صورت مى باشد، اسلام آموزش دانش و علم را بر هر فرد مسلمان لازم دانسته و دولت اسلامى را نسبت به تهيّه مقدّمات آن ملزم ساخته است.
در اينجا اين پرسش پيش مى آيد كه با اين همه تأكيد اسلام بر تحصيل علم و گسترش دانش چرا مسلمانان در اين مسأله داراى انحطاط و در اين مرحله از عقب ماندگى قرار دارند؟ با مراجعه و دقّت در تاريخ مسلمانان روشن مى شود مبدأ عقب ماندگى مسلمين از هنگامى است كه از پيروى دستورات سازنده و حياتبخش اسلام سر باز زده و اصالت خود را فراموش كردند و با غرق شدن در ماديّات و انحطاط فكرى، فرهنگ درخشان خويش را زير پا نهادند. تا قبل از بروز انحرافات فكرى در آنان به اعتراف دانشمندان جهان غرب و محقّقين تاريخ، فرهنگ و تمدّن اسلام بر جهان سيطره داشت و ديگر كشورها را تحت الشّعاع قرار داده بود حتّى در مقايسه كتاب، كتابخانه، مدارس و دانشمندان آن زمان، به ويژه با در نظر گرفتن كمبود وسايل و امكانات در آن روزگار، بر مدارس و كتابخانه ها و دانشمندان امروزى برترى داشت و اگر مسلمانان به گسترش فرهنگ اصيل اسلامى توجّه بنمايند دوباره آن عظمت و شوكت از دست رفته بازخواهد گشت. در اين راه مسلمانان مى توانند با تأسيس مدارس، روزنامه ها، مجلات، راديو، تلويزيون، سينما و تئاتر و همچنين با استفاده از وسايل جديد روز مانند اينترنت و... در محدوده مقرّرات اسلام، دور از مفاسد بى بندوبارى و با پاك كردن آلودگيها و تأسيس مؤسّسات مختلف علمى و فرهنگى و هنرى، سطح فرهنگ جامعه را بالا برند.

 

بهداشت

سلامتى و بهداشت بدن و محيط زيست از نظر اسلام مورد اهميّت بوده و از سه طريق نسبت به آن اقدام نموده است.
1- پيشگيرى از نفوذ و گسترش بيماريهاى ناشى از مشروبات الكلى، زنا، هم جنس بازى، موسيقى، قمار كه علاوه بر جريحه دار كردن اجتماع و عفّت عمومى، هر يك از اين مفاسد، اثر نامطلوب و مخرّبى بر سلامتى فردفرد جامعه دارد. اسلام تمام اين مفاسد را نفى و حرام دانسته و از طرف ديگر برنامه هاى مثبتى براى بهداشت زندگى ارائه نموده است. مانند تأكيد بر نظافت و تميزى، استحمام و پاكيزگى، فصد و حجامت، ماساژ با روغن، سرمه كشيدن، مسواك كردن، برطرف كردن موهاى اضافى بدن، ازدواج، روزه گرفتن و بيان دستورات بهداشتى، كيفيت خوردن و آشاميدن و...
2- درمان به وسيله معرفى غذاها و داروهاى مناسب كه به آسانى در دسترس بوده و در نتيجه بيمارى كه كهنه و مزمن نشده به سرعت از بين مى رود، اين برنامه دارويى به طور گسترده در كتابهاى طبّ النبى (صلى الله عليه و آله و سلم)، طبّ الائمّه:، طبّ الصادق (عليه السلام)، طبّ الرّضا(عليه السلام) و... ذكر شده است. از طرفى اسلام پيشرفت صحيح علمى و پزشكى را نيز تأييد مى نمايد.
3- كنترل و سفارش شديد پزشكان، كه آنها را مسئول دانسته، پزشكى را وظيفه انسانى مى داند و به صورت يك قانون و حكم شرعى مى فرمايد: اگر پزشك در تجويز دارويى كه به بيمار مى دهد دچار اشتباه شود ضامن است. و نيز مى فرمايد: طبيب را به اين جهت طبيب گفتند كه او با كوچك نشان دادن ناخوشى و بى خطر جلوه نمودن بيمارى، بيمار رإ؛ت ت ظظ طيّب النّفس و روحيّه او را نيرومند ساخته تا بر بيمارى خود غالب آيد، بدين وسيله پزشك را وادار به خوش زبانى و خوش رفتارى با بيماران و به دقّت و مواظبت بيشترى در كار خود مى نمايد.
اسلام بدين كيفيت بهداشت عمومى را براى پيروان خود تأمين كرده كه نياكان و پدران ما از آن بهره مند بودند امّا متأسّفانه طبّ جديد با تمام پيشرفتش از تأمين بهداشت عمومى جامعه عاجز است و امروزه معمولاً در هر خانه اى، بيمارى افسرده يا بيمارانى رنجور وجود دارند و اگر روزى خطوط اصلى بهداشت اسلامى به جامعه باز گردد و از تجربيّات طبّ قديم و پيشرفتهاى طبّ جديد در كنار هم استفاده گردد مى توان در مدّت زمان كوتاهى بشريّت را از شرّ بيماريهاى خانمان سوز نجات بخشيد تا تمام افراد جامعه بدون دلهره، اضطراب، افسردگى و رنج جسمى و روحى در زندگى خود موفّق و كامياب باشند.

 

تشكيل خانواده

اسلام مسأله ازدواج را كه پاسخ به گرايش و كشش طبيعى زن و مرد به يكديگر است، بسيار مورد توجّه قرار داده و مى فرمايد: «در اسلام چيزى محبوب تر از ازدواج پايه گذارى نشده است» و سفارش فراوانى بر تشكيل خانواده نموده، حتّى ازدواج را وسيله نگهدارى نصف دين دانسته است: «هركس ازدواج كند نصف دين خود را نگهدارى نموده است» و سنّ ازدواج را در اوّلين مرحله اى كه نياز غريزى و كشش جنسى در انسان زمينه پيدا مى نمايد، قرار داده است و محدوديّت سِنّى براى ازدواج در نظر نگرفته، بنابراين دختر با كامل شدن نُه سال و پسر در پانزده سالگى مى تواند ازدواج كند، البته مسأله كفو بودن طرفين و صلاحيت آنان براى همسرى را از نظر دور نداشته است و بدين وسيله تمام ابعاد قضيه را تحت نظر گرفته تا زن و مرد مسلمان با ايجاد زندگى مشترك كشش غريزى خود را تأمين و از سقوط در منجلاب هولناك فحشاء محفوظ بمانند، از طرفى اسلام از اختلاط ناشايست زن و مرد و دختر و پسر جلوگيرى نموده و بر مسأله حجاب تأكيد مى نمايد، روشن است بدين وسيله مفاسد اجتماعى تقليل گشته، روابط خانوادگى مستحكم و كانون داخلى خانواده ها با صفا، محبت، صميميت، درستى، پاكدامنى و همبستگى كامل اداره خواهد شد و هر كدام از زن و مرد در سايه معيارهاى ايمان و فضايل اخلاقى وظايف داخلى و خارجى خانواده را انجام مى دهند. زن مسئوليت حفظ كيان داخل خانه را بر عهده دارد و نيازمنديهاى عاطفى و روحى مرد را تأمين مى نمايد و مرد نيز نيازهاى خارجى منزل و شئون اقتصادى و اجتماعى را به عهده مى گيرد. چنين محيط آرام و بى دغدغه اى قابليّت مناسبى براى رشد نسل آينده را پيدا مى كند و اساساً اسلام كار سنگين براى زنان و ترك وظيفه فطرى مادر بودن و خانه دارى را پسنديده نمى داند، البتّه روشن است كه اسلام با مطلق كار كردن زنان مخالف نيست بلكه كارهايى را كه با عفّت و شخصيّت زن منافات دارد، مورد نهى قرار داده و آن را تحريم مى كند. همچنين اسلام مسأله تحصيل علم و دانش را براى زن روا، بلكه لازم دانسته است.
البته مخفى نماند كه حتّى دانشمندان غرب و علماى روانكاو و جامعه شناس دنيا بر اين باورند كه بهترين راه و روش سالم زندگى، تأمين كشش غريزى و كاميابى، دست يافتن به آرامش روحى و روانى، دارا شدن فرزندان سالم و كامل، خوشبخت و سعادتمند، همان راه و روشى است كه اسلام براى ازدواج و تشكيل خانواده، تعيين وظايف زن و مرد و بيان حقوق متقابل و مشترك آنان بيان و ارائه نموده است.

 

اسلام و اداره جوامع بشرى

حال با توجّه به آنچه كه در طىّ صفحات گذشته به طور فشرده بيان كرديم روشن شد اسلام بهترين توان اداره جامعه را دارا است. جامعه اسلامى از امتيازات بسيارى برخوردار و قابل مقايسه با جوامع امروزى نبوده، رنگى ويژه و مخصوص به خود را دارد جامعه اسلامى با بهره گيرى از ايمان به خدا، تعادل انسان را در تمام شئون و حالات مختلف زندگى حفظ كرده تا افراد جامعه مسير زندگى خود را بر محور ميانه روى بپيمايند، امّا طرحها و برنامه هاى ساخته افكار ناتوان بشر از ايجاد چنين روحيّه و حالتى در پيروان خود عاجز است.
در برنامه هاى اسلامى شعاع معنويّت، انسانيّت و جلوه كرامت همه جا را فرا گرفته، در پرتو آن عقده هاى روانى افسردگى، نگرانى و بيشتر مشكلات امروزه اجتماع منتفى مى شود، افراد جامعه سرشار از اعتماد به نفس، عواطف انسانى، محبت و دوستى خواهند بود، تمام ابعاد مادى و معنوى زندگى انسان در سايه نظام اسلامى شكوفا خواهد گرديد، عمران و آبادانى همه جا را فرا گرفته و آباد خواهد كرد. پيشرفت علم و دانش، ترقّى تكنيك و صنعت، توسعه كشاورزى و زراعت، گسترش بازرگانى و تجارت، بالا رفتن درآمدها و تراكم ثروتهاى مشروع به چشم خواهد خورد، آن هم در محيطى كه استبداد، ستم، تعدّى، قيد و بندهاى لغو و بيهوده، شرايط دست و پاگير، مشكلات اقتصادى، فقر و كمبود در آن ديده نخواهد شد.
آري! اگر مسلمانان اندكى به خود آيند به اين آينده روشن كه در انتظار آنهاست دسترسى پيدا خواهند كرد، به شرطى كه آيات فراموش شده قرآن و روش حكومت پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) و اميرمؤمنان (عليه السلام) را پياده كنند و امّت واحده، اخوّت اسلامى، آزادى، شورا و ديگر دستورات اسلام را اجرا نمايند. فردفرد مسلمانان وظيفه دارند بى تفاوتى را كنار گذارده، براى تحقّق حكومت جهانى اسلام جدّيت نموده، به اين آرمان والا و هدف مقدّس جامه عمل بپوشانند و از خدا كمك بجويند.